نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر، نامهرسان من و توست
گوش کن، با لب خاموش سخن میگویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست
روزگاری شد و کس، مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی، نگران من و توست
گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید
همه جا زمزمهی عشق نهان من و توست
گو بهار دل و جان باش و خزان باش، ارنه
ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست
این همه قصهی فردوس و تمنای بهشت
گفتوگویی و خیالی ز جهان من و توست
نقش ما گو ننگارند به دیباچهی عقل
هرکجا نامهی عشق است، نشان من و توست
سایه، زآتشکدهی ماست، فروغ مه و مهر
وه از این آتش روشن که به جان من و توست
هوشنگ
ابتهاج (هـ.ا.سایه)
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین ۱۳۹۲ ساعت ۱۱:۱۸ ق.ظ توسط صادق دهقان
|