شریف سعیدی و جایزه هنری بنیاد نویسندگان سوئد

جایزه هنری بنیاد نویسندگان سوئد به محمدشریف سعیدی، نویسنده و شاعر افغانستانی رسید.

جسپیر سودیرستروم به نمایندگی از هیئت مدیره بنیاد نویسندگان سوئد در دهم دسامبر 2013 برابر با 19 قوس (آذر) 1392 این خبر را اعلام کرد. محمدشریف سعیدی، شاعر و مترجم معاصر کشور که با گزیده شعر «خواب عمودی» در این رقابت شرکت کرده بود، از میان 1059 نامزد، برنده بنیاد نویسندگان سوئد شد و بورسیه پنجاه هزار کرونی (هشت هزار دالری) آن را به دست آورد. 
هیئت مدیره بنیاد نویسندگان سوئد، این بورسیه را به نویسنده، شاعر، مترجم، انیمیشن ساز یا عکاسی اهدا می‌کند که اثر وی از کیفیت بالای ادبی و هنری برخوردار و در جامعه، اثرگذار باشد. این برای نخستین بار است که آفرینش‌گری از افغانستان به این جایزه هنری و ادبی دست می‌یابد.
این رویداد را به جناب سعیدی عزیز، صمیمانه شادباش می گویم.

منبع

بی‌پناهی «ترجمه» و «ویرایش» فارسی در افغانستان

بی‌پناهی «ترجمه» و «ویرایش» فارسی در افغانستان
(با نگاهی به پراکندگی در ترجمه‌های‌ سومین رمان از خالد حسینی)
***************************************
با یادکرد استاد ترجمه و ویرایش؛ زنده‌یاد استاد کریم امامی
***************************************
۱
همیشه در عرصه نظر بر اهمیت جایگاه «نگارش»، «ویرایش» و «ترجمه» در زبان فارسی تأکید می‌شود، ولی در عمل، باز شاهد نابسامانی‌های فراوان در هر سه قلمرو هستیم که هر از گاهی، فریاد یکی از خدمت‌گزاران کوشای این رشته‌ها را درمی‌آورد.
سوک‌مندانه، وضعیت «نگارش»، «ویرایش» و «ترجمه» در افغانستان هم چندان خوش‌آیند نیست؛ زیرا هنوز مدیریت چاپ و نشر حرفه‌ای در کشور سامان نگرفته است. چشم‌انداز روشنی نیز فراراه این قلمرو نمی‌توان تصور کرد. ضعف اقتصادی آفرینش‌گران و مخاطبان، نبود نگاه حرفه‌ای به صنعت چاپ و نشر، نبود ناشران حرفه‌ای، کمبود مترجمان باتجربه و کارآزموده، شکل نگرفتن ساختار ویرایش حرفه‌ای و نبود ساختار نیرومند پخش کتاب تنها برخی از این مشکلات هستند. البته بررسی دقیق‌تر این کاستی‌ها مجالی دیگر می‌خواهد.
۲
شاید در نگاه نخست، انتشار هشت «ترجمه» از واپسین رمان خالد حسینی، نویسنده افغانستانی‌تبار ساکن امریکا به نام «And the mountains echoed» (۲۰۱۳) را در ایران باید به فال نیک بگیریم که نگاه مترجمان هم‌زبان به نویسنده‌ای از کشور همسایه جدّی‌تر شده است. با این حال، وقتی برگ‌هایی از ترجمه‌های به بازار آمده را می‌خوانی، آه از نهادت برمی‌آید و افسوس می‌خوری که این چیست که بر سر ترجمه آورده‌اند. نثر نامناسب و ناویراسته بعضی از آن‌ها آدم را عصبی می‌کند. حتا تفاوت فاحش میان صفحه‌های ترجمه، خاطره ترجمه‌های زنده‌یاد ذبیح‌الله منصوری، مترجم قدیمی را پیش چشم آدم می‌آورد. پیش‌تر از این، اولین و دومین اثر خالد حسینی که منتشر شد، چند نفری دست به کار ترجمه آن شدند که در این میان، ترجمه‌های مهدی غبرایی از دیگر همگنانش بهتر بود، ولی ضعف‌هایی هم داشت.
۳
ناآشنایی با مکان‌ها و نام‌های عَلَم و خاص برای یک مخاطب عادی هر متنی شاید گناه نباشد، ولی بی‌توجهی مترجم به آن‌ها گناهی نابخشودنی است. کاش مترجمان عزیز برای یک بار هم که شده، این تلنگر را به خود می‌زدند و بزنند که در ترجمه اثری که نویسنده آن، افغانستانی است (هرچند به زبان انگلیسی یا زبان دیگری به جز فارسی نوشته است)، با یک یا چند تن از نویسندگان و فرهنگیان افغانستانی مقیم ایران یا کشورهای دیگر مشورت کنند. عذر نشناختن اهل قلم افغانستان و دشوار بودن ارتباط با آنان هم هرگز پذیرفتنی نیست؛ چون همه در دهکده جهانی اینترنت و رسانه‌ها غوطه‌وریم و همین مترجمان هم اثر یادشده را از همین دنیای نت خریده یا کپی کرده‌اند.
۴
از این درد که بگذریم، کاش مترجمان عزیز تازه به میدان آمده یا حتا کهنه‌کار از برج عاج خویش بیرون بیایند و اثر برگردان شده خویش را به کارشناسان آن موضوع و متن هم برای نظردهی و اصلاح بدهند و به ویرایش اثر فاخر خویش گردن بنهند. به یقین، دادن اثر نوشته شده یا ترجمه شده (شعر یا داستان یا متن پژوهشی) در قدم اول به یک شاعر، نویسنده، پژوهشگر یا مترجم دیگر و در قدم بعدی به یک ویراستار همان رشته، نه تنها چیزی از شکوه و جلال آن نویسنده یا مترجم نمی‌کاهد، بلکه به پختگی کار او یاری می‌رساند. به جز آن، تازه می‌توان نام این افراد را گذاشت نویسنده یا مترجم حرفه‌ای؛ چون در قلمرو چاپ و نشر حرفه‌‌ای که در کشورهای پیشرفته و نیمه پیشرفته می‌توان یافت، کارشناس اثر و ویراستار، دو بال پرواز هر آفرینش‌گری هستند. چه بسیار شعرها و نوشته‌هایی از بزرگان هم‌زمان ما در قلمرو زبان و ادب فارسی می‌بینیم که اگر از دو موهبت نقد پیش از انتشار و ویرایش بهره‌مند می‌شدند، روان‌تر و رساتر نمود می‌یافتند.
۵
نکته پایانی این است که کاش نویسندگان و اهل قلم افغانستان هم به اهمیت «ترجمه» در پویایی زبان و ادب فارسی، بیش از پیش پی ببرند و برای تلاش در این قلمرو آستین همت بَر زنند. این استدلال که چون آثار غربی یا غیر غربی در ایران ترجمه می‌شوند، پس دیگر به ترجمه آن‌ها در افغانستان نیازی نیست، چندان توجیه‌پذیر نیست؛ چون یک ترجمه خوب، جا را بر ترجمه‌های خوب دیگر تنگ نمی‌کند، ولی می‌تواند بازار ترجمه‌های بد یا آشفته را از رونق بیاندازد و مخاطبان را از سردرگمی برهاند.
دیگر آن‌که در زمینه ترجمه آثار ادبی و غیر ادبی نویسندگان خارجی و افغانستانی درباره افغانستان مثل نوشته‌های خالد حسینی یا عتیق رحیمی، بی‌کار نشستن اهل قلم افغانستانی، سخت دردناک است. البته شنیده‌ام که دوست عزیزمان، عبدالله محمدی ترجمه این اثر خالد حسینی را به دست گرفته است، ولی از سرانجام آن بی‌خبرم. امیدوارم این ترجمه، آسیب‌های پیش‌گفته را نداشته باشد.
۶
ترجمه‌های And the mountains echoed نوشته خالد حسینی تا کنون عبارتند از:
«و کوه‌ها طنین‌انداز شدند»، ترجمه محسن عقبایی، انتشارات بهزاد، ۶۹۰ صفحه
«و کوه‌ها طنین انداخت»، ترجمه مه‌گونه قهرمان، نشر پیکان، ۴۱۶ صفحه
«پژواک کوهستان»، ترجمه منصوره حکمی، نشر نگارینه، ۴۸۰ صفحه
«و کوه‌ها طنین‌انداز شدند»، ترجمه مریم مفتاحی، نشر آلما، ۴۸۳ صفحه
«و کوه‌ها طنین انداز شدند»، ترجمه منصوره وحدتی‌زاده، نشر پارمیس، ۳۸۰ صفحه
«کوه به کوه نمی‌رسد»، ترجمه بیتا کاظمی، نشر باغ نو، ۳۸۶ صفحه
«و پاسخی پژواک‌سان از کوه‌ها آمد»، ترجمه شبنم سعادتی، افراز، ۲۸۰ صفحه
«ندای کوهستان»، ترجمه مهدی غبرایی، ثالث، ۴۵۸ صفحه
باید یادآوری کرد انتشارات حوض نقره، ققنوس، دانش بهمن، پرشیا، شمع و مه و مروارید هم در حال ترجمه این رمان خالد حسینی هستند.
۷
در پایان، دو یادداشت دیگر را هم در زمینه ترجمه این اثر خالد حسینی و نیز آسیب‌شناسی ترجمه در زبان فارسی بخوانید:
کجای دنیا این‌طوری است: یک فرزند و ۸ مادر خوانده؟


«هشدار درباره مترجمان متوهم»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پایگاه اینترنتی خالد حسینی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
لینک منبع

شب بیست و سوم «شب‌های کابل» با «محمدافسر ره‌بین»

شب بیست و سوم «شب‌های کابل» با «محمدافسر ره‌بین»

روابط عمومی خانه ادبیات افغانستان: بیست و سومین شب از «شب‌های کابل» برای نقد و بررسی آثار «محمدافسر ره‌بین»، شاعر و پژوهشگر برجسته افغانستان در کابل برگزار می‌شود.

 خانه ادبیات افغانستان این برنامه را با همکاری دانشگاه ابن سینا، مرکز تعاون افغانستان، روزنامه جامعه باز، انتشارات تاک، خانه فرهنگ افغانستان و بنیاد مهرگان عمران، روز پنج‌شنبه 28 قوس (آذر) 1392 در تالار همایش‌های ابن سینا برگزار می‌کند. این نشست ادبی با حضور دکتر رازق رویین، دکتر حفیظ‌الله شریعتی، مجیب مهرداد و عبدالقاهر آریانژاد آژیر، ساعت ۲ بعدازظهر  28 قوس سال روان در تالار همایش‌های دانشگاه ابن سینا واقع در کارته چهار کابل، روبه‌روی لیسه (دبیرستان) سید جمال‌الدین افغان برگزار می‌شود و حضور همگان در آن آزاد است.

گر صبر کنی، ز غوره، حلوا سازی

گر صبر کنی، ز غوره، حلوا سازی

متن سخنرانی ليلی گلستان، مترجم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اشاره

رويداد بين‌المللی تداِکس دانشگاه صنعتی شريف يکی از معروف‌‌‌ترين و پرمخاطب‌ترين برنامه‌های در حال حاضر جهان در زمينه طرح و نشر ايده‌های نو است که هفتم شهريور 1392با حضور شرکت‌کنندگانی از سرتاسر کشور در دانشگاه صنعتی شريف برگزار شد. در اين رويداد بين‌المللی موفق‌ترين دانشمندان، هنرمندان و فعالان حوزه کسب و کار ايران به سخنرانی پرداختند. تد يک سازمان غيرانتفاعی بين‌المللی است که خود را وقف به اشتراک گذاشتن افکار و ايده‌های الهام‌بخش و نو برای عموم شهروندان جهان کرده است. اين سازمان حيات خود را ۲۶ سال قبل تحت عنوان يک کنفرانس چهار روزه در کاليفرنيا آغاز کرد

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

من امروز می‌خواهم از ورای تعريف قصه مميزی‌های کتاب‌هايم، فضای فرهنگی، سياسی و تاريخی روزگارم را حکايت کنم. فضايی به‌شدت فراواقعی و سوررئال.

بگويم چه شد که من الان در خدمت شما هستم. منی که خوشحال و راضی‌ام، اما به‌شدت خسته، انرژی از کف داده و از پا افتاده‌ام.

قصه حواشی کتاب‌هايم را می‌گويم و بعد می‌گويم چه راهکارهايی می‌توان در پيش گرفت تا بتوان از اين راه ناهموار به مقصد رسيد.

من تا امروز ۳۰ کتاب ترجمه کرده‌ام. از ۲۵ سالگی تا حالا که سال ديگر ۷۰ سالم می‌شود. تقريبا نيمی از اين کتاب‌ها دچار گرفتاری‌هايی خنده‌دار، غصه‌دار و شگفت‌انگيز شده‌اند. وقت کم داريم و فقط به تعريف پنج، شش کتاب بسنده می‌کنم.

- نخستين کتابم چطور بچه به دنيا مياد بود. که در سال ۱۳۴۸ منتشر شد. کتاب آنقدر سروصدا کرد که تلويزيون وقت، نيم ساعت به آن اختصاص داد. در آن زمان کتابخانه‌های سيار کانون پرورش که به صورت اتوبوس بود به همه جا می‌رفت و کتاب به راحتی به دست همه جور قشر و طبقه‌يی می‌رسيد.

با مادرها مصاحبه می‌کردند و آنها می‌گفتند کتاب را به دست بچه‌مان می‌دهيم و خودمان را از دست سوالات آنها راحت می‌کنيم.

اين کتاب در سال ۱۳۵۶ قرار شد کتاب درسی دبستان شود. داشتند قراردادها را درست می‌کردند که سال ۵۷ رسيد. انقلاب شد و اين کتاب نخستين کتاب کانون بود که توقيف شد. توقيف ماند تا به امروز.

- کتاب بعدی‌ام زندگی، جنگ و ديگر هيچ بود. بحبوحه جنگ ويتنام بود و سلاخی امريکايی‌ها و مظلوميت ويتنامی‌ها. نويسنده اوريانا فالاچی بود خبرنگار جسور و خوش قلم ايتاليايی.

کتاب مورد استقبال رسانه‌ها و مردم قرار گرفت و در همان سال اول به چاپ دوم رسيد.

يادمان باشد که در آن زمان تيراژ کتاب پنج هزار و سه هزار تا بود و نه مثل حالا هزار تا و پانصد تا.

بعد از مدتی نيکسون به ايران آمد و از مهرآباد تا پاستور را بايد با ماشين طی می‌کرد و بالطبع از جلوی دانشگاه تهران و کتابفروشی‌ها رد می‌شد و ويترين‌ها پر بود از پوستر بزرگ کتاب و خود کتاب. ساواک پوسترها و کتاب‌ها را از پشت ويترين‌ها جمع کرد و همين کار باعث سروصدا و بر محبوبيت کتاب افزوده شد.

در سال ۵۸ فالاچی برای مصاحبه با حضرت امام‌خمينی به ايران آمد.

مدتی بعد تمام کتاب‌های فالاچی توقيف شدند.

يک وقفه بيست ساله پيش آمد و کتاب از نو منتشر شد و هنوز دارد تجديد چاپ می‌شود.

اين کتاب با موفقيتی که پيدا کرد راه مترجم شدن را برای من باز کرد و از نظر من کتاب خوش‌يمنی بود.

- بعد کتاب‌های ميرا و زندگی در پيش رو بود که به فاصله يک سال منتشر شدند. ميرا کتابی تقريبا سياسی بود که ساواک را خوش نيامد اما فقط به تذکر دادن به ناشر قناعت کرد و زندگی در پيش رو يک کتاب کاملا اجتماعی و انسانی بود. هر دو در سال ۵۸ که اميرکبير تغيير مديريت داد توقيف شدند. بعد از مدتی کسانی که به جای عبدالرحيم جعفری نازنين مدير اميرکبير آمده بودند مرا احضار کردند و به من گفتند که چون کتاب زندگی در پيش رو خيلی هواخواه دارد شما بياييد پسرک کتاب را که حرف‌های بی‌تربيتی می‌زند ادب کنيد تا کتاب در بيايد. خب اين خواست عجيبی بود. ترجيح دادم پسرک بی‌ادب بماند و کتاب در نيايد.

بعد از ۱۲ سال حق کتاب‌ها را از اميرکبير گرفتم و به ناشر ديگری دادم و کتاب بدون هيچ حذفی درآمد. فقط به دليل جو متفاوت اول حرف‌های بی‌ادبی را نوشتيم و بقيه را نقطه‌چين کرديم تا خود خواننده پر کند! کتاب به چاپ‌های چهارم و پنجم که رسيد خود ناشر در دوره چهار سال اول احمدی‌نژاد لغو مجوز شد و کتاب‌ها ماندند. شش ماه بعد کتاب‌ها را به وفور در ميان بساط‌های کتاب در همه جا ديديم. افستی در آمده بود و من نه تنها اعتراضی نکردم بلکه خيلی هم خوشحال شدم که مردم می‌توانند آنها را بخوانند.

- کتاب زندگی با پيکاسو اين کتاب را زنی که با پيکاسو ساليان سال زندگی کرد نوشته. فرانسو از ژيلو. کتاب به چاپ چهارم که رسيد گفتند توقيف. دليلش را پرسيديم. گفتند اين زن، زن عقدی پيکاسو نبوده! چه می‌توانستيم بگوييم. بررس

با حال کتاب به شوخی گفت حالا اين آقای پيکاسو نمی‌توانست اين خانم را صيغه کند تا کتاب شما دربيايد ؟

تمام راه از ارشاد تا خانه را می‌خنديدم.

- کتاب تيستوی سبز انگشتی کتابی پر از صلح و صفا و مهربانی. اين کتاب در سال ۱۳۵۵ منتشر شد و بسيار خوانده شد.

در زمان جنگ ايران و عراق به من خبر دادند که چه نشسته‌يی که تيستو توقيف شد.

رفتم کانون پرورش فکری و پرس و جو کردم. گفتند برای يک جمله و آن جمله کدام است ؟ تيستو می‌گويد «جنگ مال آدم‌های احمق است.» من گفتم ما که جنگ نمی‌کنيم ما دفاع می‌کنيم. صدام احمق است نه ما. به گوش‌شان نرفت که نرفت و کتاب توقيف ماند تا سال‌ها بعد از جنگ توسط ناشر ديگری در آمد و ديگر مشکلی ندارد.

- قصه‌ها و افسانه‌ها از لئوناردو داوينچی. لئوناردو در ميدان شهر فلورانس برای مردم قصه می‌گفته. اين قصه‌ها مکتوب نشدند و دهان به دهان گشتند تا بالاخره به صورت کتاب در آمدند.

هفده قصه از ۴۰ قصه کتاب توقيف شد. قصه‌هايی که گل با پرنده حرف می‌زد و رودخانه با سنگ و درخت با ميوه‌اش و هر کدام يک پند داشت.

ناشر گفت شش بار به ارشاد رفته‌ام و ديگر نمی‌روم.

کمر بندم را سفت کردم و راهی ارشاد شدم. به مدت پنج روز مثل يک کارمند جدی از ۹ صبح تا دو بعد از ظهر رفتم ارشاد و با آقای جوانی که بررس کتابم بود چانه زدم، توجيه کردم و تمهيداتی به کار بردم تا توانستم شانزده قصه را نجات دهم و يکی را واگذار کنم. قصه از اين قرار بود: پرنده‌يی به لانه‌اش می‌رود و می‌بيند جوجه‌هايش نيستند. متوجه می‌شود که کسی آنها را ربوده. دور شهر پرواز می‌کند تا جوجه‌هايش را درون قفسی از آهن می‌بيند. می‌فهمد که نجات آنها غيرممکن است. پس به صحرا می‌رود و علفی سمی پيدا می‌کند و می‌برد به جوجه‌هايش می‌دهد تا بخورند و بميرند چون: پند قصه «مردن بهتر است تا در بند زيستن».

آقای بررس جوان من گفت: اين آقای داوينچی شما خيلی زرنگ است. خواسته غير مستقيم به مادرهای زندانی‌ها بگويد که سم بخرند و ببرند زندان و...

قيافه من از بهت‌زدگی تماشايی بود. زبانم از شنيدن چنين برداشت و چنين تخيلی بند آمده بود. لال شده بودم، مانده بودم چه بگويم. سر تسليم فرود آوردم و قصه را به او بخشيدم. در تجديد چاپ بعدی کتاب با آن قصه درآمد چون آن آقا ديگر آنجا نبود.

- کتاب ديگرم «تاريخ شفاهی ادبيات معاصر ايران» که مجموعه‌يی است از گفت‌وگو با نويسندگان و شعرا و مترجمين. کتاب من به چاپ چهارم رسيده. چون فکر می‌کنم با صراحت و صميميت تمام زندگی‌ام ماجراهايم و نقطه نظرهايم را در موارد مختلف گفته‌ام بدون هيچ خودسانسوری.

اما باز تاب کتاب برايم غريب بود. يک ماهی بعد از انتشار کتاب، سيل تلفن‌ها و نامه‌ها شروع شد. اتفاقی که هرگز برايم نيفتاده بود. يکی می‌گفت می‌خواستم خودکشی کنم کتاب شما به من اميد داد. يکی می‌گفت عاشق شده بودم و جسارت ابراز نداشتم و کتاب شما به من جسارت داد. هفته آينده نامزدی‌ام است خواهش می‌کنم بياييد. يکی همراه با يک جعبه بزرگ خرما نوشت از بم هستم. تمام خانواده‌ام را در زلزله از دست دادم و افسردگی شديد گرفتم و با قرص زنده بودم، دوستی کتاب شما را به من داد. خوب شدم و يک کتاب فروشی هم باز کردم بياييد به بم و بسياری ديگر... که هنوز هم گهگاهی ادامه دارد.

راستش را بخواهيد از اين بازتاب نه تنها خوشحال نشدم بلکه غمگين شدم. متوجه شدم که چقدر جوان‌های ما تنها هستند. چقدر فاصله‌شان با خانواده زياد است و چقدر نمی‌توانند برای کسی سفره دل شان را باز کنند و به همين دليل چقدر تعهد ما نسبت به آنها زياد است و بار مسووليت‌مان سنگين .

 

من پنج راهکار يا دستورالعمل دارم برای رسيدن به هدف و مقصود.

۱- با کسی که برايتان اشکال‌تراشی کرده با احترام رفتار کنيد.

۲- در ضمن احترام گذاشتن جوری با ظرافت به او بفهمانيد که بيش از او می‌دانيد و تجربه‌تان بيشتر است.

۳- صبور باشيد. صبوری همراه با لبخند.

۴- گاهی با او رابطه انسانی برقرار کنيد و فراموش کنيد که او فعلا در تقابل با شماست. برای خودم اتفاق افتاد که طرف چپ دست بود و گفتم روانشناسان می‌گويند چپ‌دست‌ها باهوش‌اند. لبخندی زد و يخ بين ما شکسته شد.

۵- آرام‌آرام در ضمن صحبت به او آموزش دهيد. آنها تشنه آموختن‌اند.

ما در چنين فضايی مانديم و کار کرديم و کار کرديم. صبوری کرديم. نااميد نشديم. غر نزديم اما انتقاد کرديم. بر تجربه‌هايمان افزوديم. کلی چيز ياد گرفتيم و ميدان را خالی نکرديم و جايگاهی را که به مرارت به دست آورده بوديم سفت و محکم چسبيديم.

و در بهت و شگفتی کامل ديديم که شد.

ديديم اگر هدف داشته باشيم، اگر همت داشته باشيم، اگر جدی و منضبط باشيم می‌توانيم در هر

 شرايطی و در هر فضايی که باشد در کارمان موفق شويم. به قول معروف کرديم و شد.

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

منبع: روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۲۰ شهريور ۱۳۹۲

ملاقات با امان‌الله خان

ابوالحسن عمیدی نوری

روزنامه‌نگار ایرانی

 

آخرین خاطره‌ای که از نویسندگی در مطبوعات قبل از شهریور 1320 برایم باقی مانده بود، هنگامی است که امان‌الله خان هنوز پادشاه افغانستان بود و گویا از اروپا که به کشورش بازمی‌گشت، یکی دو روزی در تهران اقامت نمود و ضیافتی به افتخارش از طرف رضا شاه در کاخ صاحب‌قرانیه داده شده بود.

من آن موقع در عمل، مدیر واقعی روزنامه «ستاره» بودم، در حالی‌ که اعتصام‌زاده، مدیر ظاهری‌اش بود. کارت دعوت برای مدیر روزنامه آمده بود. اعتصام‌زاده در تهران نبود. ... صلاح دانسته شد که من به جای اعتصام‌زاده به کاخ صاحب‌قرانیه بروم، ولی اشکال کار در این بود که باید با لباس رسمی رفت و من دارای چنین لباسی نبودم. ناچار به خانه اعتصام‌زاده رفتم و زنش لباس او را که به من نمی‌آمد، به زحمتی تنم کرد و مرا به کاخ صاحب‌قرانیه فرستاد و من در میان امواج جمعیت، خود را چنان نگاه داشتم که کم‌تر بی‌قواره‌گی لباسم جلب توجه نماید.

نکته‌ای که هنوز از آن مهمانی به خاطر دارم، رفتار و برخوردی بود که پادشاه افغانستان با همه مدعوین داشت؛ یعنی خوش‌برخورد و خوش‌بیان بود، چندان که نفوذ کاملی در میان مدعوین می‌یافت. او مردی بود کاملا اجتماعی و سعی داشت با طبقات مختلف تماس گرفته، به گفت‌وگو بپردازد، در حالی که رضا شاه حتا در کاخ صاحب‌قرانیه نه تنها از تماس با مدعوین خودداری داشت، بلکه از این طرز برخورد پادشاه افغانستان ناراضی بود و به همین جهت، سعی لازم به کار برده شد که مدت توقف او کوتاه و تماس او با مردم قطع شود.

این اتفاق هنگامی که جواهر لعل نهرو چند سال پیش به تهران آمد و کسب وجهه و نفوذی در محافل تهران نمود، تکرار شد. حتا وقت مصاحبه مطبوعاتی نهرو را ساعت هفت صبح در کاخ صاحب‌قرانیه درست کرده بودند که کمتر از مطبوعات در آن‌جا حاضر شوند.


منبع: خاطرات مطبوعاتی، سید فرید قاسمی، تهران، نشر آبی، 1383، صص 595 ـ 596، برگرفته از: یادداشت‌های یک روزنامه‌نگار (تحولات نیم‌قرن تاریخ معاصر ایران از نگاه ابوالحسن عمیدی نوری)، به کوشش: مختار حدیدی و جلال فرهمند، تهران، مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران، 1381، صص 150 ـ 151.

نگاهی خودانتقادانه به روابط مردسالارانه ـ روشن فکرانه با زنان در افغانستان

قصه مفت «جایگاه والای مادر، خواهر و همسر» در فرهنگِ‌ ما

عبدالشهید ثاقب

خبرگزاری جمهور


دیشب، گزارشی را از رسانه‌های دیداری و شنیداری شنیدم که تکانم داد: بانویی در استانِ بغلان، جایی که زادگاه من است، به جرمِ مصرفِ پنجاه افغانی، توسطِ شوهرش به قتل رسید. گزارشی خیلی تکان‌دهنده بود.

همچنین گزارشی در جمهور خواندم که مردی بطور فجیعی لب و گوش و بینی همسر جوانش را بریده است...

به خانمم نگاه کردم که چای می‌ریخت. نگرانش شدم که نکند این‌گزارشها، روی روانش تأثیری بدی بگذارد. آن‌سوتر، دخترانم میترا و فرنگیس، خوابیده بودند. گاهی لبخندی بر لبان شان نقش می‌بست. شاید خواب می‌دیدند. فکر کردم که خواب آزادی، خواب سعادت و نیک‌بختی باشد. خنده‌های شیرین و نمکین‌شان، برای لحظه‌ای طعمِ تلخِ روزگار را در کامم شیرین ساخت. خواستم ببوسم‌شان، خواستم با بوسه‌های پدرانه، از آن‌ها سپاس‌گزاری کنم، اما نجوایی از عمقِ وجدانم، مرا به تأمل فراخواند و پرسید کدام سعادت و نیک‌بختی؟ کدام آزادی؟ آیا فراموش کردی میترا روزی که تولد شد مادرکلانش، به جای تبریکی، به پدرش تسلیت گفت و از این‌که دختر بود اظهار تأسف و غم شریکی کرد؟ میترا، از آغاز ابژه‌ای، موضوعی، برای تأسف شد؛ یک هستی‌ای مزاحم، ناخواسته، بارِ دوش، دردسر و مایة ننگ و عار. تولدش را به جای آن‌که جشن بگیرند، با اشک استقبال کردند. میترایی که از آغاز، یک‌ هستی‌ مزاحم و ناخواسته بوده، آینده‌اش نیز پیشاپیش رقم خورده است. حتی اگر بسیار خوش‌اقبال باشد، سرنوشت او در جامعة مردسالار ما، بسان سرنوشتِ مادرش خواهد بود: همسر مرد نیمه‌روشن‌فکری خواهد شد که آزادی را برای زنهای دیگران می‌خواهد، نه برای همسرِ خود. فکر نکنی که دخترانت خواب آزادی دیده است، نه، نه! فرنگیس و میترا به باورهای تو می‌خندند، ترا مسخره می‌کنند، ژست‌های روشن‌فکری ترا مسخره می‌کنند.

خنده‌های‌شان اعتراض‌آمیز اند. اصلاً خنده، بزرگ‌ترین اعتراض در شرایط استبدادی است. یادت می‌آید روزی به خانمت گفتی که مادران جایگاه بلندی در جامعة مان دارد؟ یادت می‌آید که مقامِ مادرت را بالاتر از پدرت خواندی؟ فراموش نکنی که میترا در همان روز هم خندید. او نخندید، بل اعتراض کرد. گفت دروغ است، مادران در فرهنگِ‌ما هیچ جایگاهی ندارد. جامعة‌ما، بنا به سنت، جامعة بدون زن است و این‌جامعه، برای مشروع و بر حق نمایاندنِ این حذف و طردِ نیمی از بشریت، شگفت‌ترین دلیلی که به قول ژرمن تیلیون، نویسندة مشهور فرانسوی، اقامه می‌کند این است که زاد و ولد را در ید قدرتِ مردان می‌داند و زن به مثابة مرغ کرچی برای چوچه‌کشی است که پدر تخم‌هایش را در او می‌گذارد.

تو نمی‌دیدی و نمی‌شنیدی، بینایی چشم‌هایت و شنوایی گوش‌هایت را پردة غرورِ کاذبِ روشن‌فکری پوشانده بود، اما من دیدم که میترا خندید و گفت: پدر! از جایگاهِ «مادر» در فرهنگ‌ ما چیزی نگو! واقعیت این است که خویشاوندی در سرزمین‌ما، خویشاوندی‌ای پدرتبار است و در این سرزمین، پسر خویشاوندِ مادرش نیست.

یادت می‌آید چندروزپیش وقتی از دفتر آمدی و چندجلد کتاب هم در زیر بغلت بود، برای فرنگیس آرزوی داشتنِ برادر کردی و گفتی کاش برادری داشتی که «خواهر» خطاب‌ات نموده و خوشبختت می‌ساخت؟ یادت است چندسخنِ کتابی هم زدی، و نامِ چند فیلسوف و فیمینیست را نیز گرفتی؟ شاید فراموش کرده باشی، چون هر سخنی در حافظة گوینده ماندگار نمی‌شود.

اما من خوب یادم است که فرنگیس، با بی‌اعتنایی ناشی از تکذیب و بی‌باوری، رفت و به بازی با بازیچه‌هایش آغاز کرد. هیچ چیزی نگفت، اما با زبانِ بی‌زبانی داستان‌های بسیاری را حکایت کرد. شاید او وقتی با بازیچه‌های خود بازی می‌کرد، سرنوشتِ رابعة بلخی را در پیشِ چشمانِ خود مجسم کرد. او آن برادری را به یاد آورد که خواهرش، رابعه بلخی، را به جرمِ عشق و دلدادگی به زندان افگند و به دار آویخت. او سرگذشتِ تمامِ دخترانی را به یاد آورد که با چاقوی برادرانِ‌شان، به «خاطرِ حفظ شرف و ناموس» کشته شده‌ اند.

فرنگیس اصلاً به حرف‌هایت باور نکرد. او در عالم خیال، برادر احتمالی خود را در نقشِ همان چاقوکش سابقی دید که تعریف‌اش از خواهر، «درد سر»، می‌باشد. او مناسبات خواهران و برادران را در آئینة تاریخ مشاهد کرد و زار زار، گریست.

جناب روشن‌فکر! یادت است که روزی، به مناسبت روزِ جهانی زن، در یکی از شبکه‌های تلویزیونی از حقوق بانوان و همسران سخن می‌گفتی؟ یادت است که نهادِ خانواده در افغانستان را عرصة زندگی نابرابران می‌خواندی و از روابط نابرابر حاکم در خانواده‌های پدرسالار انتقاد می‌کردی؟ چه حرف‌های فیلسوفانه و جالبی می‌گفتی! همه‌اش، مستند و مستدل! شاید همة بینندگان تلویزیون، ترا آدمی متفاوتی یافتند: آدمی، نه از جنس آدمی‌زاد، بل فرشته‌خو. اما من که همواره کارها و پیکارهای ترا از نزدیک نظارت می‌کنم، نمی‌توانم از دردها و رنج‌های خانمت چشم بپوشم. روابطت با همسرت، خیلی مستبدانه است و مناسبات خود را با او در چارچوب رابطة «خدایگان – بنده» تنظیم کرده‌ای. تو همواره آزادیخواه هستی، همواره از آزادی سخن می‌گویی، اما آزادی را برای «زن همسایه» می‌خواهی، نه برای همسر خود. همسر تو، هنوز در خانه زندانی است.

القصه این‌که دیشب، وجدانم بسیار مسخره ‌ام کرد. انتظار نداشتم که کردارها و پندارهایم به این اندازه زشت باشند. فکر نمی‌کردم که من چنین هیولایی باشم. وقتی پرده از جلو چشمم افتاد و با خروج از غار افلاطونی، چهرة اصلی ‌ام را دیدم، در برابر خانم و دخترانم احساسِ شرمندگی کردم. برای یک‌لحظه، فکر کردم که خنده‌های معصومانة میترا و فرنگیس ناپدید شدند. فکر کردم میترا و فرنگیس، مرا مسئول قتلِ آن خانم در بغلان و لب و بینی بریدن زن مظلوم هراتی می‌دانند. اصلاً خودم نیز خود را قاتلِ آن خانم یافتم، قاتل آن خانم نه، قاتلِ تمامِ خانم‌هایی که در خشونت ‌های خانوادگی کشته شده‌ یا بینی شان بریده شده است؛ قاتل تمام خواهرانی که با چاقوی برادران‌شان جان باختند.

فکر کردم که در یک جنگل تیره و تاریک با روح رابعة بلخی مواجه شده‌ام. فرنگیس برایم رابعة بلخی می‌نمود. فریاد کشیدم که چه کنم؟ چه گونه از این ‌اندوه نجات پیدا کنم؟

در این لحظه، صدای ایساک دینسن را شنیدم که به نجوا گفت: بنویس، بارِ غمت را به دوش کاغذ بینداز و با دیگران شریک کن، «هر اندوهی قابل تحمل است اگر آن را به قالب داستان در آورید یا داستانی در بابِ آن بگویید».

گفتم: «چی را بنویسم؟».

گفت: «قصه‌ها و غصه‌های امشبت را».

کاغذ را برداشتم و نوشتم: دروغ بس است! چیزی به نام «جایگاه والای مادر، خواهر و همسر» در فرهنگِ‌ ما وجود ندارد، همه‌اش، قصة مفت است.

 

لینک:

http://www.jomhornews.com/doc/note/fa/43097/

در این شب پابرجا، «ستاره»‌ها را یکی یکی از آسمان به زیر می‌کشند

 خبر مثل همیشه کوتاه بود:

«مردی در هرات، بینی و لب همسرش را برید».

با این هم، مثل همیشه، خردکننده. 
بنا بر گزارش بی.بی.سی فارسی، ستاره سی ساله، دختر ساکن یکی از شهرستان‌های هرات وقتی نمی‌خواست زیورهای خود را در اختیار شوهر معتادش قرار دهد، به دست این مرد لت و کوب شد و سپس شوهرش، بینی و لب ستاره را با چاقو برید.

این یکی از هزاران مورد تجاوز و تعدی به حقوق بشری «زنان» بی‌پناه این سرزمین است.

ننگ بر ما که سرزمینمان به «ستم بر زن»، شُهره آفاق شده است. فرهنگ «زن‌ستیز»ی که در سنت‌های قبیله‌ای پس‌مانده ریشه دارد و با حکم مثلث «زر، زور و تزویر» تأیید می‌شود، تا کی ادامه خواهد یافت؟
گاهی آدمی به جایی می‌رسد که از «شرقی»، «آسیایی»، «افغانستانی» و «مرد» و حتا «زنده» بودن خود سخت پشیمان می‌شود. 


********************************
آزادی

نیمی از دختران شهر هرات بس که خون می­خورند تا دم صبح
دلشان از سپیده خونین­تر تیغ خورشید در جگر دارند

صبحدم با غروب درگیرند، خون و پترول، شعله می­گیرند1
مثل خورشیدهای اول صبح از شب مرگ خود خبر دارند...

قندهار و اسید و دخترها، سقف مکتب شکسته بر سرها
تیرباران ماه پیکرها؛ ضربه­هایی که ضربدر دارند

گردباد بلند برقع­ها؛ ناله­های بلند خاموشان
بندبندند بی­صدا در خویش؛ دختران جیغ نیشکر دارند

دختران هزاره، زارترند، در شب سرد دره دربه­درند
بس که پف می­کنند هیزم­ تر، چشم­های همیشه­ تر دارند

این به دست پدر به خون غلتان، آن به دست برادر افغان
خون تاریخ ننگ و ناموس است؛ آنچه در رود و جوی و جر دارند... 

دختران قصه­های افسونند؛ شهرزادان، هزارشب­خونند
هر شب از رازِ سربه­مهرِ دگر، پرده با آب دیده بردارند

شعر: شریف سعیدی

گریه هم درمان نمی‌کند، ولی فعلا کاری نیست جز گریه... فقط گریه... خاک بر سر ما که هیچ غلطی نمی‌توانیم بکنیم... خاک بر غیرت «افغانی» احمقانه پوسیده‌ای که «رییس جمهوری» خام‌مغز و مردان نامرد دستار بر سر بی‌خرد قبیله جهالت‌پرورمان آن را فریاد می‌زنند. کجاست «غیرت» نانجیبان خودفروخته‌ای که همه دار و ندار مملکت را فروخته‌اند و باز هم ... 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شب است، داد بزن بانو! سکوت سرد سترون چیست؟
صدا، صداست که می­ماند، دلیل حنجره بستن چیست؟

تمام پنجره­هایت، کور؛ میان گور خودت ماندی
و هیچ­گاه نفهمیدی فروغ، آینه، روزن چیست

سرود شعله­ی دل­تنگی ز چشم­های تو می­جوشد
گلوی تلخ تو می­داند که طعم بغض شکستن چیست

شب است، با نخ آوازت بدوز پرچم عصیان را
وگرنه ماندن و پوسیدن میان رشته و سوزن چیست؟

تمام منطق اینان را که بر غروب تو می­خندند
شکافتیم و نفهمیدیم که پیش منطقشان، زن چیست

هوای تازه و بارانی درون باغچه می­پیچد
در این هوای شکوفایی، دلیل پنجره بستن چیست؟

شعر: محمدشریف سعیدی
جدا از هیاهوهای رسانه‌ای، بیاییم برای «ستاره»های این آسمان کاری بکنیم. 
آیا باید اجازه داد سنت‌های پس‌مانده قرون وسطایی، هر روز، یکی را در این سرزمین به جرم‌های ناکرده، سنگسار کند یا چشمش را درآورد یا گوش و لبش را ببرد یا بدنش را داغ بگذارد یا به حریمش دست‌اندازی کند؟
چرا «ناموس» را فقط «خواهر، مادر و نزدیکان خویش» تفسیر می‌کنیم و دیگر «دختران» و «زنان»، بیگانه‌اند و سزاوار رفتارهای ناشایست؟
هرچند که همان «خواهر، مادر و نزدیکان»مان نیز از رفتارهای ضد انسانی مردان این قبیله در امان نیستند.
از دولت فاسد کنونی نباید انتظار خاصی داشت، ولی دست کم، هر چه فریاد داریم، باید بر سر کارگزاران خفته‌اش بکشیم؛ از «وزیر عدلیه» بی‌ننگش گرفته تا «وزیر زنان» بی‌همتش و دیگر وابستگانش تا خود «رییس جمهوری» نالایقش که تنها هم و غمش، «آزاد کردن برادران غدّار و خیانت‌کارش از زندان‌ها»ست. 
«اعتیاد» به «مواد مخدّر» و «منابع مخدّر»، درد مزمنی است که «جامعه» کنونی افغانستان را نابود کرده است. 
مبارزه با «مواد» و «منابع» مخدّر را از «فکر» خود و از محیط خودمان آغاز کنیم. 
بیایید برای اولین بار، به «انسان»، «زن» و «مرد»، دیگرگونه نگاه کنیم. همه را «برابر» بدانیم، اگر «انسان» هستیم.

******************************
با من اكنون چه نشستن‌ها، خاموشي‌ها
با تو اكنون چه فراموشي‌هاست
چه كسي مي‌خواهد
من و تو ما نشويم
خانه‌اش ويران باد.

من اگر ما نشوم، تنهايم
تو اگر ما نشوي، خويشتني
از كجا كه من و تو
...
مشت رسوايان را وا نكنيم

من اگر برخيزم
تو اگر برخيزي
همه برمي‌خيزند
من اگر بنشينم
تو اگر بنشيني
چه كسي برخيزد؟
چه كسي با دشمن بستيزد؟
چه كسي
پنجه در پنجه هر دشمن دون
آويزد
...

حرف را بايد زد
درد را بايد گفت
...
تو مپندار كه خاموشي من
هست برهان فراموشي من
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزي
همه برمي‌خيزند.


حمید مصدق

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

لینک: آهنگ «بانو» اثر عارف جعفری

http://urozgan.org/fa-af/article/1642/

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1. پترول: بنزین
2:
بیگم قهرمان رمان واره مستند " دختر وزیر" نوشته ی دکتر لیلیاس هملتون پزشک دربار عبدالرحمان خان، پادشاه خون آشام افغانستان در اوایل قرن نوزده است. بیگم، دختر نابغه یی است که اسیر می شود و به خاطر لیاقت و سوادش به کنیزی در دربار عبد الرحمان خان در می آید. بیگم سر انجام رییس هندی اش را از مرگ نجات می دهد و با اسپ جانب هندوستان می گریزد. سر مرز هند و افغانستان، رییس هندی بیگم موفق به فرار می شود و بیگم با ضرب کارد از پای در می آید. رمان دختر وزیر سراپا تقلای یک دختر برده را برای رهایی و پیشرفت تصویر می کند.

ما همه ماندلا هستیم؛ مانده لای سنت و مدرنیته

«ما را چه به ماندلا؟»

امیر هاشمی مقدم

روزنامه قانون ـ تهران

 

ماندلا به‌عنوان نماد مبارزه علیه نژادپرستی و همچنین سمبل بخشش، هفته پیش از دنیا رفت و ایرانیان هم مانند سایر مردم جهان، از این رویداد ناراحت شدند. عکس پروفایل بسیاری از کاربران فیس‌بوک تغییر کرد؛ پیامک‌های بسیاری درباره ماندلا به وسیله تلفن‌های همراه رد و بدل شد؛ جملات قصار بسیاری از ماندلا روی وب‌سایت‌ها، وبلاگ‌ها و پیج‌های ایرانیان در فیس‌بوک نقش بست. دسته گل های بسیاری به سفارتخانه آفریقای جنوبی در تهران فرستاده شد و بحث‌های بسیاری درباره اینکه بالاخره نماینده ایران در مراسم تشییع جنازه ماندلا کیست، میان مردم جاری شد، اما واقعاً چرا ما ایرانی‌ها از مردن ماندلا ناراحت شدیم؟ چرا این همه برای‌مان اهمیت دارد؟

مگر ماندلا همان کسی نیست که سفیدپوستانی را که سه دهه از جوانی او را به واسطه زندانی کردنش گرفتند، بخشید؟ آن هم کسانی که از آن سر دنیا آمده و خاک کشورش را مدعی شده بودند؟ آیا ما هم به اندازه ماندلا مخالف نژادپرستی هستیم؟ آیا ما نیز توان بخشیدن به اندازه او را داریم؟ 

 بی‌رودربایستی: به هیچ وجه. مگر این ما نیستیم که با افغان‌ها بدترین رفتارها را داریم؟ همان افغان‌هایی که تاریخ‌شان، دین و مذهب‌شان، زبان‌شان، فرهنگ و آداب و رسوم‌شان، مشاهیرشان و همه داشته‌ها و نداشته‌های‌شان با ما یکی است؟ 

 سه دهه است که میزبانی ما برای افغان‌ها، میزان نژادپرستی‌مان را نشان داده است. واژه «افغانی» را جز برای تحقیر به کار نمی‌بریم. مسئولان کشورمان آنان را از ورود به برخی پارک‌ها منع می‌کنند. برخی استان‌هایمان اصلاً اجازه ورود به آن‌ها را نمی‌دهند.  دانشجویان‌شان را که دارند همه هزینه تحصیل را می‌پردازند، بدون دلیل از دانشگاه اخراج می‌کنیم. تیم‌های فوتبال‌شان را وقتی به مرحله نهایی می‌رسند، بدون دلیل حذف کرده و غیرقانونی اعلام می‌کنیم. گزارشگر مسابقه تکواندوی‌مان به حریف افغانی‌ای که روبه‌روی حریف ایرانی ایستاده، به صراحت توهین می‌کند

 اکثر قریب به اتفاق ما ایرانی‌ها در برابر افغان‌ها دو دسته‌ایم: یا برخوردها و نگرش‌های توهین‌آمیز به آنان داریم، یا در برابر توهین‌های دیگران به آنان سکوت پیشه می‌کنیم که عملاً فرقی با دسته اول ندارد. ندرتاً افرادی همچون زیباکلام پیدا بشوند که از حقوق این مردم بی‌پناه دفاع کنند. وقتی ما با مردمانی که از میان بیش از 200 کشور جهان، بیشترین نزدیکی را با ما دارند، اینگونه رفتار می‌کنیم، با دیگر مردمان دنیا چگونه خواهیم بود؟ 

آیا همانگونه که یکی از سرمربیان مطرح فوتبال کشورمان، بازیکن سیاهپوست را «آدمخوار» نامید؟ 

 ما هنوز وقتی واژه «عرب» را بر زبان می‌آوریم، تا دو تا ناسزا پشت‌بندش نباشد، جمله‌مان را پایان یافته تلقی نمی‌کنیم

 »ما» و «دیگری» در فرهنگ ایرانی نه تنها بسیار برجسته است، بلکه به نوعی توهم خودبرتربینی برای گروه «ما» و توهین و فحاشی برای گروه «دیگری» انجامیده است.

 متأسفانه در چند سال گذشته به واسطه رواج لمپنیسم میان برخی مسئولان دولتی و همچنین نبود نظارت کافی بر برنامه‌های صدا وسیما، این رفتارها بسیار شایع‌تر شده است

 دوستی تعبیر زیبایی داشت و می گفت: «ما همه ماندلا هستیم؛ مانده لای سنت و مدرنیته». اما به نظر می‌رسد مانده لای سخنان زیبا و رفتارهای زشت هم هستیم. واقعاً جای یک ماندلا در ایران خالی است؛ ماندلایی که یادمان بدهد چگونه نژادپرستی را کنار بگذاریم و ظرفیت تحمل‌مان را بالا ببریم.

 ******************************************

منبع

 http://ghanoononline.ir/News/Item/102459/24/ 

تمدید مهلت ارسال آثار به جشن‌واره «قند پارسی»

مهلت ارسال آثار به جشن‌واره «قند پارسی» ۱۵ روز تمدید شد

روابط عمومی خانه ادبیات افغانستان: دبیرخانه هفتمین جشن‌واره «قند پارسی»، مهلت ارسال آثار شاعران و نویسندگان جوان افغانستانی را به این جشن‌واره تا آخر ماه قوس (آذر) ۱۳۹۲ تمدید کرد.

محمدسرور رجایی، مدیر خانه ادبیات افغانستان و دبیر هفتمین جشن‌واره «قند پارسی» با اعلام این خبر، درباره فرآیند داوری این دوره از جشن‌واره چنین گفت: «با توجه به درخواست‌های شماری از داوطلبان شرکت در این جشن‌واره تصمیم گرفتیم مهلت ارسال آثار را پانزده روز دیگر تمدید کنیم تا تمام شاعران و نویسندگان جوان افغانستان از سراسر جهان بتوانند در این رویداد مهم ادبی شرکت کنند. پس از پایان یافتن مهلت تمدید شده، فهرست اسامی افرادی که آثار خود را به جشن‌واره فرستاده‌اند، در سایت خانه ادبیات اعلام می‌شود. داوری نهایی نیز پس از پایان داوری اولیه در ماه جدی (دی) آغاز می‌گردد. هم‌چنین نام برندگان نهایی و کسانی که شایسته قدردانی باشند، در برنامه ویژه «قند پارسی» مشخص و هدیه‌هایی به رسم یادبود به آنان تقدیم می‌شود».

رجایی درباره پرسش بسیاری از شرکت‌کنندگان در مورد ارسال تصویر مدارک شناسایی شرکت کنندگان گفت: ”متولدان سال ۱۳۶۲ به بعد می‌توانند در این رقابت ادبی شرکت کنند. داوطلبان باید تصویر مدرک شناسایی خود را نیز همراه آثارشان به نشانی دبیرخانه بفرستند. در غیر این صورت، آثار آنان ناقص تلقی می‌شود».

دبیر «قند پارسی» درباره فعالیت‌های اجرایی دبیرخانه هفتمین جشن‌واره «قند پارسی» افزود: «با توجه به این‌که کمیسیون علمی و فرهنگی سازمان کنفرانس اسلامی، «غزنین» را پایتخت فرهنگی جهان در سال ۲۰۱۳ میلادی اعلام کرده، خانه ادبیات نیز بخش ویژه هفتمین جشنواره «قند پارسی» را به پاس‌داشت جایگاه فرهنگی و تمدنی شهر باستانی غزنین اختصاص داده است. در همین زمینه، شماری از صاحب‌نظران افغانستانی و ایرانی در بخش یادشده شرکت و سخنرانی می‌کنند».

رجایی درباره نکوداشت مقام علمی و ادبی استاد محمدواصف باختری در «قند پارسی» هفتم نیز گفت: «واصف باختری، یکی از اثرگذارترین چهره‌های ادبی و علمی افغانستان در پهنه شعر، پژوهش و ترجمه به شمار می‌رود. ایشان یکی از پاس‌داران برجسته سنت شعر نو پارسی است که امیدواریم با برپایی این جشن‌واره، این شخصیت ارزش‌مند جهان پارسی بهتر و بیشتر برای مخاطبان افغانستانی، ایرانی، تاجیکستانی و تمام علاقهمندان زبان فارسی معرفی شود؛ زیرا آثار فراوان استاد باختری، سرمشقی مناسب برای نسل‌ ادبی ما و نیز کشورهای فارسی‌زبان است. استاد باختری، اندیشمندی فروتن در عرصه فلسفه نیز هست که متأسفانه تاکنون این جنبه از شخصیت ایشان به درستی بررسی نشده است و تلاش داریم در این جشن‌واره، گام مهمی برای این امر برداریم».

مدیر خانه ادبیات افغانستان در پایان افزود: «هم‌چون دوره‌های گذشته، بخش چشم‌انداز ادبیات معاصر ایران با حضور شاعران و نویسندگان ایرانی برگزار می‌شود. البته تلاش داریم شماری از فرهنگیان تاجیکستان نیز در این همایش حضور یابند. در کنار برگزاری جشن‌واره، نمایشگاه پوستر و نقاشی نیز برپا می‌شود».

بنا بر اعلام دبیرخانه جشن‌واره «قند پارسی»، محمدصادق دهقان به عنوان مدیر علمی، محمدحسین فیاض به عنوان مدیر روابط عمومی، عارف جعفری به عنوان مدیر هنری، علی‌مدد رضوانی به عنوان مدیر داخلی و محمدعلی سرابی به عنوان مدیر فنی انتخاب شده‌اند. مدیریت اجرایی و مالی نیز بر دوش دبیر جشنواره «قند پارسی» است.
*********************************************
یادآوری
خبرهای جشنواره را از سایت خانه ادبیات افغانستان پی گیری کنید
http://www.khane-adabiat.com