شمارش معکوس برای آغاز رسمی حکومت امیرالمؤمنین ملا محمدعمر

به سرزمین تناقض ها خوش آمدید

روز سه شنبه، 28 جوزا (خرداد) 1392 را به یاد بسپارید:

 روز انتقال مسئولیت‌های امنیتی و نظامی به نیروهای نظامی و امنیتی افغانستان

+

روز گشایش رسمی دفتر نمایندگی «امارت اسلامی افغانستان» (طالبان(در قطر


در همین روز، حامد کرزی از نیروهای امنیتی افغانستان چنین خواست: «هنگام فعالیت های نظامی در روستاهای کشور به جز موارد انتقال زخمی ها تحت هیچ شرایطی از عملیات های هوایی استفاده نکنید». (دست ارتش در برابر «برادران ناراضی کرزی خان=طالبان) بسته باشد و باز هم بیش از پیش، بیهوده و بی فرجام، شهید بدهیم در جبهه های جنگ با طالبان)

 

حالا بنگرید سیاست های «کاخ سفید»، «دولت کرزی خان» و «حکومت اسلامی ملاعمر» را که هم زمان با گشایش دفتر طالبان در قطر اعلام شد:

 

سیاست کاخ سفید:

1. به زودی مذاکرات مستقیم با طالبان را در قطر آغاز می‌کند.
2. شرایط این مذاکرات این است که:
الف) طالبان، خشونت را کنار بگذارند.
ب) رابطه خود با القاعده را قطع کنند
ج)طالبان به قانون اساسی افغانستان احترام بگذارند.
د)طالبان به حقوق زنان احترام بگذارند.
هـ)طالبان به حقوق اقلیت‌ها احترام بگذارند.
3. مبادله اسرا یکی از موضوعات مورد بحث ماست.
4. در هفته های اول بیشتر دیدگاه‌های دو طرف مورد بحث قرار خواهند گرفت.

*********************

سیاست حکومت حامد کرزی

1. دولت افغانستان از ابتدا با طرح گفتگوهای صلح در خارج از کشور موافق نبود، اما به دلیل پافشاری برخی از کشورها، طرح ایجاد دفتر برای طالبان در قطر را پذیرفت.
2. دولت افغانستان، نمایندگان خود را برای شرکت در این مذاکرات به دوحه اعزام می‌کند.
3. دولت افغانستان ابتدا پیش شرط هایی را مطرح کرده بود، ولی در حال حاضر پیش‌شرطی برای گفت‌وگو با طالبان وجود ندارد؛ یعنی برای ما اهمیت ندارد که
الف) طالبان، خشونت را کنار بگذارند.
ب) رابطه خود با القاعده را قطع کنند.
ج)طالبان به قانون اساسی افغانستان احترام بگذارند.
د)طالبان به حقوق زنان احترام بگذارند.
هـ)طالبان به حقوق اقلیت‌ها احترام بگذارند.
4. به جای این پیش شرط ها که ابتدا گذاشته بودیم، ولی حالا از آنها چشم می پوشیم، طالبان باید به اصولی برای مذاکره تن بدهد که عبارتند از:
الف) انتقال مرکزیت گفت‌وگوها از دوحه به کابل.
ب) پایان خشونت ها همزمان با آغاز گفت‌وگوها.
ج) جلوگیری از استفاده سوء کشورهای خارجی از روند صلح افغانستان

*********************

سیاست طالبان:

1. بیرون کردن افغانستان از "اشغال"، "وجیبه دینی" گروه طالبان است
2. دلایل طالبان برای حضور سیاسی در قطر عبارتند از:
الف) مذاکره و تفهیم برای بهتر ساختن روابط با کشورهای دنیا بر اساس احترام متقابل.
ب) یافتن راه حل سیاسی و صلح آمیز برای خاتمه دادن به اشغال افغانستان.
ج) برقراری نظام اسلامی مستقل و برقراری امنیت واقعی.
د) دید و بازدید با افغان‌ها با درنظرداشت مقتضای زمان.
هـ) برقراری تماس با سازمان ملل، جامعه جهانی و سازمان های جهانی و منطقه‌ای.
و) شریک ساختن دیدگاه در مورد اوضاع سیاسی کشور با رسانه‌ها.
ز) برقراری روابط نیک با همه کشورهای دنیا به شمول کشورهای همسایه افغانستان.

 

آغاز دوره جدید حیات سیاسی امیرالمؤمنین «ملا محمدعمر» و گشایش دفتر نمایندگی «امارت اسلامی افغانستان» (برادران ناراضی کرزی که دیگر ان شاالله با این تدبیر رییس حکومت، کرزی خان دیگر حتما کم کمک به برادران راضی تبدیل شده اند) بر کارگزاران دولت فخیمه از افغان ملتی و غیر آن تبریک باشد که برای رساندن کشور به این نقطه عطف تاریخی، از هیچ تلاشی فروگزار نکردند و راه را برای امریکا و طالبان باز کردند تا به این جا برسند.

ا این بخش ها از شعر محمدکاظم کاظمی واقعا بیانگر حال و روز ملت ماست در این زمانه که قرار است بار دیگر، مرده ریگشان در این بازار معامله شود و خودشان باز هر روز بمیرند:


صبح است و روز نو به فراروی شهر من‌ 
چشم تمام خلق جهان سوی شهر من‌...

دنیا برای خام‌ خیالان عوض شده‌ است‌ 
آری، در این معامله، پالان عوض شده است‌ 

دیروزمان، خیال قتال و حماسه‌ای‌ 
امروزمان، دهانی و دستی و کاسه‌ای‌

دیروزمان به فرق برادر، فرا شدن‌ 
امروزمان به گور برادر، گدا شدن‌ 

گفتیم سنگ بر سر این شیشه بشکند 
این ریشه محکم است‌، مگر تیشه بشکند 

غافل که تیشه می ‌رود و رنده می ‌شود 
با رنده، پوست از تن ما کنده می ‌شود 

سهم تو یک قمار بزرگ است‌، بعد از این‌ 
چوپان‌ شدن به گلّه گرگ است بعد از این‌ 

یا برّه می ‌شوند و در این دشت می ‌چرند 
یا این که پوستین تو را نیز می ‌درند 

حتی اگر به خاک رود نام و ننگشان‌ 
این لقمه‌های مفت نیفتد ز چنگشان‌ 

شاید رها کنند همه رخت و پخت خویش‌ 
اما نمی ‌دهند ز کف، تخت و بخت خویش‌ 

دستار اگر که در بدل هیچ می ‌دهند
شلوار را گرفته به سر پیچ می ‌دهند 

سنگ است آنچه بایدشان در سبد کنی‌ 
سیلی است آنچه بایدشان گوشزد کنی‌ 

ای شهر من‌! به خاک فروخسپ و گَنده باش‌ 
یا با تمام خویش‌، مهیای رنده باش‌ 

این رنده می ‌تراشد و زیبات می ‌کند 
آنگه عروس جمله دنیات می ‌کند 

تا یک دو گوشواره به گوش تو بگذرد
هفتاد ملت از بر و دوش تو بگذرد

صبح است و روز نو به فراروی شهر من‌ 
چشم تمام خلق جهان سوی شهر من‌...

عیش بی یار مهیا نشود، یار کجاست؟

درد بی­عشقی ز جانم برده طاقت، ور نه من          داشتم آرام تا آرام جانی داشتم

جلیل شهناز، استاد برجسته سه­تارنوازی و تارنوازی، صبح روز دوشنبه ۲۷ خرداد (جوزا) درگذشت. سخنی از استاد محمدرضا شجریان را درباره او شنیدم که می­گفت: «من آنچه در آواز آموخته ام، متاثر از نوازندگی استاد شهناز بوده است و سال­های سال با صدای تار این استاد بی بدیل زندگی کرده ام. اولین بار که ساز شهناز را شنیدم، مرا در خود فرو برد و تا امروز هم چنان در من زندگی می کند....ساز او مرا به جایی برد که دیگران نمی شناسند....شهناز بیان واقعی موسیقی ما را یافته است».

شماری از آثاری را که شجریان با شهناز کار کرده است، شنیده­ام، ولی اکنون می­خواهم از خاطره­های «یاد ایام» بگویم.

«یاد ایام»، نام کنسرت سال ۱۳۷۱ «محمدرضا شجریان» در «امریکا»ست که چه شب­ها و روزهایی که در سال­های آخر این دهه، با آن مأنوس نبودم. شب­هایی که در محل کارم می­ماندم و گاهی وقت­ها هم دوست پروازکرده­ام، مهدی بالاکودهی با ما بود. روان شهناز و بالاکودهی شاد و شجریان عزیز، پاینده باد.

همه این آوازها نازنین هستند و آن قدر زیبایند که وصف­ناپذیرند. با این­حال، «یاد ایام»، سوز دیگری دارد. در این میان، این بیت­ها هم آتش می­زنند.

گرچه می­گفت که زارت بکشم، می­دیدم              که نهانش، نظری با منِ دل­سوخته بود

گر بزنندم به تیغ، در نظرش بی­دریغ              دیدن او یک نظر، صد چو منش خون­بهاست

جهان، پیر است و بی­بنیاد، از این فرهادکش، فریاد            که کرد افسون و نیرنگش، ملول از جان شیرینم

درد بی­عشقی ز جانم برده طاقت، ور نه من          داشتم آرام تا آرام جانی داشتم

در خزان با سرو و نسرینم، بهاری تازه بود          در زمین، با ماه و پروین، آسمانی داشتم

ببردی دین فایز را به غارت        تو شاهی، خیل مژگان را سپاهت

تو دوری از برم، دل در برم نیست    هوای دیگری هم در سرم نیست

به جان دلبرم، کز هر دو عالم         تمنای دگر جز دلبرم نیست

این کنسرت را انتشارات فرهنگی و هنری «دل­آواز» منتشر کرده است. این آلبوم در «دستگاه شور» اجرا شده و مدت زمان آن ۵۶ دقیقه و ۱۹ ثانیه است. اشعار این آلبوم از «حافظ»، «سعدی»، «رهی معیری» و «باباطاهر» انتخاب شده­اند. صدابرداری این اثر را «سیامک شجریان» بر عهده داشته است. نام آلبوم برگرفته از شعری از سروده­های «رهی معیری» است.

آواز: محمدرضا شجریان

تار: داریوش پیر نیاکان

نی: جمشید عندلیبی

تنبک: همایون شجریان

ترتیب آوازها

۱. پیش­درآمد شور، ساخته داریوش پیرنیاکان

۲. دونوازی تار و نی

۳. چهار مضراب، ساخته داریوش پیرنیاکان

۴. ساز و آواز شور  درآمد خارا، درآمد شور، رضوی، عاشق­کش، تحریر نغمه، سلمک، قرچه، رضوی، تحریر جواد خانی، حسینی، فرود      با غزل حافظ

۵. تصنیف «سلسله­مو»، ساخته داریوش پیرنیاکان  با غزل سعدی

۶. ادامه ساز و آواز عاشق­کش    با  غزل حافظ

۷. تصنیف یاد ایام، ساخته محمدرضا شجریان  با شعر رهی معیری

۸. تک­نوازی نی

۹. تصنیف «خم زلف»، ساخته محمدرضا شجریان  با شعر باباطاهر


آواز :عاشق­کش                 شعر : حافظ                

دوش می­آمد و رخساره برافروخته بود                 تا کجا باز دل غم­زده­ای سوخته بود

رسم عاشق­کشی و شیوه شهرآشوبی                  جامه­ای بود که بر قامت او دوخته بود

گرچه می­گفت که زارت بکشم، می­دیدم              که نهانش، نظری با منِ دل­سوخته بود

جان عشاق، سپند رخ خود می­دانست                   و آتش چهره بدین کار برافروخته بود

دل بسی خون به کف آورد، ولی دیده بریخت          الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود

کفر زلفش ره دین می­زد و آن سنگین­دل             در پی­اش، مشعلی از چهره برافروخته بود

یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد                   آن­که یوسف به زر ناسره بفروخته بود

گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان «حافظ»           یارب، این قلب­شناسی ز که آموخته بود

…………………………………………………………………………….

آواز : سلسله موی دوست                 شعر : سعدی                

سلسله­ی موی دوست، حلقه­ی دام بلاست             هرکه در این حلقه نیست، فارغ از این ماجراست

دل­شده­ی پای­بند، گردن جان در کمند                  زهره گفتار نه کاین چه سبب وان چراست

گر بزنندم به تیغ، در نظرش بی­دریغ              دیدن او یک نظر، صد چو منش خون­بهاست

گر برود جان ما در طلب وصل دوست            حیف نباشد؛ که دوست، دوست­تر از جان ماست

گر بنوازی به لطف، ور بگدازی به قهر            حکم تو بر من رواست، زجر تو بر من رواست

…………………………………………………………………………….

آواز :چشم بیمار                 شعر : حافظ                

به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم                   بیا کز چشم بیمارت، هزاران درد برچینم

الا ای هم­نشین دل که یارانت برفت از یاد                    مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم

جهان، پیر است و بی­بنیاد، از این فرهادکش، فریاد  که کرد افسون و نیرنگش، ملول از جان شیرینم

اگر بر جای من، غیری گزیند دوست، حاکم اوست            حرامم باد اگر من، جان به جای دوست بگزینم

…………………………………………………………………………….

آواز : یاد ایـام                 شعر : رهی معیری                 

یاد ایامی که در گلشن، فغانی داشتم                در میان لاله و گل، آشیانی داشتم

گرد آن شمع طرب می­سوختم پروانه­وار         پای آن سرو روان، اشک روانی داشتم

آتشم بر جان، ولی از شکوه، لب خاموش بود       عشق را از اشک حسرت، ترجمانی داشتم

چون سرشک از شوق بودم خاک­بوس درگهی     چون غبار از شکر، سر بر آستانی داشتم

در خزان با سرو و نسرینم، بهاری تازه بود          در زمین، با ماه و پروین، آسمانی داشتم

درد بی­عشقی ز جانم برده طاقت، ور نه من          داشتم آرام تا آرام جانی داشتم

بلبل طبعم، «رهی» باشد ز تنهایی، خموش               نغمه­ها بودی مرا تا هم­زبانی داشتم

…………………………………………………………………………….

آواز :زلف سیاه                 شعر : فایز دشتستانی و بابا طاهر                

به قربون خم زلف سیاهت            فدای عارض مانند ماهت

ببردی دین فایز را به غارت        تو شاهی، خیل مژگان را سپاهت

تو دوری از برم، دل در برم نیست    هوای دیگری هم در سرم نیست

به جان دلبرم، کز هر دو عالم         تمنای دگر جز دلبرم نیست

خودم اینجا، دلم در پیش دلبر         خدایا، این سفر کی می­رود سر

خدایا، کن سفر آسون به فایز       که بیند بار دیگر روی دلبر


اطلاعات مربوط به «یاد ایام» برگرفته از: دلنوازها و  لینک دانلود «یاد ایام»

مادر سلام، ما همگی ناخلف شدیم

امروز «روز ملی مادر» در افغانستان است؛ چون روز مادر در 24 جوزا (خرداد) مطابق با 14جون گرامی داشته می­شود. این روز را با این روی سیاه چگونه به «مادر» خود شادباش بگوییم که هیچ برایش نگذاشته­ایم؟ ما فرزندان پست­فطرتش هر چه جفا بوده است، بر تن خسته مادر میهن و مادران میهن روا داشته­ایم و هنوز هم بی­آزرمیم که سر بلند می­کنیم و می­توانیم نام «مادر» را ببریم. تفو به این غیرت و ننگ استفراغ کرده مردان این سرزمین نکبت­بار که از سی سال زخم زدن بر پیکر مادر وطن و مادران وطن خجالت نکشیده­اند و هنوز هم نام خود را «آدم­» می­نهند. ناسزا بر همه ما مردانی که بر ستم همیشگی و هر روزه و هر لحظه­ای که بر «زن» و «مادر» می­رود، چشم می­بندیم و در خیال­های موهوم خود غرقیم. ننگ بر همه ما مردانی که یک روز خوش برای «مادر» نساختیم. مرگ بر همه ما مردانی که جز «تجاوز» جنسی و زبانی، هیچ ارمغانی برای «مادر» و «خواهر» و «زن» پیش­کش نکردیم. ننگ بر همه مردان تزویرگرایی که زیر نقاب دینی و اجتماعی، توجیه­گر ستم بر «مادر» و «زن» هستند و «قانون منع خشونت با زنان» را تجاوز به حریم خود می­دانند. ای تف به این حریم شیطانی­تان!

اول، شعر نازنینی از «پرتو نادری» را می­آورم که بسیار روان و ساده و صمیمی، حرف­ دل همه ما را زده است و شاید اصلا ندیده و نشنیده باشید یا از کنارش گذشته باشید. تاب بیاورید و تا آخرش را بخوانید. حتما تأیید می­کنید.

بعد از آن هم مثنوی «مادر» ابوطالب مظفری را بخوانید که تجدید خاطره­ای است با همیشه همه ما.

 

تصويربزرگ، آيينه کوچک


مادرم از قبيله­ی سبز نجابت بود

و با زبان مردم بهشت سخن می­گفت

چادری از بريشم ايمان به سر داشت

قلبش به  عرش خدا می­ماند

     که  به اندازه­ی حقيقت خدا بزرگ بود

و من صدای خدا را

 از ضربان قلب او می­شنيدم

و بی آن که کسی بداند

خدا در خانه­ی ما بود

و بی آن که کسی بداند

آفتاب از مشرق صدای مادر من طلوع می­کرد.

********* 

مادرم از قبيله­ی سبز نجابت بود

مادرم وقتی به سوی من می­آمد

در نقش کوچک هر گامش

روزنه­ی کوچکی پديدار می­شد

که من از آن

باغ­های سبز بهشت را تماشا می­کردم

و سيب خوش­بختی خود را از شاخه­های بلند آن می­چيدم.

 ********* 

مادرم از قبيله­ی سبز نحابت بود

چادری از بريشم ايمان به سر داشت

پيشاني­اش  به مطلع عاشقانه­ترين غزل خدا می­ماند

 که من هر روز

         آن را

            با زبان عاطفه زمزمه می­کردم

و آن­گاه با تمام ايمان درمی­يافتم

                            شعر خدا يعنی چی.

 ********* 

مادرم از قبيله­ی سبز نجابت بود

و با زبان مردم بهشت سخن می­گقت

و صبر، کبوتر سپيدی بود

که هر صبح، پرهای عزيزش را

در شفاف­ترين چشمه­های بهشت شست­و­شو می­داد

و چنان پيکی از ديار مبارک  قرآن می­آمد

و پيغام خدا را برای مادر من می­خواند.

 ********* 

مادرم  از قبيله­ی سبز نحابت بود

شجره­ی نسبش تاريخی دارد که تنها در حافظه­ی آفتاب می­گنجد

و من از آفتاب می­دانم

وقتی مادرم  چشم به جهان گشود

پدرش در جذام­خانه­های فقر

سقوط سپيدار قامت خود را

              چراغ سوگ می­افروخت

و من از آفتاب می­دانم

که مادرم تمام عمر

در جست­وجوی واژه­ی لبحند

با انگشتی از تقدس و ايمان

کتاب زندگی­اش را ورق می­زد 

 و با دريغ

         تا آخرين دقایق زندگی هم نتوانست

                                        مفهوم شاد لبخند را

                                                     به حافظه بسپارد.

********* 

مادرم با گريه آشنا بود

مادرم از مصدر گريستن، هزار واژه­ی اشتقاقی ديگر می­ساخت

مادرم با هزار زبان

مفهوم تلخ گريستن را

به حافظه­ی تاريک چشم­های خويش سپرده بود

و چشم­های مادرم

 - آيينه­های تجلی خدا ـ

                                    حافظه­ی خوبی داشتند.

********* 

مادرم با بهار بيگانه بود

و زندگی او مورچه­راهی بود

که از سنگلاخ عظيم بدبختی عبور می­کرد

و در چار فصل سال

ابرهای تيره­ی­ اهانت و دشنام

در آن فرو می­باريد

و مادرم هر روز

     آن­جا دامن دامن، گل بدبختی می­چيد.

********* 

مادرم، سنگ صبوری بود

وقتی پدرم

کشتی کوچک انديشه­اش را بادبان می­افراشت

و بر شطّ سرخ خشم می­راند

مادرم به ساحل صبر پناه می­برد

و اشک­هايش را با گوشه­های چادرش پاک می­کرد

                                         و با خدا پيوند می­يافت.

********* 

پدرم، مرد عجيبی بود

پدرم وقتی دستار غرورش را به سر می­بست

فکر می­کرد که آفتاب

کبوتر سپيدي است 

که از شانه­های بلند او پرواز می­کند

و فکر می­کرد که می­تواند روشنی را

                         برای مادرم جيره­بندی کند

و فکر می­کرد که ماه، مهره­ی رنگيني است

که می­تواند آن را

                   بر يال بلند اسب سمندش بياويزد.

********* 

 پدرم، مرد عجيبی بود

پدرم وقتی مرا به حضور می­خواند

من فاجعه را در چند قدمی خويش می­ديدم

و کلمه­ها ـ گنجشکان هراس­آلودی بودند ـ

که از باغچه­های خزان­زده­ی ذهنم کوچ می­کردند

و ترس، جامه­ی چرکينی بود

که چهره­ی اصلی­ام را از من می­گرفت.

پدرم وقتی مرا به حضور می­خواند

خون تکلم در رگ­های سرخ زبانم از حرکت می­ايستاد

و آن­گاه قلب مادرم ـ بلور روشنی بود ـ

که در عمق دره­ی تاريکی رها می­گشت

و مادرم، ويرانی خود را

در آيينه­های شکسته­ی اضطراب تماشا می­کرد

و منتظر حادثه­ای می­ماند.

********* 

پدرم، مرد عجيبی بود

پدرم وقتی دستار غرورش را به سر می­بست

در چارديوار کوچک خانه­ی ما

 امپراتوری کوچک او آعاز می­گشت

و آن­گاه آزادی را که من بودم

و زندگی را که مادرم بود                                                                                

                       شلاق می­زد

و به زنجير می­بست.                                                                                            

روان مادر من شاد

که با اين حال، خدا را شکر می­کرد

و در حق پدرم می­گفت :

«خدا، سايه­ی او را از سرِ ما کم نکند» .


 

مادر 

مادر سلام! ما همگی ناخلف شديم
در قحط­سال عاطفه­هامان تلف شديم

مادر سلام! طفل تو ديگر بزرگ شد
اما دريغ، کودک ناز تو گرگ شد

مادر! اسير وحشت جادو شديم ما
چشمی گزيد و يک­سره بدخو شديم ما

مادر! طلسم دفع شر از خوی ما ببند
تعويذ مهر بر سر بازوی ما ببند

ای ماه، ما پلنگ شديم و تو سوختی
ما صاحب تفنگ شديم و تو سوختی

*********
پرسيده­ای که ماه چه شد، اختران چه شد؟
من مانده­ام که وسعت اين آسمان چه شد

دوشيزگان قريه بالا کجا شدند؟
گل­چهره و گل­آغه و گل­شا کجا شدند؟

گل­شا شکوفه داد، جوان شد، عبوس شد 
در دشت­های تفته تفتان عروس شد

گل­چهره، خوش به حال غمش، غصه سير خورد 
يک شب کنار مرز وطن ماند و تير خورد

از او نشان سرخ پری مانده است و هيچ
از ما فقط شکسته سری مانده است و هيچ

*********
اينک زمين، پياله خون است و هيچ نيست
زخم است، آتش است، جنون است و هيچ نيست

امشب هجوم دوزخی باد ديدنی است

اين گيرودار گردن و پولاد ديدنی است
در چارسو، دميده و در چارسو، دوان

اينک منم چو باد دی، آواره در جهان
اينک منم دو پای ورم کرده در مسير

اينک منم مسافر اين خاک سردسير
*********
بگذار تا به چشمه خون شست­وشو کنم

بگذار رو به کوه کمی گفت­وگو کنم
اين کوه، شانه­های مرا چون برادر است

بگذار با برادر خود گفت­وگو کنم
کوه از کمين و صيحه­ی مردان عقيم ماند

اين بيشه، هفت سال پياپی يتيم ماند
يک­باره سروهای کهن ريشه­کن شدند

مردان اين قبيله­ی عاشق، کفن شدند
رخش غرور و تيغ و کمان را فروختيم 

کام و زبان شعله­فشان را فروختيم
خوش­قامتان به قد دوتا خو گرفته­اند

مردان کج به بوی طلا خو گرفته­اند
*********
اينک نشسته­ايم سبک در کمين خويش 
چشم انتظار سوختن آخرين خويش

اينک نشسته­ايم که تا مارهای خشم

از شانه­های مست کسی سر به در کند
اينک نشسته­ايم که تا نسل سامری

گوساله­های شيری­شان را بَقَر کنند
جمعی به آن سرند که ناموس و ننگ را 

نذر کلاه گوشه­ی يک تاجوَر کنند
دست و دهن گشاده که داد از کدام سوست

موجی نمی­زند که باد از کدام سوست
مردند تا به سفره­شان نان بياورند

توفان نديده­اند که ايمان بياورند
القصه برده­اند از اين ورطه، رختشان

جاويد باد کبکبه­ی تخت و بختشان

 

لینک به پیشینه تاریخی روز مادر در جهان

http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B1%D9%88%D8%B2_%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1

لینک به دو شعر دیگر از «پرتو نادری» برای مادر

http://partaw10.blogfa.com/post-32.aspx

لینک به «مادرانه­های پارسی» نوشته سید رضا محمدی (با فیلترشکن باز کنید)

http://www.jadidonline.com/story/24052011/dr/mothers_day

لینک به نقیضه «کاکه تیغون» بر مثنوی «مادر» ابوطالب مظفری

http://www.farda.org/articles/06_updates/061130/poem_Kaka_Taighoun.htm 

غرض، رنجیدن ما بود از دنیا که حاصل شد

شبی غم­انگیز و بیهوده با رنج «تکرار شدن» که جسارت «مرگ» در آن نیست... هم­پای نوای اندوه­بار «ایرج بسطامی» و دود سیگار و چای تلخ­تر از زهر و عقربه­های خنده­دار ساعت و قلمی که با دست، هم­دل نیست و دلی که با مغز و مغزی که با جهان...

این هم ره­آورد «نظری» افکندن به این دنیا هم­راه با «فاضل نظری»:

 

ملال­آورتر از تکرار، رنجی نیست در عالم

نخستین روز خلقت، غنچه را خمیازه می­گیرد

******

هر نگاهی می­­تواند خلوتم را بشکند

کوزه­ی تنهایی روحم سفالی­تر شده است

******

نمی­داند دل تنها میان جمع هم تنهاست

مرا افکنده در تُنگی که نام دیگرش، دریاست

******

اگر شادی، سراغ از من بگیرد، جای حیرت نیست

نشان می­جوید از من تا نیاید اشتباه این­جا

******

دل­بسته­ی اندوه دامن­گیر خود باش

از عالم «غم»، دل­رباتر عالمی نیست

******

افسردگی به خسته­دلی از زمانه نیست

افسرده آن دلی است که از هم­نفس گرفت

******

مقصود اگر از دیدن دنیا فقط این بود

دیدیم، ولی دیدن دنیا به چه قیمت؟

******

حرف منّت نیست، اما صد برابر پس گرفت

گردش دنیا اگر چیزی به ما افزوده بود

******

چه غم که بگذرد از دشت لاله­ها، توفان

که مرگ، دل­خوشی غنچه­های پژمرده است

******

با برف پیری­ام، سخنی غیر از این نبود:

«منّت گذاشتی به سرما خوش آمدی»

******

من آن طبیب زمین­گیر زار و بیمارم

که هرچه زهر به خود می­دهم، نمی­میرم

******

غرض، رنجیدن ما بود از دنیا که حاصل شد

مکن ای زندگی، عمر مرا دیگر تباه این­جا

******

دعای زنده ماندن چیست وقتی عشق با ما نیست

خداوندا، دعای دوستان را بی­اثر گردان

«مهاجر»؛ «مرغ عروسی و عزا»

پوستر و دفترچه تبلیغات انتخاباتی «دکتر مهندس خلبان شهردار سردار محمدباقر قالیباف» با این شعر از محمدکاظم کاظمی منتشر شده است: «غروب در نفَسِ گَرمِ جاده خواهم رفت/پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت».

به جز اینکه «مهاجر» جماعت، سال­هاست مرغ عروسی و عزا شده است، این را هم از نظر نباید دور داشت که قالیباف، مشهدی است و با پارتی بازی، از شعر استاد کاظمی به استناد همشهرنشینی­اش استفاده کرده است...

اکنون متن کامل شعر «پیاده آمده بودم» را می آورم تا تجدیدخاطره­ای شود برای آن سال­ها که البته همه سال­های مهاجران چنین بوده است و تا «بختک آوارگی» بر تن ما نشسته است، چنین خواهد بود...

 

غروب در نفَسِ گَرمِ جاده خواهم رفت

پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت

طِلسم غُربتم امشب شکسته خواهد شد

و سُفره­ای که تُهی بود، بسته خواهد شد

و در حوالی شب­های عید، همسایه

صدای گریه نخواهی شنید، همسایه

همان غریبه که قُلّک نداشت، خواهد رفت

و کودکی که عروسَک نداشت، خواهد رفت

......................

منم تمام اُفُق را به رنج گردیده

منم که هر که مرا دیده، در گُذَر دیده

منم که نانی اگر داشتم، از آجر بود

و سفره­ام که نبود، از گرسنگی، پُر بود

به هرچه آیینه، تصویری از شکست من است

به سنگ سنگ بَناها نشان دستِ من است

اگر به لطف و اگر به قهر، می­شناسَندَم

تمام مردم این شهر می­شناسندم

......................

چگونه باز نگردم؟ که سنگرم آن جاست

چگونه؟ آه! مزار برادرم آن جاست

چگونه باز نگردم؟ که مسجد و محراب

و تیغ منتظر بوسه بر پیکرم آن جاست

مَگیر خُرده که یک پا و یک عصا دارم

مَگیر خُرده که پای دیگرم آن جاست

شکسته می­گذرم امشب از کنار شما

و شرمسارم از الطاف بی­شمار شما

من از سکوتِ شبِ سردتان خبر دارم

شهید داده­ام، از دردتان خبر دارم

. ......................

اگرچه مَزرع ما دانه­های جَو هم داشت

و چند بُتّۀ مُستَوجِب دِرَو هم داشت

اگر چه تلخ شد آرامش همیشه­تان

اگرچه کودک من سنگ زد به شیشه­تان

اگرچه مُتّهَم جُرمَ مُستَند بودم

اگرچه لایق سنگینی لَحد بودم

دَمِ سفر مَپَسندید ناامید مرا

ولو دروغ، عزیزان بَحِل کنید مرا

«تمام آن­چه ندارم، نهاده خواهم رفت

پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت

......................

به این امام قسم، چیز دیگری نَبَرم

به غیر عکس حرم، چیز دیگری نَبَرم

خدا زیاد کند اجر دین و دنیاتان

و مستجاب شود باقی دعاهاتان

همیشه قلک فرزندهایتان پُرباد

و نان دشمنتان- هر که هست- آجُر باد!

زنده باد «ماندلا»

این روزها باز «نلسون ماندلا»، رهبر جاودانه مبارزات آزادی خواهانه مردمان ستم کشیده افریقا در بستر بیماری افتاده است. دنیا همیشه با احترام از «ماندلا» یاد خواهد کرد؛ چون هرگز شیفته «قدرت» نشد و همیشه «انسانی» رفتار کرد.

شعر «شام آخر» را که برای رنج های برادران و خواهرانم در قاره افریقا نوشته بودم، به احترام این نیک مرد سپیدموی، «نلسون ماندلا»ی بزرگ می آورم:


شـــــام آخــــــر

برای هم‌نوعان شوربختم در قاره‌ی سیاه


شَرَنگ…شَرَنگ…

شام آخر بود

و «کادینا» هنوز می­رقصید

در هاله­ ای از دود و تاریکی

با چشمی بی­رنگ­تر از روز.


آن­سوتر

جنرال «فابیستو»

نَردِ عشق می­ باخت

دست در دستِ دخترانِ صحرا

و دندانِ طلایش

برقی می­زد نفرت­بار.


کشتزارهای دو سوی سَرَک

هم­رنگِ گیسوی دخترک

به خورشید پهلو می­ زدند

و برادرِ کادینا

هنوز نمی­ فهمید

«قبیله» یعنی چه

وقتی خون لخته­ شده­ ی خواهرش

سنگ­فرش خیابان را فتح می­کرد.


حالا او سال­هاست

هر صبح

در باراندازِ ساحل

دوستان کادینا را بدرقه می­ کند

که نگاه­شان در باد می­ لغزد

بی­ رمق.


و جنرال «فابیستو»

مستانه می­ خندد

بر فرازِ کشتی خود

با چشمانی خمارِ دوشیزگانِ شبِ پیش.


پرانتز باز

تقویم­ها هر روز راه­پیمایی می­ کنند

بچه­ها هنوز کابوس می­ بینند

مادران همیشه بچه­ های مرده می­ زایند

پدران نیز که هرگز نبوده­ اند.

این­جا دنیای سیاهی است

با خدایانی سیاه­ تر

که روز را از چشمان دختران قبیله می­ دزدند

و در هیچ پرانتزی هم نمی­ گنجند.

فراخوان دوازدهمين دوره جايزه ادبي صادق هدايت1392 برای داستان نویسان فارسی زبان در سراسر جهان

مقررات دوازدهمين دوره جايزه ادبي صادق هدايت 1392

برای داستان نویسان فارسی زبان در سراسر جهان

شرايط شركت در مسابقه :

_ هر نويسنده مي تواند فقط يك داستان كوتاه منتشر نشده خود را براي شركت در مسابقه ارسال كند.

_ داستان ارسالي نبايد از هزار كلمه كمتر و از چهار هزار كلمه بيشتر باشد وبه 2 روش قابل ارسال است :

الف ) ارسال به ايميل دفتر هدايت jahangirhedayat@gmail.com

ب) ارسال به صندوق پستي 365-19585 به نام دفترهدايت . داستان هايي كه به طريق پستي ارسال مي شوند لازم است بريك روي صفحه به صورت تايپ شده و درچهارنسخه فرستاده شوند.

 

_ نويسندگاني كه در اين مسابقه شركت مي كنند لازم است توجه فرمايند تا تعيين برندگان و نيز انتخاب داستان ها براي چاپ در مجموعه آثار برگزيده از درج داستان ارسالي خود در كتاب ها ، نشريات و سايت هاي اينترنتي و يا ارسال براي مسابقه داستان نويسي ديگر خودداري فرمايند . در غير اين صورت داستان فرستاده شده در مسابقه شركت داده نمي شود.

_ نويسندگان داستان ها لازم است شماره تلفن تماس _ آدرس كامل پستي _ تلفن همراه وEmail خود را همراه داستان ارسالي به صندوق پستي يا ايميل دفترهدايت اعلام دارند و در صورت تغيير مراتب را به دفتر هدايت اطلاع فرماييد .داستان هائي كه فاقد اطلاعات ياد شده باشند در مسابقه شركت نخواهند داشت .

_ ارسال داستان براي اين مسابقه به اين معني است كه نويسنده در صورت انتخاب ، رضايت خود را براي چاپ داستان ارسالي در مجموعه داستان هاي برگزيده اعلام داشته است . و دفتر هدايت مجاز به ويرايش داستان ها مي باشد . داستان هاي ارسالي مسترد نخواهد شد .

_ داستانك ‌،داستان بدون عنوان يا نام نويسنده و يا با نام مستعار نويسنده مطلقا پذيرفته نمي شود .

_ مهلت ارسال آثار تا سي ام مهرماه 1392 است . داستان هاي برتر و اسامي برندگان و اهداي جوائز در مراسم بهمن ماه 1392 اعلام مي شود . جوايز برندگان خارج از كشور به نماينده آن ها اهداء خواهد شد .

_ كليه علاقه مندان و فارسي زبانان از كشورهاي همسايه و ديگر كشورها مي توانند در اين مسابقه شركت كنند

 

گزينش آثار و جوائز

-           نام داوران در مراسم پاياني اعلام خواهد شد .

-           به داستان هاي برگزيده به انتخاب هيئت داوران تنديس صادق هدايت يا لوح تقدير اهداء مي شود .

 

چاپ و انتشار آثار برگزيده

-           دفترصادق هدايت با همكاري مؤسسات ادبي خارج ازكشور مجموعه بهترين داستان هاي مسابقه را درخارج ازكشور چاپ ومنتشر مي كنند .


در صورت نياز به اطلاعات بيشتر به يكي از روش هاي زير تماس حاصل فرماييد :

دفتر هدايت :22556607 

ايميل : jahangirhedayat@gmail.com 

صندوق پستي: 365 -19585

http://sadegh-hedayat.com/homefa.php

برنامه هفتگی و ماهانه محفل­های ادبی (شعر) در تهران و کرج

برنامه هفتگی و ماهانه محفل­های ادبی (شعر) در تهران و کرج

 جدول برنامه هفتگی و ماهانه محفل های ادبی که در تهران و کرج برگزار می شود، برای آگاهی علاقه مندان به این کارگاه ها به شرح زیر معرفی می گردد:

عنوان جلسه شعر

روز

ساعت

مکان

انجمن شاعران جوان کرج

شنبه‌های اول هر ماه

16 تا 19

کرج، میدان آزادگان، ابتدای خیابان مطهری، اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی، سالن استاد سیروس صابر

سعید بیابانکی

شنبه‌ها

17 تا 19

تهران، آریاشهر، بلوار فردوس، فرهنگ‌سرای فردوس

صابر ساده

شنبه‌ها

16 تا 19

تهران، فاز یک اکباتان، خیابان اصلی، خانه فرهنگ آیه، پاتوق شعر

عبدالجبار کاکایی

یک‌شنبه‌ها

17 تا 19

تهران، آریاشهر، بلوار فردوس، فرهنگ‌سرای فردوس

حمیدرضا شکارسری

یک‌شنبه‌ها

17 تا 19

تهران، خیابان خاوران، فرهنگ‌سرای خاوران

انجمن شاعران ایران

یک‌شنبه‌ها

20

تهران، خیابان شریعتی، خیابان دولت، نبش کوچه نعمتی

محمدعلی بهمنی و علی‌رضا بدیع

دوشنبه‌ها

17 تا 19

تهران، خیابان نجات‌الهی (ویلا) کوچه صارمی، پلاک 42، مرکز موسیقی و سرود صدا و سیما

خانه شعر امروز

سه‌شنبه‌ها

16 تا 19

کرج، فردیس، فلکه سوم، فرهنگ‌سرای گلستان

محمدرضا حبیبی

چهارشنبه‌ها

17 تا 19

تهران، خیابان ولی‌عصر، بالاتر از پارک ساعی، کوچه ساعی دوم، فرهنگ‌سرای سرو

خانه ادبیات افغانستان (داستان)

چهارشنبه‌ها

16 تا 18

تهران، خیابان سمیه، تقاطع حافظ، روبه­روی دانشگاه امیرکبیر، حوزه هنری، طبقه سوم

خانه ادبیات افغانستان (داستان و شعر)

پنج‌شنبه‌ها

16 تا 19

تهران، خیابان سمیه، تقاطع حافظ، روبه­روی دانشگاه امیرکبیر، حوزه هنری، سالن اوستا

انجمن شاعران ایران

پنج‌شنبه‌ها

17:30 تا 20

تهران، خیابان شریعتی، خیابان دولت، نبش کوچه نعمتی

خانه ترانه (دکتر افشین یداللهی)

پنج‌شنبه‌ها

14 تا 17

تهران، سیدخندان، خیابان ارسباران، فرهنگ سرای ارسباران

حامد ابراهیم­پور

پنج‌شنبه‌ها

17 تا 19

تهران، خیابان ولی‌عصر، بالاتر از پارک ساعی، کوچه ساعی دوم، فرهنگ‌سرای سرو

نشست ترانه (صابر قدیمی)

جمعه‌ها

15 تا 17

تهران، خیابان ولی‌عصر، بالاتر از تقاطع میرداماد، کوچه قبادیانی غربی، سرای محله کاووسیه

بوطیقا (هادی خورشاهیان، حامد ابراهیم‌پور، علی‌رضا بهرامی)

 

جمعه‌ها

17 تا 19

تهران، خیابان ولی‌عصر، بالاتر از تقاطع میرداماد، کوچه قبادیانی غربی، سرای محله کاووسیه

 

ترانه «وحدت»

ترانه «وحدت»

 

«الملك يبقي مع الكفر ولا يبقي مع الظلم» *

والا پیام دار محمد

گفتی که یک دیار

هرگز به ظلم و جور

نمی ماند برپا و استوار

......

آنگاه تمثیل وار

کشیدی عبای وحدت

بر سر پاکان روزگار

......

در تنگ پر تبرِّک آن نازنین عبا

دیرینه، ای محمد

جا هست بیش و کم

آزاده را

که تیغ کشیده است بر ستم؟

محمد

 *روایتی از پیامبر اسلام.

 

                                                 


آواز: زنده یاد فرهاد مهراد*

شعر: زنده یاد سیاوش کسرایی** 

آهنگ: اسفندیار منفردزاده***

 

*آوازخوان، آهنگ‌ساز و نوازندهٔ پاپ راک که نخستین آلبوم راک اند رول ایران را منتشر کرد. وی در اوایل دهه ۱۳۵۰ شعرهایی با مضامین سیاسی می‌خواند و مدتی زندانی بود. در زمستان ۱۳۵۷ ترانه انقلابی «وحدت» را خواند، اما پس از انقلاب تا سال ۱۳۷۲ از ادامه کار منع شد.

فرهاد به بیماری هپاتیت سی مبتلا بود و در نتیجهٔ عوارض کبدی ناشی از آن برای درمان به لیل در فرانسه رفت و در ۵۹ سالگی درگذشت و در گورستان تیه (قطعه ۱۱۰، ردیف ۷، سنگ ۲۳) در پاریس دفن شد.

 **کسرایی، شاعر مارکسیست ایرانی و سراینده منظومه حماسی «آرش کمانگیر» است که در زمستان۱۳۶۲ به همراه خانواده‌اش از ایران خارج شد و به کابل رفت. وی در زمان اقامت در افغانستان، در رادیو زحمت‌کشان که از شهر کابل پخش می‌شد، فعالیت می کرد

او در ۶۹ سالگی پس از عمل جراحی قلب و ابتلا به ذات‌الریه در وین، پایتخت اتریش درگذشت و در «بخش هنرمندان» گورستان مرکزی شهر وین به خاک سپرده شد.

 ***آهنگساز مشهور و از فعال ترین آهنگسازان موسیقی فیلم در ایران.

 

لینک دانلود ترانه «وحدت»

http://www.mediafire.com/download/zeelcuap1z78y32/VAHDAT.mp3 

زبان فارسی

 زبان فارسی

 

 

تا که مولانا است  آهنگ  زبان فارسی

شمس قد افراشت خواهد، سرفشان فارسی

 

از حدود چین و ماچین تا  بخارا و ختن

 روم و ری، جغرافیای باستان فارسی

 

قندهار تو سمرقند است در رقص و سماع

 بلخ، لاهور است در رنگین‌کمان فارسی

 

شهر نیشابور و غزنین‌اند بخشی از بهشت

 می­رسد تا عرش اعلا، دودمان فارسی

 

دشت لیلی بوی ابراهیم ادهم می­دهد

 شهر شیخ مهنه، عشق‌آباد جان فارسی

 

بحر هند از موج‌ها، یک صبح­دم بیدل شکفت

 تا که لب تر کرد از شیرین‌بیان فارسی

 

تو برای فال حافظ می­کشی خط‌ ونشان؟

هفت خط "تاج‌محل"، خط و نشان فارسی 

 

رودکی، فردوسی و سعدی، سنایی و شهید:

یک قلم خورشید از یک کهکشان فارسی 

××

کاشکی رخش از سمنگان شیهه­ی دیگر کشد

کاش سهرابی دگر زاید زنان فارسی

 

کابل و کشمیر و شیراز و خجند و چین و روم

کاشکی احیا شود باز این جهان فارسی


قنبرعلی تابش 

زمان برگزاری کارگاه‌‌های آموزشی خانه ادبیات افغانستان

زمان برگزاری کارگاه‌‌های آموزشی خانه ادبیات افغانستان اعلام شد

روابط عمومی خانه ادبیات افغانستان: مدیریت آموزش و پژوهش با اعلام زمان برگزاری کارگاه‌‌های آموزشی خانه درباره برخی هماهنگی‌های اجرایی در این زمینه افزوده است: «از اعضای محترمی که در کارگاه‌های عناصر داستان­نویسی (1) و (2) کرده‌اند، خواهشمندیم رأس ساعت مقرر در کلاس حاضر شوند و افراد دیگری که نام­نویسی نکرده­اند، در زمان برگزاری این کلاس‌ها در سالن حضور نیابند تا نظم کارگاه‌های یادشده به هم نریزد».

مدیریت آموزش و پژوهش افزوده است: «شاعران و داستان‌نویسان محترم می‌توانند با گردآوری آثار برگزیده خود، تقاضای نقد مکتوب شعر و داستان را به مسئولان آموزش بخش شعر و داستان ارایه دهند تا جلسه نقد مکتوب برای آنان برگزار شود.» 

جدول زمانی برگزاری کارگاه‌‌های آموزشی خانه ادبیات افغانستان

نام کلاس

ساعت

روز

مدرّس

عناصر داستان­نویسی (1)

4 تا 6

چهار‌شنبه هر هفته

تینا محمدحسینی

عناصر داستان­نویسی (2)

4 تا 5:30

پنج‌شنبه هر هفته

تینا محمدحسینی

نقد شفاهی شعر

5:30 تا 6:15

پنج‌شنبه هر هفته

اجرا: یکی از اعضا

شعرخوانی

6:15 تا 7

پنج‌شنبه هر هفته

اجرا: یکی از اعضا

زندگی در «ویرانسرای» برادران راضی و ناراضی کرزی به چه قیمت؟

 در اعلاميه امروز وزارت تحصيلات عالي افغانستان درباره وضعیت یک هفته اخیر دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه کابل بیان شده است که:

1) حل هرگونه موضوع هاي علمي واکادميک تحصيلي درصلاحيت موسسه هاي تحصيلات عالي مي باشد وتنها وزارت تحصيلات عالي وموسسه هاي تحصيلات عالي مرجع قانوني براي تصميم گيري درمورد سرنوشت آموزشي محصلان وسرنوشت اکادميک استادان اند،بنابراين ازنهاد هاي غيرمسؤل وگروه هاي سياسي تقاضا مي شود که به بهانه ي حل مشکل محصلان،دست به تحريک ومداخله نزنند.

2) انفکاک رئيس ويک تن ازاستادان پوهنحي علوم اجتماعي که ازسوي بعضي ازرسانه هاي همگاني انعکاس يافته است،صحت ندارد.

3) براي رسيده گي به مشکل پيش آمده،دوکميسيون به نام هاي کميسيون حقيقت ياب وکميسيون مصالحه مرکب ازاستادان بي طرف ونماينده گان محصلان واستادان پوهنحي علوم اجتماعي ذيدخل درقضيه تشکيل شد،اين کميسيون ها قرار است خواست هاي طرف هاي قضيه را همه جانبه بررسي نمايند ودرمورد عادلانه،بي طرفانه وبرمبناي معيارهاي علمي واکادميک داوري کنند.

4) کميسيون هاي تشکيل شده مکلف شدند که حداکثر ازتاريخ ايجاد،طي ده روز کارهاي خود را نهايي کنند.

5) تازمان نهائي شدن کارکميسيون هاي ياده شده،هيچ کس نبايد به نام دفاع ازحق طرف هاي قضيه،روند تدريس درپوهنتون ها را اخلال کند.

6) تدريس درپوهنتون کابل ازروز شنبه 11جوزا به صورت عادي ادامه مي يابد.

 

آیا «سپنتا» و «شهرانی»، آگاهانه، وارد این بازی شدند یا اینکه فریب خورده اند و با وجود دلسوزی برای سرنوشت دانشگاه و دانشگاهیان چنین بازیچه قرار گرفتند؟

 اصلا نقش فردی به نام «عبید» ـ بخوانید وزیر صاحب ـ در این معرکه چیست؟ آیا این بنده خدا اصلا زبانی برای حرف زدن و دست و پایی برای همان «دست و پا زدن» دارد یا نه؟

برادران راضی کرزی در دانشگاه کابل که با اندیشه های برادران ناراضی کرزی توافق ذهنی و عملی دارند، چه سنبه پرزوری دارند که یک وزارتخانه را که نه، بلکه یک کشور را چنین به عقب می رانند؟

 

در گیرودار امید و نومیدی باید گفت نطفه توطئه ها در «ارگ» بسته شده است و ما چه خوش خیالیم که در مملکت دزدان و برادران راضی و ناراضی کرزی می توانیم با «اعتصاب» و «تحصن» و «سخن گفتن» مدنی به خواسته های خود برسیم.

 امروز «پنج شیر» را آتش زدند و فردا «بامیان» را و دیگر روز، ولایت آرام دیگری را هم به آشوب می کشند...

این است زندگی در حاکمیت طالبانی و سراسر دروغ و فساد «کرزی»... این است تنها پاسخ طالبان نیکتایی دار و لنگوته دار به دستان بی سلاح اقوام ستم کشیده افغانستان که مجبورند در این سرزمین نکبت بار زیر یوغ «حاکمیت قرون وسطایی» طالبان در «ارگ» و «دروازه قندهار» زندگی کنند.

 ما چه گناهی کرده ایم که در این «ویرانسرا» به دنیا آمده ایم؟ ما چه گناهی کرده ایم که باید با «دژخیمان» بی چیزی که جز «شقاوت» و «جهالت» در سرشتشان نیست، در یک سرزمین زندگی کنیم؟

همه با هم در برابر «انحصارگرایی» می ایستیم

نه خاکمان جداست، نه دل، نه خدایمان

نفرین به آن که خواسته از هم جدایمان

به پیوند یادآوری های همیشگی دوستان عزیز که حرکت های مدنی در هر گوشه ای از خاک این کشور را انسان مدارانه و فراقومی سامان دهند و برای پشتیبانی از آن از هیچ تلاشی دریغ نورزند، باید گفت که همیشه دشمنان «خردورزی» و «آگاهی» و «دانایی» می کوشند از هر حربه ای برای ضربه زدن به وحدت و یکپارچگی ملیتهای ستمدیده بهره برداری کنند. «هزاره گرایی»، «تاجیک گرایی»، «ازبک گرایی» و «پشتون گرایی» همه به یک اندازه مردود است

 زدن برچسب انحصار بر هر فعالیت مدنی، آسیب مهلکی است که بر پیکر «جامعه مدنی» وارد می شود و این آسیب، «تاجیک»، «هزاره»، «ازبک» و «پشتون» نمی شناسد. همه در آتش انحصارگرایی خواهیم سوخت اگر بیدار نشویم و اجازه دهیم باز ما را به برچسب زدن قومیت از همدیگر دور کنند

 همبستگی بی نظیری که در رویداد «کویته» و «اعتصاب غذایی دانشجویان دانشکده علوم اجتماعی» میان فعالان مدنی هر چهار قوم برقرار شد، نشان داد جوانان افغانستان به «انسان» بیشتر می اندیشند تا چیز دیگر. همین همبستگی ارزشمند در مورد «جنبش زنان» به چشم می خورد. نگذاریم این «سرمایه» تازه به دست آمده دستخوش آسیب شود. نگذاریم تمامیت خواهان استبدادطلب قوم گرایی که سالهاست بر گرده ما نشسته اند، بار دیگر، جمعیت ما را پریشان کنند

 در صفحه جناب عبدالشهید ثاقب آمده است :

برخی گزارش‌های تأیید ناشده حاکی از آن است که قبیله‌گرایانِ ستم‌پیشه در صددِ آن هستند که به هزار مکر و حیله، جوانانِ تاجیک را فریب داده و در قضیه‌ای جنجال‌های دانش‌کده علوم اجتماعی همسویی آن‌ها را کسب کنند؛ غافل از این‌که ما هرگز سر آشتی با فاشیسم نداشته و تا پایان زورگویی و ستم‌گری علیه شان می‌رزمیم و می‌ایستیم.این موضع تغییرناپذیرمان است و ما همواره در صفِ عدالت‌خواهی و برابری‌طلبی خواهیم بود.

(http://www.facebook.com/abdulshaheed.saqeb?hc_location=stream)

 همه تلاشگران جنبش اجتماعی در داخل و خارج افغانستان باید هوشیار باشند و نگذارند شکست خوردگان «فاشیست» فرصت صف آرایی دوباره پیدا کنند. با اطلاع رسانی، هرگونه حرکت «انحصارطلبانه» را در نطفه بخشکانیم.

به آفتاب سلامی دوباره خواهیم گفت

                      

در هشتمین روز اعتصاب غذای دانشجویان دانشکده علوم اجتماعی کابل، مسئولان دولتی به خواست‌های آنان پاسخ مثبت دادند. عبیدالله عبید، وزیر تحصیلات عالی؛ رنگین دادفر اسپنتا، مشاور امنیت ملی رئیس جمهوری و نعمت الله شهرانی، مشاور رئیس جمهوری بعد از ظهر امروز دوشنبه ششم جوزا (خرداد) 1392 خورشیدی به محل اعتصاب دانشجویان رفتند و با آنها صحبت کردند.

 نعمت الله شهرانی در جمع اعتصاب کنندگان گفت:"تمام خواسته های شما قبول شد و فردا عملی خواهد شد. در این تصمیم هیچ خلافی وجود ندارد. خواهش ما این است که همین دقیقه شاگردان (دانشجویان) چیزی نوش جان کنند و سر از فردا به درس های شان حاضر شوند."

 این پیروزی بر همه مردان و زنان آگاهی فرخنده باد که با همه مشکلات بر سر ایده های برابری خواهانه و انسان مدارانه خود ایستادند. این پیروزی نشان داد پیروزی های دیگری برای جنبش عدالت خواهی زنان، جنبش کارگری و جنبش آزادی بیان در راه است.

در این میان، چندان هم نباید مغرور شد و هم چنان با چشمان تیزبین باید هوشیار در صحنه ماند تا سیاست مداران خلافکار حاکم بر سرنوشت امروزین ما این پیروزی را به یغما نبرند.

 اکنون پیش به سوی احقاق حق زنان ستمدیده این سرزمین برای جلوگیری از تغییر در قانون منع خشونت علیه زنان. اگر می خواهید «مادر» و «خواهر» خود را در این سرزمین پرتعصب از گزند آنانی نگه دارید که کرامت انسانی را به «حکمی» بر باد می دهند، در این حرکت اجتماعی نیز سهم بگیرید.

امروز می توان با افتخار گفت که ازبک، تاجیک، هزاره و پشتون در یک صف مشترک برای به دست آوردن آزادیهای دریغ شده خود با سپاه «جهل»، «انتحار»، «تکفیر» و«استبداد» مبارزه می کنند.

دفاع از حق اعتراض مدنی برای دانشجویان دانشگاه کابل

 بیانیه ی شاعران، نویسندگان، هنرمندان وفرهنگیان افغانستان

 در دفاع از حق اعتراض مدنی برای دانشجویان دانشگاه کابل

 

همه ی ما تبعیض را می شناسیم، در گذشته و امروز طاعون زده مان و در تمام لایه های زندگی سیاسی و اجتماعی خود به عنوان یک شهروند افغانستان حسش کرده ایم. تبعیض حقارت است و حقارت عامل از دست دادن اعتماد بنفس و تن دادن به خشونت. آن چیزی است که سرهای ما را قرنهاست در برابر ستم خمیده کرده و جامعه ی ما را به تباهی کشانیده و امروز با شعار وحدت ملی بیش از هر زمان دیگری حقوق اقلیت های قومی، زبانی و فرهنگی را پایمال می کند و عرصه را چنان بر مردم تنگ کرده است که گاه آنها را مجبور به انتخاب خطرناک ترین و سخت ترین ابزارهای اعتراضات مدنی چون اعتصاب غذا می سازد. این تبعیض از نوع نوین باعث می شود که در بسیاری مواقع حتی حمایت قانون نیز برای بازگرداندن حقوق مدنی شهروندان کافی نباشد زیرا که این قانون نیز در لایه ای پنهان تر علیه منافع اقلیت هاست.


امروز اما فرزندانی که زاده ی همین اجتماع سرخورده و تبعیض کشیده هستند سر برداشته اند و با شهامت از عدالت می گویند و خواستار بدست آوردن حقوق انسانی و شهروندی خویش هستند. آنها با لب بستن بر آب و نان جان خود را به خطر انداخته اند تا محیط دانشگاهی را که محل تولید اندیشه است از آفتها پاکیزه سازند. در مملکتی که تنها قانونش قانون تفنگ است ، صدای این جوانان پیغام شکفته شدن نهال خرد و مدنیت را در دل خشونت و تحجر به ارمغان آورده است. سخن آنها اعتراض است و اعتراضشان از زخمی است که نهادشان را تا مغز استخوان جویده است. این اعتراض به جرقه ای شبیه است که می تواند آتشی عظیم را سبب شود چرا که هرچند خواسته های آنها خواسته هایی مشخص است و فضای اعتراضی شان هم فضایی مشخص اما آنچه آنها را به اعتراض وادار کرده است دردی است مشترک . تمام جوامعی که تجربه ی گذار از تاریخی شوم را داشته اند موفقیت خود را مرهون پاس داشتن چنین جرقه ها و خیزش هایی هرچند کوچک بوده اند. خیزش هایی که بذر اندیشه و پرسش را در روان هر مخاطب عدالتخواهی بوجود می آرود و از فرد فرد یک جامعه صدایی یگانه و قدرتی یگانه می سازد.


ما به عنوان جمعی از هنرمندان و اهالی قلم افغانستان ضمن محکوم کردن سکوت و معامله گری دولت، پارلمان و اربابان قدرت در مقابل اعتراض مسالمت آمیز و مدنی این دانشجویان و برخورد پرخاشجویانه ی پلیس و رفتار غیر مسئولانه ی مراکز درمانی در قبال ایشان، حمایت خویش را از این حرکت بزرگ و ارزشمند اعلام می کنیم و باور داریم که اگر ظرفیت های این حرکت باشکوه مدنی به خوبی و با هوشیاری کافی شناسایی و مدیریت شود می توان به ایجاد جریان عدالت خواهی عظیم تری امید داشت که تک تک شهروندان این خاک را با خود همراه بسازد. ما همچنین نگرانی خود را نسبت به وضعیت صحی دانشجویان اعتصاب کننده اعلام می کنیم و از تمام مردم افغانستان، دیگر دانشجویان، نهادهای مدنی و حقوق بشر تقاضا می کنیم تا به یاری ایشان بشتابند. ما همچنین از دولت مردان تقاضا داریم پاسخ اعتراض صلح جویانه ی این دانشجویان را با رسیدگی معقول و مطلوب به مطالباتشان بدهند و نگذارند بیش از این جان فرزندان غیور این خاک در تهدید مرگ قراربگیرد و خشمی بزرگتر و فراگیر تر را سبب شود.

در اخیر ما از شما دانشجویان عدالت جو تقاضا داریم در برابر فشارهای دولت، پلیس و سیاستمداران مقاومت کنید و اجازه ندهید توان تان را در هم بشکنند و به تسامح و تعدیل وادارتان کنند. خواسته های شما حق است و باید برای بدست آوردنشان ایستادگی کنید.این اعتراض یک اعتراض خودجوش دانشجویی است و در ذات خود ربطی به مسائل قومی و مذهبی ندارد. از شما تقاضا می کنیم که اجازه ندهید سودجویان و معامله گران مسیر اعتراضتان را به انحراف بکشانند.صدای شما هرچه بزرگتر باشد همراهان بیشتری را با خود خواهید داشت. چنانچه امروز هم مردم در هرات ، بامیان، دایکندی و تورنتوی کانادا به حمایت از صدای حق خواهانه ی شما برخاسته اند

عتیق رحیمی، رهنورد زریاب، پرتو نادری، دکتر سرور مولایی، داوود سرخوش، محمد کاظم کاظمی، صبورالله سیاسنگٍ، ابوطالب مظفری، محمد آصف سلطان زاده، ژکفر حسینی، محمد جواد خاوری، شکریه عرفانی، محمد شریف سعیدی، حمزه واعظی، کاوه جبران، محسن حسینی، قنبر علی تابش، میرحسین مهدوی، حفیظ الله شریعتی، علی پیام، ناهید باقی، فضل الله زرکوب، مسعود حسن زاده، سید رضا محمدی، نوذر الیاس، محمد حسین محمدی، رازی محبی، محمد ابراهیم شریعتی، خادم علی، الیاس علوی، اسد بودا، نجیب الله مسافر، دیانا ثاقب، فرشته بیگم، وحید وارسته، صادق دهقان، شهباز ایرج، صفیه بیات، عارف جعفری، ملک شفیعی، سید حسن اخلاق، هارون راعون، نورجهان اکبر، بصیر سیرت، عزیز رویش، ابراهیم امینی، زهرا زاهدی، فاخره موسوی، سخیداد هاتف، سرور رجایی، سید ضیاء قاسمی، عارف فرمان، سلیمان دیدار شفیعی، اکبر خراسانی، بلقیس علوی، ندیم شاهد، حمیرا صادقیار، علی موسوی، ریحانه تمنا، فایزه عابدی، حکیم مظاهر، سلیمان قیامت، عباس ابراهیمی، سیاووش اوستا زرتشت، حکیم علی پور، حیدر دلاور، حسن مالستانی، محبوبه ابراهیمی، حکیمه غربالی فیوجی، آرش بارز، خدیجه عباسی، بابر محبوب، سلیم جاوید، علی بابا اورنگ، محمد حسین حیدربیگی، فردوس برین، مریم احمدی، محسن سعیدی، اسماعیل حکیمی، معصومه موسوی، بصیر احمد حسین زاده، معصومه احمدی، غلامرضا ابراهیمی، بتول محمدی، شاه حسین مرتضوی، مهدی مهرآئین، سکینه محمدی، شکور نظری، داوود حکیمی، سلیمان دیدار شفیعی، محمد حسین هاشمی، محمد مروج زاده، باران سجادی، علی اکبری، صحرا کریمی، هادی میران، امید حق بین، علی شاه ظریفی، مرتضی شاهد، سید ذکریا راحل، سهیلا جواهری، لطیفه علوی، عبدالله اکبری، بسم الله رضایی، مهدی فیضی، معصومه ابراهیمی، سید محمد نقی موسوی، محمد حسین فیاض، علی ابراهیمی، فرهاد مجیدی فدا، مجیب مهرداد، حسین نیکزاد، حسن غلامی، خسرو مانی، نعمت الله ابراهیمی، ذکی میرزایی، زهرا توکلی، حسن ابراهیمی، معصومه صابری، محمد جعفری، محمد عرفانی، حبیب محمدی، وحید بکتاش، بسی گل شریفی، ناصر عارفی، سعید یوسفی، فاطمه خالقی، محمود تاجیک، محسن سعیدی، مینا نصیر، محمد حبیبی، حلیمه کابلی، جعفر واعظی، آصف جوادی، فاطمه خالقی، امید پارسی، ناصر کریمی، علی هزاره، صدیقه رضایی، خسرو مانی، خالد حارث، جواد خسرو، وحید رفیعی، یزدان هدیه ولی، علی جعفری، حسن ابراهیمی، قاسم بخشی، یونس انتظار، سید آقا سنگچارکی، یونس بخشی، صنم عنبری، نعمت الله ابراهیمی، حسن غلامی، حلیمه رمضانی، فرشته حضرتی، زهرا حسینی، علی علیین، علی رضایی، صدیقه کاظمی، رحیمه میرزایی، حسینعلی کریمی، فرخنده اکبر، محمد علی کریمی، علی عطایی، مصدق پارسا، محمد رضا خوشک، ابراهیم بامیانی، زلمی کاوه، هلن فرمان، هیلی سلطانی، لیلا آرزو، فاطمه فیضی،  عاتیکه حسین،  الیاس یورش، امان الله میرزایی، صنم عنبرین، زکیه شفایی، علی هزاره، حسین پویا، اسماعیل علیزاده، رقیه علوی، رضا سپهری، حنیفه نفس، رضا ساحل، نسیم سیامک، کامران شفایی، امنه حسنی، محمد آغا زکی، زکریا سفری، رادا اکبر، صابر دهقان، عبدالله شایگان، آصف تلاش، عادله غزل، جواد آشنا، جواد خسرو، زینب خاوری، حنیفه فریور، احمد رشاد بینش، فرید بهمن، فواد پامیری، محمد امین حلیمی، ذکی دریابی، نرگس صابری، عبدالعلی فایق، فهیمه فایق، امین خراسانی،  حسین زاهدی، تقی اخلاق، نبیل فایق. 

دانشگاه زنده است

تبار من، «هزاره» نیست. تبار من، «تاجیک» نیست. تبار من، «ازبک» نیست. تبار من، «پشتون» نیست. تبار من، «فارس» نیست. تبار من، «عرب» نیست. تبار من، «آسیایی» نیست. تبار من، «فرنگی» نیست.

تنها تلاشم این است که به «تبار آگاهی» بپیوندم و از «تبار جهل»، «تبار تعصب»، «تبار تبعیض»، «تبار ستمگری»، «تبار ستم پذیری»، «تبار انتحار»، «تبار تکفیر» و «تبار انحصار» نباشم

تنها «آگاهی» است که می تواند «افق روشن» را برای زندگی مردمان ستمدیده در هر جای جهان از جمله خاورمیانه و افغانستان ترسیم کند. اردوی «آگاهی» جنبش مدنی افغانستان، حرکت خود را در قالب بنیادهای مبارزه با خشونت علیه زنان، مبارزه با هرگونه تبعیض در ساختارهای آموزشی و آموزش عالی، مبارزه با ساختارهای کهنه گرای اجتماعی و سیاسی در بدنه حکومت، اجتماع و دین، مبارزه برای آزادی بیان و مطبوعات آغاز کرده است

«من» و «تو» باید این حرکت آگاهی بخش را با باورمندی به ارزشهای انسانی ترویج کنیم و از آن نهراسیم؛ زیرا اگر از این جبهه واپس بنشینیم، اردوی «جهل» با زور لجام گسیخته اش در قالب «انتحار»، «تکفیر»، «ارتداد»، «سنگسار» و در یک کلمه، «نابودی» همه بنیادهای «آگاهی» پیشروی خواهد کرد.

اگر امروز به این جنبش نپیوندیم، فردا روز که «جهل» از این هم که هست، فراگیرتر شود، چه پاسخی برای «وجدان» خود و «نسل پرسشگر» فردا خواهیم داشت. ما که چه بخواهیم و چه نخواهیم، «نسل سوخته» بوده ایم؛ دست کم به اندازه توان خود از «سوختن» نسل بعدی در هیزم «جهل»، «تبعیض» و «کهنه گرایی» (ارتجاع)جلوگیری کنیم.

 

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی، دست زیبایی را خواهد گرفت

روزی که کمترین سرود

بوسه است

و هر انسان

برای هر انسان

برادری است

روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند

قفل

افسانه ای است

و قلب

برای زندگی بس است

روزی که معنای هر سخن، دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی

روزی که آهنگ هر حرف،زندگی است

تا من به خاطر آخرین شعر رنج جستجوی قافیه نبرم

روزی که هر لب ترانه ای است

تا کمترین سرود،بوسه باشد

روزی که تو بیایی،برای همیشه بیایی

و مهربانی با زیبایی یکسان شود

روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم

و من آن روز را انتظار می کشم

حتی روزی که

دیگر نباشم.

 

زنده یاد احمد شاملو 

بررسی جریان شعری معاصر افغانستان با درنگی کوتاه بر «درختان تبعیدی»

بررسی جریان شعری معاصر افغانستان با درنگی کوتاه بر «درختان تبعیدی»


درون­مایه­های ادبیات معاصر افغانستان به ویژه شعر اعم از کلاسیک و آزاد را در سه دهه اخیر می­توان چنین برشمرد:

جهاد و مقاومت که با هجوم ارتش سرخ شوروی به افغانستان آغاز شد و سپس با خروج این نیروها به جنگ­های ویرانگر داخلی انجامید، نخستین موضوع­های شعر افغانستان را تشکیل می­دهند. در کنار آن، آوارگی، مهاجرت و بی­سرنوشتی، حضور خود را در ادبیات افغانستان تثبیت کرد. البته پس از رخداد 11 سپتامبر 2001، وضعیت اجتماعی جدید کشور و گفتمان­های متعدد برآمده از دل این تغییر اجتماعی هم جای خود را در ادبیات ما باز کرد. از این­ها که بگذریم، عشق و تغزل آمیخته با غم جایگاه خاصی در ادبیات افغانستان دارد که با حضور پررنگ زن در دهه 1380 اوج می­گیرد. این فضا هم تحت تأثیر گفتمان­های اجتماعی جدید حقوق بشری و نیز گرایش­های احساسات­محور تغزلی شکل گرفت. هم­چنین می­توان گفت انسان امروز هم یکی دیگر از درون­مایه­های ادبیات معاصر افغانستان است که بر اثر گسترش نگاه انسان­محور، تنهایی خودخواسته، فردگرایی در برابر جامعه­اندیشی و جهانی شدن وارد این قلمرو شده است.

در نخستین برداشت از آشنایی جامعه فارسی­زبان ایران با ادبیات معاصر افغانستان در سه دهه پیش می­توان گفت با گسست پیوندهای فرهنگی که میان اهالی فرهنگ، هنر و ادب افغانستان و ایران در قبل از انقلاب وجود داشت، بستری خالی پدید آمد که اگر جوانه زدن شاعران نسل اول مهاجرت میسر نبود، این خلأ هم­چنان ادامه می­یافت. جامعه ادبی ایران پس از انقلاب نخستین بار با زبانی ساده و صمیمی در کنار نوع نحوی/دستوری اندکی متمایز در زبان شاعران نسل اول مهاجرت، ادبیات افغانستان را شناختند. این شاعران بالنده در فضای مقاومت با تبیین واقعیت­های تلخ و اندک شیرین، تصویری سیاه از آن­چه بر جامعه افغانستان می­گذشت، ترسیم می­کردند. البته سیاه­ تصویر کردن لازمه آن دوران بود؛ زیرا جز سیاهی چیزی دیگر بر بخت ملت ما حاکم نبود. پس نمی­توان گفت آن شاعران یا نویسندگان سیاه­نمایی می­کردند؛ چون سیاه را جز سیاه نمی­توان نمود. البته این حرکت که در قالب واقع­گرایی می­گنجید، بسیار سطحی و اولیه بود که با تداوم وضعیت فاجعه­بار اجتماعی در افغانستان و سپس رونما شدن تحولات تازه، به نمادگرایی اجتماعی بدل شد. همین امر سبب شد برخلاف دوره نخست که مضمون­های انتقادی بیشتر در قالب پند و اندرز و انتقادهای خفیف و ملایم جلوه می­یافت، شاعران و نویسندگان به اعتراض­های عریان روی بیاورند و هیچ پدیده­ای را مبرا از انتقاد ندانند. این اعتراض­ها با ورود مفاهیم فلسفی و اندیشه­ای به سپهر اندیشگی اهل قلم افغانستان رنگ پخته­ای به خود گرفت. به طور کلی، ویژگی­های برشمرده سبب شده است شاعران و نویسندگان کنونی کشور بر خلاف نگاه انتزاعی نسل پیشین خود، عینیت­گرایی را پیشه کنند که نویدبخش وضعیتی مثبت در آینده است.

از این­ها که بگذریم، نقدهایی جدی بر ادبیات یا شعر معاصر افغانستان وارد است. نخستین مورد آن است که شاعران و نویسندگان کشور وقتی با درون­مایه­های جدید روبه­رو شدند، به دلیل ناتوانی در برخورد نظام­مند فکری با آن­ها دچار آشفتگی در مضمون­پردازی شدند. البته این امر در بی­خبر ماندن آن­ها از تحولات ادبی/شعری جهان هم ریشه داشت. متأسفانه بیشتر آنان نه تنها برخورد مستقیمی با منابع علمی مربوط به این تحولات نداشتند و ندارند، بلکه حتا به ترجمه­های فارسی مربوط به این امر نیز توجه چندانی نکردند. به همین دلیل، خودنقاد نیستند؛ زیرا نمی­توانند به مقایسه وضعیت پس­مانده خود با این تحولات رو به پیشرفت بپردازند. در همین زمینه می­توان گفت چون با زمان هماهنگ نیستند، زبان مستقل ادبی ندارند و حتا مقلدان خوبی هم در این عرصه به شمار نمی­روند. البته شاید جوانه­هایی در این سو و آن سو سر برآورده باشند که ممکن است از آن­ها بی­خبر باشیم. به طور کلی، این عوامل سبب شده است جریان شعری و ادبی حال حاضر هویت مشخصی نداشته باشد و نسل جدید، میراث­دار خوبی برای نسل قبلی نبوده است که یا به جبر زمانه یا با توان­مندی خود، دست کم هویت خاصی یافته بودند. به همین دلیل و نیز کم­کاری نسل جدید، رکود اکثریت چهره­های فعال نسل قبلی (به دلیل مهاجرت­های پی­درپی، رها کردن کامل عرصه فعالیت­های ادبی و پرداختن به دیگر عرصه­های تلاش فرهنگی)، در نسل جدید، چهره شاخص ادبی به چشم نمی­خورد.

از همه این­ها که بگذریم، شاعران مهاجر افغانستان در دهه 1380 از گردونه تحولات ادبی شعر ایران دور ماندند و پیوند اهالی ادب ایران و افغانستان کم­رنگ شد. اگر در دهه قبل از آن یا  تا نیمه دهه 1380، محمدشریف سعیدی در قم، ضیا قاسمی و محمدحسین محمدی در تهران و محمدکاظم کاظمی و ابوطالب مظفری پیوند میان این حلقه را برقرار می­کردند، اکنون به جز تهران ـ با حضور محمدسرور رجایی ـ و تا اندازه­ای مشهد، شاهد فعالیت­های خاصی در دیگر بخش­ها نیستیم. البته در همین دو منطقه هم کمبودهایی حس می­شود و اهالی ادب ایران وافغانستان پیوند مشخصی با هم ندارند. همین وضعیت سبب شده است شاعران مهاجر از جمله کلاسیک­سرایان در رکود به سر ببرند و شمار آنان نیز کم باشد و هر روز شاهد کاهش تعدادشان باشیم. این در حالی است که با وجود فضای مجازی می­توان بر همه مشکلات دوره­های قبلی چیره شد. برای نمونه، ادبیات و شعر در منطقه بلخ، رونق خوبی دارد و شاعران و نویسندگان کابل نیز با همه فراز و نشیب­هایی که به چشم می­خورد، از جنب و جوش مناسبی برخوردارند.

در همین زمینه، انتشار کتاب «درختان تبعیدی» به همت ضیا قاسمی و علی­محمد مؤدب و با همکاری انتشارات شهرستان ادب می­تواند نویدبخش این نکته باشد که روحیه تازه­ای به کالبد نیمه­جان شعر/غزل افغانستان بدمد. شاید این رخداد فرهنگی بتواند خاطره خوش دوره رونق شعر و غزل مهاجرت را زنده کند و شماری از علاقه­مندان به ادبیات را به این وادی بکشاند.

به یقین، سلیقه بر هر اثری حاکم است؛ زیرا هر فردی نگاه خودش را دارد، ولی هر شاعر و نویسنده­ای در مقام گردآورنده یک اثر که بخشی از تاریخ ادبیات یک قلمرو زبانی را تدوین می­کند، باید به تاریخ و ادبیات وفادار باشد و سلیقه­هایش را کنار بگذارد تا بتواند مدعی شود اثرش تحقیقی است. در «درختان تبعیدی»، از آوردن آثار شماری از شاعران پیش­گام و فعال در گذشته ادبی این سرزمین غفلت شده است که ضرورت دارد در چاپ بعدی این اثر جبران شود تا به تحقیقی بودن آن ضربه نخورد. هم­چنین آوردن نمونه­های شعری از شاعرانی که تازه به وادی ادبیات قدم نهاده­اند و در طول یک سال فعالیت هنوز نمی­توان آن­ها را تثبیت­شده خواند، توجیه­پذیر نیست. برای نمونه، رازق فانی، احمدضیا رفعت، محمدعاقل بی­رنگ کوه­دامنی، آصف رحمانی، محمود جعفری، راحله یار، شکریه عرفانی، زهرا زاهدی، امان میرزایی، هارون راعون، روح­الله روحانی، ضیا برهانی، محمود حکیمی و سلام حکیمی از کسانی هستند که نامشان در این مجموعه نیست.

به جز فعالیت­هایی چون انتشار کتاب برای معرفی بیش از پیش ادبیات و شعر معاصر افغانستان، ضرورت احیای فضای تبادل­نظر و هم­اندیشی و هم­نشینی اهالی فرهنگ، هنر و ادب افغانستان و ایران در دهه 1390 حس می­شود. در همین عرصه، برپایی نشست ویژه با عنوان «مهمان یار» پیشنهاد می­شود تا اگر به دلیل مشکلات علاقه­مندان و شاعران و نویسندگان مهاجر در تهران، حضور آنان در نشست­های هم­زبانان ایرانی شان در طول هفته امکان­پذیر نیست، دست کم شاعران و نویسندگان ایرانی فعال با سلیقه­های مختلف در نشست هفتگی «خانه ادبیات افغانستان» حضور یابند تا پیوند کم­رنگ شده دوباره برقرار شود. این حضور و دعوت را می­توان هفتگی، دو هفته­گی یا ماهانه طراحی کرد.

امید دارم دهه 1390 شاهد شکوفایی بیش از پیش ادبیات معاصر افغانستان و افزایش پیوند میان اهالی فرهنگ، هنر و ادب دو کشور افغانستان و ایران باشیم. 

مادرم، خواهرم، شرمنده ایم

قانون منع خشونت علیه زنان در مجلس نمایندگان مردم افغانستان با مخالفت روبه­رو شد و به تصویب نرسیده است. بیشتر وکیلانی که زیر نام دین با این قانون مخالفت می­کنند و به آیات قرآن و روایات استناد می­کنند، پیشینه مشخصی در نقض حقوق بشر در دوره­های پیشین حیات اجتماعی افغانستان دارند. اینان جز از دریچه «احکام طالبانی» به دین نمی­نگرند.

موردهایی که در این قانون بر سر آن جنجال صورت گرفته و سبب شده است هنوز تصویب نشود، عبارتند از:

تعیین سن ازدواج: در ماده ۳۷ طرح قانون منع خشونت علیه زن، عقد قبل از تکمیل سن قانونی جرم دانسته شده اما برخی از اعضای مجلس گفته اند که نیاز نیست که برای ازدواج دختران سن مشخصی پیش بینی شود.

اجازه والدین: در ماده ۲۷ آمده است که "هر گاه شخص مانع ازدواج زن گردد یا حق انتخاب زوج را از وی سلب کند" به حبس کوتاه محکوم به مجازات می‌شود، تعدادی از نماندگان اما گفته‌اند که نیاز به حبس ولی نیست و نکاح /عقد دختر توسط قاضی حل شود.

تعدد زوجات: در ماده ۳۷ آمده است که هرگاه یک مرد بدون رعایت مواد قانون مدنی با بیش از یک زن ازدواج کند به حبس بیشتر از سه ماه محکوم به مجازات می شود اما تعدادی از اعضای مجلس گفته اند که این ماده خلاف شریعت است.

خانه‌های امن: در ماده ششم آمده است در صورتی که زنان مورد خشونت قرار می‌گیرند، زنان می‌توانند به "مراکز حمایتی یا خانه های امن" دسترسی داشته باشند، اما برخی از نمایندگان خانه های امن را عامل ترویج فساد دانسته‌اند.

تجاوز جنسی: ماده هفدهم در مورد تجاوز جنسی صراحت دارد که "ارتکاب فعل زنا یا لواط با زن بالغ توام با اجبار و اکراه یا ارتکاب آن با زن نا بالغ و یا تجاوز به عفت و ناموس زن" تجاوز جنسی است. ولی تعدادی از نمایندگان مجلس گفته اند که تجاوز جنسی در صورت اجبار و یا رضایت زن، زنا است و خشونت علیه زن محسوب می شود.

لت و کوب: در ماده ۲۳ آمده که "شخصی که زن را مورد لت و کوب قرار دهد اما منجر به جراحت یا معلولیت او نشود" نظر به وضعیت، به حبس کوتاه حداکثر سه ماه محکوم به مجازات می‌شود، اما برخی از اعضای مجلس گفته اند که تنها در مواردی که لت و کوب منجر به جراحت زن شود باید عامل خشونت محکوم به حبس شود.

*** 

چرا نمی­بینیم این همه مادر رنج­دیده این سرزمین را که فرزندانشان را در جبهه­های جنگ با شوروی، جنگ­های خانمان­برانداز داخلی و جنگ با طالبان پلید از دست داده­اند؟

چرا نمی­بینیم این همه دختر و زن بی­پناه را که در گوشه و کنار این کشور لت و کوب می­شوند، خودسوزی می­کنند، قربانی تجاوز زورمندان و حتا قوم و خویش و خانواده خود می­شوند؟

چرا این همه دختر معصوم را «بد» می­دهند؟ چرا این همه دختر معصوم را بدون اختیار خودش در قالب ازدواج مبادله می­کنند؟

چرا سنت­های متعفن این سرزمین، زندگی را بر دختر و پسر این سرزمین به دوزخ بدل کرده است؟

چرا این همه زندگی مردم ما از درون فروپاشیده است؟ چرا و چرا و چرا؟

همه تاریخ این سرزمین در برابر این ستم عریان بر «زن»، شرمسار است. اینک شعری از دوست عزیزمان، محمد جعفری درباره رنج­هایی که بر «زن» در افغانستان وارد می­شود:

 نرنج خواهرکم، زن همیشه این بوده

همیشه سهم تو ـ از هرچه ـ بدترین بوده

هنوز قدر تو را با غریزه می­سنجند
همیشه خشم و غضب با تنت عجین بوده

اگرچه روز خوشی در خیال تارت نیست
اگرچه با خوشی­ات، درد هم­قرین بوده

هنوز خاطر آسوده داشتن، سخت است
در آشیان خودت، مرگ در کمین بوده

به جای ناز و نوازش، شکنجه، آیین است
به جای مهر، خشونت، روای دین بوده

برای تو ـ زن افغان ـ زمانه و مردت
همیشه سخت گرفته، همیشه این بوده