وین قافله عمر عجب می گذرد...

بس که بد می گذرد زندگی اهل جهان
مردم از عمر چو سالی گذرد، عید کنند

صایب تبریزی


جشن گل سرخ

نوروز همیشه برایم خاطره‌آفرین بوده است. نوروز را بسیار دوست داشتم و دارم حتا در اوج ناگواری‌هایی که به طور طبیعی و سوق‌الجیشی بر ذهن و روح و جسم ما مردم مهاجر و افغانستانی حاکم بوده است. نوروز را با رفتن به خانه خاله‌ام (خواهر مادر کلانم که از او به خاله یاد می‌کنیم) به یاد می‌آورم که می‌رفتیم و چند شبی آن‌جا می‌ماندیم. یا با مادرکلانم یا با پدرم. بعد با بچه‌ خاله‌ها بازی می‌کردیم. تلویزیون می‌دیدیم؛ چون آن سال‌ها تلویزیون نداشتیم. فیلم سینمایی عصر و شب‌های تعطیل. تحلیل‌های هنری بچه‌خاله‌ها که آن زمان بزرگ‌تر از من بودند. من دبستان بودم و آن‌ها گویا راهنمایی و دبیرستان. پرداختن به انواع بازی‌ها و مسخره‌بازی‌ها. توپ‌بازی نفس‌گیر. ایجاد سینمای خانگی با چراغ دوچرخه و اسلایدهای عکس. خواندن کتاب و مجله از همه نوعش به ویژه سروش و ژول ورن. شیرینی و برنج و مرغ و میوه. بعد غصه برگشتن به خانه و افسرده شدن به خاطر دور شدن از آن فضا.

حس دیگرم، ذوق و شوق برای خریدن کالای نو بود که پدر کلان و خانواده از چند ماه پیش می‌خریدند تا نزدیکی‌های عید گران نشود. آن‌گاه روز عید با ذوق و شوق بیشتر تنمان می‌کردیم و از صبح علی‌الطلوع آماده می‌شدیم بچه‌های همسایه را هم ببینیم که چه پوشیده‌اند. آن وقت گاهی خجالت می‌کشیدم از پشت در بیرون بروم و جلوه‌نمایی کنم. نمی‌دانم چه حسی بود. شرم می‌کردم بیرون شوم. بعد از ساعتی این حس می‌پرید و دیگر میان بچه‌ها بودم و انواع بازی‌ها. تیله‌بازی، الک دولک، فوتبال، سنگ چین و ... .

یادم هست یک شب نوروز سر این‌که نگذاشتند شیرینی عید را قبل از تحویل سال بخورم یا به قول معروف، به آن ناخنک بزنم، قهر کردم و گریه‌بار شدم. رفتم حیاط و غصه‌ناک نشستم. ماه را می‌دیدم. قمر ماه نیمه‌کامل بود. نشستم و نم نم اشک می‌ریختم که مادرکلان و مادرم آمدند که خجالت بکش بیا. گریه قبل از عید شگون ندارد. من هم‌چنان بر کار خویش پای می‌فشردم و آن بی‌چاره‌ها عذاب می‌کشیدند. آخرش هم دیروقت از زور سرما زیر لحاف رفتم و خوابیدم.

یکی از رسم‌های ما این است که یک شب مانده به هر عیدی مثل نوروز، قربان و فطر حلوا می‌پزیم و میان آشنایان پخش می‌کنیم. همیشه پخش‌گر این حلوا من بودم و خودم نیز بسیار حلوایی بودم. با این وصف، از وقتی در نوجوانی به دلیل جوش زدن صورت، دکتر مرا از خوردن شیرینی‌هایی مثل حلوا پرهیز داد، یک‌باره این حس نازنین حلواخوری از سرم پرید و الان بیست سالی می‌شود حلوا نخورده‌ام.

شب عید هم که همه جمع می‌شویم گرد می‌نشینیم و روی یک سینی بزرگ، پلته (فتیله) پنبه‌ای را روغن‌اندود می‌کنیم. آن‌گاه آن را آتش می‌زنیم و نیایش می‌کنیم به درگاه ایزد که سال نو خوبی و خوشی برای همه از جمله خانواده به همراه آورد. خلاصه، هر کسی آرزوهای خودش را در دل بیان می‌کند تا پلته (فتیله) پایان گیرد.

غذای چاشت روز اول نوروز هم خیلی خوش‌مزه می‌شود. نمی‌دانم چرا. همیشه مزه این غذا زیر زبانم می‌ماند. بیشتر وقت‌ها هم مرغ پلو است.

هدیه گرفتن چه حس عجیب و غریبی بود. رقابت با خواهرها و برادرهایم سر این‌که در طول عید چه قدر عیدی از بزرگ‌ترها گرفتیم، رقابت جالبی می‌نمود. نخستین هدیه را هم پدر کلان خدابیامرز می‌داد. بعد بقیه خانواده. این سال‌ها که بزرگ‌تر شده‌ایم، هدیه باید بدهیم. این هم رسم نیکویی است. البته هنوز هم هدیه می‌گیرم به ویژه از استادم که همیشه لطف دارد به من و خانواده‌ام.

سفره می‌اندازیم و سر تحویل سال دعایی می‌کنیم و آرزویی و سپس آهنگ شاد «بیا بریم به مزار ملا ممد جان» را می‌شنویم و برنامه‌های تفریحی رادیو بی.بی.سی که برای افغانستان و ایران پخش می‌شود. هدیه‌های خانوادگی رد و بدل می‌شود و دیدوبازدیدهای محدودی که داریم، آغاز می‌شود. هر سالی حس بیرون رفتن از شهر برای مهمان شدن در جایی دیگر را ندارم، ولی گاهی وقت‌ها به شهرهای دیگر هم می‌روم. 

اولین سالی که رنگ عید در دنیای بچگی برایم پرید، سال 1376 بود که تازه وارد کارهای حروف‌نگاری و نمونه‌خوانی و ویرایش شده بودم. آن سال، جایی که موقت کار می‌کردم هم‌زمان با درس خواندن، قرار بود در اردی‌بهشت ماه سال جدیدش، همایش بین‌المللی آب را برگزار کند. دوستم مرا شب عید نگاه داشت که کارها را انجام دهم. اولین سالی بود که شب عید بیرون می‌ماندم و لحظه تحویل سال خانه نبودم. سال تلخی بود از این نظر که آن حس خوب را پرانده بود. با این حال، از یک نظر خوب بود؛ چون کمک کرد بزرگ شوم و در آن حال و هوا سیر نکنم. پس از آن بیشتر سال‌هایم به کار گذشته است؛ کارهای باقی‌مانده سال گذشته که گاهی دل‌گیر کننده است و گاهی نشاط‌آفرین. وقتی دل‌گیر کننده است که زور زورکی باشد، ولی اگر دل‌خواه خودم باشد، نشاط‌آفرین می‌شود.

بیشتر مهمانی‌ رفتن‌هایم نزد دوستان است و اندکی هم خویشاوندان؛ چون باز به قول معروف، «خدا، خانواده و خویشاوندان را برای ما می‌آفریند. باید خوش‌حال بود که دوستان مان را خود انتخاب می‌کنیم». گپی و گفتی و شیرینی و چای و میوه و رفع زحمت.

در خانه‌تکانی، شیشه‌ پاک‌کنی و گردگیری و مرتب کردن وسایل خودم پیش‌تاز بودم به جز امسال که واقعا هیچ حسی نداشتم و هنوز هم اتاقم نامرتب مانده است. کسی هم که خریدار ما نیست که دستی به سر و روی وسایل ما بکشد.

چهارشنبه سوری سال‌های اخیر که بسیار بد رقم برگزار می‌شود و جز آزار چیزی دیگر برای مردم به همراه ندارد و آن هم در تخریب فرهنگی ریشه دارد. با این حال، یک جشن چهارشنبه سوری را در دهه شصت یاد دارم که به خوبی در محله مان برگزار شد و ما بچه‌های خانه هم در آن شرکت کردیم.

یک بار چند سال پیش، حس نشستن سر سفره نوروز را نداشتم. آن سال نرفتم. ماندم در اتاقم و الکی الکی فکر از خودم در کردم. چند روز بعد که گذشت، یک‌باره برادرم که او نیز به پیروی از من سر سفره نوروز حاضر نشده بود، با ناراحتی گفت: «خدا لعنتت کند با این روشن‌فکر بازی‌ات که گفتی نریم سر سفره. گند زدی به نوروزمان». از آن پس تلاش کردم حتا اگر آن سال حسش را هم نداشتم که سر سفره باشم، نوروز را بدون آن آغاز نکنم تا دلی نشکند.

دوستم، مهدی بالاکودهی عزیز را در تصادفی دل‌خراش در عید غدیر 1388 در جنوب ایران از دست دادم. از سال 1380 به بعد کارت تبریک نوروز برای هم می‌فرستادیم. پس از مرگ ناهنگام او این رسم میان من و خانواده گران‌قدرش باقی‌ مانده بود، هرچند تلخ است، ولی به یاد او ماندن شیرین می‌کند این تلخی را.

دبیر بینش اسلامی سال اول دبیرستان ما در اولین روز درسی پس از نوروز 1370 در کلاس گفت: «عید و عوض شدن سال، کم شدن از عمر ماست. نمی‌دانم چرا مردم از گذشت عمرشان خوش‌حال هستند.» این حرف هنوز در گوشم زنگ می‌زند. واقعا از این طرف که به گذران عمرمان در سال بنگریم، چه دردناک تفسیر می‌شود ماجرا. 

به همه این‌ها اضافه کنید حس تمام شدن تعطیلات عید نوروز که کمترینش 14 روز هست و بیشترینش شاید به 17 ـ 18 روز برسد. تا وقتی مدرسه‌ای بودیم، روزهای آخر تعطیلات زجرآور بود که همیشه با کابوس آغاز شدن کلاس‌ها از خواب می‌پریدیم. با این وصف، روز اول مدرسه پس از عید هم برای خودش صفای خاصی داشت که تا یک هفته بعد از آن در هوای بهاری صبح یا بعد از ظهر خیابان‌ها می‌ماند.

از همه این‌ها که بگذریم، حضور در عید قربان و فطر را در کابل در اوج تنهایی، همراه دوستم، شکور حس کردم، ولی حسرت دیدار جشن گل سرخ بلخ یا کابل بر دلم مانده است. دست کم برای یک بار تجربه می‌ارزد.

آرزوهایم رنگ حسرت دارند:

کاش انسان‌ها با هم مهربان‌تر بودند. کاش انسان‌ها از این همه فکر احمقانه که در سرشان هست، دست برمی‌داشتند. کاش به همدیگر حق انتخاب می‌دادند. کاش خود را فیل و دیگران را مور نمی‌دیدند. کاش به بهانه زر، زور، ریا و حتا عشق، دیگری را مال خویش نمی‌پنداشتند و دست بسته تقدیر نیز نمی‌شدند. کاش زندگی‌های ما این قدر جبرآلود، تنگنازده، بسته و مزخرف نبود. کاش این قدر دور خود نمی‌چرخیدیم. کاش به قول شاملو، «دهان‌مان را نمی‌بوییدند مبادا گفته باشیم دوستت داریم». کاش اندیشه‌مان از حصار تنگ چیزهایی که مطلق می‌پنداریم، رها بود. کاش نوروز را واقعا نوروزانه جشن می‌گرفتیم، نه فقط برای دل‌خوشکنک روزگار خودمان. کاش نوروزمان به حسادت، زخم زبان، چشم و هم‌چشمی، نیرنگ، بدعهدی مادی و معنوی، بدگمانی و مانند این‌ها آلوده نبود. کاش انسان را به ما هو انسان می‌خواستیم، نه تنها مانند خود. کاش و ای کاش و کاش‌های دیگر... .

پیام نوروزی خانه ادبیات افغانستان

به نام هستی­بخش بهار

 

برآمد باد صبح و بوی نوروز

به کام دوستان و بخت پیروز

مبارک بادت این سال و همه سال

همایون بادت این روز و همه روز


                                   سعدی

  

نوروز 1392 و فرارسیدن بهار طبیعت را به همه کسانی که نوروز را در گوشه و کنار گیتی گرامی می­دارند، تبریک می­گوییم و شادکامی و نیک­بختی همه انسان­های نیک­اندیش را از خداوند بهارآفرین خواهانیم.

آرزو داریم سال 1392 سال سرافرازی و عزتمندی هرچه بیشتر همه مردم افغانستان و فارسی­زبانان هم­دل در سراسر جهان باشد. نیز امیدواریم سایه  ستم­سوزی و اندوه از میان تمام نوروزآیینان رخت بربندد و در پرتو صلح و دوستی، بهترین ایام را شادمانه به تماشا بنشینیم.


با احترام

خانه ادبیات افغانستان

نوروز 1392 خورشیدی

تا سرزمین روشن فردا، تو با منی

واپسین مطلب سال 1391 خورشیدی

پس از واگویه آن حال خراب، تنها شعری که شاید بتواند آرزویم را در سال پیش رو بیان کند، این است:

ديگر كسي نمانده و تنها تو با مني

رفتند از بَرَم همه،‌اما تو با مني

بار سفر به مقصد خورشيد بسته­ام

اين سايه است در پي من يا تو با مني؟

در اين كوير تشنه­ي  سيراب از عطش

با سينه­اي به وسعت دريا، تو با مني

سمت خداست عقربه­ي چشم­هاي تو

ديگر چه جاي قبله­نما تا تو با مني

امشب ز كوچه مي­گذرم بي هراس تيغ

مي­دانم اي قلندر شب­ها، تو با مني

ای هم­نورد وادی شب­های بی­کسی!

تا سرزمین روشن فردا، تو با منی

با من بمان كه در دل اين دشت پرهراس

تنهاتر از خدايم و تنها تو با مني


محمدرضا روزبه

پایان حال من خراب در سالی که گذشت

یک جام شراب ناب دستت باشد

تا حال من خراب دستت باشد....

سال یک هزار و سه­صد و نود و یک خورشیدی با همه فراز و نشیب­هایش تمام می­شود. تنها شعری واگویه حال می­گذارم و بس:

 بی­محابا رفت و دوری از مَنَش مشکل نبود

من پریشان بودم و او را غمی در دل نبود

بار دیگر فرصتی می­خواستم، اما نماند

وعده­ی دیدار می­دادم، ولی مایل نبود

در وجودش، هر چه کردم، رحمتی پیدا نشد

با نگاهش، هرچه دیدم، الفتی حاصل نبود

دفتری از آرزو پرداختم، اما نخواند

شعرها با یاد او گفتم، ولی قابل نبود

من چه شیرین و چه زیبا دوستش می­داشتم

او برای دوستی­ها ارزشی قائل نبود

هیچ روزی، مهرم از خاموشی­اش زایل نگشت

هیچ هنگامی دلم از یاد او غافل نبود

چون صفای نوبهاران از برم رفت و به­جای

جز خیال عطرآمیزش، در این منزل نبود

غرق ماتم شد وجودم ز این تلاطم­ها، دریغ!

در رَهَش، دریای اندوه مرا ساحل نبود

سپیده سامانی


نگاه شهریار به دوستی و دوست داشتن هم جالب است که هوشنگ ابتهاج در کتاب «پیر پرنیان­اندیش» درباره آن سخن گفته است. شاید روزی به درد کسی بخورد:

«شما اگه نتونید تک تک آدم­ها رو دوست داشته باشین، اصلا نمی­دونین دوست داشتن یعنی چه. خیال می­کنی که عشق فقط دوست داشتن دختر همسایه است. اون که دوبار ببوسی­اش و دست به سر و تهش بکشی، تموم می­شه و فردا می­ری سراغ دیگری. اسم اینو دوست داشتن می­ذارین؟ کی در جوانی­اش، هزار تا در خیالش یا در واقعیت، معشوقه عوض نکرده؟ اسم همه این­ها رو ما می­ذاریم عشق. بهتون گفتم اما [محمدحسین] شهریار اون طرف قضیه رو همیشه نگاه می­کرد... به من می­گفت: «سایه جان! تو جوونی، خوشگلی، شاعری، هنرمندی، فلانی؛ خب، دخترها به تو علاقه­مند می­شن. تو که همه رو نمی­تونی بگیری، باقی­ها دل شکسته می­شن».

خیلی انسانیت تو این حرف هست. خیلی مهربانی تو این حرف هست. می­گفت: «تو که همه رو نمی­تونی بگیری!» (سایه غش غش می­خندد) بعد با یه تمنا به من می­گفت: «تو رابطه­ات با دخترا، تو رو به خدا مراقب باش. تو که نمی­خوای دل کسی رو بشکنی...» خیلی این حرف انسانیه! شهریار این انسان­دوستی رو داشت... دیگران نه».

نک: پیر پرنیان­اندیش (گفت­وگو با هوشنگ ابتهاج)، میلاد عظیمی و عاطفه طیه، تهران، سخن، 1391، ج 2، صص 1225 ـ 1226.

داد بزن بانو!

هشتم مارچ، روز جهانی «زن» بر همه آزادزنان جهان و قلمرو پارسی به ویژه افغانستان فرخنده باد.


شب است، داد بزن بانو! سکوت سرد سترون چیست؟
صدا، صداست که می­ماند، دلیل حنجره بستن چیست؟

تمام پنجره­هایت، کور؛ میان گور خودت ماندی
و هیچ­گاه نفهمیدی فروغ، آینه، روزن چیست

سرود شعله­ی دل­تنگی ز چشم­های تو می­جوشد
گلوی تلخ تو می­داند که طعم بغض شکستن چیست

شب است، با نخ آوازت بدوز پرچم عصیان را
وگرنه ماندن و پوسیدن میان رشته و سوزن چیست؟

تمام منطق اینان را که بر غروب تو می­خندند
شکافتیم و نفهمیدیم که پیش منطقشان، زن چیست

هوای تازه و بارانی درون باغچه می­پیچد
در این هوای شکوفایی، دلیل پنجره بستن چیست؟

محمدشریف سعیدی

 

لینک به آهنگ همین شعر از عارف جعفری

http://urozgan.org/fa-af/article/1642/

این عوعو سگان شما نیز بگذرد

شعر معروفی از مولانا سِیف‌ُالدّین ابوالمَحامِد محمّد فَرغانی ()ـ معروف به سیف فرغانی ـ است که در زمان یورش مغولان به سرزمین پارسی و خراسان بزرگ سروده شده است. با توجه به تلاش­های نکبت­باری که بی­خردان کنونی حاکم بر خراسان بزرگ برای پارسی­ستیزی و فرهنگ­زدایی در این سرزمین باستانی به کار می­بندند، بازخوانی شعر سیف فرغانی پاسخ دندان­شکنی است به این ترک­تازی ارگ­نشینان بی­خردی که مغول­وار به جان فرهنگ ملت افتاده­اند. ارگ­نشینان نگون­بخت، هم­نوا با «برادران ناراضی­»شان و «فتوادهندگان» کوری که هر روز علیه «کتاب»، حکم سوختن و در آب انداختن صادر می­کنند؛ سرمستانه، عربده پیروزی سر داده­اند، ولی گویا از یاد برده­اند که «مرگ بر جهان شما نیز بگذرد». 


 

هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد

هم رونق زمان شما نیز بگذرد

وین بوِم محنت از پی آن تا کند خراب

بر دولت آشیان شما نیز بگذرد

باد خزان نکبت ایّام ناگهان

بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد

آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام

بر حلق و بر دهانِ شما نیز بگذرد

ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز!

این تیزی سنان شما نیز بگذرد

چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد

بیداد ظالمان شما نیز بگذرد

در مملکت چو غُرّش شیران گذشت و رفت

این عوعو سگان شما نیز بگذرد

آن کس که اسب داشت، غُبارش فرونشست

گرد سُم خران شما نیز بگذرد

بادی که در زمانه بسی شمع­ها بکُشت

هم بر چراغ­دان شما نیز بگذرد

زین کاروان­سرای بسی کاروان گذشت

ناچار کاروان شما نیز بگذرد

ای مُفتخر به طالعِ مسعود خویشتن

تأثیر اختران شما نیز بگذرد

این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید

نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد

بیش از دو روز بود از آنِ دگر کسان

بعد از دو روز از آنِ شما نیز بگذرد

بر تیر جورتان ز تحمّل، سپر کنیم

تا سختیِ کمان شما نیز بگذرد

در باغ دولت دگران بود مدّتی

این گُل، ز گُلستان شما نیز بگذرد

آبی است ایستاده در این خانه، مال و جاه

این آب ناروان شما نیز بگذرد

ای تو، رمه سپُرده به چوپان گرگ طبع

این گُرگیِ شبان شما نیز بگذرد

پیل فنا که شاه بقا، مات حُکم اوست

هم بر پیادگان شما نیز بگذرد

ای دوستان، خواهم که به نیکی، دُعای «سیف»

یک روز بر زبان شما نیز بگذرد

چه زیباست پارسی

من آنم که در پای خوکان نریزم

مر این قیمتی دُرِّ لفظ دَری را

حکیم ناصر خسرو بلخی


در پی یاوه­سرایی­های شورای وزیران دولت افغانستان و دستور فرمایشی حامد کرزی در تعیین تکلیف برای «زبان پارسی» در خاستگاه این زبان کهن، جنبشی برای مقابله با این طرح پلید و بیگانه­پرستانه دولت پارسی­ستیز افغانستان در میان جامعه مدنی افغانستان آغاز گشته است. با هوشیاری اهالی فرهنگ، هنر و ادب افغانستان، در برابر این توطئه ضد فرهنگی خواهیم ایستاد و از زبان ملی و مادری خود؛ زبان پارسی پاسداری می­کنیم.


گل نیست، ماه نیست، دل ماست پارسی

غوغای کُه، ترنم دریاست پارسی

از آفتاب، معجزه بر دوش می­کشد

رو بر مراد و روی به فرداست پارسی


از شام تا به کاشغَر، از سِند تا خُجَند

آیینه­دار عالم بالاست پارسی


تاریخ را وثیقه سبز شکوه را

خون من و کلام مطلاست پارسی


روح بزرگ و طبل خراسانیان پاک

چتر شرف، چراغ مسیحاست پارسی


تصویر را، مغازله را و ترانه را

جغرافیای معنوی ماست پارسی


سرسخت در حماسه و هموار در سرود

پیدا بود از این­که چه زیباست پارسی


بانگ سپیده، عرصه بیدارباش مرد

پیغمبر هنر، سخن راست، پارسی


دنیا بگو مباش، بزرگی بگو برو

ما را فضیلتی است که ما راست پارسی



شهید قهار عاصی

 

لینک به آهنگ «پارسی» با آواز صدیق شباب، خالد کیهان، طاهر شباب و عارف کیهان

http://www.youtube.com/watch?v=T08BfVbhW5Y 

افغان­ها و ایرانیان، چهارمین «روایت ­هم­دلی» را واگویه می­کنند

افغان­ها و ایرانیان، چهارمین «روایت ­هم­دلی» را واگویه می­کنند



روابط عمومی خانه ادبیات افغانستان: چهارمین همایش فرهنگی، هنری و ادبی «روایت هم­دلی» با هدف تقویت پیوندهای فرهنگی میان هم­زبانان هم­دل در ایران و افغانستان در تهران برگزار می­شود.

خانه ادبیات افغانستان سال­هاست «روایت هم­دلی» را با حضور اهالی فرهنگ، هنر و ادب و قشرهای گوناگون مهاجران افغانستان و هم­زبانان ایرانی برگزار می­کند. در همایش چهارم «روایت هم­دلی»، دو شخصیت‏ فرهنگی و ممتاز زبان پارسی؛ دکتر محمدسرور مولایی، نویسنده و پژوهشگر برجسته افغانستان  و استاد علی معلم دامغانی، شاعر بلندآوازه و رییس فرهنگستان هنر ایران سخنرانی می‏کنند.

افزون بر آن، شاعران نام­آشنای دو کشور همانند سعید بیابانکی، محمدحسین نعمتی و میلاد عرفان‏پور از ایران و  محسن سعیدی، محمد جعفری و زهرا حسین زاده از مهاجران افغانستان به همراه دو تن از شاعران جوان افغانستان، تهماسبی خراسانی و سید سکندر حسینی که به تازگی از  دیار مولانای بلخ به ایران آمده‏اند، شعر خواهند خواند.  موسیقی سنتی افغانستان هم از دیگر بخش­های این همایش فرهنگی، هنری و ادبی است که با حضور تنی چند از هنرمندان عرصه موسیقی افغانستان اجرا می­شود.

خانه ادبیات افغانستان، چهارمین همایش «روایت هم­دلی» را با همکاری  حوزه هنری و انتشارات بین‏المللی الهدا،  روز دوشنبه، 21 حوت (اسفند) 1391 از ساعت 15 تا 18 در تالار مهر حوزه هنری برگزار می­کند و ورود برای علاقه­مندان به زبان و ادب پارسی و فرهنگ مشترک افغانستان و ایران آزاد است.

گفتنی است روز پنج­شنبه، 10 حوت (اسفند) نیز در کنار شعرخوانی اعضای خانه و برگزاری کارگاه نقد در نشست هفتگی خانه ادبیات افغانستان، محمدحسین فیاض؛ شاعر معاصر و عارف جعفری؛ هنر مند مطرح کشور از پوستر چهارمین «روایت هم­دلی» رونمایی کردند.

بیانیه‌ی هیأت داوران دومین دوره‌ی  «جایزه‌ی ادبی نوروز»

 بیانیه‌ی هیأت داوران دومین دوره‌ی  «جایزه‌ی ادبی نوروز» 

داستان‌نویسی افغانستان، چه در داخل کشور و چه در خارج از کشور، طی سه سال اخیر، روند رو‌به‌رشدی را تجربه کرده است. به‌خصوص در عرصه‌ی رمان‌نویسی، شاهد یک حرکت جهش‌گونه‌ایم. رمان‌هایی که طی این سه سال منتشر شده‌اند، هم از نظر کمی ‌هم از نظر کیفی، می‌توانند چشم‌انداز امیدبخشی برای علاقه‌مندان ادبیات داستانی عرضه کند.

اكنون، برای نخستین‌بار در تاریخ ادبیات داستانی، می‌توانیم برای یک خواننده‌ی معمولی هم‌وطن، فهرست به‌نسبت‌ قابل قبولی از آثار داستانی نویسنده‌گان خود ارائه کنیم و بگوییم که می‌تواند با مطالعه‌ی این رمان‌ها و مجموعه‌داستان‌ها، هم اوقات لذت‌بخشی را سپری کند ‌هم این‌که به شناختی عمیق‌تر از لایه‌ها و جنبه‌های جامعه‌ی افغانستان معاصر نایل شود.

طی این سه سال، ما با رویکرد‌های متنوع‌تری از پرداخت‌های داستانی روبه‌رو بوده‌ایم. پرداخت‌هایی که از نظر بافت هنرمندانه می‌تواند با ادبیات ملل دیگر قابل برابرگذاری باشد و از نظر محتوایی نیز پنجره‌یی برای تأملات جامعه‌شناختی ما بگشاید

درون‌مایه‌های تکان‌دهنده از دیگر ویژه‌گی‌های این داستان‌ها است. به‌ویژه که بیش‌تر وضعیت حال را بیان کرده‌اند؛ وضعیتی که به‌خوبی ‌قابل لمس است و می‌تواند بیان هنرمندانه‌ی آن، به مخاطب انسجام فکری ببخشد. در عین حال خلاقیت هنری به نویسنده این امکان را می‌دهد که به توصیف وضعیت‌هایی بپردازد که امکان بیان آن در جامعه‌ی ما در قالب مقاله بسیار خطرناک و در نتیجه تقریبا‌ً ناممکن است.

زبان متفاوت داستان‌ها نیز در این سه سال رساتر شده است. نکته‌یی که از تعامل تأثیرپذیری و تأثیرگذاری با رسانه‌های آزاد پرده بر‌می‌دارد. رسانه‌هایی که فرصت یافته‌اند به طرح مسایلی بپردازند که تا همین اواخر جزو تابوها بوده است. به این‌ترتیب ادبیات داستانی به سرشت اصلی خویش نزدیک‌تر شده‌ که همان بیان وضعیتی است که در آن نفس می‌کشد. بیان گستاخانه‌تر قلمروهایی که یا نا‌اندیشیده باقی‌ مانده بوده‌ یا این‌که حتا اندیشه‌ناپذیر تلقی می‌شده است و از این بابت بیان آن‌ها حتا برای نویسنده خطرناک نیز بوده است.

در عین حال، این سه سال، تداوم وضعی است که به‌ویژه طی دو دهه‌ی اخیر، به اصلی‌ترین جریان داستان‌پردازی مبدل شده است. برخی از مضامینی که در ‌دو دهه‌ی گذشته از رایج‌ترین دل‌مشغولی‌های نویسنده‌گان بوده، در این سه سال نیز جایگاه خود را حفظ کرده و البته با نوآوری‌هایی در شیوه‌ی پرداخت همراه بوده است. جنگ و پیامدهای روانی و جامعه‌شناختی آن، وضعیت‌های مختلف مهاجرت، و درد و رنج ناشی از آن؛ دو مضمونی که هم‌چنان از جمله‌ی دغدغه‌های اصلی ساکنان این مرز و بوم است، هنوز سرنوشت بیش‌تر مردم را رقم می‌زند، قربانی می‌گیرد و رنج‌های تاقت‌فرسا را تحمیل می‌کند. بی‌عدالتی‌ها و طمع‌ورزی‌ها او را به جنگ دعوت می‌کند. جنگ‌ها ویرانی و مرگ و مهاجرت به‌بار می‌آورد و مهاجرت او را دوباره در دنیایی آگنده از بی‌عدالتی‌ها قرار می‌دهد. او را وا‌می‌دارد بار دیگر تن به تحمل اشکال دیگری از تبعیض‌ها بدهد، یا به مبارزه برخیزد و یا این‌که راه گریز دیگری را جست‌وجو کند. این دور باطل هنوز ادامه دارد و هم‌چنان اوضاع را ناپایدار نگه داشته است. داستان‌های این سه سال به‌خوبی این سه ضلع بدبختی را نمایان ساخته‌اند و ما را به عنوان یک خواننده به تفکر وا‌می‌دارند

زمینه‌هایی هم هستند که هنوز از سوی نویسنده‌گان، موشکافی لازم نشده‌اند؛ این‌که قدرت چه‌گونه به خود تداوم می‌دهد و فساد با چه شگردهایی به این تداوم شوم کمک می‌کند، این‌که چه‌گونه غرور کاذب، ما را از درون تهی کرده است و این‌که پرداختن به فرم چه‌طور تعامل سطحی انسان افغانستانی را با اندیشه به مسیرهای مخربی کشانده است.

با وجود این، آثار منتشرشده در سال‌های 1388 تا پایان 1390، نویدبخش یک جریان تازه‌ی داستان‌نویسی در افغانستان است.

 

هیأت داوران دومین دوره‌ی جایزه‌ی ادبی نوروز

 

*********

 

گزارش روند برگزاری جایزه‌ی ادبی نوروز

 

نخستین فراخوان در سال 1390  منتشر شد، ولی به دلیل پراکنده بودن نویسنده‌گان و عدم دست‌یابی به آثار منتشر شده، در تابستان امسال با شناسایی و گردآوری آثار منتشر‌شده، کار دوباره آغاز شد. در این راستا، 25 رمان‌ و 18 مجموعه‌داستان که در سال‌های 1388 تا پایان 1390 منتشر شده بودند، شناسایی و تهیه شدند.

در نهایت، 7 رمان و 6 مجموعه‌داستان به عنوان نامزدهای اولیه‌‌ معرفی شدند:

نامزدهای اولیه‌ی بخش رمان در دومین دوره جایزه ادبی نوروز:

1_ بلوای خفته‌گان‌/‌محمد‌جان تقی بختیاری/‌کابل، خانه ادبیات؛

2_ چارگرد قلا گشتم... /رهنورد زریاب‌/‌کابل، انتشارات تاک؛

3_ سفر خروج‌/‌محمد‌آصف سلطان‌زاده/دنمارک، نشر دیار کتاب؛

4_ کتاب نام‌های متروک/‌خسرو مانی‌/‌کابل، انتشارات تاک؛

5_‌گردابی‌/‌حسین حیدربیگی‌/‌تهران، نشر افراز؛

6_ گرگ‌های دوندر‌/‌سیامک هروی/ کابل، بی‌نا؛‌

7_ نقره دختر دریای کابل‌/‌حمیرا قادری/‌تهران، نشر روزگار.

 

نامزدهای اولیه‌ی بخش مجموعه‌داستان عبارت بودند از: 

1‌_ بادیگارد‌/‌حبیب صادقی/‌کابل، انتشارات تاک؛

2_ برادرم رمضان‌/‌تینا محمد‌حسینی/‌تهران، نشر آگه؛

3_ خروسان باغ بابر‌/‌حسین فخری‌/‌کابل، نشر خانه ادبیات؛

4_ دست شیطان‌/‌عزیز‌الله نهفته‌/‌تهران، نشر افراز؛

5_ راه و چاه‌/‌خالد نویسا‌/‌کابل، انتشارات تاک؛

6_ کابل جای آدم نیست‌/‌سید‌علی موسوی/‌‌کابل، انتشارات تاک.

 

پس از این مرحله، بانو حمیرا قادری و آقای خسرو مانی رمان‌های‌شان را از روند داوری و جایزه خارج کردند و به جمع داوران نهایی جایزه‌ پیوستندهم‌چنین، استاد رهنورد زریاب نیز برای تشویق نویسنده‌گان جوان رمان چارگرد قلا گشتم پای زیب طلا یافتنم... را نیز از روند جایزه خارج کردند

داوران دومین ‌دوره‌ی جایزه‌ی ادبی نوروز پس بررسی مجدد نامزدان اولیه 3 رمان و سه مجموعه‌داستان را به عنوان نامزدان نهایی جایزه معرفی کردند. و به بررسی خود ادامه دادند و پس از برگزاری جلسه‌های متعدد، برنده‌گان جایزه را مشخص کردند.

باید یادآوری کرد که دومین دوره‌ی جایزه‌‌ی ادبی نوروز، با حمایت بنیاد مهرگان عمران برگزار شد و جای دارد تا از بنیاد مهرگان عمران و به‌خصوص رییس بنیاد، جناب مهندس محمود بلیغ سپاس‌گزاری کنيم. همچنین از همکاری انستیتوت فرانسه در کابل نیز سپاس‌گزاريم که در روند برگزاری مراسم به ما یاری دادند. 

فراخوان فرهنگیان و اهل قلم افغانستان در سراسر جهان برای ایجاد صف مشترک در برابر فرقه­گرایی و تروریزم

فراخوان برای ایجاد صف مشترک در برابر فرقه­گرایی و تروریزم


در حمله­ی اخیر تروریستی در هزاره تاون کویته، ده­ها انسان و از جمله کودکان، نوجوانان و زنان که مصروف زنده­گی و کار مسالمت­آمیز روزانه­ی خود بودند، قربانی گردیدند. این عمل تروریستی، رخ دیگری از ماهیت ضد انسانی توطیه­های جاری علیه مردمان منطقه را برملا ساخت.

معلوم است که در عقب همه­ی حوادث مشابه در منطقه­ی ما، سازمان­های استخباراتی و شبکه­های مخفی قرار دارند. طوری که تجربه نشان داده است، «آی اس آی» از بنیادگرایی و تروریزم، نه تنها علیه افغانستان و هند، بل علیه مردمان پشتون، بلوچ و هزاره در آن سوی خط دیورند نیز به طور متداوم استفاده می­کند.

ادامه­ی این بازی خطرناک در شرایطی که رژیم­های بنیادگرا با استفاده از تمام ابزارها درصدد کسب نقش رهبری­کننده در «هلال سبز»اند، می­تواند منجر به اوضاع فاجعه­آور گردد. بی­ثباتی کشورهای حوزه ما ابعاد نوی کسب می­کند که می­تواند تمامیت آن­ها را جداً تهدید نماید. حتا برخی نشانه­ها حاکی از بی­ثبات­سازی کشورهای حوزه ماست.

با توجه به مراتب فوق، ما فرامی­خوانیم تا مبارزه علیه این خطرات بالفعل و بالقوه بر مبنای یک تفاهم و هم­بسته­گی هر چی گسترده­تر و هماهنگ­تر صورت بگیرد. در این مسیر، از نظر ما به خصوص مهم است تا:
1- کار روشنگرانه­ی وسیع را میان مردم به راه انداخت تا مردمان منطقه ابعاد خطر
 نابودی­آور و اهمیت حیاتی تجرید تمام اشکال فرقه­گرایی ستیزهجویانه و هرگونه تروریزم را درک نموده و بشناسند؛ 
2- مخالفت با تروریزم و فرقه­گرایی و ابراز هم­بسته­گی با قربانیان تروریزم، خصلت همه­گانی کسب کند؛
 
3- در برابر وضع قابل انفجار و رو به وخامت کنونی باید نگرش تازه­یی که صلح، امنیت و همکاری سازنده و متقابلاً مفید میان مردمان و کشورهای منطقه را برای بهروزی بر اساس اصول و موازین متمدن تأمین نماید، ارایه گردد؛

4- نگرش نو برای آینده­ی منطقه باید از جمله بر اصول و ارزش­هایی استوار باشد که تمام اشکال استبداد سیاسی و ایدیولوژیک، تبعیض و گرایش­های ستیزه­جویانه را منتفی سازد؛

5- نگرش نو برای آینده­ی منطقه باید امکان استفاده از سلاح و سایر اشکال زور را در حل اختلافات میان کشورهای منطقه منتفی سازد؛

6- جامعه­ی جهانی باید متقاعد ساخته شود تا از مماشات در برابر مراکز تربیت، تمویل، تجهیز و صدور تروریزم و فرقه­گرایی ستیزجویانه، دست برداشته و اقدامات مقتضی را در برابر آن­ها اتخاذ نموده و به اجرا بگذارد.


نام شماری از امضاکننده­گان این بیانیه عبارتند از: پوهاند دکتور مجاوراحمد زیار، پوهاند دکتور عنایت­الله شهرانی، پوهاند دکتور حسن کاکر، دکتور اکرم عثمان، استاد آصف آهنگ، دستگیر روشنیالی، صدیق ره­پو طرزی، رتبیل شامل آهنگ، خالد نویسا، پروین پژواک، خاتول مومند، نصیر مهرین، مسعود فارانی، داکتر رسول رحیم، دکتور آصف روشان، سخیداد هاتف، ملک ستیز، آصف بره­کی، رویا حکیمی، خدیجه فریار، گلنور بهمن، فرید شایان، عباس فراسو، محمدامین وکیلی، زینت نور، مسعوده قاضی، ناهید مهرگان، میر حسین مهدوی، ایشور داس، حمید عبیدی، ... .

نامه سرگشاده شاعران جهان درباره کشتارهای کویته

نامه سرگشاده شاعران جهان به

دبیر کل سازمان ملل متحد، بان کی مون

رییس کمیسیون اروپا، خوزه مانوئل باروسو

و رییس جمهوری ایالات متحده آمریکا، باراک اوباما


آقایان،

با گذشت بیش از یک قرن جنایات سیستماتیک همچون نسل کشی، به بردگی گرفتن، تجاوز جنسی، جنایات جنگی و تبعیض علیه مردم هزاره، هزاره بودن همچنان در پاکستان و افغانستان جرمی آشکار محسوب می شود.

 آخرین کشتار وحشیانه هزاره ها بدست گروه های تروریستی به تاریخ 10 جنوری سال روان میلادی در کویته پاکستان طی یک حمله تروریستی برنامه ریزی شده رخ داد که درآن بیش از یکصد تن کشته شدند. در طی چند سال گذشته، فقط در پاکستان بیش از هزار تن از مردم بیگناه هزاره در جریان حملات مشابه تروریستی به قتل رسیده اند.

مردم هزاره امروز حتی در خاک آبایی شان افغانستان نیز از امنیت برخوردار نیستند. برای نمونه، هزاره ها همه ساله توسط کوچی های افغان که از طرف طالبان و حکومت افغانستان حمایت می شوند، به صورت فجیعی به قتل می رسند. جاده های مناطق هزاره نشین توسط طالبان مسلح مسدود شده و وسایط نقلیه آنها غارت گردیده و خودشان به قتل می رسند.

 درمناطق مرکزی افغانستان که جمعیت قابل توجهی از مردم هزاره ساکن اند، آنان به حاشیه رانده شده اند و از ابتدایی ترین حقوق مشروع خویش محروم می باشند. آنان هنوزهم از یکسو زیر حملات طالبان قرار دارند و از سوی دیگر از تبعیض سازمان یافته که توسط حکومت افغانستان اعمال می شود رنج می برند. در نتیجه میلیون ها تن از مردم هزاره با هزاران دشواری مجبور به ترک وطن شان شده در کشورهای مختلف تقاضای پناهندگی می کنند. این پناهجویان در برخی موارد در این کشورها نیز با شرایط ناگواری مواجه می شوند.

 مردم هزاره، به عنوان بومیان افغانستان تا پیش از قرن نوزده میلادی، حدود 67 درصد از جمعیت کشور را تشکیل می دادند. در قرن نوزدهم میلادی، مردم هزاره دوبار با قتل عام و بردگی مواجه شده اند. آنان با کوچ اجباری روبرو شده و سرزمین های شان که قسمت های جنوبی افغانستان امروزی را تشکیل می دهد، به زور از آنان گرفته شده است. در این دوره بیش از 60 درصد جمعیت هزاره ها به قتل رسیده و هزاران تن آنان به عنوان برده فروخته شد.

تاریخ افغانستان در قرن بیستم میلادی، سراسر با خون هزاره ها و تبعیض سیستماتیک علیه آنان رنگین شده است. به تاریخ 10 و 11 فبروری/فوریه سال 1993 میلادی درمنطقه افشار کابل، حکومت مجاهدین و متحدین آنان هزاران تن از زنان، مردان و کودکان بیگناه هزاره را کشته و زخمی کردند. در ماه آگوست سال 1998 میلادی، طالبان بیش از ده هزارتن از مردم هزاره را در شهر مزارشریف واقع درشمال افغانستان قتل عام نمودند. در سایر نقاط افغانستان نیز مشابه آن حمام های خون برپا شد. علاوه بر این جنایات خونین، نابود سازی فرهنگ و پیشینه تاریخی این مردم و تبلیغ تاریخ نادرست و معلومات نادقیق در مورد هزاره ها، استراتژی بعدی دشمنان این مردم بوده است.

 برای نمونه، درماه مارچ/مارس سال 2001 میلادی، طالبان، پیکره های بودای بامیان را که سمبول تاریخ و فرهنگ هزاره ها و از جمله شاهکارهای پنهان میراث انسانی نیز می باشند، با رسوایی تمام منهدم ساختند. هزاره ها حداقل به مدت دو قرن از وقوع چنین جنایاتی رنج برده و تاکنون نیز با آن مواجه اند.

 از این روی، ما شاعران، از کشورهای مختلف جهان، همبستگی خویش را با مردم هزاره اعلام داشته، از شما رهبران جهان می خواهیم در موارد زیر اقدامات لازم را روی دست گرفته تا امنیت و سلامت مردم هزاره و فرهنگ آنان بصورت مناسب تضمین گردد:

 1-      اعلام وضعیت اضطراری در مورد شرایط هزاره ها مطابق با کنوانسیون جلوگیری و مجازات نسل کشی

 2-      اعمال فشار دیپلوماتیک بر حکومت های افغانستان و پاکستان جهت متوقف ساختن فوری تبعیض علیه مردم هزاره و متوقف ساختن حمایت از تروریست هایی که علیه این مردم دست به خشونت می زنند

 3-      درخواست از کشورهای عضو کنوانسیون پناهندگان برای حمایت از پناهجویان هزاره و اعطای پناهندگی به آنان

 4-      تشکیل یک کمیسیون بین المللی حقیقت یاب جهت تحقیق در مورد جنایات علیه هزاره ها

 5-      تشکیل پرونده های جامع نسل کشی و جنایت شدید در دادگاه های بین المللی همچون دادگاه بین المللی جزایی (آی .سی. سی)

 6-       بیش از یک صد و پنجاه هزار سرباز بین المللی در افغانستان مستقر هستند که باید قبل از ترک افغانستان، امنیت هزاره ها را تضمین نمایند.

 7-      درخواست از رسانه های جهانی برای تحقیق و اطلاع رسانی در مورد فعالیت هایی که علیه مردم هزاره بويژه در افغانستان و پاکستان در جریان است.

گریه های بی بهانه و پر بهانه

این شب­ها هم­نشین آوای سرآهنگ، ساربان، شجریان، بنان، هایده، مرجان، فرشته و حبیب هستم و کتاب خاطرات هوشنگ ابتهاج. با لحظه لحظه­های این آهنگ­ها و شعرهای سایه و عاشقی­های سایه با زندگی و شعر و موسیقی و عاشقی­هایش با شهریار و خوبی­های مرتضی کیوان، بارها در تنهایی خودم گریسته­ام. «این گریه‌ی بی بهانه از توست». خواندنی­های این کتاب آن قدر هست که علاقه­مند آن بتواند آن را از کتاب­خانه­ای امانت بگیرد و بخواند.

یکی از کارهای گاه­گاهی شاعران، سرودن شعر مشترک است چه به صورت جدّی و چه به صورت طنز، هزل و هجو که گاهی تنها در محفل­های شاعران، سر به مُهر می­مانند و گاه منتشر می­شوند. از جمله شعرهای مشترک/ نیمه مشترک/ مستقل طنز که یادم مانده است (خیلی­های دیگر هم فقط خاطره­هایشان یادم هست، ولی خب خودسانسوری را برای همین وقت­ها گذاشته­اند)، شعری بود که استاد کاظمی در قند پارسی سوم درباره سفر شاعران و نویسندگان مهاجر از مشهد به همایش یادشده سروده بود. برای دیدن این شعر به این­جا بروید: http://mkkazemi.persianblog.ir/post/331/

باری، سایه در این کتاب، از یکی از شعرهای مشترکش با زنده­یاد سیاوش کسرایی پرده برمی­دارد که به گفته خودش، «یه غزل هم با کسرایی ساختیم که البته قسمت عمده­شو من ساختم. یا اگه کسرایی مصراعی می­ساخت، من اون مصراعو تغییر می­دادم. غزل بدی هم نشد. می­شد چاپش کرد».

آن غزل قشنگ این است:

از کشتن ما، چشم تو پرهیز ندارد

کس چون تو چنین فتنه­ی خون­ریز ندارد

دامن مکش ای گل، ز کف باد سحرگاه

این یک دو نفس این همه پرهیز ندارد

چشمم همه شب در طلب صبح رخ توست

خورشید هم این چشم سحرخیز ندارد

بر گل چه ستم رفت که این بلبل خوش­خوان

دیری است که آن لحن دل­آویز ندارد

ای خسرو فرهادشکن، تیشه به سر کوب

کان شاهد شیرین سرِ پرویز ندارد

آن روز همه چشم و دلش جانب ما بود

امروز سوی ما نظری نیز ندارد

پاداش دل­خون شده­ی ما همه این است

کان نوگل خندان، غم پاییز ندارد

آن چنگ همایون که دو صد شور و نوا داشت

امروز جز این لحن غم­انگیز ندارد

***********

به جز این شعر قشنگ مشترک، شعرهای قشنگ دیگری هم از ابتهاج هست که واقعا دل­سوختگان را آتش می­زند. آن­ها را باید در گزیده­­های شعری سایه یافت و خواند. برای خالی نبودن عریضه، چند شعر می­آورم که خودش نیز می­پسندد و مقبول طبع خوانندگان عادی و شاعران هم افتاده است.

 

ای عشق، همه بهانه از توست

من خامشم، این ترانه از توست

آن بانگِ بلندِ صبح‌گاهی

وین زمزمه‌ی شبانه از توست

من اندُهِ خویش را ندانم

این گریه‌ی بی بهانه از توست

ای آتشِ جانِ پاک‌بازان

در خرمن من، زبانه از توست

افسون شده‌ی تو را زبان نیست

ور هست، همه فسانه از توست

کشتیِّ مرا چه بیم دریا؟

توفان ز تو و کرانه از توست

گر باده دهی وگرنه، غم نیست

مست از تو، شراب‌خانه از توست

می را چه اثر به پیش چشمت؟

کاین مستی شادمانه از توست

پیش تو چه توسنی کند عقل؟

رام است که تازیانه از توست

من می‌گذرم خموش و گم‌نام

آوازه‌ی جاودانه از توست

چون سایه، مرا به خاک برگیر

کاین‌جا سر و آستانه از توست

**************

دلی كه پیش تو ره یافت، باز پس نرود

هوا گرفته­ی عشق از پی هوس نرود

به بوی زلف تو دم می زنم در این شب تار

وگرنه چون سحرم، بی تو، یك نفس نرود

چنان به دام غمت، خو گرفت مرغ دلم

كه یاد باغ بهشتش در این قفس نرود

نثار آه سحر می­كنم سرشك نیاز

كه دامن توام ای گل، ز دسترس نرود

دلا بسوز و به جان برفروز آتش عشق

كز این چراغ، تو دودی به چشم كس نرود

فغان بلبل طبعم به گلشن تو خوش است

كه كار دلبری گل ز خار و خس نرود

دلی كه نغمه­ی ناقوس معبد تو شنید

چو كودكان ز پی بانگ هر جرس نرود

بر آستان تو چون سایه، سر نهم همه عمر

كه هر كه پیش تو ره یافت، باز پس نرود

********

مژده بده! مژده بده! یار پسندید مرا

سایه‌ی او گشتم و او، بُرد به خورشید مرا

جان دل و دیده منم، گریه‌ی خندیده منم

یارِ پسندیده منم، یار پسندید مرا

کعبه منم، قبله منم، سوی من آرید نماز

کان صنمِ قبله‌نما، خم شد و بوسید مرا

پرتو دیدار خوشش، تافته در دیده‌ی من

آینه در آینه شد: دیدمش و دید مرا

آینه­، خورشید شود پیش رخ روشن او

تاب نظر خواه و ببین کآینه تابید مرا

گوهرِ گُم‌بوده نگر، تافته بر فرق فلک

گوهری خوب‌نظر، آمد و سنجید مرا

نور چو فواره زند، بوسه بر این باره زند

رشک سلیمان نگر و غیرت جمشید مرا

هر سحر از کاخ کرم، چون که فرو می‌نگرم

بانگ لک‌الحمد رسد از مه و ناهید، مرا

چون سر زلفش نکشم سر ز هوای رخ او

باش که صد صبح دمد زین شب امید، مرا

پرتو بی‌پیرهنم، جان رها کرده تنم

تا نشوم سایه‌ی خود، باز نبینید مرا

********

نشود فاش کسی آن­چه میان من و توست

تا اشارات نظر، نامه­رسان من و توست

گوش کن، با لب خاموش سخن می­گویم

پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست

روزگاری شد و کس، مرد ره عشق ندید

حالیا چشم جهانی، نگران من و توست

گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید

همه جا زمزمه­ی عشق نهان من و توست

گو بهار دل و جان باش و خزان باش، ارنه

ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست

این همه قصه­ی فردوس و تمنای بهشت

گفت­و­گویی و خیالی ز جهان من و توست

نقش ما گو ننگارند به دیباچه­ی عقل

هرکجا نامه­ی عشق است، نشان من و توست

سایه، زآتش­کده­ی ماست، فروغ مه و مهر

وه از این آتش روشن که به جان من و توست

 

کتاب­شناسی کتاب خاطرات ابتهاج: پیر پرنیان­اندیش (در صحبت سایه): گفت­وگو با هوشنگ ابتهاج (سایه)/ میلاد عظیمی و عاطفه طیّه/ تهران، انتشارات سخن، چاپ اول، پاییز ۱۳۹۱.

نخستین گام افغانستان برای ورود به بازار و صنعت بازی های کامپیوتری

 بازی کامپیوتری جوانان افغانستانی، جهانی شد

 

گروهی از جوانان افغانستانی برای اولین بار یک بازی کامپیوتری تولید کردهاند. شرکت 'اپل' این بازی را برای فروش در بازار جهانی در سایت رسمی خود عرضه کرده است. جوانان تولیدکننده این بازی، مهاجران افغانستانی و دانش­آموخته دانشگاههای ایران هستند. هرچند سازندگان این بازی کامپیوتری، افغانستانی هستند، اما داستانش امریکایی است. ویدیو گیم/ بازی کامپیوتری " کلیک مرد خطی در تگزاس" چند مرحله دارد.

ساخت این بازی در فکر جوانان افغان در حال کار در کارگاهی در شهر مشهد ایران ایجاد شد. گروهی از دختران و پسران جوان دور هم جمع شدند و اولین سازندگان بازی کامپیوتری افغانستان را به نام خود ثبت کردند. عبدالله صفدری، عضو گروه طراحان بازی کامپیوتری میگوید: «این قضیه به حدود هشت ماه پیش برمیگردد. ما دوستان و آشنایان دانشجو که همگی از مهاجران افغان بودیم، در قالب یک تیم جمع شدیم و تصمیم گرفتیم یک بازی بسازیم به نام افغانستان».

بیشتر این جوانان، دانشجویان رشته کامپیوتر هستند. آنها پروژه "مرد خطی در تگزاس" را با پول خود اجرا کردند. آنان میگویند که با ساخت این بازی، میخواستند به کشورشان خدمت و کاری برای وطن شان انجام دهند. احسان سجادی، مدیر گروه طراحان بازی کامپیوتری در این باره میگوید: «بسیار دوست داشتیم که در این بازی، نامی از افغانستان گرفته شود. چه یک شهر باشد، چه یک چهره معروف، ولی ما باید بپذیریم که صنعت بازی سازی کامپیوتری یک حرفه بسیار رقابتی است. ما نیز برای اینکه بتوانیم رقابت کنیم، از نام تگزاس استفاده کردیم که انتخاب این نام میتواند یک ایده بزرگ باشد».

بازی مرد خطی در دو نسخه برای آیفون و آیپد ساخته شدهاست، اما قرار است نسخه قابل استفاده برای دیگر سیستم عاملها نیز عرضه شود. بازی مرد خطی در تگزاس، اولین بازی افغانی است که اپل آن را در سایت خود گذاشته است. این بازی مدتی است که در این سایت به فروش گذاشته شده و هر نسخه آن به قیمت حدود یک دلار قابل دریافت است. اولین نسخه این بازی در ۲۹ ژانویه سال ۲۰۱۳ در سایت اپل گذاشته شد و حجم آن نیز ۳۶.۶ MB است. زبان این بازی انگلیسی است.

عمر منصور انصاری، کارشناس تکنولوژی معلوماتی در کابل از کار این جوانان استقبال کرده است و میگوید مردم چشم به راه کارهای بیشتری از این گروه هستند. انصاری که ریاست اتحاد ملی تکنولوژی معلوماتی و مخابراتی افغانستان را به عهده دارد، میگوید: «بازی "لاین من اِن تگزاس" را که من دیدم، در ردیف third person shooter می‌آید و یک بازی دو بعدی است. یک شروع خوبی است. لازم است که سازندگان آن در صورتی که بتوانند آن را سه بعدی بسازند و کار بیشتری روی آن انجام دهند».

نیما اکبرپور، گرداننده برنامه «کلیک» در بخش بی بی سی فارسی درباره این بازی می­گوید: «ساختار این بازی بسیار ساده است، اما پیش از آن که مشکل فنی داشته باشد، ضعف گرافیک و طراحی دارد. هر چند شخصیت‌های این بازی و نوع طراحی آن به تنهایی ایرادی ندارد، اما حرکت برخی از کارکترهای بازی مثل کرکس‌ها هنگام پرواز غیرطبیعی هستند. در واقع، می‌توان گفت که اگر گروه طراح این بازی از گرافیست‌های مجرب‌تری بهره می‌برد، می‌توانست جلوه‌های بصری بهتری را به کار گیرد و سرانجام کاربران بیشتری را به سوی خود جذب کند. صنعت بازی در افغانستان بسیار نوپا است، اما امید است گام‌های پیشرفت سریع‌تر پیموده شود تا بازی‌های بهتر و پیشرفته‌تری را از تولیدکنندگان بازی در افغانستان شاهد باشیم».

بازیهای کامپیوتری در میان جوانان افغان در سال­های اخیر طرفدارانی زیادی پیدا کرده است. با ساخت اولین بازی کامپیوتری افغانستانی، بسیاری امیدوارند که این کار، آغازی برای ورود افغانستان به صنعت پرسود بازی‌های کامپیوتری در جهان باشد.

این کامیابی را به جوانان سختکوش سرزمین افغانستان شادباش می گوییم.

لینک خبر  بازی کامپیوتری جوانان افغانستانی، جهانی شد

فراخوان آثار آوانگارد ادبی و هنری افغانستانی برای مجله بین المللی مطالعات نشانه شناسی فرهنگی

  فراخوان بانو «لیلا صادقی»، نویسنده، داستان نویس، شاعر و منتقد ادبی هم زبان ایرانی برای گردآوری آثار فعالان آوانگارد افغانستانی


از همه دوستان عزیزی که در زمینه هنرهای چندرسانه­ای، عکاسی، نقاشی و هنرهای تجسمی آوانگارد یا هنرهای تلفیقی، شعرعکس، شعرنقاشی، شعرخطاطی یا آثار ادبی و هنری پیشرو در ایران، ­کشورهای عربی، ترکیه، کردستان، افغانستان و دیگر کشورهای خاورمیانه فعالیت می­کنند یا با آثار چنین هنرمندانی آشنایی دارند، دعوت می­شود آثار مورد نظر را به این نشانی لیلا صادقی (info.leilasadeghi@gmail.com) بفرستند تا در مجله بین­المللی و پژوهشی مطالعات نشانه­شناسی فرهنگی منتشر و نقد و بررسی شود.