ما گربه­های محله خود را دوست داریم، ولی نه تا این حد که گوشت­شان را بخوریم

این خبر را جدی بگیرید:

«سوسیس و کالباس ها از گوشت گربه ساخته می شوند»

روزی خانمی با شوهرش در منطقه چیذر تهران با ماشین حمل مواد (مثل ماشینهای مخصوص حمل مرغ و گوشت)تصادف میکنند...راننده ماشین بزرگ که مقصر بوده به دوست ما میگوید یک میلیون تومان به شما میدهم ولی به پلیس اطلاع ندهید!!! اگر مبلغ خسارت کمتر از این شد بعد با من تماس بگیرید تا پس بگیرم و اگر هم بیشتر شد به شما پرداخت خواهم کرد!!!

دوست من و شوهرش به موضوع مشکوک میشوند چون ظاهر راننده اینقدر ثروتمند بنظر نمیرسید که یک میلیون تومان به آنها بدهد (خسارت ماشین هم خیلی کمتر از این بوده).زنگ میزنند پلیس راهنمايي رانندگی میاید و خلاصه مشکوک میشود از راننده میخواهند درب پشت را باز کند که راننده میگوید شما مجوز بازرسی ماشین من را ندارید اینها هم زنگ میزنند پلیس ١١٠ با مجور میاید....خلاصه ماشین را باز میکنند و با جسد پوست کنده حدود ١٠٠٠ گربه بدبخت مواجه میشوند!!!!!دوست ما از حال میرود و راه اورژانس بیمارستان میشود....مامور ١١٠ هم با دیدن منظره لگد محکمی به راننده میزند و تا آنجاييكه دوست من و شوهرش میفهمند راننده اعتراف میکند که گربه ها را برای تهیه همبرگر به محلی میبرند!

 آیدا دستیاری : تازه می فهمم که بیخود نیست گربه های محله های مختلف ناغافل غیبشان میزند!

 اداره استاندارد استان تهران اقدام به نمونه برداري 26 نمونه سوسيس و كالباس و همبرگر ازمراكز عرضه و فروشگاه هاي زنجيره اي نموده و اين نمونه ها از نظر منشاء بافت گوشتي مورد آزمون قرار گرفت.از بيست نمونه سوسيس و كالباس متأسفانه 18 مورد نامنطبق بوده اند .موارد

مردودي نشان مي دهد كه توليدكنندگان از چربي صفاقي( چربي موجود در دستگاه گوارش ولابه لاي روده ها ) غضروف شفاف مربوط به دستگاه تنفسي و ريه ، عروق، رگ و اعصاب و بافت پيوندي ( پوست رگ و پي و چربي ضايعات گوشتي) يعني بافت هايي خاص كه عضله نيستند و توليدكنندگان طبق استاندارد ملي مجاز به استفاده از اين بخش از لاشه دام درتوليد فرآورده هاي گوشتي نيستند استفاده شده است.

 نام های ايشان كه توليد با استفاده از بافت هاي غير مجاز داشته اند:

 1-كالباس خشك تيكه اي 60 درصد شام شام

2- كالباس خشك 60 درصد آندره

3- كالباس خشك 60 درصد مرواريد سفيد گلبرگ

4- كالباس خشك دانماركي 62 درصد سوليكو(كاله تهران)

5- كالباس خشك 60 درصد آركا

6- كالباس خشك مارتادلا 50 درصدآرشاك ( كيلا)

7- كالباس خشك 60 درصد صنوبر

8- كالباس ليوز 55 درصد دارا (راجي)

9- سوسيس آلماني 40 درصد شوكا طعام

10-كوكتل گوشت سوليكو 55 درصد كاله تهران

11-سوسيس كوكتل 55 درصد شام شام

12-سوسيس آلماني 40 درصد گوشتيران

13-كوكتل 55 درصد مرواريد سفيد گلبرگ

14-كوكتل 60 درصد آرشاك (كيلا)

15-سوسيس آلماني 40 درصد ماسيس

16-سوسيس آلماني 40 درصد آدلي

17-سوسيس آلماني 40 درصد صنوبر

18-همبرگر معمولي 60 درصد كابي آمل

روابط عمومي اداره كل استاندارد و تحقيقات صنعتي استان تهران

به نقل از تابناک

 http://www.tabnak.ir/fa/pages/?cid=64555

کدام استقلال؟ کدام پیروزی؟

«استقلال»؛ واژه ای نامفهوم برای انسان هایی که در سراسر گیتی آواره اند و راهی به زادگاه خود ندارند... از کدام «استقلال» دم می زنی وقتی X و Y های فراوانی، معادله های «زندگی» من و تو را تعیین می کنند و ما «سر سوزنی» در آن دخالت نداریم... وقتی «خون» مرا «فدیه» آزادی «برادر طالب»شان قرار می دهند... وقتی تمام روزهایمان، دیگر «روز خدا» نیست و روز «عزا» شده... وقتی «2014»، کابوس است، در حالی که این سال هم باید مثل هزاران سالی که بر ما گذشته است، سالی دیگر است... وقتی .. وقتی... خنده دار است از «استقلال» سخن گفتن... «استقلال»، واژه شیره مالی است که سر همه ملت های جهان سومی به ویژه خاورمیانه ای کشیده اند؛ چه آنها که به غرور، خود را از روز ازل، مستقل می دانند و چه آنان که غریبانه، به این که «بندی» زور فرنگیان بوده اند، روزی و روزگاری و شاید هنوز هم اگر چه مرزهای گسترده ای دارند، ولی برای «گندم» و «آب» و «هوای» خود به همان فرنگیان چشم امید دارند...

 

 

 

حضور گم شده صد هزار آدم گم

                حضور وحشی رنگ

                     طنین نعره مسلول و خنده مسموم

                                     طنین دغدغه؛ جنگ.

 ...

در آستانه در

         غریب و غمزده طفلی کنار وزنه پیر

              به فکر سنجش وزن هزار ناموزون

               و پیرمردی گنگ

                              تکیده

                                   تشنه

                                به دنبال لقمه ای روزی

                                 کدام استقلال؟

                                کدام پیروزی؟

 

بخشی از شعر مرتضا امیری اسفندقه

جز خون دل، به ساغر دهقان چه کرده­ای

«...و غم، بهانه­ی خوبی است تا خودم باشم...»

بعضی شب­ها که غم سراغم را می­گیرد، شعر و سیگار و شعر و سیگار، تنها راه حل گریز است و شعرهای دردناک و جان­سوز، بهترین دوای درد که بتوانی زار بزنی با خودت و از هر چیزی که دل­گیری و دل­تنگ، با نفرت دور شوی... آن هم شعرهایی از نوع تک مصرعی که «حامد ابراهیم­پور»، دوست آبانی خودم سروده باشد... بیشتر شعرهای حامد باب طبع دل دردمند من است و با هر کدامش، خاطره­ای تلخ در من زنده می­شود... می­مانم چه کنم..

غم نیست گر تو هم هوس این و آن کنی

با من چه کرده­ای تو، که با دیگران کنی!

 

ای گل که دل به صحبت هر خار و خس دهی

از نیش خنده، خون به دل باغبان کنی

 

گویند روزگار تو با دیگران خوش است

تنها، به ما چو می­گذری، سر گران کنی

 

باور نیایدم که تو ناآشناپرست

تنها مرا به تیر غم خود نشان کنی

 

هر گز نکرده­ای تو ستمگر به کس، وفا

تا با منِ شکسته­دلِ خسته­جان کنی

 

جز خون دل، به ساغر دهقان چه کرده­ای

تا در پیاله­ی دگران هم از آن کنی؟


ایرج دهقان

برگزاری دو محفل فرهنگی و هنری در تهران

 اجرای نمایش «مردم شهر»

کاری از انجمن هنری و فرهنگی سایه­بان آبی 

(انجمن افغانستانی مقیم تهران)

در دو نوبت 4 و 6 عصر آدینه 25 اسد (مرداد) 1392

اختتامیه: شنبه 26 اسد (مرداد) 1392

نشانی: تهران. خیابان مفتح جنوبی. کنار ورزشگاه شیرودی. خیابان ورزنده. تالار هنر

 ********

گرامی­داشت سال­روز استقلال افغانستان

با

سخنرانی دکتر محمدسرور مولایی

موسیقی عارف جعفری

نمایش گروه دانشجویان

و ...

4 تا 7 عصر آدینه 25 اسد (مرداد) 1392

نشانی: تهران. فرهنگسرای خاوران. تالار مطهری

حاجتی سازد روا هر تار زلفش، ای دریغ!

آن گل نازک­بدن، گیسو به دوش انداخته

زان به دوش انداختن، خلقی به جوش انداخته

ریخته است آن خوشه­های ناز را بر دوش خویش

در میان کاروان دل، خروش انداخته

تا پریشان­تر کند جمعیت عشاق را

سنبل زلف پریشان را به دوش انداخته

با گل رخساره، آن شیرین­لبِ سیمین­بدن

داغ اندر لاله­های گل­فروش انداخته

لعل نوشینش که آب زندگی می­پرورد

در رگ مَی، خون غیرت را به جوش انداخته

حاجتی سازد روا هر تار زلفش، ای دریغ!

حاجت ما را چرا در پشت گوش انداخته؟


علی­اکبر دُلَفی

گوش دل من نغمه­ی آوای تو می­جست

دیشب، لب من گرمی لب­های تو می­جست

نوشِ گنه از لعل تب­افزای تو می­جست

تا بوید و وابوید و مدهوش بمیرد

دل، عطر سر زلف سمن­سای تو می­جست

هر ذره از این پیکر سوزنده، به صد شوق

پر می­زد و آغوش تمنای تو می­جست

چون تشنه که دیدار سرابش بفریبد

گوش دل من نغمه­ی آوای تو می­جست

بر ناخن گل­رنگ تو، تا بوسه فشاند

دل، ناز سرانگشت دل­آرای تو می­جست

جان، مستِ هوس بود و در آن شوق دل­آویز

برق عطش از چشم هوس­زای تو می­جست

تا بر سر آن سینه شکیبد سر پر شور

چون کودک بی­حوصله، لالای تو می­جست

افسون­گر طبعم چه غزل­ها که به لب داشت

تا عرضه کند، خاک کف پای تو می­جست

باران دو صد بوسه­ی عشقم به نگه بود

زلف و سر و دوش و بَر و بالای تو می­جست

خون، در بُنِ دندان گنه، جوش دگر داشت

در چنبر خود، گردن زیبای تو می­جست


فریدون توللی

معشوق من بگشوده در روی گدای خانه­اش

ای عاشقان، ای عاشقان، دل را چراغانی کنید

ای مَی­فروشان، شهر را انگور مهمانی کنید 


معشوق من بگشوده در روی گدای خانه­اش

تا سَر کشم من جرعه­ای از ساغر و پیمانه­اش

مولوی بلخی

 

دوست دارم که کسی دوست ندارد چو مَنَش

هم به جز من نزند بوسه کسی بر دهنش

دوست دارم که شبی، مست، در آن بستر ناز

غرق صد بوسه کنم زلف شکن در شکنش

دوست دارم که کند زلف، حجاب رخ خویش

تا مگر آینه هم خوب نبیند چو مَنَش

دوست دارم که در آغوش من آید عریان

کُشَدَم رَشک که پوشد تن او، پیرهنش

دوست دارم که مرا نیز دهد راه به خویش

تا شوم زنده ز گرمای هوس­بار تنش

دوست دارم که همه خلق، چو بیدل، دانند

تشنه­ی بوسه­ام و واله­ی لطف سخنش


علی­اکبر جباری (بیدل)

عید خون

 خدا آن ملتی را سروری داد

که تقدیرش به دست خویش بنوشت

 به آن ملت سر و کاری ندارد

که دهقانش برای دیگران کشت

 

محمد اقبال لاهوری

 

خداوند نیز در کتاب قرآن گفته است: «إِنَّ اللَّهَ لا يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا مَا بِأَنفُسِهِمْ». (رعد:11)

 

از 1357 تا کنون 35 سال است که افغانستان روی خط بدبختی حرکت می­کند و مردمان سرزمینش روی خوش­بختی را ندیده­اند. همه مدعیان اعم از سلطنت­طلب، جمهوری­خواه، کمونیست، مسلمان محافظه­کار، مسلمان دوآتشه، دموکرات و بوروکرات امتحان خود را پس داده­اند و کسی نمانده است که هنوز بتواند خود را «منجی» بشمارد و ملت به آن دل­خوش باشند.

آیا زمانی برای پایان یافتن این خط شوم ممتد هست؟

چه عیدهایی آمد و رفت، ولی ملت دردمند در بند پل­چرخی­ها و دهمزنگ­ها در پی فهرست نام جگرگوشه­گان خویش بودند که به تیغ کمونیست­های خون­آشام گرفتار آمده بودند؛ از غریب­کار و کارگر و کشت­مند و ملا و مفتی و دانشجو و دانشگاهی و مهندس و زن و مرد و پیر و جوان و حزبی و غیر حزبی کسی نماند که از گزند این دژخیمان در امان بمانند. سنگ­بنای ویرانی کشور را اینان گذاشتند و نقشه شومشان را مجاهدان بی­خدایی تکمیل کردند که «الله»گویان، کابل و سراسر کشور را ویران کردند و خانه­ای را بی­مصیبت عزیزی باقی نگذاشتند و فاجعه را در این سرزمین نهادینه کردند و به گفته واپسین دژخیم کمونیست؛ محمد نجیب­الله، «حمام خون» راه انداختند. آن­گاه سپاهیان واقعی «الله» سر رسیدند و «مجاهدان دروغین فی سبیل الله» را از سر راه برداشتند و سرزمین سوخته­ای ساختند ویران­تر از یورش چنگیزیان. سپس آن­گونه که خدا را خوش آید، همه بازماندگان تاج و تخت، کلاه و پکول، دستار و چپن، عبا و قبا، نیکتایی و کت و شلوار، فیشن و مد گرد هم آمدند تا در سایه «دموکراسی» نام­نهادی که به شیر بی یال و دم و اشکم حکایت مثنوی معنوی می­ماند، چپاول کنند مرده­ریگی را که مانده است. اکنون همان زندان­بانان پل­چرخی، همان چپاول­گران مخروبه­های کابل، همان دستاربندان پنجابی و دیوبندی و همان فرسودگان تاج و تخت شاهنشاهی و جمهوری، خوش­دلانه، دست در دست هم، می­کنند آن­چه چنگیز نکرده بود در این سرزمین.

«عید» معنا ندارد وقتی هنوز پل­چرخی و دهمزنگ و دشت لیلی و مزار شریف و بامیان و شمالی و هلمند و ننگرهار و هرات و فراه، زخم­دار این نکبتیان است و داغ ستم چپی، مجاهد، طالب، شاه­پرست و دموکرات را بر جگر دارد. ما چهل سال می­شود که «عید خون» داریم. این سرزمین هم­چون آدمی در آستانه مرگ است که از زخم ناسور زمانه یارای برخاستنش نیست. «عید خون» بر این سرزمین خسته مبارک!

ما نه رندان ریاییم و حریفان نفاق

در میانه نفاقی که سال­هاست از تعیین «عید» در افغانستان میان مریدان «ریاض» و «تهران» در افغانستان برخاسته است و تا حماقت باقی است، ادامه خواهد داشت، سخن حافظ،، مرجع عشق و رندی و خردورزی، حجت موجه ماست

روزه یک­سو شد و عید آمد و دل­ها برخاست

مَی ز خُم­خانه به جوش آمد و مَی باید خواست

توبه­ی زهدفروشان گران­جان بگذشت

وقت رندی و طرب کردن رندان پیداست

چه ملامت بود آن را که چنین باده خورد

این چه عیبی است بدین بی خردی وین چه خطاست

باده­نوشی که در او روی و ریایی نبود

بهتر از زهدفروشی که در او روی و ریاست

ما نه رندان ریاییم و حریفان نفاق

آن­که او عالم سرّ است، بدین­ حال گواست

فرض ایزد بگذاریم و به کس بد نکنیم

وآن­چه گویند روا نیست، نگوییم رواست

چه شود گر من و او چند قدح باده خوریم

باده از خون رَزان است، نه از خون شماست

این چه عیبی است کز آن عیب خلل خواهد بود

وَر بُوَد نیز چه شد، مردم بی­عیب کجاست؟

 

حافظ شیرازی

امپراتور شعر دنیا درگذشت

 شیرکو بیکس (Şêrko Bêkes) ـ زاده 2 می ۱۹۴۰ ـ شاعر معاصر کردستان عراق امروز درگذشت. وی در شهرسليمانيه ی كردستان عراق به دنيا آمد. پدر او فايق بيكس از شاعران كلاسيك و ازهم نسلان عبدالله گوران پدر شعر معاصر كردستان عراق بود.

شيركو بیکس اولين مجموعه شعر خود را در سال 1968 در سلیمانیه منتشر كرد و تاكنون بيش از35 جلد كتاب شعر از جمله شعر کوتاه، شعر بلند، رمان- شعر و نمایشنامه - شعر از او منتشر شده است. در سال 1987 کمیته ی حقوق بشر ایتالیا عنوان «همشهری افتخاری فلورانس» را به وی اعطا کرد و در همین سال نیز جايزه نويسندگان سوئد ( توخولسکی) که نویسنده ای آلمانی در زمان به قدرت رسیدن هیتلر بود، به پاس يك عمر فعاليت ادبي به او تعلق گرفت. در سال 1991 بعد از همه ی فجايعي ( بمباران شیمیایی حلبچه و کشتار انفال) كه بر سر کردستان آمد، شيركو نيز همچون بیشتر شاعران و روشنفکران وطنش، پس از سال‌ها که در غربت زندگی کرد، به زادگاهش بازگشت و هم اکنون در سلیمانیه زندگی می کند.

 شیرکو بیکس جزو شاعران نسل دوم کردستان عراق و از هم نسلان عبدالله پشیو و لطیف هلمت است و بعد از«عبدالله گوران»  ضرورت تحول در شعر کردی را خواستار شد و همراه با هم نسلانش شعر را وارد جریان نوگرایی و یا به تعبیری مدرنیسم کرد. می توان گفت که شیرکو از جمله  شاعران موفّق این چند دهه اخیر بوده و از شهرت جهانی برخوردار است. شعر شيركو بيكس آينه ی مصيبت ها، فقر و حرمانی ست كه بر مردمش حاكم بوده. خود او اقرار كرده  كه شعر او تاريخ كرد است، با همه دود و آتش و گِل و خاكسترش. زبان شعرهای او زيبا، آهنگین و پر از استعاره و تشبيه اما سنگين و دشوار است. شیرکو بیکس در جامعه ی ادبی کردستان به شاملوی کردها مشهور است.

آثار شیرکو

 1- مهتاب شعر (مجموعه شعر) 1968

2- کجاوه ی گریه ( مجموعه شعر) 1969

3- کاوه آهنگر( نمایشنامه - شعر)1971

4- تشنگی ام را با آتش فرو می نشانم (مجموعه شعر)1973

5- آهو(نمایشنامه - شعر)1976

6- سپیده دم (مجموعه شعر کوتاه)1978

7- دو سرود کوهی ( شعر بلند)1980

8- پیرمرد و دریا ( رمان-  ترجمه)1982

9- رود (داستان شعر)1983

10- کشکول رزمنده ( شعر مقاومت)1985-1984

11- عقاب سرخ (شعر بلند)1985

12- آینه های کوچک (مجموعه شعر)1986

13- سنگلاخ ( شعر بلند)1989-1988

14- دره پروانه ( شعر بلند)1991

15- آفات ( مجموعه شعر)1993

16- چمنزار زخم، چمنزار آفتاب (مجموعه شعر)1996

17- صلیب و مار و روزنگار شاعر( رمان- شعر)1998

18- بونامه (شعر بلند)1998

19-چراغ های روی الموت (شعر منثور)1999

20- سایه ( مجموعه شعر)1999

21- یک زن و دو مرد (رمان- ترجمه)2000

22- زن و باران (مجموعه شعر)2000

23- رنگدان (شعر بلند)2001

24- تجربه، گفتگوی یاسین عمربا شیرکو بیکس ( گفت و شنود ، 2001)

25- در چله ی چلچراغ ( شعر منثور)2001

26- مردی از درخت سیب ( مجموعه شعر)2002

27- آن زمان پرنده ام ( مجموعه شعر)2002

28- مهمان پاییزی (مجموعه شعر)2002

29- قمری ناآرام ( داستان برای کودکان)2003

30- گورستان چراغ ها ( رمان- شعر)2004

31- مرا به خوشبختی می سپارید ( مجموعه شعر)2004

33- کرسی (شعر) 2005

34- از گل تا به خاکستر(مجموعه شعر)2006

35- هفتاد پنجره سیار(مجموعه شعر)2007

36- گردنبند (شعر)2007

37- تو می توانی با بوسه ای عمیق به جوشم آری (مجموعه شعر)2007

38- تولد و زندگی ( مجموعه شعر) 2008

39- بافتن (شعر و نثر) 2009

40- حس و شعور( شعر و نثر)2010

تمام اشعار شیرکو بیکس به جز مجموعه ی آخر در هشت مجلد به چاپ رسیده اند.


مهمانی

باران را به خانه دعوت کردم

آمد، ماند،‌ و رفت،

شاخه گلی برایم جا گذاشته بود.

 

آفتاب را به خانه دعوت کردم

آمد، ماند، و رفت،

آینه کوچکی برایم جا گذاشته بود.

 

درخت را به خانه دعوت کردم

آمد، ماند، و رفت

شانه سبزی برایم جا گذاشته بود.

 

تو را به خانه دعوت کردم

تو، زیباترین دختر جهان!

و آمدی

و با من بودی

و وقت بازگشت

گل و آینه و شانه را با خود بردی،

و برای من شعری زیبا

جا گذاشتی و من کامل شدم.

 

 ای بی‌نشان

در برابر چشم‌های آسمان

ابر را

در برابر چشم‌های ابر

باد را

در برابر چشم‌های باد

باران را

در برابر چشم‌های باران

خاک را

دزدیدند،

و سرانجام در برابر همه چشم‌ها

دو چشم زنده را زنده به گور کردند

چشم‌هایی که دزدها را دیده بود.

 

 تناسخ

از میان همه روزها اگر

روزی طوفانی بمیری

بسا باز به گونه ببری زاده شوی.

 

از میان همه روزها اگر

روزی بارانی بمیری

بسا باز به گونه برکه‌ای زاده شوی.

 

از میان همه روزها اگر

روزی آفتابی بمیری

بسا باز به گونه انعکاس یکی پرتو زاده شوی.

 

از میان همه روزها اگر

روزی برفی بمیری

بسا باز به گونه کبکی زاده شوی.

 

از میان همه روزها اگر

روزی مه‌آلود بمیری

بسا باز به گونه دره‌ای روشن زاده شوی.

 

اما من چه؟

من که این گونه زنده‌ام

من که این‌گونه زیسته‌ام

و برای شما

شعرهای بسیاری سرودها م

بسیار بازآمده، دوباره همچون کردستان زاده شوم.

 

 

اگر

از ترانه‌های من اگر

گل را بگیرند

یک فصل خواهد مرد

اگر عشق را بگیرند

دو فصل خواهد مرد

و اگر نان را

سه فصل خواهد مرد

اما آزادی را

اگر از ترانه‌های من،

آزادی را بگیرند

سال، تمام سال خواهد مرد.

 

 پایان رنج‌ها

بافنده‌ای

تمام عمر

ترنج و ابریشم می‌بافت

گل می‌بافت

اما وقتی مرد

نه فرشی داشت

و نه کسی

که گلی بر گورش بگذارد.

 

 در اینجا

کوه شاعر است

درخت، قلم

دشت، کاغذ

رود، سطر

سنگ، نقطه

و من

که علامت تعجب‌ام!

 

 شعر

شعر

آوای کبوتر است به وقت عشق

شعر

بال پروانه است به وقت باران

شعر

غبار ستاره‌ایست

که بر دشت‌ها و دامنه‌ها می‌بارد

و شعر

سرانگشتان کودکان است

در دوزخ کردستان

و در گورهای بی نشان رواندا.

 

 نوشتن

آسمان

همیشه باران را نمی‌نویسد

باران

همیشه رود را،

رود

باغ را،

باغ

گل را،

و من

همیشه شعر ... شعر بزرگ خود را ... !

 

 مرگ

هر شب می‌آید

بال می‌گستراند بر خواب‌هایم

هر روز می‌آید

قدم‌های خسته مرا می‌شمرد مرگ،

و باز به جست‌و‌جوی نشانی تازه

تمامی‌ جیب‌هایم را می‌کاود.

همین!

 

 پیانو

ناگهان

پرستوهای جان شاعران جهان

پرواز کردند،

چرخی زدند

و بعد به آرامی

فرود آمدند

و در صندوقی نظر کرده آرام گرفتند.

امروز به آن صندوق

پیانو می‌گوییم.

 

 به یاد آر

به یاد آر

پرنده اگر پرواز می‌کند

فقط به خاطر آسمان آبی نیست

 

چشمه اگر می‌جوشد

فقط برای رسیدن به رودخانه نیست

 

درخت اگر سایه دارد

فقط به دلیل شاخ و برگ‌اش نیست

 

اسب اگر می‌تازد

فقط از ترس تازیانه راکب نیست

 

باد اگر می‌وزد

فقط برای رقص جنگل نیست

و تو اگر شعرهای مرا می‌خوانی

فقط به بهانه نام شیرکو بی‌کس نیست.

 

 

نقاشی

چهار کودک:

ترک، فارس، عرب

و کرد

تصویر مردی را کشیدند.

 

اولی دست‌هایش را

دومی سرش را

سومی میانه و پاهایش را

و چهارمی

تفنگی بر دوش اش.

 

 دره پروانه‌ها

قطره قطره

باران می‌نویسد: گل

نم به نم

دو دیده من می‌نویسد: تو!

چه سال پر باران غریبی

چه اندوه دست و دل بازی

که این گونه

سنگ به سنگ

سرم را می‌شکند، شکوفه می‌کند

و برگ به برگ

سرانگشتان مرده‌ام را می‌تاسد، سیاه می‌کند.

و خود همچون گیاهکی بی پناه

به باد سپرده می‌شوم

تا در زمهریر ذهن تو زندگی کنم، زاده شوم

 

برگرفته از: "سلیمانیه و سپیده‌دم جهان" سروده شیرکو بی‌کس/ ترجمه: محمد رئوف مرادی، مریوان حلبچه‌ای و امان جلیلیان/ بازسرایی: سیدعلی صالحی/ موسسه انتشارات نگاه/ چاپ اول/ تهران 1385.

مگو «شرط دوام دوستی، دوری است»

به دوستی که همیشه به مهرش زنده ام


همین عقلی که با سنگ حقیقت، خانه می­سازد

زمانی از حقیقت­های ما افسانه می­سازد

 

سر مغرور من! با میل دل باید کنار آمد

که عاقل، آن کسی باشد که با دیوانه می­سازد

 

مرنج از بیش و کم، چشم از شراب این و آن بردار

که این ساقی به قدر «تشنگی»، پیمانه می­سازد

 

مپرس از من چرا در پیله­ی مهر تو محبوسم؟

که عشق از پیله­های مرده هم پروانه می­سازد

 

به من گفت: ای بیابان­گرد غربت کیستی؟ گفتم:

پرستویی که هر جا می­نشیند، لانه می­سازد

 

مگو «شرط دوام دوستی، دوری است»؛ باور کن

همین یک اشتباه، از آشنا، بیگانه می­سازد


فاضل نظری

یاد باد آن­که مرا یار عزیزت خواندی

عشق من، خاطره­ی عشق من از یاد مَبَر

یادم ای لاله­ی شعر و سخن، از یاد مَبَر

آن گل یاس سپیدی که به دستم دادی

ای گل یاس سپید چمن، از یاد مَبَر

خاطرات خوش این عشق جنون­آسا را

مبر ای بوی خوش یاسمن، از یاد، مَبَر

چون ببوسد لب مهتاب، گل روی تو را

بوسه­ام ای گل مهتا­ب­تن، از یاد مَبَر

چون پَرِ نرم نسیمی بنوازد رویت

نغمه­ی نرم غزل­های من از یاد مَبَر

اولین غنچه­ی عشق تو به من خندان شد

اولین عشق خود، ای سیم­تن، از یاد مَبَر

یاد باد آن­که مرا یار عزیزت خواندی

یاد این یار عزیز کهن از یاد مَبَر

از غمت سوخته­ام، با ستمت ساخته­ام

این همه سوختن و ساختن از یاد مَبَر

عالم و هرچه در او هست، ببر از یادت

لیک دل دادن و عاشق شدن از یاد مَبَر

خسرو فرهودی

یک شعر عاشقانه

واقعا دوستت دارم
گرچه شايد گاهي
چنين به نظر نرسد
گاه شايد به نظر رسد
كه عاشق تو نيستم
گاه شايد به نظر رسد
كه حتي دوستت هم ندارم

ولي درست در همين زمان هاست
كه بايد بيش از هميشه
مرا درک كني

چون در همين زمان هاست
كه بيش از هميشه عاشق تو هستم

ولي احساساتم جريحه دار شده است
با اين كه نمي خواهم
مي بينم كه نسبت به تو
سرد و بي تفاوتم

درست در همين زمان هاست كه مي بينم
بيان احساساتم برايم خيلي دشوار مي شود

اغلب كرده تو ، كه احساسات مرا جريحه دار كرده است
بسيار كوچک است
ولي آن گاه كه كسي را دوست داري
آن سان كه من تو را دوست دارم
هر كاهي كوهي مي شود
و پيش از هر چيزي اين به ذهنم مي رسد
كه دوستم نداري

خواهش مي كنم با من صبور باش
مي خواهم با احساساتم
صادق تر باشم
و مي كوشم كه اين چنين حساس نباشم
ولي با اين همه
فكر مي كنم كه بايد كاملا اطمينان داشته باشي
كه هميشه
از همه راه هاي ممكن
عاشق تو هستم

پابلو نرودا

تو بمان و دگران

دعوت من بر تو آن شد کایزدت ‌عاشق کناد

بر یکی سنگین دلِ نامهربان چون خویشتن

تا بدانی درد عشق و داغ مهر و غم‌ خوری

تا به هجر اندر بپیچی و بدانی قدر من


رابعه بلخی

پاک­دامانی بس است

آشکارا گشت رازم، لطف پنهانی بس است

از گریبان، شعله سر زد، دامن‌افشانی بس است

 

هر نگاهی گشته زنجیری و بر پای دل است

چند از این دزدیده دیدن‌ها؟ نگهبانی بس است

 

عقل را شور جنون، زیر و زبر دارد اگر

زیر لب دیگر چه می‌گویی؟ فسون‌خوانی بس است

 

طبع من، گرم است و شیرینی، زیان می‌داردم

زهر چشمی از تبسّم؛ شکّرافشانی بس است

 

در خمار زهد خشکم، ساقی تَردست کو؟

خرقه‌ای آلوده دارم، پاک­دامانی بس است

 

ظهوری تُرشیزی (1026 قمری

شب­چراغ شهنشاهی‌ بر گردن روزگار

یکی ابلهی شب­چراغی بِجُست           

که بی او نشد عِقدِ پروین دُرُست

 

فروزان‌تر از ماه و خورشید بود

سزاوار بازوی جمشید بود

 

خری داشت آن ابلهِ کوردل

به جانِ خودش، جانِ خر متّصل

 

چنان شب­چراغی که ناید به دست

شنیدم که بر گردن خر ببست

 

من آن شب­چراغ شهنشاهی‌ام

که روشن‌کنِ ماه تا ماهی‌ام

 

ولیکن مرا بخت ابله­شعار

چنین بست بر گردنِ روزگار


ملازمانی یزدی

«احمد» هم رفت

 شاعر

براي ويراني چندباره­ي مزار شاملو

گوركن بر درگاه ايستاده است

هم­چنان مزدِ جنايتِ خويش مي­طلبد

شاعر! گورت را بِهِل

برو جايي كه عرب ني انداخت

بعد وقتِ گلِ ني برگرد اين­جا.

 سر کار بودیم که امیر مرزبان زنگ زد و خبر داد که «احمد» هم رفت. گفتم: «احمد» کیه؟ گفت: منظورم «احمد شاملو»ست. بهت زده­ شدیم. همین دو ماه قبلش بود که «هوشنگ» رفته بود؛ «هوشنگ گلشیری» و سخت بود نبودن دو قله داستان و شعر ادب پارسی در فاصله زمانی کوتاه.

نام «شاملو» را در دبیرستان شنیده و بعد در ارتباط با شاعران پیش­گام­تری مثل شریف سعیدی و بشیر رحیمی، از ویژگی­های شعرش آگاه شده بودم. اوایل شعر نوشتن­هایم از بشیر درباره چند و چون شعر شاملو، سهراب، فروغ و اخوان پرسیدم و این­که سبک کدام را باید انتخاب کنم. او گفت که باید بیشتر بخوانی تا خودت نزدیکی احساست را به یکی از آن­ها بفهمی و ادامه بدهی.

وقتی در 1375 تمام شعرنوشته­های سنتی مثل غزل، مثنوی و رباعی را که حاصل ذوق­آزمایی­های دوره دبیرستان بود و فقط تفننی می­نمود، کنار گذاشتم، با خواندن شعر نیمایی و سپید به این قالب گرایش پیدا کردم. اولین چایزه ادبی را که به خاطر شعری شبه­نیمایی در مراسمی فرهنگی گرفتم، علاقه­ام به شعر سپید جدّی­تر شد.

رفت­وآمد به انجمن شعرها و محفل­های شعری که در آن­ها غلبه بیشتر با شعر سنتی بود و شعر نو و سپید، کم­تر خوانده می­شد یا کم­تر به آن توجه می­شد، شاید سخت بود، ولی تشویق­های گاه به گاه برخی افراد سبب می­شد چشمه این علاقه نخشکد. آن زمان­ها دسترسی به منابع شعری سخت بود؛ یعنی اگر کتابی هم چاپ می­شد، ممکن بود به دلیل این­که توانایی مالی­مان به خریدش نمی­رسد، نتوانیم بخریم و در حسرتش بمانیم. البته گاهی میسر می­شد که کتابی از کتاب­خانه­ای امانت بگیریم و این­گونه، جرعه جرعه، قطره­­ای بنوشیم.

یادم می­آید در محفل­های دوستانه، شعرهایمان را برای هم می­خواندیم و نظر می­دادیم و نقد می­کردیم تا صیقل بخورد و اعتماد به نفس خوانش و سرایش­مان بالا برود. به جز کتاب­ها و محفل­های ادبی و گاه و بی­گاه نشریه­های متفاوت دانشجویی که در زمینه ادبیات، حرفی برای گفتن داشتند، حضور مجله­های «کارنامه» و «نافه» هم در آن روزگار غنیمتی بود بزرگ برایمان؛ روزگاری که «نت» تازه داشت فراگیر می­شد و زمانه «وبلاگ­»سازی و «وب­گردی» بود.

کم­کم شعر شاملو سایه­گستر می­شد بر ذهنم و زیبایی­های نگاهش با صدایش هنگام خوانش شعرهای خودش و گارسیا لورکا و خیام و ... افزون می­گشت. زبان و نگاه خاص بامداد در کنار زنانگی­های انسانی و شفاف و جسورانه فروغ، روانی و سادگی و صمیمیت سهراب و زبان دیگرگونه اخوان و بعدها موشکافی در شعر نیما و آشنایی با سیدعلی صالحی، همه و همه، معجونی شدند شیرین از ادب فارسی که زندگی را تحمل­پذیر می­کردند.

از شعر نو و سپید که سخن گفتم، باید از شعر واصف باختری یاد کنم که سوک­مندانه، جایگاهش در میان فارسی­زبانان به درستی شناخته نشده است؛ چون ظرافت­هایی در آن به چشم می­خورد که یگانه­اند. با این حال، به دلیل نابسامانی اوضاع اجتماعی افغانستان و آشفتگی عرصه فرهنگی و ادبی این سرزمین و نیز دور افتادن استاد باختری از قلمروهای اصلی زیستی شعر فارسی و مهاجرت به امریکا سبب شده است نوعی فراموشی در حق شعر ایشان در میان هم­زبانان وی در سرزمین زادگاهش و نیز هم­جوارش رخ دهد.

در این میان، با این­که شاعر حرفه­ای نیستم و از برای دل خویش شعر می­گویم و کار و بارم شعر سپید است، ولی به شعر کهن به ویژه غزل و دوبیتی ـ از نوع خوبش ـ ارادت دارم. گاهی دوستان که توجهم را به شعر سنتی می­بینند، تعجب می­کنند که چرا در دوره­ای که جدی کار شعر کردم، به غزل نپرداختم.

شاملو را دوست­تر دارم، ولی نه آن­که بتم باشد. سر شاملو دعوا کرده­ام و کسی را که شاعر محبوبم را «اُزگَل» می­خواند، چنان عتاب­آلود کوفته و بر سرجایش نشانده­ام که می­گفت فکر نمی­کردم صادق از پدرش هم چنین دفاع کند. با این حال، هیچ شاعری ـ نه فقظ شاملو ـ برایم قدسیتی ندارد که نخواهم برخی ضعف­های ادبی­اش یا رفتارش را ـ بدون دخالت دادن آن به قلمرو ادبیتش ـ نقد نکنم.

نکته دیگری که درباره شاملو برایم جالب است، عشق­آفرینی «آیدا» برای «بامداد» است که واقعا حکایت عشق­های زیبای کهن را برایم تداعی می­کند.

ترجمه­های آزاد شاملو نیز شاید از نظر علمی و نگاه برخی منتقدان، ضعف­هایی داشته باشد، ولی هر چه باشد، زیبایی خاصی دارد که آن را بر ترجمه­های هم­سنگش ترجیح می­دهم. این هم نوعی سلیقه است دیگر. «شازده کوچولو» را با شاملو شناختم و «گیل­گمش» و نیز شعرهای شاعران جهان چون لنگستون هیوز و الیوت و ... .

تلاش­های شبانه­روزی شاملو در پژوهش­های ادبی نظیر «کتاب کوچه»، ترجمه، مقاله­نویسی و موارد دیگر نیز سرمشق خوبی است برای کسانی که می­خواهند در این راه قدم بگذارند و واقعا پشتکارش ستودنی است.

سال­ها بود که می­خواستیم برویم سر قبر شاملو و میسر نمی­شد تا اینکه سال گذشته، تابستانی، به همراه داوود و مهدی توانستیم شبی بر مزارش گرد هم آییم.  قبر اخوان و سهراب را دیده­ام، ولی فروغ و نیما را هنوز ندیده­ام.

محفل شعرخوانی بسی گل شریفی در انجمن قلم افغانستان

انجمن قلم افغانستان برگزار می کند:

آوارگی را هیچ مرزی نمی شناسد


محفل شعرخوانی بانو «بسی‌گل شریفی»
چهره نام آشنای شعر مهاجرت در ایران
و از اعضای خانه ادبیات افغانستان

زمان: 5:30 عصر پنج‌شنبه 3 اسد (مرداد) ۱۳۹۲

مکان: کابل. کوچۀ پنجم قلعۀ فتح‌الله. انجمن قلم افغانستان