شریف سعیدی و جایزه هنری بنیاد نویسندگان سوئد



شب بیست و سوم «شبهای کابل» با «محمدافسر رهبین»
روابط عمومی خانه ادبیات افغانستان: بیست و سومین شب از «شبهای کابل» برای نقد و بررسی آثار «محمدافسر رهبین»، شاعر و پژوهشگر برجسته افغانستان در کابل برگزار میشود.

خانه ادبیات افغانستان این برنامه را با همکاری دانشگاه ابن سینا، مرکز تعاون افغانستان، روزنامه جامعه باز، انتشارات تاک، خانه فرهنگ افغانستان و بنیاد مهرگان عمران، روز پنجشنبه 28 قوس (آذر) 1392 در تالار همایشهای ابن سینا برگزار میکند. این نشست ادبی با حضور دکتر رازق رویین، دکتر حفیظالله شریعتی، مجیب مهرداد و عبدالقاهر آریانژاد آژیر، ساعت ۲ بعدازظهر 28 قوس سال روان در تالار همایشهای دانشگاه ابن سینا واقع در کارته چهار کابل، روبهروی لیسه (دبیرستان) سید جمالالدین افغان برگزار میشود و حضور همگان در آن آزاد است.
ابوالحسن عمیدی نوری
روزنامهنگار ایرانی
آخرین خاطرهای که از نویسندگی در مطبوعات قبل از شهریور 1320 برایم باقی مانده بود، هنگامی است که امانالله خان هنوز پادشاه افغانستان بود و گویا از اروپا که به کشورش بازمیگشت، یکی دو روزی در تهران اقامت نمود و ضیافتی به افتخارش از طرف رضا شاه در کاخ صاحبقرانیه داده شده بود.
من آن موقع در عمل، مدیر واقعی روزنامه «ستاره» بودم، در حالی که اعتصامزاده، مدیر ظاهریاش بود. کارت دعوت برای مدیر روزنامه آمده بود. اعتصامزاده در تهران نبود. ... صلاح دانسته شد که من به جای اعتصامزاده به کاخ صاحبقرانیه بروم، ولی اشکال کار در این بود که باید با لباس رسمی رفت و من دارای چنین لباسی نبودم. ناچار به خانه اعتصامزاده رفتم و زنش لباس او را که به من نمیآمد، به زحمتی تنم کرد و مرا به کاخ صاحبقرانیه فرستاد و من در میان امواج جمعیت، خود را چنان نگاه داشتم که کمتر بیقوارهگی لباسم جلب توجه نماید.
نکتهای که هنوز از آن مهمانی به خاطر دارم، رفتار و برخوردی بود که پادشاه افغانستان با همه مدعوین داشت؛ یعنی خوشبرخورد و خوشبیان بود، چندان که نفوذ کاملی در میان مدعوین مییافت. او مردی بود کاملا اجتماعی و سعی داشت با طبقات مختلف تماس گرفته، به گفتوگو بپردازد، در حالی که رضا شاه حتا در کاخ صاحبقرانیه نه تنها از تماس با مدعوین خودداری داشت، بلکه از این طرز برخورد پادشاه افغانستان ناراضی بود و به همین جهت، سعی لازم به کار برده شد که مدت توقف او کوتاه و تماس او با مردم قطع شود.
این اتفاق هنگامی که جواهر لعل نهرو چند سال پیش به تهران آمد و کسب وجهه و نفوذی در محافل تهران نمود، تکرار شد. حتا وقت مصاحبه مطبوعاتی نهرو را ساعت هفت صبح در کاخ صاحبقرانیه درست کرده بودند که کمتر از مطبوعات در آنجا حاضر شوند.
منبع: خاطرات مطبوعاتی، سید فرید قاسمی، تهران، نشر آبی، 1383، صص 595 ـ 596، برگرفته از: یادداشتهای یک روزنامهنگار (تحولات نیمقرن تاریخ معاصر ایران از نگاه ابوالحسن عمیدی نوری)، به کوشش: مختار حدیدی و جلال فرهمند، تهران، مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران، 1381، صص 150 ـ 151.
قصه مفت «جایگاه والای مادر، خواهر و همسر» در فرهنگِ ما
عبدالشهید ثاقب
خبرگزاری جمهور
دیشب، گزارشی را از رسانههای دیداری و شنیداری شنیدم که تکانم داد: بانویی در استانِ بغلان، جایی که زادگاه من است، به جرمِ مصرفِ پنجاه افغانی، توسطِ شوهرش به قتل رسید. گزارشی خیلی تکاندهنده بود.
همچنین گزارشی در جمهور خواندم که مردی بطور فجیعی لب و گوش و بینی همسر جوانش را بریده است...
به خانمم نگاه کردم که چای میریخت. نگرانش شدم که نکند اینگزارشها، روی روانش تأثیری بدی بگذارد. آنسوتر، دخترانم میترا و فرنگیس، خوابیده بودند. گاهی لبخندی بر لبان شان نقش میبست. شاید خواب میدیدند. فکر کردم که خواب آزادی، خواب سعادت و نیکبختی باشد. خندههای شیرین و نمکینشان، برای لحظهای طعمِ تلخِ روزگار را در کامم شیرین ساخت. خواستم ببوسمشان، خواستم با بوسههای پدرانه، از آنها سپاسگزاری کنم، اما نجوایی از عمقِ وجدانم، مرا به تأمل فراخواند و پرسید کدام سعادت و نیکبختی؟ کدام آزادی؟ آیا فراموش کردی میترا روزی که تولد شد مادرکلانش، به جای تبریکی، به پدرش تسلیت گفت و از اینکه دختر بود اظهار تأسف و غم شریکی کرد؟ میترا، از آغاز ابژهای، موضوعی، برای تأسف شد؛ یک هستیای مزاحم، ناخواسته، بارِ دوش، دردسر و مایة ننگ و عار. تولدش را به جای آنکه جشن بگیرند، با اشک استقبال کردند. میترایی که از آغاز، یک هستی مزاحم و ناخواسته بوده، آیندهاش نیز پیشاپیش رقم خورده است. حتی اگر بسیار خوشاقبال باشد، سرنوشت او در جامعة مردسالار ما، بسان سرنوشتِ مادرش خواهد بود: همسر مرد نیمهروشنفکری خواهد شد که آزادی را برای زنهای دیگران میخواهد، نه برای همسرِ خود. فکر نکنی که دخترانت خواب آزادی دیده است، نه، نه! فرنگیس و میترا به باورهای تو میخندند، ترا مسخره میکنند، ژستهای روشنفکری ترا مسخره میکنند.
خندههایشان اعتراضآمیز اند. اصلاً خنده، بزرگترین اعتراض در شرایط استبدادی است. یادت میآید روزی به خانمت گفتی که مادران جایگاه بلندی در جامعة مان دارد؟ یادت میآید که مقامِ مادرت را بالاتر از پدرت خواندی؟ فراموش نکنی که میترا در همان روز هم خندید. او نخندید، بل اعتراض کرد. گفت دروغ است، مادران در فرهنگِما هیچ جایگاهی ندارد. جامعةما، بنا به سنت، جامعة بدون زن است و اینجامعه، برای مشروع و بر حق نمایاندنِ این حذف و طردِ نیمی از بشریت، شگفتترین دلیلی که به قول ژرمن تیلیون، نویسندة مشهور فرانسوی، اقامه میکند این است که زاد و ولد را در ید قدرتِ مردان میداند و زن به مثابة مرغ کرچی برای چوچهکشی است که پدر تخمهایش را در او میگذارد.
تو نمیدیدی و نمیشنیدی، بینایی چشمهایت و شنوایی گوشهایت را پردة غرورِ کاذبِ روشنفکری پوشانده بود، اما من دیدم که میترا خندید و گفت: پدر! از جایگاهِ «مادر» در فرهنگ ما چیزی نگو! واقعیت این است که خویشاوندی در سرزمینما، خویشاوندیای پدرتبار است و در این سرزمین، پسر خویشاوندِ مادرش نیست.
یادت میآید چندروزپیش وقتی از دفتر آمدی و چندجلد کتاب هم در زیر بغلت بود، برای فرنگیس آرزوی داشتنِ برادر کردی و گفتی کاش برادری داشتی که «خواهر» خطابات نموده و خوشبختت میساخت؟ یادت است چندسخنِ کتابی هم زدی، و نامِ چند فیلسوف و فیمینیست را نیز گرفتی؟ شاید فراموش کرده باشی، چون هر سخنی در حافظة گوینده ماندگار نمیشود.
اما من خوب یادم است که فرنگیس، با بیاعتنایی ناشی از تکذیب و بیباوری، رفت و به بازی با بازیچههایش آغاز کرد. هیچ چیزی نگفت، اما با زبانِ بیزبانی داستانهای بسیاری را حکایت کرد. شاید او وقتی با بازیچههای خود بازی میکرد، سرنوشتِ رابعة بلخی را در پیشِ چشمانِ خود مجسم کرد. او آن برادری را به یاد آورد که خواهرش، رابعه بلخی، را به جرمِ عشق و دلدادگی به زندان افگند و به دار آویخت. او سرگذشتِ تمامِ دخترانی را به یاد آورد که با چاقوی برادرانِشان، به «خاطرِ حفظ شرف و ناموس» کشته شده اند.
فرنگیس اصلاً به حرفهایت باور نکرد. او در عالم خیال، برادر احتمالی خود را در نقشِ همان چاقوکش سابقی دید که تعریفاش از خواهر، «درد سر»، میباشد. او مناسبات خواهران و برادران را در آئینة تاریخ مشاهد کرد و زار زار، گریست.
جناب روشنفکر! یادت است که روزی، به مناسبت روزِ جهانی زن، در یکی از شبکههای تلویزیونی از حقوق بانوان و همسران سخن میگفتی؟ یادت است که نهادِ خانواده در افغانستان را عرصة زندگی نابرابران میخواندی و از روابط نابرابر حاکم در خانوادههای پدرسالار انتقاد میکردی؟ چه حرفهای فیلسوفانه و جالبی میگفتی! همهاش، مستند و مستدل! شاید همة بینندگان تلویزیون، ترا آدمی متفاوتی یافتند: آدمی، نه از جنس آدمیزاد، بل فرشتهخو. اما من که همواره کارها و پیکارهای ترا از نزدیک نظارت میکنم، نمیتوانم از دردها و رنجهای خانمت چشم بپوشم. روابطت با همسرت، خیلی مستبدانه است و مناسبات خود را با او در چارچوب رابطة «خدایگان – بنده» تنظیم کردهای. تو همواره آزادیخواه هستی، همواره از آزادی سخن میگویی، اما آزادی را برای «زن همسایه» میخواهی، نه برای همسر خود. همسر تو، هنوز در خانه زندانی است.
القصه اینکه دیشب، وجدانم بسیار مسخره ام کرد. انتظار نداشتم که کردارها و پندارهایم به این اندازه زشت باشند. فکر نمیکردم که من چنین هیولایی باشم. وقتی پرده از جلو چشمم افتاد و با خروج از غار افلاطونی، چهرة اصلی ام را دیدم، در برابر خانم و دخترانم احساسِ شرمندگی کردم. برای یکلحظه، فکر کردم که خندههای معصومانة میترا و فرنگیس ناپدید شدند. فکر کردم میترا و فرنگیس، مرا مسئول قتلِ آن خانم در بغلان و لب و بینی بریدن زن مظلوم هراتی میدانند. اصلاً خودم نیز خود را قاتلِ آن خانم یافتم، قاتل آن خانم نه، قاتلِ تمامِ خانمهایی که در خشونت های خانوادگی کشته شده یا بینی شان بریده شده است؛ قاتل تمام خواهرانی که با چاقوی برادرانشان جان باختند.
فکر کردم که در یک جنگل تیره و تاریک با روح رابعة بلخی مواجه شدهام. فرنگیس برایم رابعة بلخی مینمود. فریاد کشیدم که چه کنم؟ چه گونه از این اندوه نجات پیدا کنم؟
در این لحظه، صدای ایساک دینسن را شنیدم که به نجوا گفت: بنویس، بارِ غمت را به دوش کاغذ بینداز و با دیگران شریک کن، «هر اندوهی قابل تحمل است اگر آن را به قالب داستان در آورید یا داستانی در بابِ آن بگویید».
گفتم: «چی را بنویسم؟».
گفت: «قصهها و غصههای امشبت را».
کاغذ را برداشتم و نوشتم: دروغ بس است! چیزی به نام «جایگاه والای مادر، خواهر و همسر» در فرهنگِ ما وجود ندارد، همهاش، قصة مفت است.
لینک:
http://www.jomhornews.com/doc/note/fa/43097/
خبر مثل همیشه کوتاه بود:
«مردی در هرات، بینی و لب همسرش را برید».
این یکی از هزاران مورد تجاوز و تعدی به حقوق بشری «زنان» بیپناه این سرزمین است.


گریه هم درمان نمیکند، ولی فعلا کاری نیست جز گریه... فقط گریه... خاک بر سر ما که هیچ غلطی نمیتوانیم بکنیم... خاک بر غیرت «افغانی» احمقانه پوسیدهای که «رییس جمهوری» خاممغز و مردان نامرد دستار بر سر بیخرد قبیله جهالتپرورمان آن را فریاد میزنند. کجاست «غیرت» نانجیبان خودفروختهای که همه دار و ندار مملکت را فروختهاند و باز هم ...


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
لینک: آهنگ «بانو» اثر عارف جعفری
http://urozgan.org/fa-af/article/1642/
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1. پترول: بنزین
2: بیگم قهرمان رمان واره مستند " دختر
وزیر" نوشته ی دکتر لیلیاس هملتون پزشک دربار عبدالرحمان خان، پادشاه خون
آشام افغانستان در اوایل قرن نوزده است. بیگم، دختر نابغه یی است که اسیر می شود و
به خاطر لیاقت و سوادش به کنیزی در دربار عبد الرحمان خان در می آید. بیگم سر
انجام رییس هندی اش را از مرگ نجات می دهد و با اسپ جانب هندوستان می گریزد. سر
مرز هند و افغانستان، رییس هندی بیگم موفق به فرار می شود و بیگم با ضرب کارد از
پای در می آید. رمان دختر وزیر سراپا تقلای یک دختر برده را برای رهایی و پیشرفت
تصویر می کند.
«ما را چه به ماندلا؟»
امیر هاشمی مقدم
روزنامه قانون ـ تهران

ماندلا بهعنوان نماد مبارزه علیه نژادپرستی و همچنین سمبل بخشش، هفته پیش از دنیا رفت و ایرانیان هم مانند سایر مردم جهان، از این رویداد ناراحت شدند. عکس پروفایل بسیاری از کاربران فیسبوک تغییر کرد؛ پیامکهای بسیاری درباره ماندلا به وسیله تلفنهای همراه رد و بدل شد؛ جملات قصار بسیاری از ماندلا روی وبسایتها، وبلاگها و پیجهای ایرانیان در فیسبوک نقش بست. دسته گل های بسیاری به سفارتخانه آفریقای جنوبی در تهران فرستاده شد و بحثهای بسیاری درباره اینکه بالاخره نماینده ایران در مراسم تشییع جنازه ماندلا کیست، میان مردم جاری شد، اما واقعاً چرا ما ایرانیها از مردن ماندلا ناراحت شدیم؟ چرا این همه برایمان اهمیت دارد؟
مگر ماندلا همان کسی نیست که سفیدپوستانی را که سه دهه از جوانی او را به واسطه زندانی کردنش گرفتند، بخشید؟ آن هم کسانی که از آن سر دنیا آمده و خاک کشورش را مدعی شده بودند؟ آیا ما هم به اندازه ماندلا مخالف نژادپرستی هستیم؟ آیا ما نیز توان بخشیدن به اندازه او را داریم؟
بیرودربایستی: به هیچ وجه. مگر این ما نیستیم که با افغانها بدترین رفتارها را داریم؟ همان افغانهایی که تاریخشان، دین و مذهبشان، زبانشان، فرهنگ و آداب و رسومشان، مشاهیرشان و همه داشتهها و نداشتههایشان با ما یکی است؟
سه دهه است که میزبانی ما برای افغانها، میزان نژادپرستیمان را نشان داده است. واژه «افغانی» را جز برای تحقیر به کار نمیبریم. مسئولان کشورمان آنان را از ورود به برخی پارکها منع میکنند. برخی استانهایمان اصلاً اجازه ورود به آنها را نمیدهند. دانشجویانشان را که دارند همه هزینه تحصیل را میپردازند، بدون دلیل از دانشگاه اخراج میکنیم. تیمهای فوتبالشان را وقتی به مرحله نهایی میرسند، بدون دلیل حذف کرده و غیرقانونی اعلام میکنیم. گزارشگر مسابقه تکواندویمان به حریف افغانیای که روبهروی حریف ایرانی ایستاده، به صراحت توهین میکند.
اکثر قریب به اتفاق ما ایرانیها در برابر افغانها دو دستهایم: یا برخوردها و نگرشهای توهینآمیز به آنان داریم، یا در برابر توهینهای دیگران به آنان سکوت پیشه میکنیم که عملاً فرقی با دسته اول ندارد. ندرتاً افرادی همچون زیباکلام پیدا بشوند که از حقوق این مردم بیپناه دفاع کنند. وقتی ما با مردمانی که از میان بیش از 200 کشور جهان، بیشترین نزدیکی را با ما دارند، اینگونه رفتار میکنیم، با دیگر مردمان دنیا چگونه خواهیم بود؟
آیا همانگونه که یکی از سرمربیان مطرح فوتبال کشورمان، بازیکن سیاهپوست را «آدمخوار» نامید؟
ما هنوز وقتی واژه «عرب» را بر زبان میآوریم، تا دو تا ناسزا پشتبندش نباشد، جملهمان را پایان یافته تلقی نمیکنیم.
»ما» و «دیگری» در فرهنگ ایرانی نه تنها بسیار برجسته است، بلکه به نوعی توهم خودبرتربینی برای گروه «ما» و توهین و فحاشی برای گروه «دیگری» انجامیده است.
متأسفانه در چند سال گذشته به واسطه رواج لمپنیسم میان برخی مسئولان دولتی و همچنین نبود نظارت کافی بر برنامههای صدا وسیما، این رفتارها بسیار شایعتر شده است.
دوستی تعبیر زیبایی داشت و می گفت: «ما همه ماندلا هستیم؛ مانده لای سنت و مدرنیته». اما به نظر میرسد مانده لای سخنان زیبا و رفتارهای زشت هم هستیم. واقعاً جای یک ماندلا در ایران خالی است؛ ماندلایی که یادمان بدهد چگونه نژادپرستی را کنار بگذاریم و ظرفیت تحملمان را بالا ببریم.
******************************************
منبع
http://ghanoononline.ir/News/Item/102459/24/