جشن‌واره یک دهه کوشش فرهنگی «خانه ادبیات افغانستان»

جشن‌واره یک دهه کوشش فرهنگی «خانه ادبیات افغانستان» در تهران برگزار می‌شود

روابط عمومی خانه ادبیات افغانستان: جشن‌واره یک دهه کوشش فرهنگی «خانه ادبیات افغانستان» با گردهم‌آیی فرهنگیان افغانستان و ایران در هفته نخست آبان سال روان در تهران برگزار می‌شود.
در این برنامه فرهنگی و هنری، دکتر علی‌رضا قزوه؛ رییس مرکز آفرینش‌های ادبی حوزه هنری و دکتر محمدسرور مولایی؛ استاد دانشگاه و عضو فرهنگستان زبان و ادب فارسی سخنرانی می‌کنند. شعر و داستان‌خوانی شاعران و نویسندگان افغانستانی مقیم تهران، قم، اصفهان، کاشان، مشهد و یزد به همراه شاعران هم‌زبان ایرانی و شعرخوانی شاعران طنزپرداز از دیگر بخش‌های این جشن‌واره است. هم‌چنین آلبوم «گل بادام» به عنوان دومین اثر موسیقایی خانه ادبیات افغانستان و پنجمین اثر موسیقایی عارف جعفری، هنرمند افغانستانی رونمایی می‌شود. افزون بر آن، عارف جعفری در این برنامه، موسیقی اجرا می‌کند.
در این جشن‌واره فرهنگی و هنری، فراخوان هفتمین جشن‌واره ادبی «قند پارسی» نیز اعلام می‌شود که قرار است در ماه اسفند (حوت) سال روان برگزار شود. هم‌چنین از همراهان خانه ادبیات افغانستان در یک دهه گذشته قدردانی خواهد شد.
جشن‌واره یک دهه کوشش فرهنگی «خانه ادبیات افغانستان»، از ساعت 15 تا 19 عصر شنبه چهارم آبان 1392 در تالار مهر حوزه هنری تهران واقع در خیابان سمیه برپا می‌شود و حضور علاقه‌مندان به فرهنگ مشترک افغانستان و ایران در آن آزاد است. خانه ادبیات افغانستان این برنامه را با همکاری مرکز آفرینش‌های ادبی حوزه هنری و انتشارات بین‌المللی الهدی برگزار می‌کند.

برنامۀ سخنرانی‌های همایش بین‌المللی غزنه و زبان و ادب فارسی اعلام شد

برنامۀ سخنرانی‌های همایش بین‌المللی غزنه و زبان و ادب فارسی اعلام شد

 

روابط عمومی خانه ادبیات افغانستان: معاونت علمی و پژوهشی فرهنگستان زبان و ادب فارسی، فهرست برنامه‌ها و عناوین سخنرانی‌ها و سخنرانان همایش بین‌المللی «غزنه و زبان و ادب فارسی» را به شرح زیر اعلام کرد:

 

برنامۀ سخنرانی‌های همایش بین‌المللی غزنه و زبان و ادب فارسی

دوشنبه 29 مهرماه 1392

 

سرود جمهوری اسلامی ایران

 

تلاوت آیاتی از قرآن مجید

8:30

خیر مقدم و اعلام برنامه

8:40

نمایش فیلم

 

9-8:50

گزارش دکتر محمد دبیرمقدم، دبیر علمی همایش

9:10-9

سخنرانی دکتر علی جنتی

وزیر محترم فرهنگ و ارشاد اسلامی

9:15-9:10

قرائت پیام وزیر محترم امور خارجه

دکتر محمدجواد ظریف

9:30-9:15

سخنرانی دکتر مخدوم رهین

وزیر محترم فرهنگ و اطلاعات افغانستان

9:45-9:30

سخنرانی آقای نصیر احمد نور

 

سفیر محترم جمهوری اسلامی افغانستان

10:15-9:45

سخنرانی دکتر غلامعلی حدّادعادل

رئیس فرهنگستان زبان و ادب فارسی

 

10:40-10:15

پذیرایی

11:10-10:40

دکتر سعید شفیعیون (چند شاعر غزنوی دورۀ بابری)

11:40-11:10

دکتر عارف نوشاهی (پژوهش‌هایی در آثار سنائی غزنوی در شبه‌قاره)

12:10-11:40

دکتر یدالله جلالی پندری (رسالۀ «الواح مقابر غزنین»، ارزش و اهمّیّت آن)

 

14-12:10

نماز و ناهار

14:30-14

دکتر حسن رضائی‌ باغ‌بیدی (سکه‌های سلطان محمود غزنوی)

15-14:30

دکتر نصرالله امامی و دکتر فاطمه صادقی (غزنه و گسترش زبان فارسی دری در شبه‌قارّۀ هند)

15:30-15

مهندس محمدکاظم کاظمی (نگاهی به شعر امروز غزنی)

 

16-15:30

پذیرایی

16:30-16

دکتر عبدالنبی ستارزاده (ادبیات در دربار و دربار در ادبیات)

17-16:30

دکتر محمدرضا راشدمحصل (زمینه‌های تاریخی و فرهنگی مبانی فکری سنائی و جلوه‌های آن در مثنوی مولوی)

18-17

عصری با شاعران افغانستان و ایران

 

ـ محمدکاظم کاظمی

 

ـ سید ابوطالب مظفری

 

ـ قنبرعلی تابش

 

ـ محمدحسین فیاض

 

ـ محمدصادق دهقان

 

ـ علیرضا قزوه

 

ـ محمدحسین جعفریان

 

ـ علی‌محمد مؤدب

 

ـ علی موسوی گرمارودی

 

ـ مرتضی امیری اسفندقه

 

سه‌شنبه 30 مهرماه 1392

8:30

تلاوت آیاتی از قرآن مجید

9:10-8:40

دکتر محمدسرور مولائی (خاندان حدادی غزنوی)

9:40-9:10

دکتر نورعلی نورزاد (حضور استاد رودکی در شعر و اندیشۀ سخنوران غزنه و عهد غزنوی)

10:10-9:40

آقای عباس بگ‌جانی (قصیده‌ای عربی از سید حسن غزنوی در کتیبۀ مسجد جامع یزد)

 

10:40-10:10

پذیرایی

11:10-10:40

دکتر محمدجعفر یاحقی (نسخه‌ها و چاپ‌های حدیقۀ سنائی)

11:40-11:10

دکتر محمد پارسانسب (خوانشی ساختاری ـ گفتمانی از حکایت‌های حدیقة الحقیقه)

12:10-11:40

آقای خلیل‌الله افضلی (مقامات ژنده‌پیل و تاریخ تألیف آن)

 

14-12:10

نماز و ناهار

14:30-14

دکتر حسن ذوالفقاری (جنبه‌های اجتماعی کاربرد امثال در آثار سنائی غزنوی)

15-14:30

دکتر محمدرضا ترکی (سنائی یکی از کلیدهای فهم دقیق خاقانی)

16-15:30

خانم سرورسا رفیع‌زاده (بررسی انسجام متن در شعر سعیدی، شاعر معاصر غزنه، با تأکید بر مجموعۀ «زاغ سپید»)

17 - 16

مراسم اختتامیه

 

پیش به سوی آینده بهتر

زنان افغان؛ تلاش و امید برای آینده بهتر

ودیعه صمدی (1)

 شاید عجیب باشد که بدانید در کمیته‌ای که در دوران سلطنت محمد ظاهر شاه در سال ۱۹۶۴ قانون اساسی افغانستان را تهیه کرد، چند زن هم حضور داشتند. در این قانون اساسی با تأکید بر برابری و حقوق طبیعی کلیه شهروندان، مشخصا به برابری حقوق زنان اشاره شده بود. از دهه ۱۹۷۰ تا دهه ۱۹۹۰ زنان می‌توانستند معلم، وکیل دادگستری، قاضی، استاد دانشگاه، پزشک یا نویسنده شوند.زنان و مردان در دانشگاه‌ها در کنار هم درس می‌خواندند.

در اواخر دهه ۱۹۷۰ دست‌کم ۳ زن در پارلمان عضو بودند. زنان افغان حتی پیش از دهه ۱۹۹۰ نقش مهمی در جامعه بازی می‌کردند. در سال ۱۸۸۰ زنی بنام ملالی انا (ملالی میوندی) در جریان جنگ دوم افغان‌ها و انگلیسی‌ها گروهی از مبارزان محلی پشتون را گردهم آورد و در نبرد میوند به مقابله با انگلیسی‌ها پرداخت.

هنگامی که با وجود برتری عددی، روحیه نیروهای افغان رو به افول گذاشت، ملالی پرچم افغانستان را بالا برد و فریاد زد: "عشق جوانم! اگر در نبرد میوند شهید نشوی، تبدیل به نماد شرم خواهی شد!" سخنان او الهام‌بخش مردان هموطنش شد و روحیه آنها را برای ادامه جنگ و پیروزی در آن تقویت کرد.

دورانی که حرف‌های این زن_ جدا از اینکه واقعیت است یا اسطوره_، ارتش شکست خورده را بسوی پیروزی می‌راند مدت‌هاست از یادها رفته است. دوره حکومت طالبان مسلما نقطه پایانی بر همه اینها بود. تیرگی بر زندگی بسیاری از زنان افغان سایه انداخت. در این دوره نقش آنها در جامعه رو به افول گذاشت، و نقاب و روبنده تنها هویتشان شد.

"هنگامی که با وجود برتری عددی، روحیه نیروهای افغان رو به افول گذاشت، ملالی پرچم افغانستان را بالا برد و فریاد زد: "عشق جوانم! اگر در نبرد میوند به خواست خدا کشته نشوی، یعنی کسی تو را به‌عنوان نماد شرم حفظ کرده است!" سخنان او الهام‌بخش مردان هموطنش شد و روحیه آنها را برای ادامه جنگ و پیروزی در آن تقویت کرد."

از سپتامبر ۱۹۹۶ تا دسامبر ۲۰۰۱ زنان و دختران افغان بصورت سیستماتیک مورد تبعیض قرار گرفتند، به حقوقشان تجاوز شد، و از آموزش، اشتغال و خدمات درمانی محروم شدند. با وجود همه اینها، آیا می‌توان کمرنگ بودن نقش زنان افغان را تنها به این دوره خلاصه دانست؟

از زمان سر کار آمدن حکومت بعد از طالبان، شماری از زنان ما جایگاه خود را بازیافته اند و روزهای تیره و تار را پشت سر گذاشته اند. دستاوردهای آنها در شکل‌دهی به زندگی زنان دیگر و هموار کردن مسیر نسل‌های آینده بسیار موثر بوده است.

این زنان نام خود را در تاریخ افغانستان ثبت کرده و ثابت کرده اند که زنان بخشی بسیار مهمی از جامعه افغانستان هستند. پس چرا وقتی صدای زنان افغان شنیده می‌شود، آنها تنها به مشکلاتی می‌پردازند که زنان با آنها روبرو هستند؟ زنانی هستند که با فداکاری‌های فراوان کاری کرده اند که زنان دیگر بتوانند به حقوقشان دست پیدا کنند و ثابت کنند که برای ساختن کشور به آنها نیاز است.

چرا کسی از زحمات این زنان قدردانی نمی‌کند؟

امروزه وضعیت زنان افغان به نسبت دوران حکومت طالبان پیشرفت قابل ملاحظه‌ای کرده است. یک دهه پیش زنان از آموزش محروم بودند، اما حالا یک‌سوم دانش‌آموزانی که در مدارس ثبت نام شده اند، دختر هستند. شمار دانش‌آموزان دختر در مدارس ۴۰ درصد افزایش یافته و شمار دانشجویان دختر در دانشگاه‌ها هم ۱۹ درصد بیشتر شده است. عده معلمان زن در مدارس و مدرسان زن در دانشگاه‌ها هم به‌ترتیب ۳۱ و ۱۵ درصد افزایش داشته است.

حضور سیاسی

در عرصه سیاسی، دولت افغانستان در سال ۲۰۰۵ حبیبه سرابی را به‌عنوان اولین والی زن منصوب کرد، و عذرا جعفری در سال ۲۰۰۹ اولین زنی شد که در این کشور به سمت شهرداری می‌رسد. همین اواخر هم یک جنبش سیاسی به‌رهبری زنان بنام "موج تغییر" شروع به کار کرد. فوزیه کوفی، نماینده پارلمان و فعال صریح‌اللهجه حقوق مدنی، رهبری این جنبش را برعهده دارد. از تأسیس این جنبش به‌عنوان گامی مهم در جهت تقویت دستاوردهای شکننده زنان افغان و عاملی برای تشویق آنها در مشارکت در عرصه عمومی استقبال شده است.

در حال حاضر سه زن در کابینه حضور دارند: آمنه افضلی، وزیر کار و امور اجتماعی، ثریا دلیل، وزیر صحت عامه (بهداشت)، و حسن بانو غضنفر، وزیر امور زنان. باید توجه داشت که در کابینه افغانستان به نسبت کابینه بسیاری از کشورهای توسعه یافته‌تر نظیر استرالیا زنان بیشتری حضور دارند.

حضور اقتصادی

عده قابل توجهی از زنان افغان وارد فعالیت‌های اقتصادی شده اند. آنها مشاغل مختلفی را اختیار کرده و به رشد اقتصادی کشور کمک کرده اند. برخی از آنها کسب و کارهای موفقی برای خود براه انداخته اند.

مینا رحمانی اولین زن افغان است که یک مرکز بولینگ را با سرمایه گذاری یک میلیون دلاری در کابل راه‌اندازی کرده است. این مرکز یکی از معدود اماکن تفریحی شهر است.

کامله صدیقی نمونه دیگری از این زنان موفق است. او در دوران حکومت طالبان کار خیاطی را شروع کرد و حالا یکی از زنان کارآفرین مشهور افغانستان است. او از طریق شرکت مشاوره‌ای که دارد، فوت و فن‌های کارآفرینی را به دیگر زنان افغان منتقل می‌کند.

رویا محبوب، کارآفرین عرصه فناوری، این کلیشه که زنان افغان تنها باید خانه‌دار باشند را تغییر داده و با تأسیس شرکت نرم‌افزارهای کامپیوتری سیتادل، پای زنان را به بخش‌های فناوری اطلاعات و ارتباطات باز کرده است.

او همچنین وبلاگ و وب‌سایت ویدئویی چند زبانه‌ای ایجاد کرده که برای زنان امکان روایت داستان‌هایشان و رساندن صدایشان به گوش دیگران را فراهم می‌کند. هدف او از این کار تغییر دادن برداشت جهانیان از افغانستان و همچنین عوض کردن نگاه دختران و زنان افغان به خودشان است.

دستاوردهای این زنان نباید عادی فرض شود. ترقی این زنان در عرصه‌های مختلف کشور نشان می‌دهد که زنان امکان ادامه پیشرفت را دارند. هنوز جای امیدواری برای داشتن آینده بهتری برای زنان افغان وجود دارد. سال‌ها آشوب و انقیاد نتوانسته مانع از آن شود که زنان افغان صدایشان را بالا ببرند و جایگاهشان را در جامعه حفظ کنند.پس هیچ چیز دیگری هم نخواهد توانست سد راه دستاوردهای بیشتر آنها شود.

انکار مسائل و چالش‌های موجود در مسیر زنان افغان غیرممکن است، اما در عین حال، تصدیق پیشرفت‌هایی که در جامعه افغانستان داشته اند، امید بخش خواهد بود.زنان افغان بطور مستمر توانایی‌های بالقوه‌شان را نشان داده اند، اما امکان موفقیت‌های بیشتر هنوز وجود دارد.

پنج شنبه 25 میزان (مهر) 1392

 

1) 1)سردبیر سایت ودصم

لینک:

http://www.bbc.co.uk/persian/afghanistan/2013/10/131017_mar_wadia_samadi_women_in_economy.shtml 

همکاری خانه ادبیات افغانستان در برگزاری همایش بین المللی «غزنه و زبان و ادب فارسی» در تهران

روزهای پایانی مهرماه (میزان) 1392 در تهران برگزار می‌شود:

همایش بین‌المللی «غزنه و زبان و ادب فارسی» با حضور فرهنگیان افغانستان و ایران

 

روابط عمومی خانه ادبیات افغانستان: همایش بین‌المللی «غزنه و زبان و ادب فارسی» برای گرامی‌داشت انتخاب غزنه به ‌عنوان پایتخت فرهنگی جهان اسلام در سال 2013 در پایان ماه روان در تهران برگزار می‌شود.

فرهنگستان زبان و ادب فارسی، همایش بین‌المللی «غزنه و زبان و ادب فارسی» را با حضور اندیشمندان خارجی و فارسی‌زبان و فرهنگیان، شاعران و هنرمندان دو کشور ایران و افغانستان، روزهای 29 و 30 میزان (مهر) 1392 از ساعت 8:30 صبح تا 17 عصر در محل باغ‌موزۀ دفاع مقدس برگزار خواهد کرد.

محمدسرور رجایی، مدیر خانه ادبیات افغانستان در این باره گفت: «خانه ادبیات افغانستان در برگزاری این همایش با فرهنگستان زبان و ادب فارسی همکاری کرده است و در همین زمینه، شاعران افغانستانی نظیر محمدکاظم کاظمی، ابوطالب مظفری، قنبرعلی تابش، محمدحسین فیاض و محمدصادق دهقان در این برنامه شعر خواهند خواند. هم‌چنین سید علی موسوی گرمارودی، محمدحسین جعفریان، علی‌رضا قزوه، علی‌محمد مؤدب و مرتضی امیری اسفندقه از شاعران ایران در این برنامه حضور دارند. در این همایش، عارف جعفری، آوازخوان افغانستانی نیز آهنگ‌هایی را در مورد «غزنین» اجرا می‌کند».

دکتر ﻓﺘﺢ‌الله ﻣﺠﺘﺒﺎیی، دکتر محمدﺳﺮور ﻣﻮﻻﯾﯽ، دکتر ﻣﺤﻤﺪ دﺑﯿﺮﻣﻘﺪم، دکتر ﻋﻠﯽ‌اﺷﺮف ﺻﺎدﻗﯽ، دکتر هوﺷﻨﮓ رهنما، دکتر ﻣﺤﻤﻮد ﻋﺎﺑﺪی، استاد اﺑﻮاﻟﺤﺴﻦ ﻧﺠﻔﯽ و دکتر دادﺧﺪا ﺳِﯿْﻢ‌‌اﻟﺪﯾﻦ عضو هیئت ﻋﻠﻤﯽ این هماﯾﺶ هستند.

گفتنی است مؤسسۀ تربیتی، علمی و فرهنگی سازمان کنفرانس اسلامی (آیسسکو)، در اجلاس وزرای فرهنگ کشورهای اسلامی در طرابلس در سال ۲۰۰۷ میلادی، شهر «غزنین» را به‌عنوان پایتخت فرهنگی جهان اسلام برای سال ۲۰۱۳ میلادی برگزید. 

گشایش دفتر خانه ادبیات افغانستان در اصفهان

با هماهنگی‌های حوزه هنری مرکز و اصفهان و همکاری خانه ادبیات افغانستان رقم خورد:

آغاز نشست‌های هفتگی شعر و داستان افغانستان در اصفهان

 روابط عمومی خانه ادبیات افغانستان: نشست‌های هفتگی شعر و داستان افغانستان در اصفهان با حضور شماری از شاعران و نویسندگان افغانستان و زیر نظر خانه ادبیات افغانستان آغاز به کار کرد.

با تلاش‌های پی‌گیرانه تنی چند از اهل قلم افغانستان در اصفهان و هماهنگی‌های به عمل آمده از سوی خانه ادبیات افغانستان با حوزه هنری مرکز و اصفهان، نشست‌های هفتگی شعر و داستان افغانستان از ابتدای سنبله (شهریور) روان آغاز شد و قرار است این نشست‌ها به عنوان بخش دیگری از فعالیت‌های خانه ادبیات افغانستان در نمایندگی اصفهان ادامه یابد.

در این نشست‌ها که عصر پنج‌شنبه‌های هر هفته برگزار می‌شود، شماری از شاعران و داستان‌نویسان جوان افغانستان نظیر بانوان: احمدی، فکوری، بخشی، اعتمادی، اخلاقی، مسکین‌یار، یعقوبی، سیداللهی، محمدی، جعفری و آقایان: باقر حسینی، حسن جعفری، محمد سروری، علی خدادادی، یاسر خدابخشی و مهدی احمدی با هماهنگی‌های غلام‌رسول جعفری گرد هم می‌آیند. این نشست‌ها ساعت 14پنج‌شنبه‌ها در خانه هنرمندان اصفهان برگزار می‌شود. 

دارم تو را نفس می‌کشم

خیلی دوستت دارم. خودت که نمی‌دانی. اصلا همین قسمت ماجرا را دوست دارم. هر وقت می‌بینمت، بال در می‌آورم. دلم می‌خواهد ساعت‌ها با تو راه بروم و خیابان‌ها را گز کنم. نفس کشیدن با تو لذتی دارد که خود زندگی کردن ندارد.

دوست داشتن چه احساس غروری به من می‌دهد. دوستم داشته باشی، این احساس بیشتر می‌شود خود به خود. من به همین دوست داشتن، البته قانعم. نمی‌خواهم کسی را آزار بدهم. خودم اگر آزار دیدم، فدای سرت.

هر لحظه که خنده‌های شیرینت در فضای اتاق می‌پیچد، تمام بدنم به رعشه می‌افتد. خودم را کنترل می‌کنم که حالت‌هایم را نشان ندهم. این کار چه قدر سخت است خدایا. سرگرم نقش زدن می‌شوم. انگار از چیزهایی که اطرافم می‌گذرند، بی‌خبر می‌مانم، ولی خدا می‌داند همه هوش و حواسم پیش خنده‌های توست که در هوا پخش شده‌اند. دارم تو را نفس می‌کشم.

شب 16/7/1392

به پروانه نمی آید عشق

هم دعا کن گره از کار تو بگشاید عشق

هم دعا کن گره تازه نیافزاید عشق

قایقی در طلب موج به دریا زد و رفت
باید از مرگ نترسید، اگر باید عشق

عاقبت راز دلم را به لبانش گفتم
شاید این بوسه به نفرت برسد، شاید عشق

شمع روشن شد و پروانه به آتش پیوست
می توان سوخت اگر امر بفرماید عشق

پیله رنج من، ابریشم پیراهن شد
شمع حق داشت؛ به پروانه نمی آید عشق

فاضل نظری

ما سرطانیم  وقتی ما مهاجریم

معصومه موسوی، شاعر متولد دهه 1360 که سرایش شعر را در مشهد آغاز کرد و در قم ادامه داد، اکنون در آستانه مهاجرت به استرالیاست. او به تازگی به خانه ادبیات افغانستان پیوسته بود و در ششمین قند پارسی (1390) هم از او در بخش شعر آزاد قدردانی شد.

بدرقه‌نامه‌ای برای او نوشتم که از لابه‌لای شعرهای خودش برگزیده‌ام.

«ما سرطانیم

وقتی ما مهاجریم».

معصومه «به سرزمینی فکر می‌کند که رودهایش

به هر اسبی آب می‌دهند».

«این جا زبانش را نفهمیدند

صدایش را نمی‌شنیدند

مدرسه‌ها

پارک‌ها

پیاده‌روها

حتا صحن حرم

به او می‌خندید».

خدا کند آن‌جا هم چنین چیزی برایش رخ ندهد

«و دلش برای اذان گل‌دسته‌ها نسوزد».

«گویا نوبت باز شدن بخت اوست».

«شاید روزی «مولانا» زنده شود»

و او «را به «بلخ» برگرداند»

تا «وطن با آن نام بلندش

او را در رگ‌های جهان فریاد کند».

این شعر نیز گویای کامل حال و هوای اوست هنگام این مهاجرت دوباره:

وقت رفتن است

با جارو

و خاك­اندازی بزرگ

فكر می­كنم توفان تمام شده­ است

این بار باید دیوار محكمی بچینم

و برای پنجره­ها، شیشه­ی نشكن بگذارم

همسایه بچه­های بدی دارد

نارنجك­­بازی می­كنند

و گنجشك­ها از درخت­ها دور می­شوند

درخت را باید در «باغ بالا» كاشت

تا همه­ی پرنده­ها بازگردند

آرام

آرام

مانند من

كه می­دانم

« هیچ جایی خانه­ی خود آدم نمی­شود».

امیدوارم معصومه برخلاف بسیاری از شاعران و نویسندگان دیگر ما که وقتی به غرب رفتند، از ادبیات دست کشیدند، به چنین سرنوشتی دچار نشود. البته شاید اگر من و تو هم به آن جا برویم، دست کشیدن از ادبیات، سرنوشت محتوممان شود.

«به شأن سلطنت ما مگوزید»

Avoid to…break wind at the dignity of our throne


«ترجمه «قبله عالم»، سنگین‌ترین و دشوارترین کاری بود که من در عرصه مترجمی به عهده گرفتم... مترجم فارسی می‌بایست اصل این مدارک را می‌یافت و جمله یا عبارت مورد نظر را عینا نقل می‌کرد. ترجمه‌ی ترجمه به کار نمی‌آمد. وقتی در متن انگلیسی کتاب می‌خوانی که صدراعظم [ایران (امیرکبیر)] در نامه رسمی به سفیر انگلیس (از قول شاه) می‌نویسد:

« Avoid to…break wind at the dignity of our throne»، اگر اصل فارسی را نمی‌دانستی، مگر می‌توانستی فرمایش همایونی را به لفظ مبارک ترجمه کنی که «به شأن سلطنت ما مگوزید»؟ (حدیث نفس، حسن کام‌شاد، تهران، نی، 1392، ج 2، ص 196)

زبان حال «حامد کرزی» و دوستان امریکایی نیز همین است: «به شأن ریاست ما مگوزید».

بأین ذنب قتلت؟

جوشن پاکدامنی که نبود، و از آن شعله، ایمنی که نبود 
ما سیاووش‌های نابغه‌ایم، کرم ضد آفتاب زدیم‌
محمدکاظم کاظمی

پوزش خواهی جنرال «عبدالرشید دوستم» از دست داشتن خودش در جنگ های داخلی دهه 1370 خورشیدی در افغانستان و درخواست از دیگر سردمداران قومی ازبک، پشتون، هزاره و تاجیکِ درگیر در جنگ های یادشده برای پوزش خواهی به درگاه ملت داغ دیده، اولین گام است. دوستم شاید این گام را با هدف جمع آوری رأی در بازی بزرگ انتخابات بهار 1393 برداشته باشد و نیت خیری نداشته باشد، ولی نفس این عمل هم اهمیت دارد؛ چون در همین زمان و پیش تر از آن، همتایان دوستم جسارت این کار را نداشتند و ندارند؛ آن هم در کشوری که خون های بی گناهان در کوی و برزنش لخته شده است.

بی شک، پوزش خواهی صرف کسانی که در جنایت علیه مردم شرکت دارند، دردی از ملت دوا نمی کند و دست کم پوزش خواهنده باید در رفتارهایش پس از این، از چپاول و قتل و غارت دست بردارد. با این حال، کاش جنایتکاران وابسته به حزب دموکراتیک خلق، شورای نظار، جمعیت اسلامی، اتحاد اسلامی، وحدت اسلامی، حرکت اسلامی، گلبدینیست ها و دیگر کارگزاران کشتارهای دهه 1360 و برادرکشی های دهه 1370 هم از این رفتار درس بیاموزند.
به یقین، خانواده های قربانیان جنگ های سی ساله نمی توانند شاهد زنده شدن کشته ها و بازگشتن زندانیان سرگم خود، سالم شدن معلولان خویش و برطرف شدن بدبختی هایشان باشند، ولی هر انسانی این حس را در نهاد خود دارد که اگر ستمگر از او عذر بخواهد، وی هم تا جایی، می تواند آن فرد یا افراد را ببخشاید یا اگر نبخشاید، دست کم اندکی آرامش یابد. 

کنار پرچم وطن به رنگ آسمان برقص!

پس از قهرمانی تیم ملی فوتبال افغانستان در مسابقات فوتبال کشورهای جنوب آسیا اینک پیروزی تیم ملی کریکت افغانستان در برابر تیم ملی کریکت کنیا و راه یابی به مسابقات جام جهانی کریکت ۲۰۱۵ استرالیا فرخنده باد.
هدیه:
یک ـ آهنگ «عقاب» 
با آواز: عار
ف جعفری
http://darisongs.com/aref-jafari-oqab.html

دو ـ آهنگ «پیروزی» 
با آواز: تواب آرش، عبید جوینده، آریانا سعید، احمدشاه مستمندی، فیاض حمید و بیژن کندزی

http://www.youtube.com/watch?v=JEabdeqjNsw

آهنگ «عقاب»

عقاب تیز چنگ ما، مبارکت ستیغ‌ها!

به پیش بال‌های تو نشد حریف تیغ‌ها

پس از چه سال‌های تلخ  ببین که مادرت، وطن

به رقص خاسته ز جا، اَتَن اَتَناَتَناَتَن

تمام کشورم شده پر از نشاط  و ولوله

دریچه‌ها همه پر از طنین بال چلچله

پر اشک، چشم مادران، کنار باغ و پنجره

گشوده لب به زمزمه، سپرده دل به دمبوره

تمام دختران شهر، گرفته دست یکدگر

در انتظار لحظه ای که یار آید از سفر

تو، وارث سیاوشی که نوبهارت، آتش است

کمانی که به دست تو، همان کمان آرش است

درفش کاویانی است پرچم سه رنگ ما

به شهر بلخ می‌رسد تبار نام و ننگ ما

کنار پرچم وطن به رنگ آسمان برقص!

به دست باد، لاله شو ، به «دشت شادیان» برقص!

عقاب تیز چنگ ما، مبارکت، مبارکت!

طنین نام و ننگ ما، مبارکت مبارکت!

نگاره:پیروزی تیم فوتبال بانوان افغانستان

آقا/خانم اجازه! روزت مبارک

۵ اکتبر (۱۳ میزان/مهر)، روز جهانی «آموزگار» بر همه آموزگارانی که با جان و دل برای آموزش می‌کوشند، فرخنده باد و نیز بر همه دانش‌آموزان و دانش‌جویانی که  آموزگاران خویش را ارج می‌نهند.

در طول سال‌های دانش‌اندوزی‌ام، تجربه و لذت آموختن نزد آموزگاران خوب فراوانی را به دست آورده‌ام، ولی در میان همه، یاد این‌ها برایم روشن‌تر است: «حسین مُکاری» ( آموزگار سال اول و دوم دبستان)، «شهابی» (آموزگار سال پنجم)، «رسولی» (آموزگار زبان عربی سال اول راهنمایی)، «توحیدی» (آموزگار زبان انگلیسی دوم راهنمایی)، «مطیع» (آموزگار ریاضی سال سوم راهنمایی)،«بصیری» (آموزگار ورزش دوره راهنمایی)، «نامدار» (آموزگار دستور زبان فارسی و انشای سال اول دبیرستان)، «بهادری» (آموزگار ریاضی سال دوم دبیرستان)، زنده‌یاد «جعفرزاده» (آموزگار زبان انگلیسی سال سوم دبیرستان) و مدیر مدرسه‌ای هم‌چون «محمدابراهیم محمدی» (مدیر دوره دبستان) و معاونان مدرسه هم‌چون: «سجادی» (دوره راهنمایی) و «محمد محمدی» (دوره دبیرستان)، دکتر «سعید شیرکوند» (استاد اقتصاد و مالیه دانشگاه)، دکتر «مرتضا نجفی اِسفاد» (استاد حقوق بین‌الملل)، دکتر «هدایت‌الله فلسفی» (استاد حقوق بین‌الملل)، دکتر «سید احمد حسینی» (استاد زبان انگلیسی و ترجمه) و‌ ... .


از این استادان و آموزگاران مستقیم که بگذریم، استادانی هستند که آدم با کتاب‌هایشان آموختنی‌هایی را آموخته است که باید به وقتی دیگر از آن‌ها یاد کرد. در این میان، نام دو استاد دیگرم را باید ببرم که همیشه مدیون مهربانی‌های ویژه و نگاه انسانی‌شان بودم و هستم: دکتر «احمد عزتی‌پرور» (آموزگارم از دوره دبیرستان تا کنون که همیشه مرهون مهرش هستم) و دکتر «محمدسرور مولایی» (آموزگار خوب اخلاق که از یک دهه پیش تا کنون افتخار هم‌نشینی با ایشان نصیبم شده است). خدا همه آموزگاران تلاش‌گر را در سراسر جهان پایدار بدارد.

و یادی کنم از آموزگار همیشه زندگی‌ام، پدرکلانم که راهی برایم گسترد که بتوانم از خرمن دانش و اخلاق این همه انسان وارسته بهره‌مند شوم. به یقین، او، آموزگار اصلی‌ام در زندگی بود.

کودکی های قشنگم، یادش به خیر

ای کودکی!رضا افضلی

ای «کودکی» کجایی! ای روزگارِ پاکی!
ای مِهرِ بی خیالی! در اوجِ تابناکی

با کودکانِ همقد، هردم جدالِ بی حد
تقصیرکار امّا، با حیله در تباکی

با دختر و پسر ها،دنبال هم دویدن
آسوده در محلّه،بازیّ اشتراکی

افتادنِ به کوچه، برخاستن ، دویدن 
بی اعتنا به زخم و، فارغ زدرد ناکی

با یک «خروس قندی»، از روزگار راضی 
با یک «بخواب بچه! » از عمرِ خویش شاکی

با «قهر قهر» گفتن با وعدۀ قیامت
یک لحظه بعد گشتن، عُشّاق سینه چاکی

بر فرش دخترک ها، چون میهمان نشستن
ازخواب ظهر بیزار، باخستگی، هلاکی

در سایۀ اقاقی، قاپیدن از کف هم
یک قاچ تیل خوشبو، یا لقمۀ خوراکی

در بازیِ گروهی، فریاد و شور و غوغا 
دعوای یارگیری: ، من با کی و تو با کی

نوشیدن خیالی، از قوریِ سفالی
در بزم دخترانه ، از استکان خاکی

بر موی دخترک ها، گُلشانه های رنگین
از جنس های طلقی، با رنگ های لاکی

تقسیم ناشتایی، با صلح و با رضایت
در گاه قهر باهم، چون دشمنان شاکی

از باغچه ربودن،گل های آتشین را
برگونه ها کشیدن، گلرنگِ شرمناکی

در کودکی ست تنها، آن لحظه ها که باشد
شادی به چهرۀ ما، از شهدِ عمر حاکی

افسوس برنگردد، تا باشَدَم دوباره 
«بازیّ کودکانه،در کوچه های خاکی»*

* مصرع توی گیومه از یک شعر منثور «پرستو ارسطو» نقل شده است.

نیمیم ز ترکستان، نیمیم ز فرغانه

من، مست و تو، دیوانه؛ ما را که برد خانه؟

صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه

 در شهر، یکی کس را هشیار نمی‌بینم

هر یک بَتَر از دیگر، شوریده و دیوانه

 جانا، به خرابات آ، تا لذت جان بینی

جان را چه خوشی باشد  بی‌صحبت جانانه؟

 هر گوشه، یکی مستی، دستی زده بر دستی

وان ساقی هر هستی با ساغر شاهانه

 تو وقف خراباتی، دخلت، مَی و خرجت، مَی

زین وقف به هشیاران مسپار یکی دانه

 ای لولی بربط‌زن، تو مست‌تری یا من

ای پیش چو تو مستی، افسون من، افسانه

 از خانه برون رفتم، مستیم به پیش آمد

در هر نظرش مضمر، صد گلشن و کاشانه

چون کشتی بی‌لنگر کژ می‌شد و مَژ می‌شد

و زحسرت او، مرده، صد عاقل و فرزانه

گفتم: ز کجایی تو، تسخر زد و گفت: ای جان

نیمیم ز ترکستان، نیمیم ز فرغانه

نیمیم ز آب و گل، نیمیم ز جان و دل

نیمیم لب دریا،  نیمی همه دردانه

گفتم که: رفیقی کن با من که منم خویشت

گفتا که: بنشناسم  من خویش ز بیگانه

 من بی‌دل و دستارم، در خانه خمارم

یک سینه سخن دارم، هین شرح دهم یا نه؟

شمس‌الحق تبریزی، از خلق چه پرهیزی

اکنون که درافکندی صد فتنه فتانه؟

 

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

سیاف جانی در نقش خریدار «یوسف»

در ادامه اعلام نامزدی خونریزان جهادی برای بازی های انتخاباتی «دُم»«وکراسی» ،عبدالرب رسول سیاف، یکی دیگر از خونریزترین رهبران جهادی و نماینده خودخوانده و همیشه غایب مردم کابل در «شورای نمایندگان افغانستان» (عبارت قشنگی است؛ جایگاهی مشتمل برمُشتی...) از عضویت این مجلس استعفا داد و خود را نامزد (البته همان کاندید) کرد.
جالب است که خود این شخصیت خونریز ـ معظم ـ گفته است: «امروز به این ملک دلم می‌سوزد که افرادی مثل من ِ فقیر و ضعیف برای ریاست جمهوری‌اش کاندید می‌کند». (جانیا! سخن از زبان ما می گویی)
او در ادامه، با اشاره به داستان پیرزنی که خریدار یوسف بود، گفت که لیاقت این پست را ندارد، ولی فقط می‌خواهد در قطار خریداران باشد. (کثافت بی شعور، چه قدر هم ادبیات فارسی اش خوب است پدرلعنت!)
سیاف تأکید کرد که هدفش از کاندیدا (همان کاندید) شدن، خدمت و آمادگی برای ایثار و قربانی شدن به خاطر مردم است. (مفهوم اصلی: ایثار و قربانی کردن مردم پیش پای خودش است)
سیاف گفت: «مجلس نمایندگان افغانستان بیشتر از هر چیز برایم ارزش دارد» و از حضور غیرمستمر خود در شورای ملی افغانستان نیز معذرت خواهی کرد و گفت روند غیبت هایش، او را چنان متأثر ساخته که توان روبه رو شدن با نمایندگان را ندارد. (دست کم، در این جا این خاک بر سر، غیبت خودش را بر دوش گرفته، ولی آن خاک بر سران دیگری که فقط پول پارلمان و حقوق جاسوسی خود را می گیرند و باز هم صدای نکبتشان سر مردم بالاست، خجالت بکشند)
سیاف تعهد کرد که در هر جایی که باشد، (حتا...) حرمت «این خانه [مجلس]» را نگه می‌دارد و افزود که مدت ۲۰ سال است در کنار مردم افغانستان بوده و حتی برای مداوا هم به بیرون از این کشور نرفته است. (باز هم راست می گوید این ملعون که واقعا بیرون نرفته و دست از قصابی برنداشته و نیازی هم به مداوا نداشته؛ چون با همین خونریزی درمان می شده است)
سخن نهایی:
«امروز به این ملک دلم می‌سوزد که افرادی مثل «...»، «...» و «...» ِ جنایتکار و خونخوار و فاسد به همراه معاونانشان، «...» و «...» که مثل خودش هستند، برای ریاست جمهوری‌اش کاندید می‌شوند».
یادآوری: 
«...» ها به تعداد نامزدهای ریاست جمهوری جای گسترش دارد.

**********

این حکایتی است که استاد سیاف ـ معظم ـ به آن استناد کرده است. حالا از خباثت و رذالت سیاف بگذریم، ولی این حکایت شیخ عطار واقعا یکی از حکایت‌های نابی است که در ادبیات فارسی می‌خوانیم:

گفت یوسف را چو می‌بفروختند            مصریان از شوق او می‌سوختند

چون خریداران بسی برخاستند             پنج ره هم سنگ مشکش خواستند

زان زنی پیری به خون آغشته بود        ریسمانی چند در هم رشته بود

در میان جمع آمد در خروش               گفت: ای دلال کنعانی‌فروش!

ز آرزوی این پسر سرگشته‌ام                ده کلاوه ریسمانش رِشته‌ام

این زِ من بستان و با من بیع کن           دست در دست منش نِه بی‌سخن

خنده آمد مرد را، گفت: ای سلیم          نیست درخورد تو این دُرِّ یتیم

هست صد گنجش، بها در انجمن           مه تو و مه ریسمانت ای پیرزن

پیرزن گفتا که: دانستم یقین                کاین پسر را کس بنفروشد بدین

لیک اینم بس که چه دشمن، چه دوست گوید این زن از خریداران اوست

هر دلی کو همت عالی نیافت                ملکت بی‌منتها حالی نیافت

آن ز همت بود کان شاه بلند                آتشی در پادشاهی او فکند

خسروی را چون بسی خسران بدید        صد هزاران ملک صدچندان بدید

چون به پاکی، همتش در کار شد           زین همه ملک نجس بیزار شد

چشم همت چون شود خورشیدبین        کی شود با ذره هرگز هم‌نشین

یادی از محمد جعفری؛ شاعر دردهای دور و نزدیک ما

در ذهنِ محل بگو بخند افتاده است

 یک دل نه که صد دیده به بند افتاده است     

 یک کوچه پر است از هوایت بانو  

چون روسری تو روی بند افتاده است 

امروز دلم هوای شعرهای محمد را کرد؛ محمد جعفری عزیز که چندی است نمی‌دانم چرا کمتر دل غزل‌هایش را برای دوستانش آفتابی می‌کند و چراهای دیگر... . با این حال، امیدوارم هرچه زودتر، غزل‌ها و ترانه‌های قشنگ‌تری از محمد بشنویم و بخوانیم.

دردهایی که در شعرهای محمد نهفته است، شعر او را از میان همگنانش متمایز می‌کند. درد انسان افغانستانی به خودی خود، شاید چندان که به زبان زمخت رسانه‌های شنیداری و دیداری گفته شده، لوث شده است و حتا وقتی شاعر و نویسنده‌ای آن را بیان کند، چندان چنگی به دل نزند. با این حال، زبان محمد، زبانی است که این درد را ملموس‌تر از قبل و بدون آرایه و پیرایه ژورنالیستی و حتا زواید ادبی، رک و صریح، حتا گاهی رک‌تر از زبان پرخاشی که ممکن است در اوج ناراحتی، یک آدم عادی فریاد کند، بیان می‌کند. البته، این رک و صریح بودن نشانه اوج دردی است که شاعر می‌کشد و می‌خواهد این فریاد مانده در گلویش را سر دهد تا اگر گوش شنوایی هست، بشنوند و اگر که نیستند ـ که چنین می‌نماید ـ بمیرند در همان غم یا عیش خودشان.

درد محمد، درد کارگران مهاجری است که در گذر صبح و شام‌گاهشان از میدان‌های شهر، هراسان می‌شوند. درد مردمانی است که در سرزمین خود به تیغ جهالت سپاهیان نکبت قرون وسطایی مثله می‌شوند. درد پری‌چهره‌گانی چون گُلالی و گل‌اندام و رابعه است که با زور تفنگ، پرده عفتشان به دست آشنا و بیگانه دریده می‌شود یا از ستم صاحب‌خانه ـ پدر، مادر، برادر، کاکا و فامیل ـ ، خود را آتش می‌زنند. درد کودکانی است که هرگز دست‌های پینه‌بسته‌شان با کاغذ و قلم آشنا نمی‌شود. درد آنانی است که سر مرزها گلوله می‌خورند. درد کسانی که در این سو و آن سوی دنیا به خیال آسودگی در ینگه دنیا غرق می‌شوند در ناکامی‌هایشان.

گاهی درد محمد، درد عشق است که حکایت کوی و برزن است، ولی به گفته حافظ، هنوزاهنوز که می‌شنویم، نامکرر است و وقتی با آهنگ و صدای «عارف» در هم می‌آمیزد، می‌شود آن‌چه که دلت را تا ژرفایش می‌سوزاند و بارها و بارها اشکت را درمی‌آورد.

محمد جعفری را که در همین دوره کوتاه از فعالیت ادبی‌اش، خوش درخشید، باید قدر دانست و هوای خودش و دلش را داشت. اصلا هوای افرادی مثل او را باید داشت که در گوشه و کنار نزدیک ما برای دردهای من و تو شعر می‌سرایند و داستان می‌گویند و هنرشان را به صد زبان فریاد می‌کنند؛ هوای «رضا اسدی»ها، «محمود تاجیک»ها، «جعفر واعظی»ها، «محمد حبیبی‌»ها، «منیژه تمنا»ها، «مریم احمدی»ها، «فاطمه موسوی»ها و «...»های دیگری که چشم امید همه ما به آن‌هاست... . نفس همه‌تان گرم باد که ما به روزنه‌های نوری که شما می‌سازید، چشم دوخته‌ایم. باز اگر عمری بود، از شعرها و داستان‌های این دوستان سخن خواهم گفت.

 

محمد  جعفری

متولد 1364 در بامیان

دیپلم علوم انسانی

شایسته قدردانی و دارنده مقام دوم (مشترک) در بخش شعر سنتی در پنجمین و ششمین جشنواره قند پارسی (1388 و 1390)

 

1

دستی آمد و دو تا دانه­ی بادام کشید

چشم‌هایی نگران بر لبه­ی بام کشید

نیمه­شب بود و همه غرق در اندیشه­ی خواب

چهره‌ی دهکده را ساکت و آرام کشید

دست پیچید در اندیشه‌ی دختر، او را

زیر بار کتک و وحشت و دشنام کشید

دختران همه جا طاقت سختی دارند

آن‌چه آن‌ها نکشیدند، «گل‌اندام» کشید

خسته بود از همه، از زندگی، از تقدیرش

آن‌چه نقاش نمی‌خواست‌، سرانجام کشید

2

ای طعم لبت، قندترین شکّر بازار

دسمال سرت را ـ شده یک ثانیه ـ بردار

بردار؛ که یک ثانیه، خورشید ببیند

بی‌واسطه، شب را به تمامیتِ بسیار

از عشق فقط نام تو را یاد گرفتم

از درس فقط نقش تو بر سینه‌ی دیوار

در معرکه عشق، خدا دور نشسته

لا حول و لا قوه الاّ ز رخ یار

در شهر به دیوانگی آوازه شدم گاه

رحمی کن و این‌قدر تو، دیوانه نیازار

من، منتظر آمدنت بوده‌ام از صبح

رد می‌شوی از کوچه و انگار نه انگار...

3

همیشه پیش چشمان پر از مهرت کم آوردم

برای دیدنت، هر بار، دلیلی مبهم آوردم

خطای چشم‌هایم را گناهی خوب می‌دانم

برای سیب چشمانت، نگاه آدم آوردم

غزل‌بانوی رؤیایم، ردیف دل‌خوشی‌هایم

من از جنس غزل‌هایم برایت هم‌دم آوردم

دلم می‌گیرد از دوری، از این دل‌تنگی زوری

به تو یعنی که بدجوری  نیاز مبرم آوردم

ببخشم باز دل‌تنگی فشار آورد بر قلبم

به جای حرف‌های خوب، فقط حرف غم آوردم

 4

خسته‌تر از همیشه به راه افتاد، در چهره‌اش، شعاع غصه نمایان بود

آشوب پا شده در قلبش، تصویر تلخی از روایت انسان بود

از ازدحام وحشی ماشین‌ها، از چشم‌های خیره به خود، رد شد

عادت به فحش و طعنه اگر هم داشت، از عادت همیشه گریزان بود

خود را رساند آن طرف جاده، تا از کانکس دلهره بگریزد

در بین رفت و آمد انسان‌ها ، تشخیص چهره‌اش آسان بود

[دستی به روی کتف چپش خورد، از رنگ سبز تیره دلش لرزید]

: آقا ببخش، ساعتتان چند است؟ ـ مأمور پارک و خیابان بود ـ

: ساعت؟ تو باش! شش و نیم صاحب!

: ممنون لطف تو هم‌شهری؛

: قابل نداشت، مال شما اصلا ؛ ـ گاهی شبیه مردم تهران بود ـ

از چند روز پیش که پولش را با مدرک اقامتی‌اش بردند

دل‌شوره‌هاش دو چندان شد، فکرش که از قدیم، پریشان بود

سربازهای استرس تجریش یک اضطراب دایمی‌اند انگار

وقتی بدون ترس قدم می‌زد، حالا که پشت واهمه، پنهان بود

*

چشمش به روزنامه هم‌شهری، چاپ دوشنبه نوبت عصر افتاد

تیترش در ارتباط نحوه اخراج اتباع بی‌مجوز افغان بود

5

وقتی که از این‌جا رفت، شب بود و زمستان بود؛ چشم از همه چیزش بست، بار سفرش را نیز

تحقیر و ملامت را، رنج و غم غربت را، می‌دید و پذیرا شد ترس و خطرش را نیز

یک‌مرتبه پیش آمد، اخلاق خوشش برگشت، او که شبی از عمرش  در بی‌خبری نگذشت ـ

از خانه گریزان شد، قید همه کس را زد، حتی ز سرش وا کرد فکر پدرش را نیز

بی‌چاره پدر بعدش آن‌قدر پریشان بود، هی غصه و غم می‌خورد، درد کمرش را نیز

مادر فقط از پشتش هی نذر و دعا می‌کرد، گاهی که دلش می‌شد، آرام صدا می‌کرد:

«مادر شَوَه قربانت. جوری گل مادر؟» بعد، از تاقچه می‌بوسید عکس پسرش را نیز

هر سال، همین طوری با دوری او طی شد، مادر جگرش خون شد، از غصه شبی دق کرد

تا لحظه‌ی آخر هم شور پسرش را زد؛ یعنی که زمین نگذاشت، آرام، سرش را نیز

6

اخبار را که می‌شنوم، خسته می‌شوم، چیزی به جز خبر انتحار نیست

یک اتفاق تازه به جز «جنگ و دشمنی» در روزمره‌گی این دیار نیست

دیروز طالبان، عملیات مرگ داشت ـ یک حمله‌ی تروریستی به قلب شهرـ

مسئول حمله، کودک ده‌ساله‌ای است که کانون خانواده‌ی او استوار نیست

امروز یک نظامی ناتو به دختری حین وظیفه تجاوز نموده است

محکوم عذرخواهی از او هم نمی‌شود در کشوری که عدالت‌مدار نیست

فردا چه چیز تیتر خبر می‌شود و یا فردا کدام فاجعه را درد می‌کشیم؟

یک روز خوش وسط این همه بلا، در صفحه صفحه‌ی این روزگار نیست؟

رشد فساد رو به صعود است و خط فقر دارد فشار مضاعف می‌آورد

اخبار را که می‌شنوم، خسته می‌شوم، در کشورم اصلا قرار نیست...

7

نرنج خواهرکم، زن همیشه این بوده

همیشه سهم تو ـ از هرچه ـ بدترین بوده

هنوز قدر تو را با غریزه می‌سنجند

همیشه خشم و غضب با تنت عجین بوده

اگرچه روز خوشی در خیال تارت نیست

اگرچه با خوشی‌ات، درد هم‌قرین بوده

هنوز خاطرِ آسوده داشتن سخت است

در آشیان خودت، مرگ در کمین بوده

به جای ناز و نوازش، شکنجه، آیین است

به جای مهر، خشونت، رَوای دین بوده

برای تو ـ زن افغان ـ ، زمانه و مردت

همیشه سخت گرفته، همیشه این بوده

8

هر چه خوبی به تو کردم، عوضش بد بودی

تو همیشه سر این عشق مردد بودی

بارها آمده بودم که بگویم... ، اما

جلوی حس خروشان دلم سد بودی

خواهشم از تو فقط گفتن یک «باشد» بود

تو فقط حرف «اگر»، «ممکن» و «شاید» بودی

من چرا قسمتم این است، کمی درکم کن

لااقل مثل کسی باش که باید بودی

کاش اندازه‌ی یک ثانیه جایم بودی

کاش و ای کاش که یک لحظه، محمد بودی

9

گاهی سراغ مرا از خودم بگیر

از تکه تکه‌ی این مرد ناگزیر

از جای پینه‌ی غم‌، بین دست‌هام

از چین رنج، بر این پهنه‌ی کویر

نامم، محمد است، کمی شاعرم، ولی

هر لحظه، عاشق و گاهی بهانه‌گیر

در انزوای خودم شعر می‌شوم

این روزهای به جا مانده‌ی اخیر

روزی اگر گذرت سمت من فتاد

حتما سراغ مرا از خودم بگیر

10

قسمت نبود راه من و تو یکی شود

حتی شبیه خاطره‌ی‌ کودکی شود

تقدیر شد که تو از من جدا شوی

تصویرهای عاشقی‌ام برفکی شود

پابند اشک و غصه شوی تا که دق کنی

لبخندهای روی لبت زورکی شود

بغضی گلوی داغ مرا منفجر کند

بعدش بدل به زمزمه‌ی نازکی شود

دل‌تنگ خاطرات تو، روزم به شب رسد

پرواز، نه! نشستن‌مان هم تکی شود

حقم نبود از همه مهربانی‌ات

سهم دل من از تو به این کوچکی شود

این روزها همیشه به این فکر می‌کنم

دایم به این: که سنگ صبور تو کی شود؟

 11

دارم به حکم جاذبه چشم‌های تو

می‌افتم از درخت دلم، پیش پای تو

از بس نگاه تو سویم وزیده است

حس می‌کنم رسیده‌ام اکنون برای تو

این اتفاق، دل‌خوشی عاشقانه‌ای است

لمس دو دست باز ِ شبیه دعای تو

گل‌بوته‌های روسری ارغوانی‌ات

آرامش درونی لحن صدای تو

مینیاتوری سه بعدی از اندام صورت و

لبخند نیمه صورتی آشنای تو

این‌ها همه قواعد روزانه‌ی من است

قانون سیب و جاذبه در روستای تو

12

می‌خواهی‌ام چگونه ببینی، که آن شوم

اصلا بگو، تو هرچه بگویی، همان شوم

لبیک لا شریک لبانت به غیر من

در لحظه‌های دوری تو نیمه‌جان شوم

باید چنان به اسم تو ایمان بیاورم

تا باعث حسادت اطرافیان شوم

این حرف‌ها که حرف دل هر غریبه‌ای است

باید کمی دقیق‌تر از دیگران شوم

یعنی برای چایی داغت، دم غروب

جرئت کنم، بسوزم و چون استکان شوم

دیگر بس است شاعری و بعد از این غزل

باید برای زندگی‌ات داستان شوم

13

«سارا انار دارد»، ده بار می­نویسد، با این­که ذره­ای هم باور به آن ندارد

در خط بعد، «بابا نان داد» و «آب آورد»، او که بدون بابا، میلی به نان ندارد

بابا که سال­ها پیش از یاد روستا رفت، در ذهن خانه پوسید، بی­درد و بی­صدا رفت

حالا چهار سال است عکسی است روی دیوار، عکسی که نام او را روی زبان ندارد

رج می زند دلش را  با نقش­های قالی، در تار تنگ­دستی، با پود بی­خیالی

در خانه­ای که سرد است از شور کودکانه، با مادری که جز او در این جهان ندارد

«سارا انار ...»: بس نیست! خانم!  انار تلخ است، سارا گناه دارد

غیر از دو چشم بیدار، هر روز و شب، فقط کار، جز خسته­گیِ بسیار، «نا» در توان ندارد

این جمله، اشتباه است. خط می­زنیم آن را، از ابتدا دوباره این طور می­نویسیم:

«از دار داشتن­ها جز غصه و غم و درد، سارا ستاره­ای هم در آسمان ندارد»

14

من انتخاب شدم آری، برای رفتن و دل کندن

زمان حادثه، حرف تو؛ مکان حادثه، قلب من

نگاهِ بدرقه: تنهایی، کلام آخری‌ام: هق هق!

صبور باش دلم، آسان، به باد حادثه‌ها نشکن!

تویی که خواهشم از دنیا، همیشه دل‌خوشیت بوده

اگر که با دگران شادی‌، برو گواه دلت روشن

برو ولی دل من اینجا، همیشه یاد تو می‌ماند

اگرچه حاصل پوچی داشت، خیال با تو به سر بردن

منم که بعد تو، تا مرگم، دلی به غیر تو نسپارم

زبان به خیر تو بگشایم، به لعن ِ هر چه تو را دشمن

مباد خاطره‌ام روزی دلیل رنجش‌تان گردد

مرا ز خاطره‌ات بردار، بسوز نام مرا اصلا

قسم به هرچه که هر لحظه، مرا به یاد تو اندازد

چقدر بی تو شدن سخت است، و از نبودن تو گفتن

15

این بار آخر است و شاید دگر نباشم

از حال و روزگارت شاید خبر نباشم

شاید خدا نخواهد تا سر بگیرد این عشق

شاید خدا نخواهد تا خون جگر نباشم

حالا که لحظه‌هایم تسلیم بی‌قراری است

تسلیم فکر این‌که : فردا اگر نباشم؟

بگذار با خیالت، خوش باشم این اواخر

تا منتظر به راه و چشمی به در نباشم

بگذار بار دیگر پیشت غزل بخوانم

شاید خدا نخواهد، شاید دگر نباشم

16

حالا اسیر خاکم، این خاک ساکت و سرد

در کوچه‌های بی تو، روحی اسیر و شب‌گرد

سخت است این‌که گفتی دیگر نه من ، نه تو ، نه ...

سخت است آری آری، اما چه می‌توان کرد؟

آن شب که شعر خواندی زیر درخت نارنج

بوی ترانه‌ات را باران برایم آورد

باران درست می‌گفت، تو گریه کرده بودی

شاید برای من یا، شاید برای یک مرد

حالا پس از غروبی، بر روی سنگ قبرم

یک رهگذر که شاید...! یک شاخه مریم آورد

17

دو روزی در خیابانم قدم زد

تمام خط‌کشی‌ها را به هم زد

کسی که با قوانین نگاهش

مسیر سرنوشتم را رقم زد

18

سلامت می‌کنم از توی کوچه

کنار کاج پیر، آن‌سوی کوچه

ز بس که گفتم و پاسخ ندادی

خجالت می‌کشم از روی کوچه

19

چه زیبا می‌شوی، چادر به سر کن

مرا کوچه به کوچه در‌به‌در کن

سلامم را اگر پاسخ ندادی

اقلا یک نگاه بی‌ضرر کن

20

برای چشمت عینک می‌نویسم

سفارش‌های کوچک می‌نویسم

برای سوء‌ظن‌های مدامت

دلی بی‌کینه و شک می‌نویسم

21

گرفتم فال و حافظ گفت خوب است

شدم خوشحال و حافظ گفت خوب است

هزار اما و ای کاش و اگر داشت

هزار اشکال و حافظ گفت خوب است

22

دلم را اندک اندک سویت آورد

قدم‌های سبک سنگین ِ شب‌گرد

که من مجنون لیلی بودم، اما

زلیخای نگاهت، یوسفم کرد

23

کمی دیر آمدم، تو رفته بودی

و فهمیدم چقدر آشفته بودی

همان وقتی که باران بر سرم ریخت

تمام آنچه را که گفته بودی

24

چه می شد مرد رؤیای تو باشم

همه نه، نصف دنیای تو باشم

چه می شد در نماز سرنوشتت

قنوت آرزوهای تو باشم

25

سنگ دل تو به شیشه‌ام کار نکرد

رؤیای تو را بر سرم آوار نکرد

طردم مکن از خود که دل حساسم

در خویش شکست و به لب اقرار نکرد

رواق منظر چشم من آشيانه توست

فقیهی بِه زِ افلاطون که آن کش چشم درد آید

یکی کَحّالِ* کابل بِه زِ صد عطّارِ کرمانش

 خاقانی شروانی

 

این اواخر، به دلیل عمل جراحی سخت مادرکلانم، گذرم افتاده بود به شفاخانه تخصصی چشم «فارابی».  وقتی تعداد بی‌شماری از انواع بیماران چشمی را در این مرکز می‌بینی که در صف‌های نوبت‌دهی درمان‌گاه‌های تخصصی متعدد، اورژانس، بخش‌های جراحی و هزار و یک بخش دیگر این شفاخانه، سرگردانند، تازه یادت می‌افتد «چشم» هم داشته‌ای، ولی در طول این سال‌ها که از خدا عمر گرفته‌ای، کاملا به آن بی‌توجه بوده‌ای.

از زنان و مردان کهن‌سال بگذریم که طبیعت، آنان را به عارضه‌های چشمی ویژه دوره پایانی زندگی‌شان دچار کرده است، ولی نوزدان، کودکان، نوجوانان و جوانان زیادی را خواهی دید که یا عمل جراحی کرده و پانسمانی بر چشم دارند یا از ظاهر چشمشان معلوم است که عیبی در آن نهفته است یا حتا گاهی کسی را می‌بینی که عیبی ظاهری ندارد، ولی وقتی سفره دلش را باز می‌کند، دردی سخت، او را می‌آزارد.

خودم در طول این سال‌ها سه بار پیش چشم‌پزشک رفته‌ام. یک بار در دوره راهنمایی، وقتی در درس «حرفه و فن»، آموزش جوش‌کاری داشتیم، به دلیل بی‌احتیاطی، هنگام جوش‌کاری دیگر دانش‌آموزان به آن نگاه کرده بودم، چشمم دچار عارضه شد. نیمه‌های شب، با درد چشمم بیدار شدم و دیدم که نمی‌توانم چیزی را ببینم و چشمم هم می‌سوزد و هم اشکم درآمده است. آن زمان هم که مثل الان وسیله نقلیه فراوان نبود. با پدرم، خود را تا خیابان اصلی رساندیم و از آن‌جا به سختی تاکسی پیدا کردیم و به شفاخانه‌ای رفتیم. آن‌جا با قطره‌ای و پانسمان چشمم تا صبح، مشکل حل شد. دیگر بار، چند سال پیش و نیز امسال، موی‌رگ‌های چشمم پاره شد که آن هم با قطره حل شد. با این حال، وقتی از چنین مراکزی بیرون می‌شویم، باز همان آش است و همان کاسه و همان ناشکری نعمت‌های داشته‌مان.

حکایت چشم در ادبیات فارسی هم زیباست و گفتم شما را هم در این زیبایی شریک کنم:

داني كدام دولت در وصف مي‌نيايد؟

چشمي كه باز باشد هر لحظه بر جمالي

سعدي

مباد فتنة خوابيده را كني بيدار

 به احتياط بر آن چشم خواب‌ناك نگر

صایب تبریزی

هر چشم زدن چشم كبود تو به رنگي است

 نيلوفر چرخ اين همه نيرنگ ندارد

صایب تبریزی

جز چشم سياه تو كه جان‌هاست فدايش

 بيمار نديدم كه توان مُرد برايش

صایب تبریزی

ز بيماري ندارد چشم او، پرواي دل بردن

ولي در صيد دل‌ها، پنجه شير است مژگانش

صایب تبریزی

چون چشم تو دل مي‌برد از گوشه‌نشينان

همراه تو بودن، گنه از جانب ما نيست

حافظ

ترسم كه چشم تا بگشايم، نبينمت

مژگان ز بيم هجر تو بر هم نمي‌زنم

اهلي شيرازي

رواق منظر چشم من آشيانه توست

كرم نما و فرود آ كه خانه، خانة توست

حافظ

بيگانگي نگر كه من و يار چون دو چشم

همسايه‌ايم و خانه هم را نديده‌ايم

ميرصيدي تهرانی

چشم گريان آوريم و جان پر حسرت بريم

ديگر از آغاز و از انجام كار ما مپرس

نظيري نيشابوري

از خود مَران كه قسم مي‌خورم هنوز

 جز با دو چشم مست تو عهدي نبسته‌ام

ناصر نظمي

آن دوست كه ديدنش بيارايد چشم

بي ديدنش، از گريه نيـــــاسايد چشم

ما را ز بــــراي ديدنش بـــايد چشم

گر دوست نبيند، به چه كار آيد چشم

شيخ ابوالحسن خرقاني

ببستي چشم يعني وقت خواب است

نه خواب است اين، حريفان را جواب است

مولوي

روي در رو و نگه در نگه و چشم به چشم

حرف ما با تو چه محتاج زبان است امروز

وحشي بافقي

در هر نگهت، مستي صد جام شراب است

چشمان تو، ميخانة دل‌هاي خراب است

مشهدي لنگرودي

ز چشم خويشتن آموختم آيين هم‌دردي

كه هر عضوي ‌به درد آيد، به جايش، ‌ديده مي‌گريد

هادي رنجي

من آن بخت سپيد خود كه گم شد سال‌ها از من

 كنون در گوشه‌ي چشم سياهي كرده‌ام پيدا

شهريار

آن‌كه از چشم تو افكند مرا بي‌تقصير

چشم دارم به همين درد گرفتار شود

صایب تبریزی

به رخ سياه‌چشمان، نظر اَر بود گناهي

بگذار تا گناهي بكنيم گاه‌گاهي

كاظم پزشكي

در گلستان چشمم ز چه رو هميشه باز است؟

به اميد آن‌كه شايد تو به چشم من درآیي

عراقي

چشم سرمست تو را عين بلا مي‌بينم ليك

ابروي تو چيزي است كه بالاي بلا هست

سلمان ساوجي

خوار گشتم تا كه از چشمت فتادم هم‌چو اشك

هر كه را چشم تو دور انداخت، دورافتاده شد

ذوقي اصفهاني

عذر مَي ‌خوردن ما روز جزا خواهد خواست

 چشم مستي كه به آن توبه‌شكن بخشيدند

صایب تبریزی

تهمت سرمه به آن چشم سيه عين خطاست

سرمه‌، گَردي است كه خيزد ز صف مژگانش

صایب تبریزی

از چشم خود بپرس كه ما را كه مي‌كُشد

جانا، گناه طالع و جرم ستاره نيست

حافظ

 

*کَحّال: چشم پزشک. در گذشته، چشم پزشکان کابل، شهره آفاق بودند.

حکایت دل‌دادگی‌هایم با «نوار کاست»

در آستانه پنجاه‌سالگی «نوار کاست» هستیم. از همان کودکی، گوشم با «نوار» آشنا شد؛ زیرا سر کوچه و محله‌مان در «چِنداوُل» کابل، پر بود از دکان‌های نوار فروشی و نیز دکان‌های دیگری که همیشه صدای نوارهای موسیقی‌شان روشن بود. روبه‌روی ما هم سینمای پامیر بود و دکان‌های دیگری که باز صدای موسیقی‌شان فضا را به ترنّم درمی‌آورد و باز کمی آن‌سوتر، بازار «مَندَوی» که چونان بود. این وضعیت به گونه‌ای بود که وقتی پدرکلانم از آن زمان یاد می‌کرد، می‌گفت که «میرعلی احمد حجت» که در همان چنداول، تکیه‌دار «تکیه‌خانه عمومی» بود، همیشه مردم را از شنیدن «فیته» (نوار)های لهو و لعب بازمی‌داشت، ولی کو گوش شنوا.

البته به جز آن، پدرم گاهی نوارهای سخنرانی‌های مبلغ‌های مذهبی را از دوستانش و گوشه و کنار شهر به دست می‌آورده و قایمکی، دور از گوش و چشم دولتی‌ها می‌شنیده است؛ نوارهای سرور واعظ و مجاهد و به گمانم، اسماعیل مبلّغ.

به عالم مهاجرت نیز که رخت کشیدیم، در خانه‌مان به جز رادیوی ترانزیستوری، ضبط صوت نداشتیم تا از حضور نوار بهره‌مند شویم، ولی آواز نوارهای کاست «جبهه‌های جنگ حق علیه باطل» در کوی و برزن، مسجد و مدرسه شهر طنین‌انداز بود و ماشین‌های نظامی همیشه هنگام حرکت در شهر، نوارهای انقلابی از جمله صادق آهنگران را پخش و مردم را به حضور در جبهه‌ها تشویق می‌کردند. حجله‌های شهیدان نیز که هر روز سر کوچه و خیابانی می‌رویید، باز با حضور همیشگی «نوار» آذین می‌بست. البته این شعار را هم در دهه‌های فجر در مدرسه می‌شنیدیم که می‌گفتند: «ازهاری گوساله، بازم بگو نواره...نوار که پا نداره» و این یادآور شعارهایی بود که مردم ایران هنگام مبارزه با محمدرضا شاه پهلوی و در دوره نخست‌وزیری ازهاری در راه‌پیمایی‌هایشان سر می‌دادند.

پیش از آن‌که در نیمه‌های دهه 1370، ضبط صوتی دست دوم را به رایگان از آشنایی به دست آورم، مدتی در خانه خاله جانم، هم‌نشین «نوار» و «ضبط» بودیم و گاهی که با پدرم به آن‌جا می‌رفتیم، همراه بچه‌های خاله، سرودهای انقلابی و روضه ضبط می‌کردند. یادم هست چندی نیز پدرم گوشه‌ای دنج و شماری کتاب سرود و شعر انقلابی ایرانی و افغانستانی پیدا کرده بود و مرا با خودش به آن‌جا می‌برد و برای دل خودش، صدایش را ضبط می‌کرد. من هم کنارش می‌نشستم و لذت می‌بردم از این کار.

همان طور که گفتم، اوایل دهه 1370، ضبطی دست دوم پیدا کردم و دوره دل‌دادگی من و «نوار» و «ضبط» آغاز شد. هرگاه با پدرکلانم به خانه بچه‌کاکایم در تهران می‌رفتم، بچه میانی‌اش که جوانی بود برای خودش، هنگام خوابیدن، ضبط سونی‌اش را با صدای کم پیش گوشش روشن می‌کرد و نوارهای لوس‌آنجلسی آن زمان را گوش می‌داد که یادم هست، داریوش، ابی و گوگوش و معین، بیشترین صداهایی بود که می‌شنیدم. هم‌ او بود که وقتی ضبط پیدا کردم، از دست پدرکلانم، یک نوار موسیقی هدیه داده بود. پدرکلانم نیز آن را به من داد که وقت قالی‌بافی گوش می‌کردم. نوار موسیقی افغانستانی با صدای «فرشته» بود که «سکینه» یکی از آهنگ‌های معروفش بود و وقتی پدرکلان فهمید چنین نواری برایم آورده است، با شوخی می‌گفت: «با دست خودم، آتیش جهنم را آوردم». پدرکلانم، مردی مذهبی بود، ولی خشک‌مقدس نبود و مثلا وقتی می‌دید من آهنگ‌های برنامه‌های موسیقی ایرانی و افغانستانی رادیو بی.بی.سی را می‌شنوم، گاهی می‌گفت: «بِلَندِش کن، ما هم بِشنَوُم».

خلاصه، علاقه‌مندی‌ام به موسیقی افغانستانی و ایرانی که با آن نغمه‌های پنهانی بچه‌کاکا آغاز شده بود، با برنامه‌های موسیقی رادیو بی.بی.سی فارسی جهت گرفت. دهه 1370، دهه‌ای بود که در دبیرستان و دانشگاه، کم کم با موسیقی‌های گوناگون ایرانی، افغانستانی، غربی، عربی و کردی آشنا شدم. همان زمان یادم هست که داشتن «نوار» موسیقی ـ البته از نوع لوس‌آنجلسی‌اش ـ ممنوع بود و اگر «گشت‌های کمیته انقلاب اسلامی»، از کسی نواری می‌گرفتند، بازداشت می‌شد. بعدترها اگر کسی چنین محموله‌ خطرناکی داشت، فقط «نوار» را به دستگاه «نوار پاک‌کن» می‌فرستادند تا نوار را پاک کند و نوار را به فرد بازمی‌گرداندند. همان زمان یادم می‌آید که تازه نوارهای تصویری VHS به بازار آمده بود و داشتن آن، به مراتب، جرمی سنگین‌تر از نوار بود.سال آخر دبیرستان بودم که دوستی هم‌کلاسی ـ به نام مرتضا ایمانی ـ که آوازه بازگشت مهاجران افغانستان را پس از پیروزی مجاهدان شنیده بود، به رسم دوستی و وداع، نواری گلچین شده از آهنگ‌های داریوش، ابی، گوگوش، معین، اندی، لیلا، مهستی، مرتضا و مانند آن‌ را برایم هدیه آورد که هنوز نگهش داشته‌ام. دوستی دیگر نیز هر از گاهی نوارهای شهرام صولتی و شهره صولتی، اندی، امید و معین را برایم امانت می‌آورد. از دوستی دیگر، نوارهای علی‌رضا افتخاری، محمدرضا شجریان و شهرام ناظری را امانت می‌گرفتم و گاه و بی‌گاه و بیشتر هنگام قالی‌بافی گوش می‌کردم.

آهنگ‌های هزارگی سرور سرخوش، سید انور، داوود سرخوش را هم در همان سال‌های 1373 به بعد شنیدم که دوره اوج گرفتن چنین نوارهایی بود؛ نوارهایی که همه انقلابی بودند و بوی خون می‌دادند. بعدترها، صدای صفدر توکلی را هم شنیدم که جالب بود او هم دمبوره می‌نواخت، ولی ملت، او را «اَخ و اَه و تف» می‌دانستند و بد. البته از دمبوره‌نوازی محض و خوانش هنگام آن اصلا خوشم نمی‌آمد؛ زیرا نمی‌دانم چرا، فکر می‌کردم و می‌کنم که نوای آن، زمخت است، مگر این‌که با نواهای دیگر ترکیب شود.

در همین سال‌های نیمه اول دهه 1370 بود که با آن ضبط صوتِ از خدا رسیده، چه کارها که نکردم. چون به روزنامه‌نگاری و رادیو خیلی علاقه‌ داشتم، هم روزنامه‌‌های کوچک خانگی درست می‌کردم و به خواهر و برادرم می‌فروختم و هم در دبیرستان، روزنامه‌دیواری می‌ساختم و هم چند برنامه رادیویی با کمک رادیوی ترانزیستوری خانه‌مان و مدتی هم با کمک گرفتن از یک ضبط یدکی دیگر از خانواده‌ای آشنا ساختم که یادم هست، یکی از ‌آن‌ها درباره شهادت اسماعیل بلخی و ادبیات بود.

به دوره دانشگاه که رسیدیم، ضبط صوت دیگری یافتم که آن هم دست دوم بود، ولی بهتر از اولی بود و با آن، می‌توانستم نوارهای متعددی را بشنوم که از گوشه و کنار امانت یا هدیه می‌گرفتم یا خودم می‌خریدم و با همان ضبط صوت، هم‌چنان رادیوهای بی.بی.سی و عربی را گوش می‌دادم که موسیقی شادابی داشتند. آن قدر رادیو در چرخاندن موج‌ها پیدا کرده بودم که خودم هم تعجب کرده بودم. مثلا صدای سیاوش قمیشی را اولین بار، از رادیوی فارسی ژاپن شنیدم که هم زندگی‌نامه کامل او را بیان کرد و هم چند آهنگ از او گذاشت که آهنگ «فرنگیس» با صدای سیاوش برایم خاطره‌آفرین شد. بعد از آن، یکی از هواداران قمیشی شدم.

در نیمه دوم دهه 1370، فضای جامعه ایران با حضور سید محمد خاتمی رو به گشایش می‌رفت و سیاست پروبال دادن به موسیقی پاپ داخلی در برابر پاپ لوس‌آنجلسی آغازی شتاب‌زده داشت. یک‌باره، خشایار اعتمادی، محمد اصفهانی، علی‌رضا عصار، ناصر عبداللهی، حسین زمان، امیر کریمی و ... سر برآوردند که البته همان زمان، ته دلم می‌گفتم این‌ها توانایی مقابله با پاپ اصیل لوس‌آنجلسی را ندارند و دیدیم که نداشتند. البته خودم از شماری از ترانه‌های اصفهانی، عصار و زمان خوشم می‌آمد و می‌آید، ولی با دیگرانش کاری ندارم. بعدها که در دهه 1380، قهرکنندگان از «ننه»های محترم افزایش یافت و دیگر، هر سنگی را برداری، از زیرش، یک آوازخوان پاپ و راک و رپ و هزار کوفت و زهرمار دیگری درمی‌آید که هنرشان به درد «عمه‌»های محترمشان می‌خورد و بس.

حضور «نوار»های شیخ احمد کافی، مداحی‌های مدیحه‌سرایان محرم و صفری، نوارهای نوآورانه صادق آهنگران و کویتی‌پور، سخنرانی‌های فردی به نام استاد شفق بهسودی ـ که اکنون به استرالیا رفته است ـ (و پدرم گوش می‌داد)، موسیقی‌های افغانستانی مانند عبدالوهاب مددی، برادران دل‌آهنگ، داوود سرخوش، آشنایی بهتر با «گوگوش» و خریدن همه نوارها (و بعد، همه سی‌دی‌هایش) و شنیدن موسیقی‌های گل‌های رنگارنگ، گل‌های تازه و شاخه گل، موسیقی‌های سنتی شجریان، سراج، ناظری، مختاباد، سید خلیل، مازیار و مهرپویا و ستارگان پاپ قدیم ایران و نیز صداهای شعرخوانی شاملو، حسین پناهی و خسرو شکیبایی، همگی ره‌آورد هم‌نشینی با «نوار کاست» بودند. حتا وقتی کابل رفتم، نوار تازه گوگوش را که بعد از خروج از ایران، در لوس‌آنجلس خوانده بود، از چنداول خریدم.

با این حال، دوران جدایی و خداحافظی با این دلبر عزیز هم به ناچار پیش آمد، آن هم به دلیل آمدن رقیب آسان‌یابی چون سی‌ دی و دی‌وی‌دی و فلش و ام‌پی‌تری. آن‌گاه موسیقی‌های کلاسیک جهان مثل بتهوون و موتسارت و ... و موسیقی‌های پاپ و سنتی افغانستان مانند سرآهنگ، ساربان، مهوش، فرهاد دریا و دیگران و موسیقی‌های هندی و عربی را در هم‌نشینی با این جانشینان نوار کاست، بیش از پیش شناختم.

استفاده از نوار برای ضبط مصاحبه‌هایی که گاه و بی‌گاه در این سو و آن سو به فراخور وظیفه‌هایم داشته‌ام، بخش دیگری از معاشقه من با نوار بوده است. تا همین کوچ‌کشی اخیر، خرواری از نوارهای کاست آن‌چه گفته آمد، به رسم یادبود و سختگی دل کندن از این یار عزیز، نزدم مانده بود که مجبور شدم از آن‌ها دل بکنم و بسپارمشان به دست سرنوشت که بروند و بروند و بروند. در این میان، چندتایی از آن نوارهای عزیز را نتوانستم از خودم دور کنم و نگاهشان داشتم. از این‌ها که بگذریم، خاطره تلخی که هر از گاهی هنگام استفاده از نوار پیش می‌آمد، خراب شدن (جَر شدن) نوار بود که به دلیل خرابی هِد یا پیچ و مهره‌های داخلی ضبط رخ می‌داد و هم اعصاب شنونده را خرد می‌کرد و هم سبب می‌شد در اقدامی ناجوان‌مردانه، خودکار بگیری و در چشم نوار فرو کنی تا نوار سر جایش برگردد. در صفحه‌های فیس بوک، بارها دیدم که به صورت واقعا خاطره‌انگیز و حسرت‌سوزانه‌ای نوشته بودند: «نسل آینده هرگز رابطه میان خودکار و نوار را نخواهد فهمید» و واقعا هم همین طور است. البته خاطره تلخ دیگر از این وضعیت، رفتار ددمنشانه طالبان با نوارهای کاست و نوارهای تصویری بود که هنگام ورود به کابل، رادیوها و تلویزیون‌ها و ضبط صوت‌ها را دار زدند و امعا و احشای نوارها را درآوردند. نفرین بر این گروهک پلیدی که زندگی را بر ملت افغانستان حرام کرده‌اند و هنوز هم می‌کنند.

و سخن آخر:

ای نسل سی دی و دی وی دی و چیزهای دیگری که تا چند سال بعد خواهند آمد، قدر این ابزارها را بدانید و درست از آن‌ها استفاده کنید. ما که با «نوار»جان خودمان عشق کردیم و هنوز هم با خاطره‌هایش عشق‌ورزی می‌کنیم. نسل پیش از ما هم با «صفحه گرامافون» عشق کردند که نوش جانشان بادا.

«نوار» جان، پنجاه سالگی ات مبارک!

نیم قرن پیش وقتی کمپانی هلندی فیلیپس نوار کاست را در شکل امروزی آن به بازار فرستاد شاید کمتر کسی تصور می کرد نوار کاست به زودی بدل به یکی از موثرترین ابزارهای ارتباطاتی موثر در تعاملات فرهنگی- اجتماعی شود که حتی در برخی از کشورها مانند ایران نقش رسانه آلترناتیو را بر دوش بگیرد.

در ۳۰ اوت ۱۹۶۳، نوار کاست معرفی شد، پیش از آن البته قالب های دیگری برای ضبط روی نوار مغناطیسی هم وجود داشت ولی همگی بزرگتر، دست و پاگیرتر و کمتر محبوب بودند.

نوار کاست به زودی توسط کمپانی ژاپنی سونی در طول کمتر از پنج سال به تولید انبوه رسید و طبعا دستگاه های پخش و ضبط را نیز با خود به ارمغان آورد، دستگاه هایی که برخلاف صفحه های گرامافون به همگان این اجازه می داد تا با سهولت بیشتری در هر جایی از آن استفاده کنند و البته یک ویژگی منحصر به فرد دیگر نیز داشت و آن امکان ضبط بود، به این ترتیب به زودی این دستگاه های کوچک محبوب خبرنگاران و پژوهشگران نیز شد.

فیلیپس و سایر کمپانی های دیگر به سرعت دست به کار شدند تا موسیقی را روی نوار کاست به مخاطبان عرضه کنند و به این ترتیب انقلابی در عرضه موسیقی روز در اواخر دهه شصت شکل گرفت که به زودی به انحصار صفحه های گرامافون پایان داد.

نخستین نوارهای کاست موسیقی با کیفیت استریو کمتر از یک سال بعد از معرفی نوار کاست به بازار آمدند و در میلیونها نسخه به فروش رفتند.

تقریبا تمام کارخانه های تولید خودرو در اواخر دهه شصت در کنار رادیو، دستگاه پخش نوار کاست را نیز به خودروها افزودند و به این ترتیب بر رونق نوارهای کاست افزودند.

به مرور کیفیت نوارهای کاست افزایش یافت و سیستم‌های کلیک دالبی و کلیک های فیدلیتی (hifi) به آن افزوده شد که به عامل دیگری برای تحت الشعاع قرار دادن صفحه های گرامافون که حالا دیگر یک مدل قدیمی محسوب می شدند، بدل شد.

در طول دهه هفتاد میلادی تعداد نسخه های فروخته شده آلبوم های گروه ها و خوانندگان پاپ مشهور مانند بی جیز، آبا، بانی ام، اولیویا نیوتن جان، دانا سامر، بلوندی، الویس پریسلی، التون جان، بیلی جول، سوپر ترمپ، نیل دایموند، ایگلز، راد استوارت و خولیو اگلسیاس بر روی نوارهای کاست با میزان فروش صفحات آنها رقابت می کرد.

اما این رقابت در ابتدای دهه ۸۰ با ظهور کلیک واکمن با برتری نوار کاست تقریبا به پایان رسید. کمپانی سونی در سال ۱۹۷۹ واکمن را معرفی و تولید انبوه آن را از ابتدای سال بعد آغاز کرد که به انقلابی در صنعت سرگرمی و پیش زمینه «انقلاب ارتباطات» در دهه هشتاد بدل شد.

واکمن، دستگاه پخش موسیقی با کیفیت استریو کوچک، سبک و قابل حملی بود که امکان گوش کردن به موسیقی را در همه جا فراهم می آورد و در نتیجه مخاطب را از قید مکان نیز آزاد می ساخت.

فروش فوق العاده واکمن ها در طول دهه هشتاد سبب شد تا بازار نوار کاست موسیقی با چنان رونقی روبرو شود که تا پیش از آن بی سابقه بود، بازنمایی محبوبیت واکمن در فیلم های موزیکال جوان پسند هالیوودی از جمله فلش دنس (آدریان لین، ۱۹۸۳) فوت لوز (هربرت راس، ۱۹۸۴)، باران ارغوانی (آلبرت مگنولی، ۱۹۸۴) و دهها نمونه دیگر که در واقع دوران اوج مجدد ژانر موزیکال جوان پسند بود نیز به خوبی خود را نشان داد.

اما ستاره اقبال نوارهای کاست تنها کمتر از ربع قرن از تولد به تدریج با عرضه سی دی ها رو به افول گذاشت، نخستین سی دی ها (صفحه فشرده شده) نیز توسط فیلپس و سونی در سال ۱۹۸۲ عرضه شدند اما تا ظهور دیسک مندر اواسط همان دهه هنوز تحت الشعاع نوارهای کاست بودند.

تنها در پایان دهه هشتاد و اوایل دهه نود میلادی بود که سی دی ها بطور کامل جایگزین نوارهای کاست شدند و فروش نسخه های سی دی آلبوم های موسیقی روز بر روی سی دی از نوارهای کاست فزونی یافت، هر چند که هنوز برخی از کمپانی های بزرگ به عرضه صفحه های گرامافون ادامه می دادند اما تا اواسط دهه نود تقریبا بسیاری از این کمپانی ها ابتدا به عرضه آلبوم های موسیقی روز بر روی گرامافون و سپس نوار کاست پایان دادند.

با از دست رفتن بازار موسیقی روز، تولید نوار کاست نیز به شدت کاهش یافت و در سالهای نخستین قرن بیست و یکم فیلیپس، سونی و شرکت های بزرگ دیگر تولید کننده نوار کاست به تولید آن خاتمه دادند و به این ترتیب نوار کاست در کمتر از ۴۰ سال عملا به موزه تاریخ ارتباطات پیوست.

اما نوارهای کاست چه ویژگی های انقلابی داشتند که سبک زندگی بسیاری را حداقل برای ربع قرن دستخوش تغییر ساختند، بطور خلاصه می توان گفت:

- نوارهای کاست قابلیت ضبط و پخش فوری داشتند.

- در دسترس بودند، آنها را می شد از همه جا تهیه کرد.

- ارزان بودند و در نتیجه امکان بهره وری از آنها برای همگان میسر بود.

- ابزاری برای مستند سازی و ضبط صدای واقعه و شاهد به شمار می رفت.

- به راحتی قابلیت تکثیر، پخش و مبادله داشتند.

نوار کاست‌های انقلابی

این ویژگی های منحصر به فرد نوار کاست در برابر سایر ابزارهای ارتباطاتی دیگر بود که توجه به نوار کاست در ایران را نیز به ویژه در شرایطی که خفقان سیاسی و فرهنگی بر کشور حکمفرما بود افزایش داد زیرا در مقایسه با سایر ابزارهای ارتباطاتی که در دهه های چهل و پنجاه خورشیدی قابل دسترسی بود، به نوارهای کاست تمایزی انقلابی می بخشید.

در آن زمان رادیوهای آلترناتیو که از خارج از کشور به پخش برنامه های منظم می پرداختند چندان زیاد نبود و به علاوه این رادیوها مخاطبان محدودی داشتند، تنها رادیو پیک ایران در اواسط دهه پنجاه بود که بطور منظم به پخش برنامه روزانه علیه رژیم شاه می پرداخت و عمر سایر رادیوهای مخالف رژیم بسیار کوتاه و تحت الشعاع مناسبات دیپلماتیک رژیم شاه با کشورهایی بود که فرستنده رادیوها در آن کشورها مستقر بود.

مطبوعات زیر تیغ سانسور علنی و گسترده قرار داشتند و ساواک نه تنها روزنامه نگاران و نوشته های آنان را زیر نظر داشت بلکه گاهی برای زهره چشم گرفتن از روزنامه نگاران به پاپوش دوزی برای آنها نیز می پرداخت و برخی نظیر گلسرخی و دانشیان را به جوخه تیرباران می سپرد.

تولید فیلم های کوتاه و تجربی شانزده میلیمتری نیز علاوه بر دردسرهای بسیار برای ظهور و چاپ و مونتاژ عملا از چشم ساواک پوشیده نمی ماند و امکان تولید آثار زیرزمینی از این طریق تقریبا بسیار نامحتمل می نمود.

در این میان، نوار کاست تنها ابزار رسانه ای برای انتشار ایده ها و نظریات مخالف وضع موجود به شمار می رفت از همین رو بود که بسیاری از مخالفان به استفاده از نوارهای کاست و پخش مخفیانه آنها پرداختند.

گذشته از برخی از مخالفان و یا محافل روشنفکری که به پخش محدود سخنرانی ها یا شعرخوانی ها خود روی نوار کاست که معمولا دست به دست می شد می پرداختند، اعضا و هواداران سازمان چریکهای فدایی خلق بیش از همه به استفاده از نوارهای کاست روی آوردند.

نخستین نوارهای کاست پیام ها، سخنرانی ها و سرودخوانی های چریکهای فدایی خلق که با اقبال روزافزون به آنها در میان جوانان و دانشجویان به سرعت دست به دست و تکثیر می شد در دهه پنجاه منتشر شد.

در این میان سرودهای مربوط به مبارزه چریکی و سیاهکل و به ویژه نوارهای حمید اشرف که رهبر افسانه ای چریکها به شمار می رفت محبوبیت بسیاری داشت.

سازمان مجاهدین خلق و سایر نیروهای مخالف حکومت شاه نیز در طول این دهه با استفاده از نوارهای کاست به ترویج ایده های خود می پرداختند.

اما در کنار این شبکه مخفی توزیع «نوارهای انقلابی» یک شبکه علنی نیز وجود داشت که در طول سال انقلابی ۵۷ نقش بسیار برجسته ای ایفاء کرد، یعنی شبکه توزیع نوارهای مذهبی.

بسیاری از سخنرانی های مذهبی و نوحه ها در این شبکه که معمولا دارای نوارفروشی های متعددی در نزدیکی بازار و مناطقی با بافت قدیمی تر در شهرهای بزرگ واقع شده بودند توزیع می شد.

نوارهای آیت الله خمینی تا اواسط پاییز که او به حومه پاریس رفت نقشی اساسی در ترویج دیدگاه مذهبی اصول گرا در آن شرایط ایفا کرد. به گونه ای که برخی از مورخان نوار کاست را یکی از عوامل اصلی پیام رسانی در انقلاب ۵۷ خوانده اند. پیش از آن سخنرانی ها شریعتی بصورت مجاز در دسترس محافل مذهبی غیر سنتی بود.

برای نخستین بار پس از شب های شعر انستیتو گوته در پاییز سال ۵۶، اکنون به فاصله کمتر از یک سال مردم به نوارهای بسیاری دسترسی داشتند که بدون توجه به نظارت دولتی و ساواک در دسترس آنها بود؛ از سرودهای انقلابی که توسط کنفدراسیون دانشجویان ایرانی در خارج از کشور تهیه شده بود تا تولیدات زیرزمینی که شامل سرودهایی با مضمون های مذهبی و یا چپ گرایانه بود.

پس از انقلاب اما با توجه به دوره کوتاهی که دستگاه های نظارتی و امنیتی رژیم جدید هنوز کاملا کنترل اوضاع را بردست نگرفته بودند ترانه ها، سرودها و سخنرانی های بسیاری بر روی نوار کاست در دکه های کتابفروشی که در خیابان مصدق (ولی عصر) و روبروی دانشگاه تهران در پایتخت و در خیابانهای اصلی بسیاری از شهرهای بزرگ به فروش می رفت و در دسترس مشتاقان قرار گرفت.

در کنار این نوارهای انقلابی البته نوارهای کاست موسیقی روز غربی نیز در غیاب سرگرمی های دیگر به فروش می رفت که با استقبال بسیار زیادی نیز مواجه بود.

اما از ابتدای سال ۶۰ و پس از سی خرداد همان سال بساط دکه های فروش کتاب و نوار از خیابان ها جمع شد و دوران تازه ای از سرکوب آغاز شد.

این روزها دیگر کمتر اثری از نوارهای کاستی که در دهه شصت ممکن بود جان کسی را به خاطر نگهداری اش به خطر افکند و سر و کارش را با دستگاه های امنیتی بیندازد به چشم می خورد.

نوارهایی که یادآور خاطره جمعی چند نسل بود و اکنون به تاریخ سپرده شده اند، چون یادگاری از روزگار سپری شده مردم سالخورده اما آن پیام ها هنوز در بطن تاریخ جاری هستند، همانگونه که فروغ گفته: تنها صداست که می ماند.

نک: امید حبیبی‌نیا، «پنجاه سالگی نوار کاست؛ روزگار سپری شده مردم سال‌خورده»، بی.بی.سی فارسی، 7 مهر 1392:

http://www.bbc.co.uk/persian/arts/2013/09/130929_l44_tepe_history_50th.shtml.

پادشاهِ فصل‌ها؛ پاییز

آغاز فرمان‌روایی «پادشاهِ فصل‌ها؛ پاییز» فرخنده باد.

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

ابر با آن پوستینِ سردِ نم‌ناکش

باغ بی‌برگی

روز و شب، تنهاست؛

با سکوتِ پاکِ غم‌ناکش.

ساز او، باران؛ سرودش، باد

‌جامـه‌اش، شولای عریـانی است

ور جز اینش جامه‌ای باید؛

بافته بس شعله‌ی زر تار پودش باد

گو بروید یا نروید؛ هر چه در هر جا که خواهد یا نمی‌خواهد

باغ‌بان و ره‌گذاری نیست

باغ نومیدان

چشم در راه بهاری نیست.

گر ز چشمش، پرتو گرمی نمی‌تابد

ور به رویش، برگ لبخندی نمی‌روید

باغ بی‌برگی که می‌گوید که زیبا نیست؟

‌داستان از میوه‌های سر به گردون‌سای اینک خفته در تابوتِ پست خاک می‌گوید.

باغ بی‌برگی

خنده‌اش، خونی است اشک‌آمیز

جاودان بر اسب یال‌افشان زردش می‌چَمَد در آن

پادشاهِ فصل‌ها؛ پاییز.


مهدی اخوان ثالث