فاجعهها بهصورت طبیعی یا توسط عامل/عاملان انسانی بهصورت آنی یا مستمر به وجود میآیند و رنجها و مصیبتهای شکننده و پردامنهیی را بر جامعه بشری تحمیل و وجدان جمعی را متأثر و جریحهدار میکنند.
فاجعههایی که توسط عاملان انسانی به وجود میآیند، از آنرو که توسط عاملان خردورز و آگاهانه صورت میگیرند، نیازمند تأمل بیشتریاند و از آنرو «فاجعه» نامیده میشوند که ارزشها، اصول و معیارهای بنیادی انسانی و اخلاقی فرازمانی و فرامکانی را نقض و انسانیت را هتک کرده و به مسلخ میبرند.
یکم؛ به رسمیتشناختن آن به عنوان «فاجعه».
دوم؛ بازخوانی همهجانبه، بیطرفانه و درست فاجعه مبتنی بر اسناد و شواهد.
سوم؛ برخورد قضایی با فاجعه: یک. شناسایی عاملان؛ دو. رسیدگی به اتهامها و پیگیری قضایی متهمان و عاملان؛ سه. اعاده حیثیت از قربانیان و پرداخت خسارت به بازماندگان قربانیان و اذعان به آلام و رنجهای آنان، نیز تأسیس بناهای یادبود، ایجاد موزیمی از اسناد، تصاویر و یادمانها.
و چهارم؛ عبرتآموزی از فاجعه؛ به این معنا که برخورد با فاجعه و بازخوانی مکرر آن باید بتواند زمینه جلوگیری از تکرار آن را فراهم آورد.
با فاجعه، از آنرو که انسانیت، اخلاق و وجدان جمعی بشری را هتک میکند، باید بهمثابه رخدادی انسانی برخورد کرد.
برخی از رویدادها اهمیت نمادین بالایی دارد؛ به گونهای که میتوان به آن از زاویههای متفاوتی دید و تفسیرشان کرد. در میان اتفاقهای رویداده در دهة هفتاد، افشار برجستهترین، غمانگیزترین و دهشتناکترین است. هیچ رویدادی به اندازة افشار نمیتواند پرده از چهرة واقعی نیروهای دخیل در جنگها و درگیریهای آندهه برافکند.
«فاجعه افشار»، فاجعهیی تمامعیار و دارای تمام ویژگیهای یک «فاجعه بشری» است. این فاجعه با معیارهای «پاک سازی قومی» و هم «نسلکشی» مطابقت دارد و میتواند بهمثابه یک پرونده جنایت ضد بشری و جرایم جنگی مورد بررسی و رسیدگی داخلی و بینالمللی قرار گیرد.
فاجعهها درواقع سنجههایی برای سنجش ظرفیتهای اخلاقی یک جامعه و آشکارکننده استعداد فاجعهآفرینی در آن است. فاجعه افشار نیز از یکسو چهره واقعی مدعیان جهاد و مقاومت را آشکار کرد و از سوی دیگر ظرفیتها و استعدادهای جامعه افغانی برای خلق فاجعه را بهصورت تام و تمام به نمایش گذاشت. با آسیبشناسی درست و مستند این فاجعه میتوان ریشههای اجتماعی، فرهنگی و ایدئولوژیک بسیاری از نابهسامانیها و بحرانها را شناسایی کرد.
بنابراین، چگونگی برخورد جامعه افغانی با این فاجعه نیز، از یکسو، سنجهیی است برای میزان عبرتآموزی از تاریخ و تجربههای تلخ و شیرینی که داشته است، از سوی دیگر، نشاندهنده ظرفیتهای اخلاقی آن در رویارویی با شخصیت بسط و تحققیافته خود در فرایند پرآزمون و خطای جمعیـتاریخیاش.
در نهایت اینکه، با توجه به الگوی برخورد جامعه افغانی با تجربههای جمعی فاجعهآمیز خود (در اینجا فاجعه افشار)، میتوان چشماندازهای پیش روی زیست جمعی در این جغرافیا را ارزیابی کرد.
ـــــــــــــــــ
فاجعه افشار: حکومت اسلامی مجاهدین افغانستان که پس از سقوط دکتر محمد نجیبالله در کابل مستقر شد، دو ماه به ریاست صبغتالله مجددی و چهار ماه به ریاست برهانالدین ربانی اعتبار داشت و پس از آن باید انتخابات رسمی برگزار میشد. ربانی بدون توسل به سازوکار انتخابات، شورای اهل حل و عقد را که نهادی شرعی و مربوط به فقه اهل سنت است، دایر و مهلت ریاست خود را چندین بار تمدید کرد که سرانجام نیز با گسترش جنگهای داخلی به پیدایش و روی کار آمدن گروهک طالبان انجامید.
نیروهای حکومتی مجاهدین به ریاست ربانی و فرماندهی احمدشاه مسعود (وزیر دفاع آن حکومت) با همکاری عبدالرب رسول سیاف (فرمانده وهابی مجاهد) و نیروهای شیعی وابسته به آن، در 21 بهمن 1371، منطقه افشار در غرب کابل را که هزارهنشین بود، از زمین و هوا زیر آتش گرفتند و هنگام تسخیر آنجا، جنایتهای سیستماتیک جنگی انجام دادند. هزاران کشته، معلول، مجروح، مفقودالاثر و زنان و کودکان بیسرپرست و بیسرنوشت، رهآورد این جنایت بود. این منطقه مسکونی پس از آن رویداد تا مدتها غیر مسکونی ماند.