پیام شادباش خانه ادبیات افغانستان به مناسبت کامیابی محمدحسین محمدی درجشنواره جهانی ادبیات درایتالیا

درخشش محمدحسین محمدی، داستان­نویس توان­مند، منتقد ادبی و پژوهشگر کوشای افغانستان در جشنواره بین‌المللی خاورمیانه و آفریقا در ایتالیا، انتشار برگردان ایتالیایی «انجیرهای سرخ مزار» و اعطای مدال نقره‌ای جیلیو‌(giglio)، نشان خاندان شاهی شهر فلورانس به ایشان را به اهالی فرهنگ، هنر و ادبیات در قلمرو زبان پارسی و افغانستان شادباش می­گوییم.

آرزو داریم کام­یابی­های تلاشگران فرهنگ، هنر و ادب افغانستان در عرصه­های جهانی، نویدبخش آینده­ای انسانی­تر برای نسل­های بعدی این سرزمین دردمند باشد که دهه­هاست در آشوب و بی­سرنوشتی زندگی می­کنند.

هیئت مدیره خانه ادبیات افغانستان

31 حمل (فروردین) 1392 خورشیدی

افتخارآفرینی جهانی محمدحسین محمدی برای ادبیات افغانستان

محمدحسین محمدی، نویسنده «انجیرهای سرخ مزار»، جایزه جشنواره بین‌المللی خاورمیانه و آفریقا را در فلورانس ایتالیا دریافت کرد و ترجمه ایتالیایی این کتاب به زبان ایتالیایی در پنجمین جشنواره بین­المللی ادبیات در ونیز ایتالیا (۱۰ تا ۱۳ آوریل) رونمایی شد. هم­چنین شهرداری فلورانس، مدال نقره‌ای جیلیو‌ (giglio)، نشان خاندان شاهی شهر فلورانس را به محمدحسین محمدی اهدا کرد. قرار است «انجیرهای سرخ مزار» در شهر‌های تورین، میلان و روم نیز رونمایی شود. این کتاب را بانو نرگس صمدی، استاد دانشگاه ونیز به ایتالیایی برگردانده و انتشارات 33 پل چاپ کرده است.

محمدحسین محمدی (زاده ۱۳۵۴ خورشیدی در شهر مزارشریف، مرکز ولایت بلخ افغانستان)، نویسنده، منتقد ادبی، پژوهشگر و داستان­نویس، یکی از پرکارترین نویسندگان افغانستان است که در سال ۱۳۶۱ به ایران مهاجرت کرد و تحصیلاتش را تا دوازدهم دبیرستان در مشهد گذراند. وی در همین سال­ها به داستان­نویسی روی آورد. او با داستان «کوکوگل»، مقام نخست را در مسابقات سراسری دانش‌آموزی ایران در سال ۱۳۷۴ کسب کرد که به گفته داوران آن مسابقه، چون به زبان «دری» نوشته بود، دوم اعلام شد.

این داستان­نویس افغانستانی در سال ۱۳۷۵ به مزار شریف بازگشت و در دانشکده طبی بلخ مشغول تحصیل شد. وی در دوره جنگ‌های داخلی سال ۱۳۷۶ و سقوط مزار شریف به دست طالبان، تا چند قدمی اسارت  و مرگ  پیش رفت، ولی توانست از چنگ آنها بگریزد و دوباره به ایران کوچید.

محمدی در کنار نوشتن برای مطبوعات، برای گذران زندگی، مدتی خیاطی کرد تا در سال ۱۳۷۹ وارد دانشکده صدا و سیمای ایران شد و در رشته کارگردانی درس خواند. محمدی در سال ۱۳۸۱ با داستان «عبدل بیتل آمده بود این‌جا بمیرد»، در پنجمین جشنواره شعر و قصه دانشجویان سراسر ایران، مقام اول (مشترک) و در همان سال، در چهارمین کنگره شعر و قصه جوان ایران با داستان «مرده‌گان» باز هم مقام اول را به دست آورد. داستان «مرده‌گان» در سال ۱۳۸۲ (در بخش داستان کوتاه‌)، برنده اول نخستین دوره جایزه ادبی اصفهان و برنده سوم (مشترک‌) جایزه ادبی بهرام صادقی شد.

وی در زمستان همان سال نیز با داستان «دشت لیلی»، مقام اول پنجمین کنگره شعر و قصه جوان ایران را به خود اختصاص داد. افزون بر آن، مجموعه داستان «انجیرهای سرخ مزار»، برنده بهترین مجموعه‌داستان اول سال ۱۳۸۳ از طرف بنیاد گلشیری و برنده سومین جایزه ادبی اصفهان شناخته شد. رمان «کوتاه از یادرفتن» نیز برنده جایزه بهترین رمان ایران از سوی انجمن منتقدین مطبوعات ایران شد.

محمدی در سال ۲۰۱۰ میلادی به دهمین دوره فستیوال ادبیات برلین دعوت شد و در شهر برلین داستانی‌خواند. برخی از داستان‌های او به زبان‌های انگلیسی، آلمانی و ترکی استانبولی ترجمه و منتشر شده‌اند. هم­چنین انتشارات آکتس‌سود در فرانسه، کتاب «انجیرهای سرخ مزار» را  به زبان فرانسوی ترجمه و چاپ کرده ‌است.

محمدحسین محمدی به همراه همسرش، زکیه میرزایی که دانش­آموخته کارشناسی ارشد علوم سیاسی است، انتشارات تاک را در سال 1389 در کابل بنیان نهاد که تاکنون بیش از شصت اثر ادبی و علمی را منتشر و به بازار فرهنگ افغانستان روانه کرده است. زکیه میرزایی به زبان­های انگلیسی و روسی مسلط است و به ویرایش نیز می­پردازد. از میرزایی، مقاله­های ادبی و ترجمه­هایی در برخی نشریه­های ادبی ایران و افغانستان منتشر شده است. محمدی در رشته روزنامه­نگاری و میرزایی در رشته علوم سیاسی در دانشگاه­های خصوصی کابل سرگرم تدریس هستند.

به جز آن، محمدی، عضو بنیان­گذار و عضو هیئت مدیره خانه ادبیات افغانستان (1382 تاکنون)، مدیر خانه ادبیات (1387 ـ 1390)، معاون خانه ادبیات (1390 ـ تاکنون)، عضو دبیرخانه شب­های کابل (1387 تاکنون)، دبیر جایزه ادبی نوروز1و2 (1388 و 1391)، دبیر شب­های رمان افغانستان (1391)، عضو دبیرخانه جشنواره­های ادبی قند پارسی (1381 تاکنون)، دبیر پنجمین جشنواره ادبی قند پارسی (1388)، سردبیر و مدیرمسئول «فرخار» (1383 تا 1386 و 1388 تا 1390)، مدیرمسئول فصل­نامه «روایت» (1386 تاکنون)، سردبیر ماه­نامه «غچی» ـ برای کودکان ـ (۱۳۷۷ تا ۱۳۷۹) و ماه­نامه «گلستانه»  برای نوجوانان (۱۳۷۹) و سردبیر ماه­نامه «طراوت» و مدیر تولید تلویزیون خصوصی «نگاه» (1387 ـ 1388) بوده است.

آثار ادبی محمدی عبارتند از: از یاد رفتن (رمان کوتاه)، ناشاد (رمان)، انجیرهای سرخ مزار (مجموعه داستان)، تو هیچ گپ نزن (مجموعه داستان)، پروانه‌ها و چادرهای سفید (مجموعه داستان)، سوره بچه‌های مسجد (سری کتاب‌های گروه سنی کودک و نوجوان)، یک آسمان گنجشک (مجموعه شعر برای نوجوانان)، بابا غورغوری و مادرکلان خیلی خیلی پیر (برای گروه سنی کودک و نوجوان)، فرهنگ داستان‌نویسی افغانستان (پژوهشی)، تاریخ تحلیلی داستان‌نویسی افغانستان (پژوهشی).

کازابلانکا

دوست عزیزم، ابوذر خان هدایتی، داستان­نویس توان­مند چون دیده این وبلاگ همه­اش شده است آیینه شعر و موسیقی، در اقدامی جالب­ناک، ترانه­ای زیبا را برایم گزینش کرده و فرستاده است تا به آگاهی دوستان علاقه­مند برسد. امیدوارم دیگر مخاطبان عزیز هم از این کارها بکنند تا دایره انتخاب­های ادبی شعرها و متن­های قشنگ زیاد شود و مخاطبان بیشتری هم از آن بهره بگیرند. هر چه ستایش دارید، نثار ابوذر خان فرمایید.

کازابلانکا / یغما گلرویی

تو دیگه داری می‌ری، اين اختتام رؤیاست
اين آخرین سکانسِ فیلمِ کازابلانکاست

من مردِ نقشِ اول، مغرور و بی‌تبسم
تو اون زنی که می‌ره با مردِ نقش دوم

بارون بباره یا نه، صحنه دراماتیکه
تصویرت از تو چشمام می ریزه چیکه چیکه

دوربین یواش یواش از تو صحنه می‌ره بیرون
من می‌مونم با سایه‌م، من می‌مونم با بارون

اين اشکا مصنوعی نیست، تو دیگه داری می‌ری
داری چشاتو از من، از نقشِ من می‌گیری

راهی نمونده باقی، فیلم‌نامه اینو می‌گه
من و یه جای خالی، تو و یه مردِ دیگه...

از وقتی که نگاهت از تو نگاهم رد شد
اين فیلم عاشقانه، یه فيلمِ مستند شد

بازی دیگه یادم رفت، نقشم خودِ خودم بود
نقش کسی که چشماش لبریزِ عشق و غم بود

اسکارو من می گیرم... اما چه فرقی داره
نقش سیاهی لشکر، با یه ابرستاره

وقتی تو رو ندارم، وقتی تو دورِ دوری،
وقتی باید بسازم با حسرت و صبوری

این فیلم موندگاره، گیشه‌ها قبضه می‌شن،
اما بازم من بی‌تو، اما بازم تو بی‌من...

تو دیگه داری می‌ری، این آخرین پلانه
تیتراژ میاد و آهنگ، همراه این ترانه

آمد اما در نگاهش آن نوازش‌ها نبود

آمد اما در نگاهش آن نوازش‌ها نبود

چشم خواب‌آلوده‌اش را مستی رؤیا نبود

نقش عشق و آرزو از چهره‌ی دل شُسته بود

عکس شیدایی در آن آیینه‌ی سیما نبود

لب همان لب بود، اما بوسه‌اش گرمی نداشت

دل همان دل بود، اما مست و بی‌پروا نبود

در دل بیزار خود جز بیم رسوایی نداشت

گرچه روزی، هم‌نشین جز با من رسوا نبود

در نگاه سرد او، غوغای دل، خاموش بود

برق چشمش را نشان از آتش سودا نبود

دیدم آن چشم درخشان را، ولی در این صدف

گوهر اشکی که من می‌خواستم، پیدا نبود

بر لب لرزان من، فریاد دل خاموش ماند

آخِر آن تنها امیدِ جانِ من تنها نبود

جز من و او، دیگری هم بود، اما ای دریغ

آگه از حال دلم زان درد جان­فرسا نبود

ای نداده خوشه­ای زان خرمن زیبایی­ام!

تا نبودی در کنارم، زندگی زیبا نبود


ابوالحسن ورزی (1293 ـ 1373)

لینک به آهنگ «مستی رؤیا» اثر جاودانه استاد غلام حسین بنان

http://www.iransong.com/g.htm?id=14030

بازوی جهان­گیر

بازوی جهان­گیر

به مناسبت گزینش «غزنی» به عنوان پایتخت­ فرهنگی جهان اسلام در سال 2013 میلادی

بِشکوه مانده است

نظاره‌گر آشوب زمین و زمان

چشم در چشم بودای «بامیان»

غزنه، سخت دل‌تنگ است

اسیر نگاه‌های وحشی دستاربندان پنجابی

غزنه، گَردآلود است

هم‌چون کارگران مهاجرش در قلب «سپاهان»

غزنه، سلطان فرخنده‌کیش خود را می‌جوید

تا سر بر آرد هر آن‌چه «سومِنات» (1) است از قلب تاریخ

او هر آن‌چه را «محمود» باشد، می‌خواند

و هرچه «محمود»، غزنه را.

***

ما را بسوزان امیر!

ما که خاکستر «لیدا» (2) و «شکیلا»  (3) را زیر پای بودا دفن کردیم

و شادنوش خون «شیما»ییم که در رگ‌های «ارگ» جاری است (4)

در تاریک‌خانه‌ی تَراخُم‌گرفته‌ی دیدگان‌مان خاک انداز؛

که بر نگاه مغموم «نادیا» (5) چشم فرو بستیم

و سنگ‌سار ستاره‌ها را تماشاگریم.

شاهنشها!

چرا سر فرو برده در گریبانی؟

باز آی و تاکستان‌های دل‌مرده «پَروان» (6) را جان ببخش

تیغ برگیر و تخت‌گاه خدایگان کورباطن را بر هم زن

پا در رکاب کن تا فرو گیریم

زنگیان مستی را که باده‌نوش اسکندریانند.

شهریارا!

غزنه هنوز به نام تو خطبه می‌خواند

و ما هنوز به بازوی جهان‌گیر تو محتاجیم.

 

1)     بت­خانه بزرگ سومنات در گجرات هندوستان که پرستش­گاه «شیوا» بود و به دست سلطان محمود غزنوی ویران شد.

2)     لیدا امید سروری، بانوی شاعری که در قوس (آذر) 1374 در هرات خودسوزی کرد.

3)     شکیلا، بانویی که در 7 دلو (بهمن) 1390 در بامیان قربانی تجاوز شد.

4)     شیما رضایی، بانوی گوینده تلویزیون طلوع که در 24 ثور (اردی­بهشت) 1384 در کابل کشته شد.

5)     نادیا انجمن، بانوی شاعری که در 14 عقرب (آبان) 1384در هرات با لت­و­کوب همسرش کشته شد.

6)      تاکستان­های پروان  مشهور است.

… و چای، دغدغه­ی عاشقانه خوبی است

این غزل قشنگ «حسن صادقی­پناه»، شاعر آن زمان جوان مقیم کرج، یادگار دوستی­ام با «سعید محمدی» است که کردبچه (بر وزن مغ­بچه)ای مقیم کرج بود. شاعر، دل­سوخته و دل­خسته از ریاکاری روزگار، ساده و صمیمی و شاعری آزاده. اولین بار او این شعر را برایم خواند و در ذهنم ماند و هرچند آن­ زمان، عاشق نبودم، عاشق «چای» و متعلقات مابعدش بودم و شدم.

مدت­هاست از سعید عزیز که دوست نازنینم بود و هست، خبری ندارم. نگرانش هستم و امیدوارم هرچه زودتر خبر خوبی از او بیابم. هم­چنین خبری از «محمد صبوری­منش»، «جلال شمسی» و «صراف کرمی» ندارم. کاش خبری برسد. یادم می­آید که «گودرز شاطری»، دوست دیگرم با گذر اتفاقی از این کوچه، مرا یافت و من، او را.

 

… و چای، دغدغه­ی عاشقانه خوبی است

برای با تـــو نشستن، بهانه­ی خوبـی است

حياط آب زده، تخت چوبـــی و مـــن و تـــــــــــو

چه قدر بوسه، چه عصری، چه خانه­ی خوبی است

قبول كن! بــه خدا، خانه­ی شما سارا!

برای فاخته­ها، آشيانه­ی خوبی است

غــــروب اول آبـــان قشنگ خواهد بــــود

نسيم و نم نم باران، نشانه­ی خوبی است

بيا به كوچه كـه فرديس (()))((((((1) شاعری بكند

كه چشم تو، غزل عاميانه­ی خوبی است

ـ كرج سوار شو! آقا، صدای ضبط اگر …

ـ نه خير، كــم نكن آقا! ترانه­ی خوبی است

صدای شعله­ور گل نراقـــــی (2) و باران

فضای ملتهب و شاعرانه­ی خوبی است

مطابق نظر ماست هرچه هست، عزيز!

قبول كن كه زمانه، زمانه­ی خوبــــی است

به خانه باز رسيديم، چای می­خواهيم

برای با تو نشستن، بهانه­ی خوبــــی است


(1) محله­ای در کرج.

(2) حسن گل­نراقی، آوازخوان ایرانی )۱۳۰۰ - ۱۳۷۲(که بیشتر به‌خاطر ترانه «مرا ببوس» معروف است.

حالا که بحث گل­نراقی شد، خوب است این­ لینک را ببینید که به تاریخچه سرایش ترانه معروف «مرا ببوس» مربوط می­شود:

http://www.parand.se/t-mara-bebeos.htm

http://fa.wikipedia.org/wiki/%d9%85%d8%b1%d8%a7_%d8%a8%d8%a8%d9%88%d8%b3

  پس از انتشار:

خدا چه قدر خوب است... مطلب را ننوشته، سروکله «جلال شمسی» عزیز پیدا شد. نمی دانم چه طور چنین شد، ولی دارم امیدوار می شوم...خدایا شکرت... رندی در این زمان ها می گفت: «خدایا، کاش چیز دیگری از تو طلب می کردیم...»... 

من امسال بی او بهاری ندارم

حالا که روی خط موسیقی و شعر هستم، آهنگ قشنگ و دل­سوزی از «یونس»، آوازخوان قدیمی کشور را می­آورم که در گذشته، از رادیو و تلویزیون افغانستان پخش ­می­شد.


من امسال، بی او، بهاری ندارم

نوازشگری، غم­گساری ندارم

من امسال بی آن گلستان خندان

به جز گریه­ی تلخ، کاری ندارم

چرا آخر آن تاج گل بی­وفا شد

چرا جز غمش، غم­گساری ندارم

چرا از آن همه دوستداران دیرین

به جز درد و غم، دوست­داری ندارم

سرود امیدی به گوشم نمی­پیچید

سلامی و پیامی ز یاری ندارم

دگر دلستانی نشانم نگیرد

دگر با نگاری، قراری ندارم

دگر برگ­ریز درخت جوانی است

دگر من خزانم، بهاری ندارم

 

لینک: آواز «یونس» از رادیو و تلویزیون ملی افغانستان در دهه­های گذشته

من امسال بی او بهاری ندارم

http://www.youtube.com/watch?v=gnj5jgqLC2U

«ما می­میریم»، تیتر قشنگی نیست

به دلیل مشکلی، چند روزی در نت نبودم. وقتی آمدم، از خبر شهادت بیش از پنجاه تن و زخمی شدن صد تن در شهر «فراه» به دست طالبان آگاه شدم. «برادران ناراضی رییس جمهوری»، پیام خود را به گدایی کردن صلح در قطر با قربانی کردن مردان و زنان و کودکان بی­گناه  اعلام کردند.

«فراه» ما در آغاز بهار، مظلومانه، در خون نشست و باز هم «ارگ­نشینان» دست روی دست می­گذارند.

اکنون مسلّم شده است که «ما می­میریم» تا «طالبان کرام»، بهشت پهناور خود را بر تن­های پاره پاره ما بنا کنند.  (تفو بر این بهشت و بهشت­اندیشانش)

«ما می­میریم» تا تیترهای برخی روزنامه­ها پررنگ­تر جلوه کند؛ زیرا سال­هاست «کشته شدن ما دیگر خبر دندان­گیری نیست». (قابل توجه طالبان تا روش­های جذاب­تر هالیوودی برای کشتن «ما» در نظر بگیرند)

«ما می­میریم» تا «عکاسان خارجی» جایزه بگیرند. (مبارک­شان باد)

ای خدا،

ای جهان،

«ما می­میریم»، تیتر قشنگی نیست.

اکنون که زبانم نمی تواند چنین غمی را توصیف و تصویر کند، شعر «نام‌های روسپی» را می آورم که شاید بیانگر اندکی از وحشی گری «طالبان خون خوار» باشد. یاد و نام شهیدان «فراه» در جان ما زنده است.


مجنون بودیم که چشم بسته

به «دشت لیلی» زدیم

هنوز خون ـ سرمای جاری در کوچه‌های «سیدآباد» و «شمالی»

نفسم را بند می‌آورد

و از یاد نبرده‌ام خون‌گریه‌های «غوربند» را

که دریا دریا در «تونل سالنگ» می‌خشکید

«خیرخانه» چشمانم

زخمی عمیق برداشته است از نگاه یخ‌بسته دخترکان خوب‌روی پارسی

که بی دیدار خورشید

تن می‌سپردند به مرزهای شرقی.

هر روز

تنم را در سَرَک‌هایی جا می‌گذارم

که ترسان و لرزان به خورشید زل می‌زنند

و شب‌ها

چهره‌ی مغشوش «عایشه» را تماشا می‌کنند.

و من

بومسلمی می‌جویم تا بَردَرَد

نگاه‌های هرزه‌تان را به اندام معصوم مادرم

شما که چشمان لعل‌نوشم را در «پاراچنار» حراج کردید

و دستان زرخیزم را در مزارع «کرمان»

شما که «هری‌رود» را خاموش می‌خواهید

و «دریای کابل» را عَفَن

شما ره‌زنان شنیعی که

چهره‌ام را دریده و زبانم را بریده‌اید

شما نام‌هایی روسپی هستید

که بر تن «هیرمند» تاول زده‌اید.

بهار رفت و تو رفتیّ و هر چه بود، گذشت

شکست عهد من و گفت: هر چه بود، گذشت !

به گریه گفتمش: آری، ولی چه زود گذشت !

بهار بود و تو بودیّ و عشق بود و امید

بهار رفت و تو رفتیّ و هر چه بود، گذشت

شبی به عمر، گَرَم خوش گذشت آن شب بود،

که در کنار تو با نغمه و سرود گذشت

چه خاطرات خوشی در دلم به جای گذاشت

شبی که با تو مرا در کنار رود گذشت !

گشود بس گره آن شب از کارهای بسته‌ی ما

صبا چو از برِ آن زلف مشک‌سود گذشت

مراست عکس تو یادآور سفر، آری

چسان توانم از این طرفه یادبود گذشت

غمین مباش و میاندیش از این سفر که تو را

اگر چه بر دل نازک، غمی فزود، گذشت

ایرج دهقان

لینک به آهنگ 

شهر منهای وقتی که هستی

شهر - منهاي وقتي که هستي حاصلش، برزخ خشک و خالي

جمعِ آيينه‌ها ضرب‌ِ در تو، بي‌عدد، صفر، بعد از زلالي

مي‌شود گل در اثناي گلزار، مي‌شود کبک در عين رفتار

مي‌شود آهويي در چمن‌زار، پاي تو ضرب‌در باغ قالي

چندبرگي است ديوان ماهت؟ دفتر شعرهاي سياهت؟

اي که هر ناگهان از نگاهت يک غزل مي‌شود ارتجالي

هر چه چشم است جز چشم‌هايت، سايه‌وار است و خود در نهايت

مي‌کند بر سَبيل کنايت، مشق آن چشم‌هاي مثالي

اي طلسم عددها به نامت! حاصل جزر و مدها به کامت!

وي ورق خورده‌ي احتشامت هر چه تقويم فرخنده‌فالي!

چشم وا کن که دنيا بشورد! موج در موج دريا بشورد!

گيسوان باز کن تا بشورد شعرم از آن شميم شمالي

حاصل جمع آب و تن تو، ضرب ‌در وقت تن شستن تو

هر سه، منهاي پيراهن تو، برکه را کرده حالي به حالي


حسین منزوی

نشود فاش کسی آن­چه میان من و توست

نشود فاش کسی آن­چه میان من و توست

تا اشارات نظر، نامه­رسان من و توست

گوش کن، با لب خاموش سخن می­گویم

پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست

روزگاری شد و کس، مرد ره عشق ندید

حالیا چشم جهانی، نگران من و توست

گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید

همه جا زمزمه­ی عشق نهان من و توست

گو بهار دل و جان باش و خزان باش، ارنه

ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست

این همه قصه­ی فردوس و تمنای بهشت

گفت­و­گویی و خیالی ز جهان من و توست

نقش ما گو ننگارند به دیباچه­ی عقل

هرکجا نامه­ی عشق است، نشان من و توست

سایه، زآتش­کده­ی ماست، فروغ مه و مهر

وه از این آتش روشن که به جان من و توست



هوشنگ ابتهاج    (هـ.ا.سایه)


شعرخوانی هـ .ا.سایه

آوازخوانی شکیلا

آوازخوانی وحید قاسمی

آوازخوانی همای

عزیز جانم به جز تو دل نبسته­ام

با چون منی نازک­خیال

ابرو کشیدن از ملال

زشت است ای وحشی­غزال

اما چه زیبا می­کنی!

محمدحسین شهریار


آهنگی داغدارانه و عاشقانه ویژه نوروز دلتنگ، هدیه از یک دوست باحال (بدحال) عزیز جان به دوست بدحال (باحال) و عزیزجانش.


خسته و پریشانم
در غم تو گریانم
از همه گریزانم
تا رود ز تن جانم

تو که گفتی به پیش من بمان
چرا چنین نهان، مرا به حال خود رها کردی؟
چرا ندیده­ای که از غمت فغان رود به آسمان
چه گویمت؛ مرا فدا کردی

مگر که جان به لب رسد
 که یادت از نظر رود
چرا تو بی­خبر ز ما رفتی؟
چه می­شود عیان شوی؟
 مرا عزیز جان شوی؟
بگو چرا، بگو کجا رفتی؟

دیده بر رهت دارم
در دل شب تارم
در غم تو بیمارم
تا دوباره برگردی

به هر کرانه رفته­ای
به یک بهانه رفته­ای
 دلم نشانه رفته­ای

بجویمت ز بی­نشان­ها
دوباره پیش من بیا
ببین که می­شود به پا
نوای شور و نغمه­ها

به کوه و  دشت و آسمان­ها

ببین که دل شکسته­ام
به گوشه­ای نشسته­ام
به جز تو دل نبسته­ام

دمی بمان به پیش من عزیز جانم
ز دیده، خون شود روان،به یادت ای امید جان
ز چشم من نشو نهان؛ که در فراق روی تو رسد خزانم

دیده بر رهت دارم
در دل شب تارم
در غم تو بیمارم
تا دوباره برگردی


لینک دانلود «عزیز جان» با صدای فریدون آسرایی

«همایون هنر» آسمانی شد

«همایون هنر» آسمانی شد، ولی نغمه و نگاه آسمانی­اش پیش ما جا ماند.

 

ای کاش می­شد بدانیم

ناگه غروب کدامین ستاره

ژرفای شب را چنین بیش کرده است؟

 

«همایون هنر»، فرزند هنرمند و فرهنگ­دوست استاد «حسین فخری» پس از جدالی سخت با بیماری، در جوانی رخت به دیاری دیگر کشید و دوست­داران ادب، فرهنگ و هنر وطن را در سوگ نشاند. پیکر این جوان هنرمند پس از انتقال از هندوستان در کابل به خاک سپرده خواهد شد.

در زمان حضور در کابل، زمانی که با استاد فخری دیدار داشتیم، همایون عزیز نیز کنار پدر بزرگوارش هم میزبانی می­کرد و هم از هر دری سخنی می­رفت. بسیار آداب­دان، آرام و فروتن بود. در شب دوم شب­های کابل (1387) نیز که هماهنگی موسیقایی شب استاد حیدری وجودیبا همایون جان و دوستان انجمن قلم افغانستان بود، از هیچ کمکی دریغ نکرد. هرگاه نیز به انجمن قلم افغانستان می­رفتیم، با روی گشاده روبه­رو می­شد. یاد و خاطره­ هنرمندی و نغمه هایش برای همه اهالی فرهنگ، ادب و هنر کشور ما جاودانه است. این مصیبت را به استاد فخری، نویسنده خوب میهن و همه اهالی فرهنگ، هنر و ادب افغانستان و دیگر هم­زبانان خود تسلیت می­گوییم.

همایون هنر در کابل متولد شد. تحصیلات ابتدایی خود را در لیسه حدیبیه در پیشاور انجام داد و گواهی­نامه کارشناسی خود را در رشته زبان و ادبیات انگلیسی از دانشگاه کابل گرفت. همایون، آموزش موسیقی را در نوجوانی و در مهاجرت تجربه کرد و در سال 1375، تخصص­های ویژه را در نواختن اکاردیون به پایان رساند. آهنگ­های پیکرتراش، پیر باز کن دروازه را، به آن بی­خون­بها ماتم و یک آلبوم اکاردیون به نام «سخن عشق» از وی پخش شده است. او عضو ارکستر رادیو و تلویزیون ملی افغانستان بود.

گویا باد خزان بر سرزمین هنر وزیده است که همین دو ماه پیش، پیکر «قیس عصیان»، عکاس و هنرمند جوان دیگرمان را در بلخ به خاک امانت دادیم. یاد «قیس» عزیز نیز گرامی باد.

پیش از آن­که باخبر شوی

لحظه­ی عزیمت تو ناگزیر می­شود

آی... ای دریغ و حسرت همیشگی

ناگهان

چه قدر زود، دیر می­شود.


لینک به «از دست عشقت» اثر جاویدان «همایون»

http://www.facebook.com/photo.php?v=353772214743698&set=vb.334161360038117&type=2&theater

سلام بر «سرزمین مادری»

«سرزمین مادری»، آهنگ تازه­ای است از صدیق شباب که با حس حماسی درباره میهن و زبان فارسی خوانده شده است. شنیدنش را از یاد نبرید.

 

سرزمین مادری
لفظ شیرین دری
شعر مولانای بلخ
شور غزنه تا هری

سرزمین آفتاب
خطه­ی خط و کتاب

مثل شه­نامه، شکوه...
عرصه­ی دلاوری

سرزمین مادری

ای خیال کودکی
بوی جوی رودکی
ای خراسان خراب
شعر تلخ انوری

سرزمین مادری

وه که ویران گشته­ای
بت بامیان گشته­ای
درد انسان می­کشی
رنج بودا می­بری

آوازخوان: صدیق شباب 
شعر: نقیب آروین بادغیسی

لینک به آواز «سرزمین مادری»

https://www.facebook.com/video/video.php?v=489810077733960

هدیه بهاری با ترنم موسیقی

پس از هدیه طنازانه، نوبت هدیه ترانه می رسد. پس بخوانید و بشنوید آهنگ «بهار» را با آواز «داوود سرخوش»:


هنوز عطر تو خیزد از این کوی و حوالی

بهار آمده ای دوست، ولی جای تو خالی

به چشمم، لاله می­آید مسیر خشک­سالی

کاش می­شد که برگردی دوباره به من

چاره­ساز خطر گردی دوباره به من

کاشکی باشه پایان جدایی، بهار

انتهای زمستان جدایی، بهار

***

اگر که سر بگیرد کمی کار زمانه

پرستوها بجویند راه سوی آشیانه

خبر از یار آید، تازه­تر گردد ترانه

نو شود عشق ما، افسانه­ی شهر ما

بار اندوه فِتَد از شانه­ی شهر ما

سیب سرخی به پشت بام یار اندازیم

دست بر گردن سبز بهار اندازیم

***

سال پس سال آمد و رد شد

سبز شدن­ها زود حَسَد شد

گرچه که هرجا قصه­ی ما بود

هرچه که بود، دلت گرفتار بلا بود

هیچ نشد خاطرم از یاد تو کوته آید

هنوزت این دل می­گفت صبور بود باید

باشی هر جا که باشی، عطر حضورت این­جاست

آیی هر وقت آیی، یار صبورت این­جاست

 

لینک­های دانلود:

http://www.iransong.com/song/52971.htm

http://m93ic.blogfa.com/post/46

http://www.afghanha.se/index.php?option=com_community&view=videos&task=video&userid=585&videoid=523&Itemid=73

«حالت»م رو به «بهبودی» است

تیتر این نوشته از طنزی است که به «حالت» و «بهبودی» برمی گردد. الان هم حوصله نقل کردنش را ندارم. بگذریم.*

گفتم سال مزخرف را باید با طنز به در کنیم تا بلکه الکی خوش باشیم. بهتر از حالت ندیدم طنازی که اول سال، خوش کند حال و هوای گرفته این کوچه را. البته باز هم هر کاری کنم، کوچه گرد و خاکی است دیگر و کاری­ نمی­توان کرد.

ابوالقاسم حالت ملقب به ابوالعینک (۱۲۹۸ - ۱۳۷۱)، شاعر، مترجم، پژوهشگر و طنزپرداز در تهران به دنیا آمد. پس از تحصیلات مقدماتی و متوسطه به استخدامشرکت ملی نفت ایران درآمد و تا زمان بازنشستگی در خدمت این سازمان بود. حالت در جوانی به فراگیری زبان‌های عربی، انگلیسی وفرانسه پرداخت و از سال ۱۳۱۴ به شعر و شاعری روی آورد و به سرایش شعر در قالب کهن و تذکره‌نویسی همت گماشت.  از سال ۱۳۱۷ همکاری خود را با مجله معروف فکاهی توفیق آغاز کرد و بحر طویل‌های خود را با امضای هدهد میرزا و اشعارش را با اسامی مستعار خروس لاری، شوخ،فاضل ماب و ابوالعینک به چاپ می‌رساند. علاقه به مسائل دینی سبب شد از سال ۱۳۲۳ هر هفته چند رباعی جدی که ترجمه‌ای از کلمات قصارعلی بن ابی‌طالب بود، در مجله «آیین اسلام» چاپ کند. حالت در ترانه‌سرایی نیز دستی توانا داشت و  این ترانه‏ها در قالب فکاهی، انتقادی علیه وضعیت سیاسی و اجتماعی آن زمان بود. حالت در آن سال‌ها با نشریات امید، تهران مصور و پیام ایرانی نیز همکاری داشت و ملک‌الشعرا بهار او را به کنگره نویسندگان ایران دعوت کرد. او که همکار  مجله گل آقا بود، در سوم آبان سال ۱۳۷۱ بر اثر سکته قلبی درگذشت.

همیشه در مجله گل­آقا از شعرهایش بهره می­بردم. بحر طویل­هایش نیز شنیدنی بود. کتاب­های طنزش را خوانده بودم. با این حال، دقیق نمی­دانستم چه مترجم بزرگی بوده است. ترجمه 23 جلدی تاریخ ابن اثیر واقعا در کفه ترازوی ترجمه­های گوناگونش سنگین است. اگر تنها همین یکی ترجمه را داشت، حق بود که مترجم بزرگش بخوانیم؛ چه برسد به این­که از زبان­های گوناگون انگلیسی، فرانسه و عربی ترجمه می­کرد این مرد بزرگ. تنها تألیفش هم «زن­داری و گرفتاری» نام دارد که هنوز نخوانده­امش. نمی­دانم پیدا می­شود یا نه.

 

تألیف 

زن داری و گرفتاری

 مجموعه اشعار 

·         فکاهیات حالت

·         دیوان ابوالعینک

·         دیوان شوخ

·         گلزار خنده

·         دیوان اشعار (اشعار، رباعیات)

·         پروانه و شبنم (قصاید اخلاقی و عرفانی سعدی و تذکره شاهان شاعر)

ترجمه‌ها

·         فرعون (الویز جارویس مک گرو)

·         مینوتوس مشاور نرون (میکا والتاری)

·         تاریخ فتوحات مغول (جی. جی. ساندرز)

·         تاریخ تجارت (اریک ن. سیمونز)

·         ناپلئون در تبعید (خاطرات ژنرال برتران)

·         زندگی من (مارک تواین)

·         زندگی بر روی می‌سی سی پی (مارک تواین)

·         پیشروان موشک سازی (بریل ویلیامز / ساموئل اشتاین)

·         بهار زندگی (کلارمیس هاستی کارول)

·         جادوگر شهر زمرد (فرانک باوم)

·         بازگشت به شهر زمرد (فرانک باوم)

·         پسر ایرانی، سرگذشت واقعی داریوش سوم و اسکندر (ماری رنولت)

·         شبح در کوچه میکل آنژ

·         فروغ بینش

·         شکوفه‌های خرد

·         راه رستگاری

·         کلمات قصار علی بن ابی­طالب

·         مجموعه تاریخ کامل ابن اثیر (۲۳جلد)

 

وصیت­نامه ابوالقاسم حالت را بخوانید:


بعد مرگم نه به خود زحمت بسیار دهید

نه به من بر سر گور و کفن آزار دهید

 

نه پی گورکن و قاری و غسال روید

نه پی سنگ لحد، پول به حجار دهید

 

بِه که هر عضو مرا از پس مرگم به کسی

که بدان عضو بود حاجت بسیار دهید

 

این دو چشمان قوی را به فلان چشم­چران

که دگر خوب دو چشمش نکند کار دهید

 

وین زبان را که خداوند زبان­بازی بود

به فلان هوچی رند از پی گفتار دهید

 

کله­ام را که همه عمر پر از گچ بوده است

راست تحویل علی­اصغر گچ­کار دهید

 

وین دل سنگ مرا هم که بود سنگ سیاه

به فلان سنگ­تراش ته بازار دهید

 

کلیه­ام را به فلان رند عرق­خوار که شد

ازعرق، کلیه او پاک لت و پار دهید

 

ریه­ام را به جوانی که ز دود و دم بنز

درجوانی، ریه او شده بیمار دهید

 

­جگرم را به فلان بی­جگر بی­غیرت

کمرم را به فلان مردک زن­بار دهید

 

چانه­ام را به فلان زن که پی وراجی است

معده­ام را به فلان مرد شکم­خوار دهید

 

گر سر سفره خورد فاطمه بی­دندان غم

بِه که دندان مرا نیز به آن یار دهید

 

تا مگر بند به چیزی شده باشد دستش

لااقل تخم مرا هم به طلب­کار دهید


* مثلا وجدانم: کجای حال تو رو به بهبودی است که حوصله هیچ چیزی را نداری؟