بادهای زحمت کش

تا بیافتد روسریت از سر، مشقت می‌کشند

بادها الــــحق والانصـــاف زحمت می‌کشند

بس که هر جا بر سرت دعواست حتی شانه‌ها

انتظـــار تـــــار مویت را بــــــه نوبت می‌کشند

چشـــم تو... ابــروی تو... یاللعجب این روزها

مست‌ها را هم به محراب عبادت می‌کشند

جای هر روزی که بی تو در دلم، زخمی نشست

رسم زندان است، بر دیــــــوار آن خط می‌کشند

میوه می‌چینـــم، برایــــم برگ‌ها را پس بزن

دست‌هایم پشت پیراهن خجالت می‌کشند

بس کــــه در عین ریـــــا، مردم‌فریبند آخــرش

چشم‌هایت را به دنیای سیاست می‌کشند

پس مواظب باش وقتی عابران سر به زیر

با زبان بـی‌زبانــــی از تو منّت می‌کشند

مردم چشمم بـــه خـون از دولت عشقت نشست

هرچه مردم می‌کشند، از دست دولت می‌کشند

علی فردوسی

فوتبال افغانستان برنده جایزه بازی جوان‌مردانه فیفا شد

در ادامه کام‌یابی‌های ورزش فوتبال افغانستان، این کشور، برنده جایزه بازی جوان‌مردانه فیفا شد. افغانستان در سال 2013، قهرمان جنوب آسیا شد و رتبه ۱۲۹ را در رده‌بندی جهانی فیفا به دست آورد، اکنون در تاریخ ۹۰ ساله فوتبال افغانستان، این اولین بار است که این کشور موفق به کسب این جایزه از سوی فیفا می‌شود. جایزه بازی جوان‌مردانه فیفا به شخص یا نهادی اعطا می‌شود که در طول یک سال گذشته، اصول بازی جوان‌مردانه را رعایت کند.

فدراسیون بین‌المللی فوتبال (فیفا) اعلام کرد: «فوتبال افغانستان در یک سال گذشته با توجه ویژه به فوتبال پایه، ساختن زیرساخت‌های برای توسعه فوتبال در سراسر کشور و هم‌چنین راه‌اندازی لیگ حرفه‌‌ای فوتبال با وجود اثرات باقی‌مانده از چند دهه جنگ، گام‌های مهمی در توسعه این ورزش برداشته است».

*****************************************************

این پیروزی بر همه دوست‌داران ورزش افغانستان فرخنده باد.

محمدکاظم کاظمی؛ نماینده وجدان بیدار ادبیات افغانستان در مهاجرت

 خانه ادبیات افغانستان افتخار دارد که در ارج‌گذاری به پیش‌گامان فرهنگی و ادبی افغانستان پیش‌قدم بوده است و چه زیباست که یک دهه پیش، جشن‌واره «قند پارسی» را با نکوداشت محمدکاظم کاظمی آغاز کردیم و اکنون در آستانه گرامی‌داشت تلاش‌های استاد محمدواصف باختری هستیم.

 چرا کاظمی را باید ارج نهاد؟

نسل فرهنگیان ایرانی در دهه ۴۰ و ۵۰ خورشیدی، افغانستان را بیشتر با استاد خلیل‌الله خلیلی می‌شناختند که در ایران، حضوری سنگین و رنگین داشت. نسل فرهنگیان ایرانی در دهه ۶۰ به این سو، افغانستان را بیشتر با محمدکاظم کاظمی می‌شناسند و به یقین، اثرگذاری وی به مراتب، بیشتر از استاد خلیلی بوده است که در ادامه، نمودهایی از این حضور ماندگار را برمی‌شمارم. در همین آغاز باید بگویم کاظمی، پاکیزه‌خو، پاکیزه‌گو، پاکیزه‌نویس و نیکوپرداز است و عنصر «آگاهی» در همه جنبه‌های زندگی‌اش حضور دارد و این‌ها دست به دست هم داده‌اند تا کاظمی در همه جنبه‌ها، «ویژه» باشد.

پژوهش ناب و نو

کاظمی، پژوهشگری است گزیده‌جو، نیاز‌سنج و نوگرا که پژوهش‌هایش همگی درون‌مایه‌ای ژرف دارند و به یکی از نیازهای واقعی جامعه فرهنگی پاسخ می‌گویند. بسیاری از نوشته‌های کاظمی در شمار نخستین‌های پژوهش در آن زمینه قرار می‌گیرند. نوشته‌هایش در معرفی پیش‌گامان شعر نو و آزاد در افغانستان یا مقاله‌هایش در نقد و معرفی آثار اهل قلم و بحث‌های گوناگون ادبی، راه‌گشای پژوهش‌های بیشتر شده‌اند. پژوهش‌های کاظمی به دلیل بهره‌مندی از ویژگی‌های یادشده اثرگذاری دامن‌گستری داشته است که در فرصتی مناسب باید به آن پرداخت.

با این وصف، یکی از قلمرو‌های پژوهشی‌اش، بیدل‌شناسی است. سوک‌مندانه، سبک هندی به دلیل نافهمی‌ها و کژفهمی‌هایی در ایران نادیده گرفته می‌شد که استاد شفیعی کدکنی کوشید از این آیینه زنگار برگیرد و البته تا فهم درست آن راه درازی باید پیمود. در این میان، کاظمی، کلید ره‌ یافتن به زیبایی‌های این سبک را در اختیار همگان قرار داد و با انتشار دست‌رنج دو دهه خویش در زمینه بیدل‌شناسی در قالب گزیده‌های دل‌پسند و آسان‌خوان بیدل، راه را هموار کرد. به دیگر سخن، او با این آثارش، سنت بیدل‌گرایی را که در افغانستان دیر پاییده، زنده نگاه داشته و در ایران هم گسترش داده است.

آموزش بی چشم‌داشت

کاظمی، آموزگاری سخاوت‌مند است و چشم‌تنگ و دست‌تنگ نیست. از زمانی که در مشهد، به طور مستقیم، نسل جوان شاعران و نویسندگان را آموزش داده است تا کنون که کتاب‌هایش همه جا رفته‌اند، خوان دانش او گسترده است. «روزنه» ادبی که او در آموزش شعر فارسی گشود، چندین نسل از شاعران و نویسندگان را در ایران و افغانستان پرورانده است. در زمانه‌ای که دکان‌داران بی‌بضاعت فراوانی در بازار ادبیات، بساط پهن می‌کنند، ویژگی برجسته این آموزگار بی‌ ادعای ادبیات آن است که اهل غل و غش در معامله نیست و جنس بدل به خریداران عرضه نمی‌کند و اهل دکان‌‌داری و مریدپروری نیست.

 خبره‌گی در چاپ و نشر و ویرایش تخصصی

اگر از بیان این‌ درد جان‌کاه بگذریم که هنوز نقش «ویرایش» در ادبیات فارسی در ایران و افغانستان شناخته نشده و جایگاه «ویراستار» نادیده گرفته می‌شود؛ کاظمی با پرداختن تخصصی به حرفه «ویرایش»، آثار فراوانی را زنده کرده است. آثاری که او ویرایش و تصحیح کرده است، با وجود اهمیت فراوانشان، به دلیل چاپ‌های قدیمی و نامتناسب، چندان آسان‌خوان نبودند و تنها ید بیضای ویراستاری چون کاظمی توانست آن‌ها را احیا کند و به قفسه کتاب‌خانه‌های اهل کتاب بیافزاید. به استناد بیش از یک دهه تجربه ویرایش می‌توانم بگویم تنها کسی می‌تواند در این رشته دوام بیاورد که واقعا عاشق باشد، وگرنه آنان که دغدغه‌های دیگر داشته باشند، دیر یا زود از این حرفه کنار می‌کشند، ولی کاظمی مانده و کارهای ماندگار کرده است.

کاظمی در زمینه مشاوره چاپ و نشر حرفه‌ای و بخش‌های فنی نظیر صفحه‌آرایی، نمونه‌خوانی و حروف‌نگاری نیز کارشناسی خبره، دقیق و نکته‌سنج است. امید است نوشته‌هایشان در این عرصه به زودی در دسترس علاقه‌مندان قرار گیرد.

بهره‌مندی از فن‌آوری‌های روز

کاظمی یکی از پیش‌گامان بهره‌گیری از ابزارهای الکترونیک و فن‌آوری‌های ارتباطی است. او یکی از نخستین کاربران فعال افغانستانی در عرصه وبلاگ‌نگاری فارسی بود و هنوز هم هست. وبلاگ و صفحه‌های اینترنتی کاظمی، منبع ارزش‌مندی از آموختنی‌های ادبی و فرهنگی در زمینه نگارش و ویرایش، شعر و ادب پارسی، نقد ادبی و بیدل‌شناسی است.

پاس‌داری از کرامت انسانی

کاظمی برج عاج‌نشین نبوده و نیست. کاظمی همیشه در بیان مشکلات اجتماعی سرزمین مادری‌اش و نیز برای دفاع از حقوق پای‌مال شده مهاجران افغانستان در ایران سینه سپر کرده و سخن گفته است. در اثرگذاری فراوان مثنوی «پیاده آمده بودم» همین بس که شاید نخستین و یگانه اثر اعتراضی بود و هست که هم­دردی شمار گسترده­ای از اهل فرهنگ و مردم عادی را برانگیخت و ورد زبان‌ها شد و خاطره جمعی ماندگاری را برای یک نسل از مهاجران و میزبانان رقم زد. بارها از دوستان هم­زبان شنیده­ام که افغانستان را از دریچه همین مثنوی شناخته­اند. هنوز هم شعرهای کاظمی، آیینه تمام‌نمای اعتراض اجتماعی است و هم‌چنین هر جا مشکل و کج‌سلیقگی در برخورد با مهاجران رخ می‌دهد، کاظمی با زبان رسای خود، نارواهایی را که بر آنان می‌رود، در رسانه‌ها بیان می‌کند و خواهان انصاف‌ورزی می‌شود.

به جز این، بارها دیده‌ایم فراخوانی از کاظمی در دنیای نت یا گاهی فقط از طریق پست الکترونیکش منتشر شده و خواستار یاری‌رسانی مالی برای برطرف کردن مشکل فلان شاعر یا نویسنده یا نیازمندی بی نام و نشان است. همانا او یکی از مصداق‌های کرم‌داران بی‌ دِرَم عالم است. «کرم‌داران عالم را درم نیست؛ درم‌داران عالم را کرم نیست».

پاکیزه‌خویی

به استناد نزدیک به یک دهه بهره‌مندی از موهبت همکاری‌های مستقیم و غیر مستقیم با کاظمی این‌ ویژگی‌ها را در رفتارش دیده‌ام که می‌گویم پاکیزه‌خوست: رعایت اخلاق حرفه‌ای در عرصه‌های آموزش، پژوهش و نشر، نظم رفتاری، خوش‌قولی، سپاسگزاری و راهنمایی‌ و مشورت‌های بی‌دریغ. نظم رفتاری‌اش در سَخته و پخته نویسی و انسجام ساختاری آثارش نیز هویداست. هم‌چنین هر جا که به حضورش نیاز بوده، بی‌پیرایه حضور یافته است. در موردهایی نیز که گاهی فضا گل‌آلود شده و نارواهایی به او گفته‌‌اند، هرگز زبان به ناروا و ناسزا نیالوده و به تمام معنا، «کاظم» بوده است. صمیمیت و مهربانی انسانی‌اش نیز درآمیخته با لهجه سُتره پارسی‌اش، بسیاری را به خود جذب می‌کند.

به همه دلیل‌هایی که برشمردم، کاظمی را می‌توان «نماینده وجدان آگاه و بیدار ادبیات پارسی افغانستان به ویژه در قلمرو مهاجرت»، پاس‌دار خستگی‌ناپذیر «دُرِّ لفظ دَری» و «گنجینه ارج‌مند اخلاق انسانی» دانست. استاد، دیر زی؛ که ما به تو مشتاقیم.

چرا نمی گذارید افغانستان، «قطب گردش‌گری جهان» شود؟

من نمی‌‌دانم چرا عزیزان بی‌کار رسانه‌ها و فیس‌بوک‌نشیان محترم این قدر بحث چهار رأس شکارچی عزیز پرنده از ممالک مسلمان و دوست و همیشه برادر عربی و غیر عربی را در بوق و کرنا می‌کنند؟ 
مگر این‌ شکارچیان مظلوم از این مملکت چه می‌خواهند؟

مگر کشورتان به فساد، جنگ، خون‌ریزی، لب و چشم و گوش بریدن، انتحار، سنگسار، اعدام و بچه‌آزاری شهرت ندارد؟ 
چرا نمی‌گذارید این دوستان محترم با این کارشان، بدون آن‌که وزارت «کلتور» افغانستان، خودش را تکان بدهد، این کشور را به قطب گردش‌گری تبدیل کنند؟ 

چرا وزارت خارجه افغانستان را از خواب زمستانی نازش بیدار می‌کنید؟ 
چرا می‌خواهید پول خیراتی سازمان ملل متحد صرف تحقیقات وزارت معظم خارجه برای فهمیدن این امر ناچیز شود که روادید این جیگرهای ما اشتباهی صادر شده است؟ 

مگر انتخابات پیش روی نیست؟ چرا نمی‌گذارید بودجه ناقابل این وزارت‌خانه صرف امر مهم «انتخابات ملی 1393» شود؟
چرا به هرج و مرج رسانه‌ای دامن می‌زنید؟ 
چرا گمرک‌چیان هرات را از خواب می‌پرانید؟ 
چرا زحمت‌های امنیت ملی را زیر سؤال می‌برید؟
چرا روابط حسنه مملکت را با کشورهای مترقی دنیا خراب می‌کنید؟ 

چرا در روز روشن با این گپ سخنگوی وزارت خارجه مخالفت می‌کنید که می گوید: «بر اساس فرمان رئیس جمهوری افغانستان، شکار پرنده ها و حیوانات کم‌یاب در این کشور، ممنوع است»؟ 
یعنی واقعا شما خبر ندارید که «بر اساس فرمان رئیس جمهوری افغانستان، شکار انسان‌ به دلیل زیاد بودنشان، به دست برادران ناراضی ایشان نه تنها ممنوع نیست، بلکه کاملا جایز و برای طالبان و همه آدم‌ربایان مسلح قدیمی و جدید، واجب عینی است»؟ 


به خداوندی حضرت احدیت، همه شماها از مؤسسه‌های خارجی پول می‌گیرید که پروژه راه‌پیمایی علیه شکارچیان محبوب ملت راه بیاندازید. 
به «ضرس قاطع» می‌دانم شما دلتان برای «کبک دَری» نسوخته است. همه شما جزو همان کسانی هستید که می‌خواهید انتخابات ملی 1392 به تأخیر بیافتد. همه شما مزدور بیگانه‌اید، ولی چون مواجبتان را سر وقت نداده‌اند، هیاهو می‌کنید. 

برای رضای خدا، خواب شیرین چند خدمت‌گزار ملت را برآشفته نسازید. این کارهایتان عاقبت خوشی ندارد.
از برای خدا حیا کنید.
چرا نمی‌گذارید ما به «ستاره افغان‌» خودمان برسیم؟ 
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
توضیح خبر:
نزدیک به 200 شکارچی عرب، پاکستانی، کشمیری و بنگلادشی از جمله وزیر تجارت قطر اواخر ماه دسامبر ۲۰۱۳ به افغانستان آمده‌اند و هنوز در ولایات غربی هرات و در ولایت فراه مشغول شکار پرندگان کم‌یاب هستند. فعالان جامعه مدنی می‌گویند این افراد با مجوز وزارت خارجه افغانستان به این کشور سفر کرده و در چهار هواپیمای باربری، همراه خود، یازده ماشین ضد گلوله و چندین پرنده شکاری آورده اند.

تلویزیون خصوصی طلوع با پخش تصاویری از ورود وزیر تجارت قطر و همراهانش گزارش داد که برای شکار به افغانستان آمده‌اند و در این تصاویر، نامه رسمی وزارت خارجه افغانستان نیز نشان داده شد که از مقامات هرات خواهان همکاری با یکی از این تاجران قطری شده ‌است. سخنگوی وزارت امور خارجه می‌گوید: «تحقیقات آنها در این زمینه آغاز شده و اگر چنین ادعایی درست باشد، ممکن است در صدور ویزا برای این افراد اشتباه اداری صورت گرفته باشد».

تو از كجا شروع شدي؟

گوش کن، با لب خاموش سخن می­گویم

پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست

هوشنگ ابتهاج

 يك پياله چاي­ليمو

با تكه­اي نان

            سهمِ مشتركِ عاشقيِ من با گنجشك­هاست

            كه هر صبح مرا شاعر مي­كنند

و طعم آن 365 بار

حل مي­شود در فضاي مه­آلود قصه­ها

آن­گاه روزي پنج­ مرتبه در چشمانم حلول مي­كني

و دفتر شعرم رنگ مي­گيرد

            از نقطه­هايي كه به بن­بست مي­رسند.

تو از شن­هاي ساحل «آمو» شروع شدي

            با لهجه­ي ماهيان سرخ نابلد

            در سال هزار و سه­صد و هشتاد و پنجره

آن شب

«زهره» زير پاي «بودا» نشسته بود

            با تنبوري در دست

و «رابعه» در «غلغله»­ي گيسويت

            ترانه مي­سرود

آن شب

بلندترين شب دنيا بود.

فردا صبح

تو را از لابه­لاي نيايش­هاي «خواجه عبدالله» بيرون كشيدند

نيمه­جان بودي

نامت را نمي­دانستند

نگاهت را نمي­فهميدند.

وقتي «هلمند» يخ­زده

آخرين نگاه­هايش را به تو مي­سپرد

مرزهاي آوارگي

            تو را در خود مي­بلعيد.

روزهاي بعد

هميشه سرد بود

نامت را نمي­دانستي

نگاهت را نمي­فهميدند

و ساعت­هاي ديواري شهر

هميشه يك ساعت از تو عقب­تر بودند.

آن روز كه شعرهاي مرا گيج خودت كردي

تقويم­ها دوباره به راه افتادند

چترها هم آفتابي شدند

«ظهيرالدوله» (1) مثل هميشه روشن بود

تهران بوي تو گرفته بود

مي­خواستيم به جايي برويم

            «كه تو دست من گيري

            و من دامن تو». (2)

خيابان­ها

            ما را ديد مي­زدند

پياده­روها

            فرياد

«نازنينا! ما به ناز تو جواني داده­ايم»(3)

«فيروز» سايه روشن بود

غزل مي­خواند و دف مي­زد

«ملا ممد جان» شده بودم

و تو

نامي نقش بسته در «معبد نوبهار»

            بي­گزند باد و باران

نامت را مي­دانستم

نگاهم را مي­خواندي

و ماهيان آمو

            همه ما را مي­فهميدند.

 

1) آرام­گاه بانو فروغ فرخ­زاد.

2) آهنگي ساخته­ي استاد جليل زلاند با صداي بانو گوگوش.

3) شعر از محمدحسين شهريار.

25 اسد 1386

برای نیما یوشیج؛ پدر شعر نو فارسی

زبانی الکن و لَق داشت نیما

ولی در راه خود حق داشت نیما

***********************************

13 جدی (دی) 1338 خورشیدی، علی اسفندیاری درگذشت. اسفندیاری در سال ۱۳۰۰ خورشیدی، نام خود را به «نیما» تغییر داد. نیما نام یکی از اسپهبدان تبرستان و به معنی کمان بزرگ است. یوش نیز زادگاه اوست در شمال ایران.

طرحی نو که نیما در شعر فارسی درانداخت، مخالفانی سرسخت داشت و نیز موافقانی با فکرهای متفاوت که برخی، رفیق نیمه‌راه شدند و بعضی نیز تا آخر بر این عهد ماندند. زمانی خود نیما گفته بود:

از شعرم، خلقی به هم آميخته‌ام

خوب و بدشان به هم در آميخته‌ام

خود، گوشه گرفته‌ام تماشا را، کآب

در خوابگه مورچه‌گان ريخته‌ام

در این میان، مهدی اخوان ثالث و احمد شاملو، دو شاعری بودند که برای تثبیت سبک تازه شعر فارسی ـ «نیمایی» یا «نو» ـ تلاش‌های بسیاری کردند، هرچند خود، دو راه متفاوت را در پیش گرفتند.

در گستره افغانستان نیز گویشوران فراوانی به سبک نیمایی و آزاد شعر گفته‌اند و می‌گویند که در این میان، محمد واصف باختری را می‌توان سرآمد دانست. وی در هر دو سبک، شعرهایی بس سخته و پخته دارد. اکنون شعری از باختری را پیش‌کش می‌کنم که برای صد سالگی نیما یوشیج سروده شده است. امیدواریم تلاش‌هایی که برای بازشناسی جایگاه علمی و ادبی «باختری» صورت می‌گیرد، گامی باشد برای شناخت بیشتر و بهتر سبک نیمایی و آزاد در پهنه افغانستان.

 

خطبه­يي در خموشی

 

ايا مهاجر بي­بازگشت شهر شقايق

که قلعه­ها را با پاي لنگ پيمودي

ستيغ و صخره به دندان و چنگ پيمودي

مرا به ساحل اسطوره­هاي سبز مخوان

من از خموشي آتش­فشان هراسانم

ز ابر قطبي آتش­نشان هراسانم

به تابناکي تاريخ اختران سوگند

ستاره­چين نِي‌اَم اکنون ستاره سوخته­ام

دگر ز کوچة شماطه­ها گذر نکنم

به شهر خالي آيينه­ها سفر نکنم

تو مي­تواني

که از تولد يک برگ

و از تنفس يک واژه در سکوت کوير

هزار جرعه تغزل

به خاک تيرة تبعيديان بيافشاني

و ليک نيستي اکنون

که بنگري

صنوبران صبور

چه سان تبار تبر را سلام مي­گويند

ايا مهاجر بي­بازگشت شهر شقايق

مرا به ساحل اسطوره­هاي سبز مخوان

ميان ما و تو اي نخل ارغوان پندار

دو نسل طوطي الکن

دو فصل خشم فروخورده

دو رودخانة آتش، دو رودخانة خون

دو پرتگاه، دو اردي‌بهشت فاصله ­است.

خانه دوست کجاست؟

برای دوستی‌ها نمی‌توان پایان تعیین کرد. این چه حرف احمقانه‌ای است؟ شاید هم عاقلانه باشد. احمقانه است؛ چون هیچ امر ثابت و جاودانی در این دنیای بی‌خود و بی در و پیکر وجود ندارد. پس دوستی هم تابع این وضعیت ممکن است پایدار نباشد و روزی تمام بشود. عاقلانه است؛ چون دوستی مثل خیلی چیزهای دیگر نیست که به اجبار طبیعت وجودی‌مان از لحظه اول وَنگ زدن ما در این دنیا تا لحظه سر کشیدن ریق رحمت، همراهمان می‌مانند. دوستی، یکی از بزرگ‌ترین انتخاب‌های من است.

من نمی‌توانم زادگاهم را خودم انتخاب کنم و مردن‌گاهم را. زادگاهم قشنگ باشد یا نباشد، فرقی به حالم نمی‌کند اگر خودم بدبخت و بی‌چاره باشم. مردن‌گاهم، سواحل زیبای یکی از سرزمین‌های بی جنگ و دغدغه باشد یا عمق فاجعه‌گاه یکی از ممالک نگون‌بخت دنیا، باز فرقی ندارد اگر من هم‌چنان بی‌نوا و آواره باشم.

در این وسط، فرق می‌کند اگر دوستی یافته باشی که تو را بشناسد و بداند چه مرگت هست؛ چرا می‌ترسی؟ از چه می‌ترسی؟ برای چه گریه می‌کنی؟ چرا خنده می‌کنی؟ چرا درد می‌کشی؟

فرق می‌کند دوستت با تو بماند تا آخر دنیا حتا اگر کیلومتر‌ها از هم دور باشید. فرق می‌کند دوستت گاهی هم‌پای تو پای تلفن گریه کند. گاهی برایت شعر بخواند. گاهی جوک‌های آن‌چنانی بگوید. گاهی مست کند. گاهی عزا بگیرد. گاهی وسط میدان بپرد و برقصد و دیوانگی کند، ولی هم‌چنان تو را بفهمد.

فرق می‌کند این دوست. این دوست را نمی‌توان دور انداخت. ساحت این دوست اگر تابو نباشد، باز قابلیت احترامی دوچندان دارد. این دوست است که دستت را می‌گیرد تا یاد دهد چگونه بنویسی؛ چگونه نقاشی کنی و چگونه شعر بگویی. این دوست است که موسیقی‌های دل‌خواه ذهنت را برایت معرفی می‌کند. این دوست است که در اوج خستگی‌هایش، گاهی از تو هم خسته می‌شود، ولی باز می‌ماند.

دوستی که از جنس جنسیت نیست؛ از جنس نژاد و مذهب نیست. با زبان لکنت‌گرفته‌ات کاری ندارد. با چهره پرچین و چروکت مهربان است. با دست‌های لرزانت هم‌دست می‌شود و هم‌قدم پاهای سستت که راهی به سوی دل‌خوشی‌های کوچک هم ندارند.

پشت سر هم چای می‌نوشیو قلم روی کاغذ نرم خط‌دار پیش می‌رود. احساس گرمای وجود دوست، خط‌های نوشته‌ات را زیر چراغ مطالعه در نیمه‌های شب، بدون قلم‌خوردگی تا آخرین برگش می‌کشاند. دستت درد می‌گیرد، ولی باز می‌نویسی. باید بنویسی. حتا همین «باید بنویسی» را قلمت می‌نویسد بی‌اختیار. انگار ذهنت همه شده است نوشتن از دوست.

صفای باطنی که همیشه خوانده‌ای و هیچ‌گاه در مدعیان دروغینش ندیده‌ای، در وجود دوست جلوه‌گر است و تو آن را فراتر از هر کتاب و رساله‌ای حس می‌کنی. نیازی به جادو و طلسم نیست. تعویذ و سر کتاب باز کردن هم نمی‌خواهد. دوست، جادویت می‌کند. دست بسته به درگاهش نماز می‌بری.

می‌گذاری مثل چیزی که هنوز حس نکرده‌ای، پوستت را مور مور کند و کم کم برود زیر پوستت و آن‌جا جا خوش کند و آن قدر بماند که از خودت شود. تو، او شوی و او، تو باشد. تا تکان بخوری، بیدار شود و نفس به نفس، او باشی.

حس قشنگی است داشتن دوست در کوچه‌های سرد زمستانی کابل وقتی «شهر بر تو حبس می‌شود» یا در تهران همیشه آلوده، زمانی که لحظه‌های روشنی برایت رقم بزند بی آن‌که رنجاندنی در کار باشد. یا در شهری دیگر، از جنس شهرهای تاریخی که ممکن است نامش به درازای تاریخ ادبیاتمان دوام آورده باشد. شاید هم شهری از جنس شهرهای مذهبی باشد که روزها و شب‌هایش دل‌گیرند، ولی دوست می‌تواند آن شهر را برایت خاطره‌انگیز کند یا از عمق خاطره‌های تلخش، تو را بیرون بیاورد. شاید شهری باشد آن سوی آب‌های این دنیا. دوست داشتن، دنیا را برایم تحمل‌پذیر می‌کند.

حس قشنگی است بالا و پایینی نباشد؛ دوست باشد و دوست. حس قشنگ تولد است و لبخند رضایت. حس قشنگ مردن است در زمان تمام کردن همه کارها و باقی نماندن کاری بعد مرگ. حس قشنگ بیدار شدن است از خوابی قشنگ‌تر و جاری شدن سلول‌های شُکر در رگ‌های وجودت. لحظه‌ای است ناب این لحظه. باید در آن زیست تا درکش کرد.

یادداشت های بی پهلو ـ صادق دهقان

و تو چه دانی که «عشق» چیست؟

«این راست نیست كه هرچه عاشق‌تر باشی، بهتر درک می كنی. همه آن‌چه عشق و عاشقی از من می‌خواهد، فقط درك این حكمت است: دیگری، نشناختنی است: ماتی او، پرده‏ ابهامی به ‏روی یك راز نیست، بلکه گواهی است كه در آن بازی بود و نمود هیچ ‏جایی ندارد. پس من در مسرّت عشق ورزیدن به یك ناشناس غرق می‏شوم؛ كسی كه تا ابد، ناشناس خواهد ماند: سیری عارفانه: من آن‌چه را نمی‏شناسم، می‏شناسم».

این سخن را رولان بارت نوشته است. شاید تعبیری دیگر باشد از این بیت بابا فغانی شیرازی: «چه باشد عاشقی؟ خود را به غم‌ها مبتلا کردن// به صد خون جگر، «بیگانه‌»ای را «آشنا» کردن».

************************

«سخن عاشق» نوشته رولان بارت با برگردان پیام یزدان‌جو (نشر مرکز)، متنی خوش‌خوان ـ هرچند دشوارخوان مثل همه کارهای بارت ـ است از این نویسنده صاحب‌سبک، منتقد ادبی و اندیشه‌ورز جالب. این کتاب ره‌آورد مطالعه و خاطرات شخصی بارت است و به آثار فراوانی از دیگر نویسندگان و صاحب‌نظران نیز ارجاع داده است که آن را خواندنی‌تر می‌کند. 

************************

نگاه مدرن بارت به «عشقِ» «دیگر» آن قدر دل‌نشین است که می‌توانی آن را پیوسته در خلسه‌های ناب خواندنت بخوانی و لذت ببری. آن وقت، می‌توانی بسیاری از آموزه‌هایی را که در ادبیات کهن و نو فارسی خوانده و شنیده‌ای، بازآفرینی کنی یا نگاهی انتقادی به آن‌ها بیافکنی. هم‌چنین می‌توانی تجربه‌های خودت را یک به یک در ترازوی نقد و بازخوانی گفته‌های بارت و این صاحب‌نظران بگذاری و کژی‌ها و راستی‌های رفتارت را با «دیگر»ی بسنجی. خوانش این کتاب را از دست مدهید؛ چون آرام‌بخش است و خواننده را با کاستی‌ها و قوت‌هایش آشنا می‌کند تا بتواند در ناکامی‌هایش، راه چاره بیاندیشد و اگر در آغاز یا میانه راه است، چشم‌هایش را بیش‌تر باز کند و به قول سهراب «جور دیگری ببیند».

************************

چه باشد عاشقی؟ خود را به غم‌ها مبتلا کردن

به صد خون جگر، «بیگانه‌»ای را «آشنا» کردن


چه حاصل زین همه افسانه‌ی مهر و وفا یارب

چو نتوان در دل سنگین او، یک ذره جا کردن


اگر صد سال افتم چون گدایان بر سر راهش

هم او دشنام خواهد داد و من خواهم دعا کردن


من و دردی به روی درد و داغی بر سر راهی

که بی دردی بود در عشق، تدبیر دوا کردن


به جای قطره، گوهر در کنارم ریختی دیده

اگر ممکن شدی از گریه، تغییر قضا کردن


«فغانی»، کم‌ترین بازی است در عشق نکورویان

جفا از بی‌وفایان، دیدن و نامش، وفا کردن

بابا فغانی شیرازی

به یاد پرواز «مهدی بالاکودهی»

امشب دو بار به خوابم آمد. مثل همیشه چُست و چابک، این طرف و آن طرف می‌رفت و کار می‌کرد. گویا برنامه‌ای در پیش بود که باید در دانشگاه برگزار می‌کردیم. بار دوم داشت درباره کمک به امتحان کنکور کارشناسی ارشد یکی از دانش‌جویان با هم گپ می‌زدیم که از خواب پریدم.

جوانی رعنا و خوش‌پوش و پاکیزه بود که در دانشگاه، فعالیت می‌کرد. اولین بار در یکی از جلسه‌های تقسیم کار برای برنامه «روز دانش‌جو»، او را از نزدیک دیدم. مهدی هم خبررسانی به چند دانشگاه‌ تهران را بر عهده گرفت. این گذشت و او را هر از گاهی می‌دیدم، ولی سال بعد، او مسئول انجمن شد و ما و تنی چند از دوستان که در بخش فرهنگی بودیم، وقتی دیدیم مهدی با نیت خالص کار می‌کند، ولی دست تنهاست، به یاری‌اش رفتیم. چنین بود که کارهای مشترک خوبی سامان گرفت و دوستی‌های نابی پدید آمد.

مهدی به یکی از بهترین دوست‌های زندگی من و شماری از دوستانش تبدیل شد. افزون بر پاکیزگی ظاهری به پاک‌سیرتی نیز آراسته بود. همیشه تلفنی و با نامه از همدیگر خبر می‌گرفتیم. یکی از تشویق‌گران همیشگی‌ام در درس خواندن بود و یکی از دل‌سوزترین دوستان زندگی‌ام که هرگز سخنی نابجا بر زبان نراند و در گفتار و کردارش، سرمشق اخلاقی بود. تهران با او برایم آرامش‌بخش بود.

19 فروردین 1386 بود که با هم به محفل رونمایی کتاب محمدحسین محمدی در خانه هنرمندان تهران رفتیم. شب ادبیات افغانستان بود که علی‌ دهباشی برگزار کرده بود. سالن پر از جمعیت دوستداران فرهنگ و ادب افغانستان بود و بسیاری سر پا ایستاده بودند. در بخش‌هایی از برنامه که فیلمی نیمه‌مستند از افغانستان پخش می‌شد، اشک تمام پهنای صورت مهدی را پوشانده بود. این آخرین باری بود که دیدمش.

وکیل دادگستری بود، ولی روحش از آن‌چه در راه ستاندن حق باید می‌پیمود و گاه با ناراستی در هم می‌آمیخت، می‌رنجید. به همین دلیل، از شغل وکالت استعفا کرد و کوشید کاری دیگر کند. چند ماهی رفته بود قشم برای مشاوره حقوقی در شرکتی. ماهی یک بار زنگ می‌زد و دست کم یک ساعت حرف می‌زدیم. همیشه هم او زنگ می‌زد و حتا اگر من زنگ می‌زدم، برای رعایت حال من، تلفن را قطع می‌کرد و خودش می‌گرفت.

ماهی گذشته بود و هر بار زنگ می‌زدم، گوشی تلفنش خاموش بود. چند دوست دیگر هم زنگ زده بودند و پاسخی نداده بود. نگران شده بودند. خواستند به خانه مهدی تلفن کنم و بپرسم. تا به خانه مهدی تلفن کردم، بغض خواهرش ترکید و دریافتم مهدی دو هفته‌ای است دیگر در میان ما نیست.

***

از خواب که پریدم، گفتم خدایا چرا مهدی به خوابم می‌آید؟ یادم آمد این روزها سال‌روز پرواز مهدی است. 

«مهدی بالاکودهی»، دوست نازنینم، هشتم دی (جدی) 1386 در حادثه ناگوار تصادف در جزیره قشم در جنوب ایران درگذشت و برای همیشه از حضور مهربانش محروم شدم. 

بی‌شک، دوستان دیگری که در آن زمان با مهدی در دانشگاه هم‌دوره بودند، خاطره‌هایی از او دارند. چه خوب می‌شد اگر این خاطره‌ها را گرد می‌آوردیم و جایی منتشر می‌کردیم. این رقم آدم‌های نیکومنش کم یافت می‌شوند و زود هم نایاب می‌شوند. 

بهشت زهرای تهران، قطعه 249، ردیف 79، قبر شماره 14 مزار مهدی ماست، ولی یادش در قلب ماست. نامه‌ها و کارت پستال‌های نوروزی چند ساله‌اش یادگارهای گران‌بهایی است که از او دارم.  نگاه انسانی‌اش هرگز از یادم نمی‌رود. یادش به خیر.

********************************

«شعر جزیره»

برای دوست از دست رفته‌ام،

 مهدی بالاکودهی که دریا را امن می‌خواست.

*******************************

از بالای نقشه تا کرانه‌های آن

سرگردان نام تویند.

این خاک برایت خوش‌یُمن نبود

کاش از روز اول

جای دیگری به دنیا می‌آمدی.

رو به دوربین می‌خندی

«خلیج فارس» از تو نگاه می‌دزدد

زنان جزیره کِل می‌کشند

ملوانان رنگ به رخسار ندارند

دریا گریبان چاک می‌زند.

مردان بومی! 

این جزیره را از نقشه بردارید

تا ماهیان خلیج چنین سر به ساحل نکوبند

و بَلَم‌نشینان دریا

شعر مصیبت نخوانند.

*

برگرد

صدایت سر سفره‌ی نوروز

جا مانده است

بیا سکه‌های روز را

میان بچه‌های شهر قسمت کنیم

تا دیگر خوش‌بختی را به خواب نبینند.

بیا و با نگاه سر زده

دوباره این چنین بخوان:

«ما ز بالاییم و بالا می‌رویم

ما ز دریاییم و دریا می‌رویم».


11 دلو (بهمن) 1386