بازتاب «انقلاب تبسم» در رسانه‌های جهان

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

تظاهرات مسالمت‌آمیز شهروندان کابل که در روز چهارشنبه و در اعتراض به افزایش روزافزون ناامنی‌ها در کشور و به‌طور خاص سربریده‌شدن هفت مسافری که چند هفته پیش در غزنی ربوده شده بودند، برگزار شد، بازتاب گسترده‌ای در رسانه‌های جهانی داشته است. بسیاری از خبرگزاری‌ها ازجمله نیو یویورپ و اسوشیتد پرس آن را بزرگ‌ترین و بی‌سابقه‌ترین تظاهراتی خواندند که در طول سال‌ها در کابل اتفاق افتاده است. تعدادی نیز با انتشار عکس‌های زنانی که تابوت را بر شانه دارند، به مشارکت فعال زنان در آن اشاره کرده‌اند.

اگرچه برخی از این رسانه‌ها این رویداد (سربریدن هفت مسافر) را به گروه داعش مرتبط دانسته‌اند، بااین‌حال، رویکرد رسانه‌هایی که تظاهرات و اعتراضات اخیر را پوشش داده‌اند، بی‌طرفانه بوده و به جنبه‌های مهمی در رابطه با این اعتراضات اشاره نموده‌اند. این تظاهرات که در آن، مردم پیش از رسیدن به دروازه های ارگ، پیکر هفت تن هزاره‌ای که سر بریده شده‌اند را کیلومترها بر شانه‌های خود حمل کردند، حرکتی بی‌سابقه را رقم زده و توجه رسانه‌های جهانی بزرگ را به خود جلب نموده است.

از جمله خبرگزاری نیویورک تایمز در رابطه با آن نوشته است: «هزاران نفر معترض، زیر بارانی طولانی در روز چهارشنبه، تابوت هزاره‌های سربریده‌شده را تا کاخ ریاست‌جمهوری حمل کردند. خواست آن‌ها تأمین امنیت و پایان‌دادن بر موج خشونت‌های هدفمند بود… صدها عزادار، شبِ سرد را در زیر باران و در کنار کفن‌ها به‌سر بردند و هم‌زمان از مردم برای تظاهرات روز بعد دعوت می‌شد…

هزاران نفری که در این تظاهرات به‌سوی کاخ ریاست‌جمهوری حرکت کردند، شامل مردمی از تمام سطوح اجتماعی بودند: کارگران، دانشجویان و افراد بازنشسته. تظاهرات برای بیشتر روز با آرامش پیش رفت و به خوبی سازمان یافته بود. زنجیره‌ای انسانی در دو طرف تظاهرات‌کنندگان به‌وجود آمده بود که آن‌ها را در مسیر نگه داشته و پیاده‌روها را برای رفت‌وآمد عابران باز می‌گذاشت».

خبرگزاری اِن.پی.آر نیز گزارش خود را چنین آغاز نموده است: «امروز کابل شاهد صحنه‌ای غیرمعمول بود: هزاران نفر از شهروندان افغانستان، از گروه‌های قومی متفاوت این کشور، به خیابان‌ها آمده و تظاهرات کردند».

یکی از مسایل مهم در رابطه با این حادثه، قربانی‌شدن کم‌سابقه‌ی کودکان و زنان است. چنان‌که خبرگزاری الجزیره نیز در گزارش خود نوشته است: «آن‌چه این رویداد خاص را تااین‌اندازه تکان‌دهنده می‌کند این است که برای نخستین بار، قربانیان این کشتار وحشیانه زنان و کودکان بودند».

موضوع دیگر که در مطبوعات جهان به آن اشاره شده، رشد خطرات و تهدیداتی است که هزاره‌ها در افغانستان با آن مواجه هستند و در طول چند ماه اخیر روندی افزایشی داشته است.

واشنگتن پست گزارش داده است: «هزاره‌ها که اقلیتی عمدتا شیعه هستند، در سال جاری قربانیان آدم‌ربایی‌هایی به مقیاس وسیع شده‌اند. این وضعیت، ترس از این که شورشیان تلاش دارند به تقسیم‌بندی‌های قومی و فرقه‌ای دامن بزنند را بالا برده است».

در مقاله‌ی وال استریت ژورنال نیز آمده است: «خطرات روبه‌افزایش از سوی طالبان و جنبش درحال‌رشد داعش به این معناست که در غیبت یک پاسخ نیرومند و محکم از سوی دولت، وضعیت دشوار هزاره‌ها می‌تواند به‌سرعت بدتر شود».

اما نکته‌ی غیرقابل اغماض در رابطه با اعتراضات صورت‌گرفته پس از این حادثه این است که افغانستان برای بار اول، شاهد حرکتی مردمی است که فارغ از تمام مرزهای قومیتی و مذهبی راه‌اندازی شده است. زنان و مردان و حتا کودکان از تمام اقوام و گروه‌های مذهبی در این اعتراض سهم گرفتند. علاوه بر اعتراضات در کابل، مردم در شهرهای بزرگی مانند هرات، ننگرهار، بامیان، مزارشریف، جوزجان، غزنی، غور و دیگر شهرها با برگزاری اجتماعات از آن حمایت کردند.

وال استریت ژورنال می‌نویسد: «نکته‌ی دلگرم‌کننده در مورد این تظاهرات عظیم در کابل آن است که بسیاری از غیرهزاره‌ها –که در کابل و شهرهای دیگر زندگی می‌کنند-، به آن پیوسته‌اند. در افغانستان، جایی که خطوط فرقه‌گرایی کم‌تر از پاکستان و عراق شدید است، تعداد زیادی از مردم همبستگی خود را با هزاره‌ها نشان دادند.»

نیویورک تایمز نیز گزارش می‌دهد: «این تظاهرات، نمایشی از وحدت است که اعضای تمام گروه‌های قومی و مذهبی افغانستان را گردهم آورد».

حضور مردم از اقشار مختلف و دسته‌های قومی و مذهبی متفاوت در این جنبش که از بطن مردم برخاسته است و هیچ‌کدام از رهبران سنتی در آن نقشی نداشته‌اند، علاوه بر این‌که نشان‌دهنده‌ی کم‌رنگ‌شدن مرزهایی است که برای سالیان طولانی مردم کشور را از هم جدا می‌کرد، به مسئله‌ی دیگری نیز اشاره می‌کند. این تظاهرات و اعتراضات، تنها به‌دلیل سربریده‌شدن هفت هزاره صورت نگرفته است. بلکه نشان‌دهنده‌ی میزان ناامیدی و درماندگی مردم از شرایط بد امنیتی در سراسر کشور و بی‌توجهی دولت‌مداران به این مسئله است.

الجزیره در مطلبی با عنوان «دلیل تظاهرات افغان‌ها درحقیقت چه بوده است؟» می‌نویسد: «آن‌چه افغان‌ها علیه آن تظاهرات کردند و جهان در خیابان‌های کابل شاهد آن بود، تنها درمورد حادثه‌ی تراژیک ولایت زابل که چند روز قبل اتفاق افتاد یا حتا سربریده‌شدن هدفمند هفت نفر از یک قوم خاص نبود؛ بلکه متاسفانه ناامیدی مردم عادی نسبت به حکومت وحدت ملی و ناتوانی این حکومت در تأمین و حفظ امنیت و عدالت را نیز نشان می‌دهد».

وسعت و فراقومیتی بودن این حرکت از یک‌سو، و خاستگاه مردمی آن از سوی دیگر، این تظاهرات را از بسیاری از جنبش‌های اعتراضی دیگر جدا می‌سازد. این حرکت می‌تواند نویدبخش آینده‌ای بسیار متفاوت باشد.

خبرگزاری الجزیره، مهم‌ترین پیام‌های تظاهرات روز چهارشنبه و حرکت‌های اعتراضی پس از آن را چنین بیان می‌کند: «تظاهرات گسترده‌ی روز چهارشنبه، سه پیام مهم درمورد جامعه‌ی افغانستان به‌طور کل، با خود همراه داشت. نخست، مردم کشور نشان دادند که تعداد بسیار زیادی از آن‌ها آماده و متمایل هستند تا به‌گونه‌ای صلح‌آمیز گرد هم آمده و از دولت این کشور و سران و رهبران آن بخواهند در مقابل آن‌ها پاسخ‌گو باشند. دوم، اگرچه این حادثه یک گروه قومی مشخص را هدف داده بود، بااین‌حال، تمام مردم افغانستان جبهه‌ای متحد علیه تهدیدات در سطح ملی تشکیل دادند؛ همان‌گونه که شرکت آن‌ها در این تظاهرات تاریخی، این مسئله را به‌تصویر کشید.

و درنهایت این‌که، ما شاهد بودیم چه‌گونه‌ گروه‌های جامعه‌ی مدنی و رهبران جوان در افغانستان که از شبکه‌ها و رسانه‌های اجتماعی استفاده می‌کنند، قادر به بسیج‌کردن بخش‌های مهمی از جامعه هستند تا در کنار هم بایستند و خواستار اجرای عدالت شوند».

واشنگتن پست نیز نوشته است: «مجرمان هر کسی که باشند، این کشتار آتشی را در این کشور آغاز کرد و رییس‌جمهور اشرف غنی را تحت فشار قرار داد تا مسئولیت‌پذیر و پاسخ‌گو باشد».
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
منبع: http://www.etilaatroz.com/29674
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
با «چنداول» همراه باشید:
https://telegram.me/chendavol

اقتدار کاخ و قدرت کوچه

محمدجواد سلطانی
روزنامه جامعه باز
۲۳ عقرب ۱۳۹۴
ــــــــــــــــــ
یکم: قدرت تا حد زیادی پدیدۀ شهری است. تمایز جوامع بدون دولت از جوامع شهری، در سامان سیاسی است. با شهری‌شدن زندگی جمعی، نهاد قدرت نیز چهرۀ تازه‌ای به خود گرفته است. شهر و زندگی شهری، دنیای هزارتو است که هیچ نسبتی با زندگی بسیط روستایی ندارد. قشرهای اجتماعی هر‌روز پیچیده‌تر می‌شوند. اشکال از گروه‌بندی‌های اجتماعی ظهور می‌کنند. این قشرها و گروه‌بندی‌ها از حیث ارزش‌ها، علایق، آگاهی و آرمان‌های اجتماعی بخشی از وجوه تمایز زندگی شهری را رقم می‌زنند. قشرهای اجتماعی هم در زندگی روستایی و هم در زندگی شهری «نظام منزلت اجتماعی» را نیز می‌سازند. قشربندی تجلی انضمامی نابرابری اجتماعی است. نابرابری در منزلت‌ و شأن اجتماعی یکی از صورت‌های نابرابری است. فرادستی و فروستی، تنها به منابع اقتصادی و یا قدرت سیاسی خلاصه نمی‌شود. نابرابری در منزلت نیز از هرحیث، دست‌کمی از دیگر اشکال نابرابری ندارد. تمام صورت‌های نابرابری خود را فزیک شهر به رخ می‌کشد. شهر بارزترین نماد و نشانۀ نابرابری است. کوچه، خیابان، محله‌ها، سکونت‌گاه‌ها، فروشگاه‌ها و ناحیه‌های شهری بر مبنای منزلت‌های اجتماعی افراد و گروه‌ها شکل گرفته‌اند. جایگاه و اهمیت افراد و گروه‌های اجتماعی در مناسبات قدرت، بر مبنای منزلت‌ اجتماعی آن‌ها مورد سنجش قرار می‌گیرد. همین امر است که زندگی انسان شهری را پیچیده و رازآلود می‌سازد؛ پیچیدگی‌هایی که در مناسبات قدرت نیز بازتاب می‌یابند. سیاست و قدرت به صورت اجتناب‌ناپذیری با نظام قشربندی اجتماعی، علایق و مطالبات آن‌ها گره خورده است. انتخابات و درگیرشدن توده‌ها و قشرهای اجتماعی در روندها و فرایندهای سیاسی تنها بخش کوچک و کم‌اهمیت از حضور و اثرگذاری این نیروها در شکل‌دهی نظام سیاسی به شمار می‌رود.
در زبان متعارف «کوچه» و «بازار» اشارت‌های دیگری دارد. در زندگی شهری، کوچه یکی از مهم‌ترین عناصر زندگی شهر است. بازار و کوچه هردو از شاخص‌های بنیادی زندگی شهری‌اند؛ اما مفهوم «کوچه‌بازاری» معنای دیگری دارد. معنای جدید «کوچه و بازار» بیانگر نظام منزلتی است. کوچه بیان یک تقابل است؛ تقابل میان آن‌هایی که در موقعیت‌های فرادستی قرار دارند و آن‌هایی که با هویت کوچه و بازاری، فرودست به شمار می‌روند. کوچه و بازار نوعی نسبت اجتماعی است که ارزش تأمل و التفات را ندارد. این نسبت اجتماعی، نوعی نظام داوری‌ای را پدید می‌آرود که خیلی از چیزها و موضوعات بر مبنای آن مورد سنجش قرار می‌گیرد. برای مثال: سخن کوچه‌بازاری، هنر کوچه‌بازاری و موسیقی کوچه‌بازاری‌. از این نظرگاه، هرچیزی که منسوب به منزلت‌های فروتر است، آن‌قدرها ناچیز، بی‌مقدار و فاقد ارزش است که ارزش پرداختن را ندارد. خاستگاه این بی‌مقداری، انسان‌هایی است که در موقعیت‌های اجتماعی فرودست قرار دارند.
بخشی از اعتبار و اقتدار کلام و سخن انسان‌ها به «جان سخن‌گو» وابسته است. به بیان دیگر، اعتبار سخن به گویندۀ آن وابسته است. در موارد زیادی «چه گفته می‌شود» یا «چه چیزی گفته شده است» اهمیت درجه دوم دارد. ‌آنچه که اهمیت درجه اول دارد، این است که «چه کسی می‌گوید» یا «چه کسی گفته است». سخن برخاسته از منزلت‌های فرودست‌ شانس زیادی برای شنیده‌شدن ندارد. ‌سخن‌ التفات‌برانگیز البته سخنی است که از جایگاه فرادست افراد و گروه‌ها‌ در پیوستار شأن اجتماعی بر زبان آورده شده باشد.

دوم: این مفهوم در خوانش نخبه‌گرایانه و کلاسیک از قدرت قابل توجیه است. این نوع نگاه به روابط قدرت، بازمانده «مناسبات خدایگان و بنده» است. هرآنچه مهم و در‌خور اعتنا‌ست، از آن خدایگان است و بنده حتا مالک هستی خویش نیست، چه رسد به چیزهای دیگر؛ اما در فهم جدید از مناسبات قدرت، کوچه و بازار مدلولات تازه‌ای یافته است. در فهم جدید از گروه‌های اجتماعی با منزلت‌ها و جایگاه‌های نابرابر «کوچه» سپهر مقاومت در برابر سلطه است. مقاومت در برابر سلطه، به‌مراتب پیچیده‌تر از اعمال قدرت و سازوکارهای بسط سلطه است. بنابراین قدرت را نمی‌توان تنها در ترتیبات اعمال قدرت فرو کاست و از روی دیگر سکۀ قدرت، غفلت کرد. کوچه به همان میزان که در دگرگونی و جابه‌جایی قدرت نقش بی‌بدیل و سرنوشت‌ساز دارد، مقاومت در برابر قدرت را نیز رقم می‌زند. کوچه بستر ایستادگی در برابر کلیّت و یک‌پارچگی قدرت نیز به شمار است.
رویداد دادخواهی ملی، از این نظر که بیرون از قدرت بود، بازتاب صدای کوچه، سخن کوچه و در نهایت صورت جدیدی از مقاومت در برابر یک‌پارچگی دستگاه سلطه بود. سلطه، مستلزم سرکوب است. سرکوب را نباید و نمی‌توان تنها در استفاده و کاربرد از ابزارهای خشونت و به‌کارگیری قدرت برهنه خلاصه کرد. سرکوب امر پیچیده، تو‌در‌تو و در موارد زیادی دارای ابعاد نامرئی است. یکی از ابعاد نامرئی سلطه، انحصار امر سیاسی به قشرهای خاص و تحمیل نوعی آگاهی است که درون‌مایه‌های آن را نخبه‌گرایی تشکیل می‌دهد. اختصاص امر سیاسی به «سیاست‌مدار» و همه‌چیز را به «نمایندۀ مردم» نسبت‌دادن، همان کتمان سلطه است. تفکیک افراد به «‌بی‌سروپا و کوچه‌بازاری» برای همیشه چونان ضمانت اجرایی برای بی‌اعتبار‌سازی پیام و سخن مردم، کارکرد ندارد.
«دادخواهی ملی» بازتاب یک دوگانگی بود؛ دوگانگی حق و قدرت، یا رویارویی حق و قدرت. هزاران انسان به این نتجیه رسیده بودند که قدرت‌ به حق آن‌ها تمکین نمی‌کند. بی‌تفاوتی قدرت به حق حیات، حیثیت و کرامت انسانی، به جایی رسید که مردم انتخابی غیر از ایستادن در برابر قدرت را نداشته باشند. این صدا، صدای انسان افغانی بود که در یک رویداد استثنایی، بی‌واسطه از زبان و حنجرۀ خود آن‌ها فریاد شد. دادخواهی ملی از این نظر، یک بدعت تاریخی است. شهروندان افغانستان برای نخستین‌بار، در یک انتخاب دشوار، سخن خویش را خود بر زبان آوردند؛ سخنی که محتوای آن انسانی و اخلاقی بود. به همین دلیل، این سخن مستحکم‌ترین مرزهای برساخته را به سادگی عبور کرد و به هرجا که رسید، مخاطب خویش را یافت. فراموش نکنیم که هیچ زیان، منطق و ادبیاتی تا کنون به اندازۀ پیام دادخواهی ملی، قدرت بسیج و اقناع نداشته است. هیچ رویدادی تا کنون به این پیمانه، جان‌های ساکنان کشور را به هم نزدیک نکرده است. این بزرگ‌ترین دستاورد و پیام «دادخواهی ملی» در جامعۀ تکه‌تکه افغانستان بود. اگر نخبگان و رهبران سیاسی تا هنوز در نزدیک‌کردن جان‌های این مردم ناتوان بوده‌اند، اکنون که مردم خود بعد از قرن‌ها جدایی، خود راه تازه‌ای برای خود گشوده‌اند، آن را قدر بدانیم و سخن کوچه و بازاری‌ها را نیز بشنویم. هر‌کسی در حدود مرزهای حقوقی و قانونی کشور باید بتواند از کرامت، حیثیت و ناموس خویش حراست کند، حتا اگر بی‌بوریا و بی‌ستاره باشد.

اندر باب تجرید رهبر از پیرو

شهید ثاقب
روزنامه هشت صبح
شنبه ۲۳ عقرب ۱۳۹۴
ــــــــــــــــــــــــ
چهارشنبه گذشته محمد محقق، معاون دوم ریاست اجرایی، در نشستی که سران ارگ ریاست‌جمهوری با نمایند‌گان معترضان برگزار کرده بود، در واکنش دادخواهی مردم گفت: «کسانی‌که این راهپیمایی را برگزار کرده‌اند، مردمان کوچه‌وبازار و کسانی هستند که در زمین بوریا و در آسمان ستاره ندارند.»
اگرچه آقای محقق این سخن را از سر خشم و به منظور توهین و تحقیر معترضان گفت، اما اگر از حق نگذریم توصیفی عالی‌ بود از آن‌چه در این روزها در گستره سیاست و اجتماع می‌گذرد؛ توصیف عالی از چیزی که روشنفکران، روزنامه‌نگاران، فعالان مدنی و جوانان سال‌ها در انتظار آن زیستند و اکنون آهسته آهسته دارد اتفاق می‌افتد: طغیان توده‌ها.
وقتی به چند روز پیش می‌بینم، متعجب می‌شوم که چه قدر زود رویاهای‌مان به واقعیت مبدل شدند. چند روز پیش، با نقل قولی از ماکیاولی نوشتم «همواره در تاریخ، دو حزب وجود داشته است؛ حزب مردم و حزب ‌سالاران. حزب مردم ما کجا است؟»
اینک که به خیابان‌های کشور می‌نگرم، پرسشم را پاسخ‌یافته‌ می‌یابم. حزب مردم ما همان انقلاب تبسم است؛ انقلابی که هیچ سالار و ارگ‌نشینی در آن حضور نداشت و به قول محمد محقق، نتیجه طغیان مردم کوچه‌وبازار و فقیر و تهی‌دست بود.
راهپیمایی دادخواهانه ده‌هاهزارنفری شهروندان کابل اگر هیچ دست‌آورد دیگری در پی نداشته باشد، همین‌ کافی است که سیاست افغانستان را از مسیر انحرافی و پیشاسیاسی آن خارج کرد و سمت‌وسوی تازه داد و شکاف‌ها میان رهبر و مردم را افزایش بخشید. اینک افغانستان، در آستانه تقسیم‌شدن به دو حزب است: حزب سالاران و حزب مردم.
۱ – حزب ‌سالاران: حزب ‌سالاران، همان حزب تکه‌داران قومی و رهبران سنتی است که در دو جناح حکومت وحدت ملی گردهم آمده‌اند. آن‌چه آن‌ها را گردهم آورده، منافع مشترک است و به همین خاطر هرازگاهی که احساس کنند این منافع از سوی گروهی تهدید می‌شود، منسجم می‌شوند و متحدانه موضع می‌گیرند. سخنان محقق را در آن نشست حتما شنیدید. تا پیش از این نشست باور مردم براین بود که رهبران قومی، تمثیل‌کنندگان جایگاه اقوام در حکومت بوده و به نمایندگی از آن‌ها در هرم قدرت حضور دارند. اما آن‌چه در نشست ارگ گذشت، نشان داد که هر کدام آن‌ها همان سخنی را بر زبان می‌آورد که خواست دیگرش است. سخن از زبان همدیگر می‌گویند و هیچ مشکلی میان‌شان نیست. اگر مشکلی هم دارند، تنها بر سر توزیع منابع ثروت و قدرت است.
۲ – حزب مردم: حزب مردم، اما حزب محقق و عبدالله و غنی و دوستم نیست، بل اعلام موضع مردمان کوچه‌و‌بازاری است که وجه مشترک همه‌شان محرومیت، مظلومیت، فقر و تهی‌دستی، و اعتراض علیه بی‌عدالتی و بی‌کفایتی مسوولان و ظلم و ستم گروه‌های ترویستی است. حزب اکثریت خاموش جامعه است؛ آن‌هایی که سالاران تنها در انتخابات به آن‌ها مراجعه می‌کنند. این حزب نه تشکیلات رسمی دارد و نه دفتر. نه رهبر دارد و نه سخنگو. حزب قومی نیست، حزب تاجیک نیست، حزب پشتون نیست، حزب ازبک و هزاره نیست. هم حزب تاجیک و پشتون است و هم حزب ازبک و هزاره.
متاسفانه ما تا هنوز در افغانستان یک حزب داشتیم؛ حزب ‌سالاران. سالاران یا همان رهبران سنتی همواره در جامعه خود را نمایند‌گان اقوام جا می‌زدند و از این طریق امتیازات شخصی می‌ستاندند، بلندمنزل‌ها می‌ساختند، ماشین‌های زرهی سوار می‌شدند و دارایی عامه را چور و چپاول می‌کردند. روحیه‌ای نیز در میان مردم بیداد می‌کرد که رهبران سنتی را در این راستا کمک می‌کرد؛ روحیه بردگی، روحیه اطاعت و فرمان‌پذیری، روحیه‌ای که پیروزی رهبران را پیروزی مردم تلقی می‌کرد. ازبکان فخر می‌فروختند که جنرال دوستم به معاونیت اول رسیده، تاجیکان می‌بالیدند که عبدالله به ریاست اجرایی رسیده، هزاره‌ها شادمان بودند که محقق و دانش به معاونیت دوم در هر دو جناح حکومت وحدت ملی رسیده است. روحیه‌ای که در این نیایش مسیحی بازتاب یافته است:
پسر خدا به جنگ می‌رود
تا تاجی شاهانه به چنگ آورد.
پرچم خونین او از دور موج می‌زند
کیست که به‌دنبال او می‌رود؟
هر کس که جام اندوه او را نوشد
و بر درد پیروز شود،
هر کس که صلیب خود را با شکیبایی بر دوش
کشد،
در پی او خواهد رفت.
اما اینک به‌نظر می‌رسد این روحیه در میان مردم، جای خود را به روحیه ستیز و تقابل با رهبران سنتی داده است. شعارهای تند و تیزی که در راهپیمایی معروف به «انقلاب تبسم» سر داده شد، بیشتر متوجه رهبران سنتی بود. همه از خیانت‌های آن‌ها می‌گفتند و بحث ضرورت گذار از آن‌ها را مطرح می‌کردند.
بحث ضرورت گذار از رهبران قومی امروزه یکی از مباحث داغ در میان همه اقوام افغانستان است و نشان‌دهنده افزایش سطح نارضایتی‌ها از آن‌ها می‌باشد.
اما برای آن‌که این حرکت پیروز شود و گذار اتفاق بیفتد، نسل ما به سه چیز نیازمند است:

۱ – تداوم: شاید مهم‌ترین آسیب حرکت‌های مدنی نسل جوان‌مان، مقطعی بودن آن است. حرکت‌هایی را که راه می‌اندازیم، تا پایان راه از آن حمایت نمی‌کنیم و تداوم نمی‌بخشیم. این معضل بزرگی است و دقیقا در همان هنگامی عقب‌نشینی می‌کنیم که اگر چند لحظه دیگر ادامه بدهیم دولت ناگزیر به پذیرش خواست‌های‌مان می‌شود. باید روی کار دوامدار و مستمر فکر کرد.
۲ -تولید ادبیات: حرکتی را که چند روز پیش جوانان افغانستان راه انداختند، اگر در هر کشور دیگری اتفاق می‌افتاد به موضوع داغ محافل رسانه‌ای و دانشگاهی تبدیل می‌شد و ادبیات بی‌شماری خلق می‌کرد. مانند حرکت می ۶۸ کشور فرانسه، که سرآغاز مباحثات جدی در محافل روشنفکری شد. نویسندگان، پژوهشگران، روزنامه‌نگاران و فعالان جامعه مدنی افغانستان نیز باید از کنار این حرکت با سکوت نگذشته و از طریق نقد و بررسی و آسیب‌شناسی آن به تداوم این جنبش کمک کنند و برای مردم انگیزه ایجاد کنند. هیچ حرکتی بدون پشتوانه فکری نمی‌تواند به سرمنزل مقصود برسد.
۳– تعریف اهداف کلان و استراتژیک: یک جنبش وقتی می‌تواند فراگیر شود که اهداف کلان و استراتژیک برای خود تعریف کند؛ اهدافی که بتواند همه مردم را بر محور خود بسیج سازد. متاسفانه در حالی که در راهپیمایی ده‌ها هزارنفری که روز چهارشنبه همه مردم افغانستان، بدون درنظرداشت تعلقات قومی و سمتی، اشتراک ورزیده بودند، اما خواست‌هایی که در قطع‌نامه گنجانده شده بود، بوی محلی و قومی می‌داد. باید از چنین خواست‌هایی احتراز گردد و مطالبات فراگیری مطرح شود.

درد و رنج انسان پاریسی، درد من هم هست، ولی آیا درد و رنج من، درد یک انسان پاریسی هم هست؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ[O]ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آه و واویلای غربیان از حمله‌های تروریستی و شبیه آن و بهره‌برداری تبلیغاتی از آن‌ها گوش فلک را پر می‌کند. سازوکار حمله‌های تروریستی به غربیان در عمل، مانند شبیه‌سازی فیلم‌های هالیوودی از آب در می‌آید و صحنه پس از فروکش کردن آب و تاب اولیه، به صورت شیک و پیک جمع می‌شود و آب در دل هیچ شهروند غربی تکان نمی‌خورد و امنیتشان کاملا تأمین می‌ماند.
در مقابل، قربانیان کُنَر، بدخشان، فاریاب، زابل، غور، پکتیکا و ننگرهار یا کویته، بیروت، بغداد، سامرا، دمشق، رقه و کوبانی گویا فقط برای کشته شدن، سربریده شدن، گروگان گرفته شدن، بی‌سرپرست شدن، بیوه شدن، معلول شدن و بی سرنوشت رها شدن آفریده شده‌اند و همه مردم این سرزمین‌ها برای بدبختی کشیدن.
***
رویداد «یازده سپتامبر» هم می‌توانست نقطه عطفی باشد در مبارزه با تروریسم، ولی چون ریشه مادی و معنوی تروریسم را در پاکستان و عربستان نشانه نرفت و نخشکاند، در مبارزه فیزیکی و ناتمام با تروریست‌ها در افغانستان باقی ماند و شد آن چه می‌بینیم.
***
حمله تروریستی در پاریس که سبب کشته و زخمی شدن مردم غیر نظامی شده، دردناک است، ولی مردمان ما که دهه‌هاست در آتش این بیدادها می‌سوزند، چه گناهی دارند که به پای معامله‌گری‌های دولت‌های غربی از دوره جنگ سرد تا کنون می‌سوزند؟
***
دولت‌ها و مردم کشورهای غربی بر خلاف ژست‌های انسان‌دوستانه‌شان، هرگز به فریاد مردمان بی‌گناه در افغانستان، عراق، سوریه، لبنان، یمن و نیجریه و سودان توجه نکرده‌اند و از این پس هم نخواهند کرد، وگرنه «خاورمیانه» چنین در آتش نمی‌سوخت.

روزی ما دوباره كبوترهایمان را پیدا خواهیم كرد

حدّ شکوفه، تکفیر؛ حکم بنفشه، زنجیر

سهم سپیده، تبعید؛ جای ستاره، چاه است‌

sangsar

اینک ببین هُبل را، بُت‌های کور و شَل را

مردان تیغ بر کف‌، زن‌های زنده در گور (1)

sangsar

ما را بسوزان دنیا!

ما که خاکستر «لیدا» (2) و «شکیلا»  (3) را زیر پای بودا دفن کردیم

و شادنوش خون «شیما»ییم که در رگ‌های «ارگ» جاری است (4)

در تاریک‌خانه‌ی تَراخُم‌گرفته‌ی دیدگان‌مان خاک انداز؛

که بر نگاه مغموم «نادیا» (5) چشم فرو بستیم

و سنگ‌سار ستاره‌ها را تماشاگریم. (6)

sangsar

روزی ما دوباره كبوترهایمان را پیدا خواهیم كرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت (7)

 

1)       هر دو شعر از کاظم کاظمی.

2)       لیدا امید سروری، بانوی شاعری که در قوس (آذر) 1374 در هرات خودسوزی کرد.

3)       شکیلا، بانویی که در 7 دلو (بهمن) 1390 در بامیان قربانی تجاوز شد.

4)       شیما رضایی، بانوی گوینده تلویزیون طلوع که در 24 ثور (اردی­بهشت) 1384 در کابل کشته شد.

5)       نادیا انجمن، بانوی شاعری که در 14 عقرب (آبان) 1384در هرات با لت­و­کوب همسرش کشته شد.

6)       شعر از صادق دهقان.

7)       شعر از احمد شاملو.