یک با یک برابر نیست

امروز سال­روز اعدام خسرو (عبدالحسین) گلسرخی است. (تولد: ۲ دلو (بهمن) ۱۳۲۲ در رشت - اعدام ۲۹دلو (بهمن) ۱۳۵۲) این شاعر و نویسنده‌ مارکسیست ایرانی در دهه 1350 به اتهام توطئه برای آسیب رساندن به اعضای خانواده محمدرضا شاه پهلوی، در سال ۱۳۵۱ دستگیر شد. وی پس از محاکمه در دادگاه (جریان محاکمه وی به صورت تلویزیونی پخش شد و بسیار معروف است) با طلب عفو نکردن از شاه، در سی سالگی اعدام شد. چند شعر جالب اجتماعی را از وی بخوانید:

یک با یک برابر نیست

 

معلم پای تخته داد می­زد

صورتش از خشم، گل­گون بود

و دستانش به زیر پوششی از گـرد، پنهان بود

ولی آخرکلاسی­ها

لواشک بین خود تقسیم می­کردند

وآن یکی در گوشه‌ای دیگر، «جوانان» را ورق می­زد؛

برای این­که بی­خود، های‌وهو می­کرد و با آن شور بی‌پایان

تساوی­های جبری را نشان می‌داد.

با خطی خوانا به روی تخته‌ای کز ظلمتی تاریک،

غمگین بود،

تساوی را چنین بنوشت: «یک با یک برابر است».

از میان جمع شاگردان، یکی ‌برخاست؛

همیشه یک نفر باید به پا خیزد...

به آرامی سخن سر داد:

«تساوی، اشتباهی فاحش و محض است».

نگاه بچه‌ها ناگه به یک سو خیره گشت و

معلم، مات بر جا ماند

و او پرسید: «اگر یک فرد انسان، واحد یک بود؛

آیا یک با یک برابر بود؟»

سکوت مُدهِشی بود و سؤالی سخت.

معلم، خشمگین فریاد زد: «آری، برابر بود».

و او با پوزخندی گفت:

«اگر یک فرد انسان، واحد یک بود؛

آن­که زور و زر به دامن داشت، بالا بود و آن­که

قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت، پایین بود؟

اگر یک فرد انسان، واحد یک بود؛

آن­که صورت نقره­گون چون قرص مَه می‌داشت، بالا بود

و آن سیه­چرده که می­نالید، پایین بود؟

اگر یک فرد انسان، واحد یک بود؛

این تساوی زیر و رو می­شد.

حال می‌پرسم: یک اگر با یک برابر بود؛

نان و مال مفت­خواران از کجا آماده می‌گردید؟

یا چه ‌کس دیوار چین‌ را بنا می‌کرد؟

یک اگر با یک برابر بود؛

پس که پشتش زیر بار فقر خم می­شد؟

یا که زیر ضربه شلاق له می‌گشت؟

یک اگر با یک برابر بود؛

پس چه‌ کس آزادگان را در قفس می‌کرد؟»

معلم ناله‌آسا گفت:

«بچه‌ها در جزوه‌­های خویش بنویسید:

یک با یک برابر نیست...».

****

هیمه

 

نه آن­که فکر کنی سرد است

که من

در تهاجم کولاک

یک­جا تمام هیمه­های جهان را

انبار کرده­ام

در پشت خانه­ام...

و در تفکر یک باغ آتشم

به تنهایی

من هیمه­ام

برادر خوبم

بشکن مرا

برای اجاق سرد اتاقت

آتشم بزن

من هیمه­ام

برادر خوبم...

****

رویش جوانه­ها

 

گیرم که در باورتان به خاک نشسته­ام

و ساقه­های جوانم از ضربه­های تبرهایتان زخم­دار است

با ریشه چه می­کنید؟

گیرم که بر سر این باغ بنشسته در کمین پرنده­اید

پرواز را علامت ممنوع می­زنید

با جوجه­های نشسته در آشیان چه می­کنید؟

گیرم که می­کشید

گیرم که می­برید

گیرم که می­زنید

با رویش ناگزیر جوانه­ها چه می­کنید؟

 

 زندگی­نامه

http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AE%D8%B3%D8%B1%D9%88_%DA%AF%D9%84%D8%B3%D8%B1%D8%AE%DB%8C

مجموعه اشعار

http://www.avayeazad.com/khosro_golsorkhi/index.htm

جایزه لاجوردین «نوروز» نصیب «بلوای خفتگان» و «دست شیطان» شد

جایزه لاجوردین «نوروز» نصیب «بلوای خفتگان» و «دست شیطان» شد


روابط عمومی خانه ادبیات افغانستان: هم­زمان با روز جهانی داستان کوتاه، نشست پایانی دومین جایزه ادبی نوروز با اعلام برندگان نهایی این جایزه، در لیسه استقلال کابل، پایتخت افغانستان برگزار شد.

به گزارش دبیرخانه جایزه ادبی نوروز، دومین دور از این جایزه به مجموع رمان­ها و داستان­های نویسندگان افغانستانی اختصاص داشت که از سال 1388 تا پایان 1391 منتشر شده بودند. 25 رمان و 18 مجموعه داستان در این رقابت ادبی شرکت داشتند که سرانجام، جایزه نخست در بخش رمان به بلوای خفتگان نوشته محمدجان تقی بختیاری (نشر خانه ادبیات افغانستان) و در بخش مجموعه داستان کوتاه به دست شیطان نوشته عزیزالله نهفته (نشر افراز) رسید. در همین زمینه، از رمان سفر خروج نوشته محمدآصف سلطان‌زاده (نشر دیار کتاب) و مجموعه داستان بادیگارد نوشته‌ حبیب صادقی (نشر تاک) قدردانی شد.

نشست پایانی دومین جایزه ادبی نوروز، ساعت 14 روز چهارشنبه 25 دلو (بهمن) 1391 با گردانندگی شکور نظری، عضو هیئت مدیره خانه ادبیات افغانستان و حضور شمار زیادی از اهالی فرهنگ، ادب و هنر کشور در تالار انستیتوت فرانسه در افغانستان واقع در لیسه استقلال کابل آغاز شد.

در این نشست، با تبیین فلسفه شکل­گیری جایزه ادبی نوروز در خانه ادبیات افغانستان و ضرورت پشتیبانی از تلاش­های اهل قلم در کشور که با وجود مشکلات مادی و معنوی فراوان، هنوز برای زنده نگاه داشتن جریان آفرینش­های ادبی و هنری در این سرزمین می­کوشند، در کنار گرامی­­داشت روز جهانی داستان کوتاه، برندگان دومین جایزه ادبی نوروز معرفی شدند.

محمدحسین محمدی، معاون خانه ادبیات افغانستان و دبیر جایزه ادبی نوروز در این باره اعلام داشت: «خانه ادبیات افغانستان، نخستین جایزه ادبی نوروز را در بخش رمان به کتاب عسکرگریز نوشته محمدآصف سلطان­زاده و در بخش مجموعه داستان کوتاه به طور مشترک به ­گلیم­باف اثر تقی واحدی و هزارخانه خواب و اختناق نوشته عتیق رحیمی اهدا کرد. امسال، جایزه برنده اول که شامل تندیس لاجوردین جایزه ادبی نوروز و مبلغ یک هزار دالر است، در بخش رمان به بلوای خفتگان نوشته محمدجان تقی بختیاری و در بخش مجموعه داستان کوتاه به دست شیطان نوشته عزیزالله نهفته می­رسد. از رمان سفر خروج نوشته محمدآصف سلطان‌زاده و مجموعه داستان بادیگارد نوشته‌ حبیب صادقی نیز با اعطای لوح سپاس جایزه ادبی نوروز و مبلغ پنج­صد دالر قدردانی می­شود».

محمدحسین محمدی در سخنانش، از مدیریت خانه ادبیات افغانستان، بنیاد مهرگان عمران و انستیتوت فرانسه در افغانستان، هیئت داوران این دوره از جایزه نوروز، استادان زبان و ادب پارسی، دانشجویان و همه علاقه­مندان به زبان و ادب و فرهنگ افغانستان که دبیرخانه را در برگزاری پرشکوه این جایزه یاری رساندند، سپاس­گزاری کرد.

گفتنی است تقی واحدی، خسرو مانی، کاوه جبران، محمدحسین محمدی و حمیرا قادری، داوران این دور از جایزه ادبی نوروز بودند. در بیانیه هیئت داوران جایزه ادبی نوروز آمده است: «ما هیئت داوران دومین دوره جایزه ادبی نوروز؛ تقی واحدی، خسرو مانی، کاوه جبران، محمدحسین محمدی و حمیرا قادری، ‌با تقدیر از رمان سفر خروج نوشته محمدآصف سلطان‌زاده، جایزه بهترین رمان‌ سال‌های 1388 و 1390 افغانستان را به دلیلِ بازتاب هنرمندانه جان‌سختی باورها و سنت‌های استبدادی جامعه‌ افغانستانی، خلق شخصیت‌های ماندگار در پرتو توصیف‌های تکان‌دهنده ‌از تضادها و ناملایمات اجتماعی، ساختار منسجم داستانی و خلق جهانی هول‌انگیزو تأملات با‌ارزش جامعه‌شناختی و بیان وضعیتی که در آن نفس می‌کشیم، به رمان بلوای خفته‌گان نوشته‌ محمدجان تقی بختیاری اهدا می‌کنیم».

هیئت داوران جایزه ادبی نوروز در ادامه بیانیه خود آورده است: «ما هیئت داوران دومین دوره جایزهادبی نوروز؛ تقی واحدی، حمیرا قادری، خسرو مانی، محمدحسین محمدی و کاوه جبران‌ ‌با تقدیر از مجموعه داستان بادیگارد نوشته‌ حبیب صادقی، جایزه‌ بهترین ‌مجموعه داستان سال‌های 1388 و 1390 افغانستان را به دلیلِ پرداختن به سوژه‌های نو و تازه، به‌کارگیری زبان محکم در بیش‌تر داستان‌های مجموعه و کاربرد شگردهای تازه‌ی روایی به مجموعه داستان دست شیطان نوشته‌ عزیز‌الله نهفته اهدا می­کنیم».

گفتنی است حسین سرآمد از سوی محمدجان تقی بختیاری و امان پویامک از جانب عزیزالله نهفته، جوایز آن­ها را دریافت کردند؛ چون هر دو نویسنده در خارج از کشور به سر می­برند.

استاد محمداعظم رهنورد زریاب، داستان­نویس برجسته افغانستان که با هدف تشویق بیشتر جوانان نویسنده کشور، اثرش را از جریان رقابت این جایزه خارج کرده بود، درباره اهمیت جایگاه جایزه ادبی نوروز در جامعه فرهنگی افغانستان گفت: «در کشوری که هیچ گونه مشوقی برای هنرمند، نویسنده و شاعر وجود ندارد، این جایزه میتواند جایگاهی بسیار بلندی داشته باشد. داوری داوران خوب بود و بعضی از آثاری را که (به دبیرخانه جایزه ادبی نوروز آمده بود) من خواندم، شایسته آن بودند که جایزه دریافت کنند».

تقی واحدی، کاوه جبران، خسرو مانی و حمیرا قادری، اعضای هیئت داوران اظهار امیدواری کردند چنین جایزههایی باعث شود نویسندهها، متعهدانه­تر و مسئولانهتر در مورد روند داستاننویسی فکر کنند و آینده بهتری را برای داستان نویسی افغانستان رقم بزنند.

ز بعد ما، نه غزل، نی قصیده می‌ماند

ز بعد ما، نه غزل، نی قصیده می‌ماند

ز خامه‌ها، دو سه اشک چکیده می‌ماند

ده سال پیش، در چنین روزی، به جمع اندک وبلاگ­نویسان پارسی­زبان افغانستانی پیوستم. روزی را انتخاب کردم که مناسبت داشته باشد؛ 26 دلو (بهمن). دوست ایرانی­ام که مرا با وبلاگ و نگارش در آن آشنا می­کرد، گفت: حالا چرا امروز؟ گفتم: امروز سال­روز خروج آخرین سرباز ارتش ابرقدرت شرق (اتحاد جماهیر شوروی) از افغانستان است. گفت: عجب مناسبتی و عجب نگاهی.

هر وقت به این تاریخ و روزهایی مثل 7 و 8 ثور، 17 اسد، 28 اسد،20 و 21 سنبله، 6 و 17 میزان، 6 جدی، 21 و 26 دلو، 3 حوت، 22 حوت و مانند آن­ها می­اندیشم، بیشترین چیزی که آزارم می­دهد، پای­مال شدن خون میلیون­ها شهید و کشته راه آرمان­ دفاع از سرزمین و بی­سرنوشت رها شدن میلیون­ها خانواده بی­سرپرست و زنان بیوه و یتیمان و معلولان و آوارگی میلیون­ها مهاجر و بی­پناه در سراسر این گیتی است. نمی­دانم واقعا چه سرنوشت شومی بود که از دست کم سه دهه پیش، گریبان این ملت را گرفته است و رهایش نمی­کند. چرا یک روز نیمه­آرام در زندگی ما رقم نمی­­خورد؟ البته «از ماست که برماست».

از این یادکرد دردآور که بگذریم، یادم می­آید آن زمان که به وبلاگستان پارسی پا نهادم، تکاتک وبلاگ­نویس هم­وطن در پهنه وب حضور داشتند. از آن جمله، ضیا افضلی (آتش)، شریف سعیدی، نسیم فکرت، محمدعلی سرابی، ظاهر نظری، زینت نور و جعفر عطایی را به یاد دارم. امین آرمان هم وب­سایت خوبی داشت. بیشتر دوستانم، ایرانی بودند که دوستان خوبی برای هم شدیم و هنوز هم هستیم. بهترین و پایدارترینش، عاقلانه بود و بعد یک تارک دنیا. فرید اسماعیلی، دوست هم­دانشگاهی­ام نیز که دیگر وبلاگ را کنار گذاشت، از اولین­ دوستان وبلاگی­ام بود.

دنیای جالبی بود آن روزهای اول. کشف دنیای نگارش در فضای مجازی چیزی بود که برای کسانی چون ما که همیشه با مداد و قلم دم­خور بودیم و یک­باره به دنیای نت پرتاب می­شدیم، هم جذاب می­نمود، هم دردآور. اوایل اصلا کارهای نگارشی اساسی­ام را نمی­توانستم با رایانه حروف­نگاری کنم. گویا حس و حال نگارش با قلم و کاغذ و حس کردن قلم در دست و کشیدن رنج و درد ساعت­ها نگارش با قلم و احساس بوی کاغذهای متفاوت چیزی دیگر بود. مطلب­های گذرا را فقط با رایانه می­نوشتم. الان دیگر سال­هاست که آن عادت فراموش شده است و نوشتن روی کاغذ و بعد منتقل کردن به دستگاه دردآور شده است. این هم حکایت ما آدم­هاست که با یک آلوی بخارا سردی­مان می­شود و با یک مویز، گرمی.

کارم را با «کلکین» آغاز کردم در پرشین­ بلاگ. وقتی پرشین بلاگ چند بار دچار مشکل شد (دوستان آن زمان­ها را به یاد دارند)، اعصابم خرد شد و به بلاگ­فا کوچیدم. البته همان زمان، کلکین را به وب­سایت تبدیل کردم. آن وب­سایت هم با دامنه کام و بعد، نت، هر دو پس از همه کارهای طراحی و راه­اندازی، یکی دو سالی تا سال 1388 پابرجا بود، ولی به دلیل نابلدی دوستی فنا شد و رفت. من هم که دیگر اعصاب نداشتم، رهایش کردم و وبلاگ «چنداول» را که از 1385 در کنار کلکین اداره می­کردم، فعال­تر کردم. دوستانی از گذشته تا کنون هماره با نگاه­های انسانی خویش، مرا نیرو داده­اند تا بنویسم. از همه این عزیزان که صفای نگاهشان را دوست دارم، سپاس­گزارم.

چه دوستان خوبی داشتم که دیگر در سرزمین وب نمی­نگارند. یا از آن دست کشیده­اند و جاهای دیگر می­نویسند. شاید هم کلاسشان بالا رفته است و حضور در وبلاگ را بچه­بازی و ساده­انگارانه می­پندارند. شاید هم طوق لعنتی به نام «زندگی» آن قدر بر گردنشان سنگین افتاده است که دیگر یارای سر زدن به این فضا نیست. و شایدهای دیگر... .

از استاد محمدکاظم کاظمی باید به نیکی یاد کرد که همیشه نوشته­هایش در وب، راهنما و گرمابخش خوبی بوده است برای وب­گردان و وب­گردانان. محمود جعفری،* دوست خوبم در کابل نیز صفحه پویایی دارد در قلمرو ادب پارسی.

مثل اکثریت وب­نگاران همیشه در نگارش در این صفحه فراز و نشیب داشته­ام. گاهی تند تند روزآمد شده و گاهی ماه­ها خاک خورده است و آب و جارویش نکرده­ام. گاهی غم­ناک نوشته­ام و گاهی طرب­ناک و شاد. گاهی به زمین و زمان ناسزا گفته­ام و گاهی لطیف لطیف نوشته­ام. از همه چیز و همه جا نوشته­ام. از مردم سرزمینم، از انسان­های همه سرزمین­ها. از شعر و ادبیات گفته­ام و از اجتماع و دردهایش و دردهایم. کتابی معرفی کرده­ام و گزارشی از فعالیت­های ادبی، هنری و فرهنگی فارسی­زبانان داده­ام. همه این­ها برای زنده ماندن خودم بوده است؛ که تنها به نوشتن زنده­ایم؛ ما موجودات فلک­زده آواره از همه دنیا و گرفتار بندهای نامرئی زندگی. ما که هیچ نداریم. ما که لعنت­شدگانی هماره­ایم. ما که نفرین­شده زمین و زمانیم. ما که هیچ عرضه­ای نداریم جز همین کار. ما که تنها جسم سنگینی که برداشته­ایم، همین قلم و کاغذ بوده است. ما که ناسزای فلک بر دوشمان سنگینی می­کند. ما که هیچ نیستیم جز همینی که هستیم.

وقتی به پشت سرم نگاه می­کنم، می­بینم یک دهه به همین شتاب گذشت. شتابی نادل­خواه. شتابی پر از دلهره. شتابی نه سزای این همه آرزو و آرمان­های سر به مهر. شتابی که آیینه زندگی نابسامان ماست. شتابی که هرگز نمودار بهروزی خجسته­ای برای سرزمینم نبود. نه تنها سرزمینی که بدان منسوبم، بلکه برای این دنیای پهناور. به قول بیدل: «به غیر عیب خودم زین چمن نماند به یاد». حال که سخن از حضرت بیدل شد، همین شعری را می­نویسم که عبارت اول و آخر این مجال از اوست.

 ز بعد ما، نه غزل، نی قصیده می‌ماند

ز خامه‌ها، دو سه اشک چکیده می‌ماند

چمن به خاطر وحشت­رسیده می‌ماند

بساط غنچه به دامان چیده می‌ماند

ثبات عیش‌ که دارد که چون پر طاووس

جهان به شوخی رنگ­پریده می‌ماند

شرار ثابت و سیاره، دام فرصت ‌کیست

فلک به‌ کاغذ آتش­رسیده می‌ماند

کجا بریم غبار جنون‌ که صحرا هم

ز گردباد به دامان چیده می‌ماند

ز غنچه­ی دل بلبل سراغ پیکان ‌گیر

که شاخ گل به‌ کمان کشیده می‌ماند

به غیر عیب خودم زین چمن نماند به یاد

گلی‌ که می‌دمد، از خود به دیده می‌ماند

قدح به بزم تو یارب سر بریده­ی ‌کیست

که شیشه هم به‌ گلوی بریده می‌ماند

غرور، آینه­ی خجلت است پیران را

کمان ز سرکشی خود، خمیده می‌ماند

هجوم فیض در آغوش ناتوانی­هاست

شکست رنگ به صبح دمیده می‌ماند

در این چمن به چه وحشت شکسته‌ای دامن

که می‌روی تو و رنگ پریده می‌ماند

به نام محض قناعت کن از نشان عدم

دهان یار به حرف شنیده می‌ماند

ز سینه، ‌گر نفسی بی‌تو می‌کشد بیدل

به دود از دل آتش‌کشیده می‌ماند

******

چون روز جهانی عشق و دوستی است، بهتر است این دفتر را به نام نامی «عشق» هم بیاراییم.

عهدی است که بسته‌ایم، برمی‌خیزیم

با آن که شکسته‌ایم، برمی‌خیزیم

هر وقت که نام عشق را می‌خوانند

هر جا که نشسته‌ایم، برمی‌خیزیم

هادی فردوسی

 ******

اسدالله مبشری که حقوق­دان هم بوده است، این شعر قشنگ و قدیمی را دارد:

شود آیا که من آن چهره­ی زیبات ببوسم؟

خرمن نور شوم، تا بَر و بالات ببوسم؟

چنگ ناهید شوم، نغمه­گر بزم تو گردم؟

نفس صبح شوم، زلف سمن­سات ببوسم؟

عرق شرم شوم، روی دل­آرات بپوشم؟

سرمه­ی ناز شوم، نرگس شهلات ببوسم؟

عطش مستی و وسواس گنه گردم و هر دم

با وجود تو بیامیزم و اعضات ببوسم؟

هوس عشق شوم، ره به دل نرم تو یابم

خنده­ی مهر شوم، ساغر لب­هات ببوسم؟

رخ خورشیدِ فلک، ذره­ی بی قدر ببوسد

پس تو رسوا نشوی، گر من رسوات ببوسم

کاشکی مست، شبی در بَرِ من بی­خبر افتی

تا به کام دل آشفته، سراپات ببوسم.

 ******

شعری از پونه نکویی هم جالب است:

سر می­گذارم به جنگل، گیلان، بیابان ندارد

وقتی که دل­تنگ باشی، بن­بست، پایان ندارد

وقتی که دل­تنگ باشی، کوهی پر از سنگ باشی

هر نامه­ای می­نویسی، آغاز و پایان ندارد

آیینه را پای حرفت، تا صبح­دم می­نشانی

تا این­که چیزی بگوید، حرفی که امکان ندارد

عاشق که باشی و دل­تنگ، دست تو در عشق، بند است

از خویش هم می­گریزی، ترسا و صنعان ندارد

چون قلب رکن­الیمانی، قلب تو را می­شکافد

در سنگ، گل می­نشاند، کاری به باران ندارد

عاشق که باشی و دل­تنگ، حرفت به دل می­نشیند

مقبول طبعش می­افتد، موسا و چوپان ندارد

عاشق نباشی و دل­تنگ؛ باران، سرآغاز چتر است

عاشق ندارد هوای شهری که باران ندارد

دریا اگر جوهر من؛ هر برگ گل، دفتر من

عاشق که بنویسد از عشق، انگار پایان ندارد

 ******

«تا سه نشود، بازی نشود.» پس شعر مژگان عباس­لو را هم بخوانید:

مثل گیسویی که باد آن را پریشان می‌کند

هر دلی را روزگاری، عشق ویران می‌کند

ناگهان می‌آید و در سینه می‌لرزد دلم

هر چه جز یاد تو را با خاک یکسان می‌کند

با من از این هم دلت بی‌اعتناتر خواست، باش!

موج را برخورد صخره کِی پشیمان می‌کند؟

مثل مادر، عاشق از روز ازل، حسرت‌کِش است

هر کسی او را به زخمی تازه، مهمان می‌کند

اشک می‌فهمد غمِ افتاده‌ای مثل مرا

چشم تو از این خیانت‌ها فراوان می‌کند

***

عاشقان در زندگی، دنبال مرهم نیستند

دردِ بی‌درمانشان را مرگ درمان می‌کند

******

حسن ختام:

دو کتاب خوب هم در این زمینه معرفی می­کنم:

یک ـ چهارصد غزل برگزیده­ شاعران کهن و معاصر، گردآورنده: غلام­رضا ارژنگ، تهران، نشر قطره، 1390.**

دو ـ همواره عشق، گردآورنده: علی­رضا بدیع، مشهد، نشر سپيده باوران، 1390.

__________________________________________________

* لینک وبلاگ همه دوستانی که در این متن از آن ها نام برده شده است، در فهرست همسایگان چنداول وجود دارد.

** کتاب اولی از نظر گزینشگری محشری که دارد، چند پله بالاتر از کتاب دوم است. (نظر شخصی)

لیسه استقلال؛ میزبان دومین جایزه ادبی نوروز در کابل

در روز جهانی داستان کوتاه

برگزیدگان دومین دوره‌ جایز‌ه ادبی نوروز معرفی می­شوند

روابط عمومی خانه ادبیات افغانستان: هم­زمان با نکوداشت روز جهانی داستان کوتاه، برگزیدگان دومین دوره‌ جایز‌ه ادبی نوروز در کابل معرفی می­شوند.

دبیرخانه جایزه ادبی نوروز که چندی پیش، نامزدهای نهایی دومین دوره این جایزه را اعلام کرده بود، از برگزاری مراسم پایانی دومین دوره‌ جایز‌ه ادبی نوروز خبر داد. محمدحسین محمدی، دبیر جایزه‌ ادبی نوروز و معاون خانه ادبیات افغانستان در این باره گفت: «خانه ادبیات افغانستان، دومین دوره از جایزه‌ ادبی نوروز را در آستانه روز جهانی داستان کوتاه، در کابل برپا می­کند و از کتاب تک‌داستان‌های برگزیده‌ این دوره نیز رونمایی خواهد شد».

دبیر جایزه ادبی نوروز افزود: «خانه ادبیات افغانستان، جایزه ادبی نوروز را با پشتیبانی بنیاد مهرگان عمران و همکاری انستیتوت فرانسه در افغانستان، ساعت 2 بعدازظهر چهارشنبه 25 دلو (بهمن) 1391 در تالار انستیتوت فرانسه در افغانستان واقع در لیسه استقلال برگزار می­کند».

گفتنی است نامزدهای نهایی ‌بخش رمان دومین دوره‌ جایزه ادبی نوروز عبارتند از: بلوای خفته­گان، تقی بختیاری، خانه ادبیات افغانستان؛ سفر خروج، محمدآصف سلطان زاده؛ دیار کتاب؛ گرگ های دوندر، احدضیا سیامک هروی، بی نا. نامزدهای نهایی ‌بخش مجموعه داستان دومین دوره‌ جایزه‌ ادبی نوروز نیز به این شرح هستند: بادیگارد، حبیب صادقی، تاک؛ برادرم رمضان، تینا محمدحسینی، نشر آگه؛ دست شیطان، عزیزالله نهفته، نشر افراز.

شعر شکریه عرفانی؛ زبان زنان است

در سایه­روشن؛ عصری با شاعر «با زبان تنهایی» بیان شد:

شعر شکریه عرفانی؛ زبان زنان است

 

روابط عمومی خانه ادبیات افغانستان: سی و ششمین نشست هفتگی خانه ادبیات افغانستان، روز پنج‌شنبه 19 دلو (بهمن) 1391با بررسی و نقد کارنامه ادبی شکریه عرفانی، پی­گیری دوره کارگاه داستان، کارگاه فن بیان و کارگاه شعر پی­گیری شد.

دومین نشست خوانش داستان در کارگاه داستان، روز چهارشنبه با حضور داستان­نویسان عضو خانه و مدیریت فاطمه موسوی در حوزه هنری برپا گردید. در روز پنج­شنبه نیز ششمین کارگاه از دوره دوم فن بیان با حضور اکبر احمدی آغاز شد. پس از پایان چهاردهیمن کارگاه شعر که با حضور جعفر واعظی برپا گردید، برنامه ویژه بررسی و نقد کارنامه ادبی شکریه عرفانی در قالب «سایه­روشن» برگزار گردید.

در این نشست که اجرای آن بر عهده زهرا زاهدی بود، طاهره حسینی، محمد رحیمی، محمد حبیبی، محمود تاجیک، علی هاشمی، مهدی ابوالقاسمی، مریم احمدی و معصومه موسوی شعر خواندند. عارف جعفری، علی­مدد رضوانی درباره خاطره­های خود از همکاری با عرفانی در خانه ادبیات و قلمرو شعر سخن گفتند و شعرهای «ستاره­های جنرال» و «کارگر» را خواندند. الیاس علوی، شاعر جوان کشور که به تازگی از استرالیا آمده است، بر غنیمت شمردن حضور همه شاعران و نویسندگان وطن در عالم غربت تأکید کرد و شعر خواند. 

در مراسم تجلیل از بانو عرفانی، محمدسرور رجایی، مدیر خانه ادبیات افغانستان گفت: «این­جا خانه تمام شاعران و نویسندگان افغانستان است. هر شاعر و نویسنده کشور که در تهران حضور پیدا کند، وظیفه ماست که چنین مراسمی را برگزار کنیم».

رجایی در ادامه سخنانش گفت: «خانم عرفانی در تأسیس خانه ادبیات نقش فعالی داشته است. همان طور که دریا در شعر عرفانی بسامد بالایی دارد، او نیز مدام در حال رفتن است. استرالیا، روسیه، پاکستان، کابل، تهران؛ خدا کند به بن بست شاعری نرسد».

محمدحسین فیاض، عضو هیئت مدیره خانه ادبیات افغانستان درباره فعالیت­های ادبی شکریه عرفانی تأکید کرد: «بانو عرفانی، مانند محبوبه ابراهیمی، زهرا زاهدی، زهرا حسین‏زاده و شمار دیگری از بانوان شاعر مهاجر، تأثیرگذاری مثبتی بر شعر زنان افغانستان داشته است، اما با تأسف که در این سال­ها کم­کار شده است».

صادق دهقان، دیگر عضو هیئت مدیره خانه ادبیات افغانستان با اشاره به بلواهایی که هر از گاهی بر سر اهالی فرهنگ و هنر و ادبیات کشور در می­گیرد، اظهار امیدواری کرد گرفتاری پدیدآمده برای استاد پرتو نادری که در پی شکایت حقوقی از ایشان در دادستانی کل کشور پدید آمده است، به زودی رفع شود.

دهقان، سخنانش را درباره کارنامه ادبی شکریه عرفانی با این عبارت آغاز کرد: «از شاعر یا در اصل عابری سخن می­گوییم که به سمت نماندن­ها می­رود. وی در دوره زندگی­ و شاعری­اش، فراز و نشیب­هایی را پیموده است که هم طبیعی زندگی یک مهاجر است و هم طبیعی یک شاعر آشفته و سرگردان و جست­وجوگر. او شاعری است که بهار  و زندگی را از سمت راست دوست دارد: «بهار را دوست می دارم/ برای دو گنجشک کوچک اردیبهشت ماهش/که بر شاخه هایم/پریدن گرفتند…/ زندگی را از سمت راست دوست دارم/آمدن را /مثل باران/ساده، پرحرف/ماندن را مثل آسمان،/فراخ، /آبی/و رفتن را مثل سجده/خاکی/نمناک/زندگی را از سمت راست دوست دارم...».

دهقان چنین ادامه داد: «در سپهر ادبیات فارسی در افغانستان، بررسی جایگاه «زن» در مقام مخاطب شعر از نگاه شاعران مرد یا نگاه خود شاعر زن به زنان در قالب­های کهن یا نو و با هر درون­مایه­ای اعم از اجتماعی و عاشقانه (تغزلی)، بحثی است تخصصی که مقاله یا مقاله­های علمی دامنه­داری باید درباره آن نوشت. با این حال، تا دهه 1380، حضور زن در ادبیات معاصر ما به ویژه شعر، بسیار کم­رنگ بود. اگر هم بود، بیشتر واگویی حضور آنان در تقویت سنگر­های مقاومت و یادکردی به عنوان نقش مادر یا خواهری بود که باید پشتیبان جنگ و جهاد باشد. نگاهی به شعرهای نسل اول شاعران ما که به نسل شاعران مقاومت هم مشهورند، گواه این سخن است. به قولی دیگر، حضور زن در شعر مقاومت، در یادکردی گذرا از چند زن مبارز مثل ناهید و ملالی و شیرین یا مثلا مثنوی «آی مادر، اسپ و زین من کجاست؟» محدود می­شد. بعدها به ویژه با حضور طالبان، اندک اندک، شعرهای گاه شعاری و گاه عمیق مردان درباره زن را شنیدیم مثل شعر «شب است، داد بزن بانو» شریف سعیدی. بعد دیگرانی هم راه افتادند. در بین زنان شاعر افغانستان نیز از پیشگامان شعر نیمایی، از کسانی چون: لیلا صراحت، فوزیه رهگذر، حمیرا نکهت دستگیرزاده، خالده فروغ و ... می‌توان نام برد».

سردبیر فرخار در بیان ویژگی­های زنان شاعر مهاجر افغانستانی در ایران، بیان نوستالوژی وطن در گروه اول از شاعران زن و کاهش نوستالوژی وطن در گروه دوم از شاعران زن مهاجر را ویژگی آنان دانست. وی افزود: «ذكر رنج­های غربت و یادکرد نشانه­های وطن و بیان مشکلات خود در جامعه میزبان از اقامت، کار، درس و زندگی در گروه نخست شاعران زن مهاجر و پوست انداختن نسل تازه و افزایش روحیه جسارت و جست­وجوگری و کاهش نوستالوژی وطن ویژگی گروه دوم شاعران مهاجر است».

سخنران «سایه­روشن» در ادامه سخنانش گفت: «شاعران زن نسل دوم از تابوهای کهنه و مباحث ممنوعه نسل­ قبل مردان و زنان گذشتند و برای آن­ها قداستی قائل نشدند. هم­چنین گروه اولیه اگر زنانه شعر می گفتند، رمانتیك و زیر سلطه ذهنیت مردانه و کلاسیک ادبی بود، ولی بعدتر، لحن، زبان و شگرد  خاص خود را به کار بردند و توانستند نماینده اندیشه زنان مهاجر باشند و به جایی رسیدند که صاحب امضا شدند».

دهقان، ویژگی­های شعر شکریه عرفانی را در دو بخش درون­مایه و برون­­مایه برشمرد. وی در بخش درون­مایه گفت: «تأثیر پذیرفتن شکریه عرفانی از فروغ فرخزاد بیشتر است. وی در کلیت، ساده­نویسی در شعر را رعایت می­کند. میل به شناخت و شناساندن خود در مقام زن و آرمان­خواهی و محدود نبودن به زمان و مکان ویژگی عرفانی است. به همین دلیل، می­توان گفت شعر عرفانی، زبان زنان است. در گام بعد، شعر او شعر انسان­گراست؛ زیرا برای تعریف و تثبیت موجودیت خود نه به عنوان یک زن، بلکه به عنوان یک انسان آزاد، انتخاب­گر و مسئول تلاش می­کند. عرفانی در تلاش برای گذر از خط قرمزهای موجود برخاسته از سنت و تاریخ نیز با احتیاط گام برمی­دارد، ولی می­توان گفت شعر عرفانی، محافظه­کار نیست. در زمینه نشان دادن احساسات و عواطف زنانه و زنانگی نیز با توجه به تجربه، شرایط و مسایل خاص زنان به عنوان زن جهان سومی و افغانستانی، خودسانسورگر نیست و شعرش زنانگی خنثا ندارد. به جز آن، دیالوگ شاعر با آشفتگی و آرامش، زن بودن و ماندن و پذیرفتن یا نپذیرفتن هنجارها و باورهای اجتماعی (یا کلا همه چهار زندانی که هر انسانی درون آن زندانی است)، شکایت از اوضاع اجتماعی و سیاسی سبب می­شود او را شاعری عصیان­گر بنامیم. در قدم بعد، تغزل گاه کم­رنگ و گاه پر رنگ و گاه درآمیخته با روایت اجتماعی (کمتر تغزلی ناب و محض دیده می­شود) به سویی می­رود که عریان­سرایی را ـ به معنایی که تنی چند از دیگر شاعران زن پس از او  تجربه کرده­اند ـ ندارد. او با دنیای مردانه سر جنگ و ستیز و نابودی آن­ها را ندارد، ولی اعتراض شدید و عمل­گرایانه دارد. به طور کلی، وجود مرد را انکار نمی­کند. با این حال، این نقد نیز بر عرفانی وارد است که برای کشف فضاهای تازه فکری و پرورش مفاهیم و معانی جدید و مستند به جهان­بینی خاص خود تلاش زیادی نکرده است».

عضو هیئت مدیره خانه ادبیات افغانستان در بیان برون­مایه شعرهای شکریه عرفانی چنین گفت: «استحکام معمول شاعر در غزل و سپید به چشم می­خورد که در دوبیتی­هایش چنین نیست. در کارهای کلاسیکش هم استحکام و پیوستگی صوری و محتوایی در طول اثر یعنی محور عمودی و هم در عرض آن یعنی محور افقی به چشم می­آید. تخیل در آفرینش تصاویر تازه، استحکام فرم و محتوا و قدرت اوزان و قوافی، پرهیز از قافیه­پردازی­های نخ­نما، داشتن زبان ساده، یک­دست، روان، صمیمی و تازه از ویژگی­های ساختاری شعرهای شاعر است. با این حال، کم­کاری در استفاده از شگردهای زبانی، آرایه­ها و صور خیال، ایجاز، حذف، باستان­گرایی، تکرار و ترکیب­سازی از نقدهایی است که در این بخش می­توان بر عرفانی وارد کرد».

دهقان در بخش پایانی سخنانش از تفاوت بانوان شاعر مهاجر در ایران با بانوان شاعر همتای خود در افغانستان و مهاجر در غرب یاد کرد و با نگاهی به فراز و نشیب فعالیت ادبی شاعران قدیمی خانه از گذشته تا کنون، مانند: شکریه عرفانی، محبوبه ابراهیمی، منیژه تمنا، مریم احمدی، فرشته حسینی، مهدیه محمدی، بسی­گل شریفی یا  همکاران خانه مانند: زهرا زاهدی، مینا نصر، معصومه صابری و نیز شاعران مهاجر در مشهد و قم مثل زهرا حسین­زاده، مارال طاهری، رحیمه میرزایی، مریم ترکمنی، فاطمه سجادی و معصومه موسوی، از رکود حاکم بر فضای شعری آنان انتقاد کرد. وی با اشاره به حضور شکریه عرفانی، محبوبه ابراهیمی و منیژه تمنا در بنیان­گذاری خانه ادبیات افغانستان و هیئت مدیره دوره اول این نهاد، از مدیر کنونی و هیئت مدیره خانه خواست زمینه را برای حضور دوباره بانوان فعال عضو خانه در سطح مدیریتی آن فراهم کنند و بانوان عضو خانه را نیز به تلاش بیشتر برای فراهم شدن دموکراتیک و طبیعی این زمینه فراخواند.

بانو شکریه عرفانی در پایان این مراسم با سپاس­گزاری از خانه ادبیات افغانستان گفت: «هیچ­گاه چنین فضایی شاد و شاعرانه را در ایران احساس نکرده بودم. چهره­­های شاد و شعرهای خوب، نیاز امروز ادبیات و جامعه ماست».

 بانو شکریه عرفانی، متولد 1357 در ولایت غزنی، دانش‏­آموخته رشته ادبیات فارسی در تهران و دانشجوی کارشناسی ارشد مطالعات زنان در ادلاید استرالیاست. از این شاعر جوان، مجموعه شعری با نام «با زبان تنهایی» در مسکو منتشر شده است. 

شعری که قصه نیست

شعري كه قصه نیست

پیش­کش به استاد محمداعظم رهنورد زریاب

قصه­گوی کابلی!

سلام مرا به هم­شهریانم برسان

این روزها

خوش­تر دارم در کابل بمیرم

مردن فقط در کابل معنا می­دهد

در گذرم از دهلیزهای سرخ

بی ردّ دشنه و گلوله­ای

شرمسار گل روی دخترکی چنگ انداخته به دامان رهگذری سرگردان.

هم­شهری قندکم سلام!

من از روزهای آفتابی دور برایت خبر آورده بودم

از جاده­های سپیدی

که از شمال راه می­کشید به جنوب

و به ایمان­های گرسنه، انسان می­بخشید

و سی­پاره قرآن را رنگی دیگر.

نمی­دانستم روزگار سرداران کابلی به همین زودی می­گذرد

دیوارهای «شیرپور» (1) بر شانه­های برادرم راست می­ایستند

و در تن خواهرم اوج می­گیرند

خون­گریه­های مادرم از «قصر دارالامان» (2) راه می­کشد

تا «قصر گل­خانه» (3)

آن­گاه سرریز می­شود در گلوی «هندوکُش» (4)

و در «نیم­روز تفتان» (5) آه می­شود.

از تاراجستان کابل تا خرابه­های بودا راهی نیست

میان باستیل «پل چرخی» (6) و «دشت لیلی» (7) هم تنها «قلعه­ي افشار» (8) مانده است

و گرنه ملایان پنجابی و سرداران کابلی

همه­ي راه­ها را کوبیده­اند

بیغوله­های «قندهار» مثل کف دست صاف است

باور نداری از غیاث­الدین و آمنه بپرس

که دخترشان، حوّا مثل فرشته و گُلالَی

باید دنیا را چارخانه­ای ببیند.

ملاغیاث هر صبح تفنگش را  روغن می­زند

و شب­ها کتاب الله را زیر سر می­گذارد

تا اگر زیر بمباردمان هم مرد

بدون ایست بازرسی از پل صراط بگذرد.

هم­شهری گلم!

خاکم به سر، رویم سیاه

مرا هر جا که خواستی، گور کن

من شاعر خوبی برایت نبودم!

تابستان 1386

 

1) منطقه­ای در کابل که جنگ­سالاران در آن کاخ­های سر به فلک کشیده­ای برای خود ساخته­اند و مرفه­ترین منطقه شهر به شمار می­رود.

2) کاخ نخست­وزیری افغانستان که در جنگ­های داخلی مجاهدان ویران شد.

3) کاخ شاهنشاهي و رياست­جمهوري افغانستان.

4) رشته­کوه معروف افغانستان.

5) نیمروز؛ ولایتی در جنوب افغانستان و تفتان؛ شهر مرزی ایران.

6) زندان وحشت­ناک کابل که به ویژه در دوران حكومت کمونیست­ها به باستیل معروف شد.

7) منطقه­ای در شمال افغانستان که نیروهای ضد طالبان، بسیاری از جنگ­جویان طالبان را در آن­جا کشتند.

8) منطقه­ای در غرب کابل که دولت ربانی و هم دستانش چند بار در آن­جا غارت و کشتار کردند.

نامزدهای نهایی دومین دوره‌ جایز‌ه ادبی نوروز را بشناسید

دبیرخانه جایزه ادبی نوروز، نامزدهای نهایی دومین دوره این جایزه را اعلام کرد. محمدحسین محمدی، دبیر جایزه‌ ادبی نوروز و معاون خانه ادبیات افغانستان با معرفی نامزدهای نهایی این جایزه گفت: «خانه ادبیات افغانستان، برگزارکننده جایزه ادبی نوروز، دومین دوره از این جایزه‌ را در 25 دلو (بهمن) 1391 در کابل برپا می­کند و از کتاب تک‌داستان‌های برگزیده‌ این دوره نیز در مراسم پایانی رونمایی خواهد شد».

به گفته محمدی، نامزدهای نهایی ‌بخش رمان دومین دوره‌ جایزه ادبی نوروز عبارتند از: بلوای خفته­گان، تقی بختیاری، خانه ادبیات افغانستان؛ سفر خروج، محمدآصف سلطان زاده؛ دیار کتاب؛ گرگ های دوندر، احدضیا سیامک هروی، بی نا. نامزدهای نهایی ‌بخش مجموعه داستان دومین دوره‌ جایزه‌ ادبی نوروز نیز به این شرح هستند: بادیگارد، حبیب صادقی، تاک؛ برادرم رمضان، تینا محمدحسینی، نشر آگه؛ دست شیطان، عزیزالله نهفته، نشر افراز».

دهان خون آلود آزادی هنوز باز است

نصرالله پرتو نادری فرزند عبدالقيوم پرتو به سال ١٣٣١ خورشيدی در دهکده "جر شاه بابا" در فرمانداری کشم ولايت بدخشان به دنيا آمد. در سال 1350خورشیدی به دانشکده علوم دانشگاه کابل رفت و در 1354 از رشته بیولوژی و شیمی دانشگاه کابل گواهی­نامه کارشناسی به دست آورد. وی عضو انجمن شاعران و نویسندگان افغانستان بود و در دوران جنگ به پاکستان مهاجرت کرد. در  دهه 1380 به کابل بازگشت و به فعالیت­های ادبی و اجتماعی پرداخت. شعرها، مقاله­ها و کتاب­های بسیاری از پرتو نادری منتشری شده است.

اکنون او را به دلیل نشر مقاله­ای به دادستانی فراخوانده­اند. از چند و چون و درستی و نادرستی ادعای شکایت­کننده و نیز نویسنده مقاله حکایت دقیقی در دست نیست که باید معلوم شود. با این حال، نفس ستیز همیشگی مثلث زر، زور و تزویر با اهالی فرهنگ، هنر و ادب و اهالی خبر چیزی است که سال­هاست گریبان­گیر فعالان این قلمرو در کشور ما بوده است. به همین دلیل، هماره می­کوشند دهان­ کسانی را ببندند که برای حقیقت­گویی و شفاف­سازی در کشور استبدادزده افغانستان می­جنگند. به امید آن­که «آزادی»، جایگاه فطری و واقعی­اش را دوباره در نگاه و اندیشه همه انسان­ها به دست آورد، نه آن­که کالایی «کاغذپیچ» و «دور از دسترس» باشد. البته همین­جا هم صادقانه اعتراف می­کنم که این آرزو، خیالی مذبوحانه بیش نیست. اکنون شعری از پرتو نادری را می­آورم که یادکرد «آزادی» است.

 

«دهان خون­آلود آزادی»

 

شراب نمی­نوشم!

شراب نمی­نوشم!

غم­های من سخت­تر از آن است

که در شراب حل شود.

محلّل­های ساده­ی روزگار

آن­هایی را حل می­کنند

که از آغاز، هیچ بوده­اند.

***

من در دامنه کوهی بزرگ شده­ام

که دهاتیان صادق ساده­دل

امتداد روشنی را با آن اندازه می­گرفتند.

من در دامنه کوهی بزرگ شده­ام

و شب در آغوش ماه می­خفتم

و جام جام ستاره می­نوشیدم

و با پرواز عاشقانه آفتاب

                             آسمان را کران تا کران زیر پر می­گرفتم.

 ***

من روحم را عاشق­وار به کوهستان­هایی بخشیده­ام

که شب، ماه برجبینشان  بوسه می­زند

                                         و بامداد خورشید

توفان دریاها

از کوهستان­های سرزمین من سرچشمه می­گیرند

کوهستان­های سرزمین من

استوارتر از آنند

که توفان خاک­آلود صحرایی

فراز قله­های بلند آفتابی­شان

                                   خیمه برافرازد.

کوهستان­های سرزمین من

فاتحان همیشگی تاریخند

کوهستان­های سرزمین من

سپاهیان آماده­ی آزادی­اند

من، سرزمین کوهستانی خود را

با انبوه گرسنگان آن دوست دارم

سرزمین کوهستانی من

شرزه شیر زخم­خورده­ای است

که زخم­های خونینش

دهان خون­آلود آزادی است.

 ***

 بگذار!

        بگذار!

دلقکان یاوه­ی روزگار

سرود تسلیمی خود را

با زبان بیگانه تکرار کنند

ولی من هم­چنان

در کاخ بلند فردوسی

اتاقی دارم

که پشت دروازه­ی آن نوشته است:

                                          آ

                                            زا

                                                دی!

 

برای دیدن زندگی­نامه پرتو نادری به این دو لینک بنگرید:

http://www.green-trend.com/nadiri-biography

http://www.farhangistan.com/page.php?id=32&table=gap

بدرود روح سرگردان سرگردان سرگردان

ضیا قاسمی را از شعرهایش می­شناختم که در دهه 1370 در  «گلبانگ» و «درّ دری» منتشر می­شد. در سال 1377 نیز به نمایندگی از «انجمن شعر و ادب مجتمع آموزش عالی قم» که عضو بنیان­گذار آن بودم، او را برای شعرخوانی دعوت کردیم. این حضور چند بار دیگر نیز تکرار شد. با این حال، اولین همکاری عملی­ با دوستانی نظیر ضیا قاسمی و محمدحسین محمدی در «این قند پارسی» (1381) رخ داد.

آن زمان در بخش حقوقی «کانون مطالعات افغانستان» فعالیت می­کردم. پیش از آن، در پی همکاری با «پامیر» ((نخستین نشریه دانشجویی دانشجویان افغانستان در تهران) از طریق دوست عزیزم، ظاهر نظری ـ که اکنون در استرالیاست ـ دوستانی نظیر محمدباقر محقق، سردارمحمد رحیمی، جواد محقق، ناصر محقق، فرید خروش، حسن عبداللهی، یاسین رسولی و جعفر مهدوی را یافته­ بودم. آن­گاه با شکل­گیری «کانون مطالعات افغانستان»، در بخش حقوقی آن و مجله «مطالعات افغانستان» فعال شدیم. دوستی با محمدامین وکیلی عزیز نیز یادگار آن دوره است. راه­اندازی «پوهنتون» (به معنای دانشگاه؛ نخستین نشریه دانشگاهیان افغانستان) در همان دوره صورت گرفت.

کانون مطالعات افغانستان، همایش «این قند پارسی» را در تابستان 1381 در «فرهنگ­سرای بهمن» (تهران) برگزار کرد. در همان دوره بود که ضیا مرا به محبوبه ابراهیمی و محمدحسین محمدی معرفی کرد. با شکل­گیری «خانه ادبیات افغانستان» در سال 1382، همایش «قند پارسی» به زیرمجموعه این نهاد ادبی تبدیل شد که تاکنون شش دوره از آن در تهران برگزار شده است. دوستانی نظیر ضیا قاسمی، محمدحسین محمدی، محبوبه ابراهیمی، شکریه عرفانی، حفیظ­الله شریعتی، منیژه تمنا و عارف جعفری در نخستین هیئت مدیره خانه ادبیات به عنوان بنیان­گذار حضور داشتند.

به این ترتیب، از طریق آشنایی با کانون مطالعات، عضو خانه شدم. تنها در دومین دوره جشنواره قند پارسی که نخستین دوره رقابتی آن بود، به عنوان شرکت­کننده حضور داشتم. پس از آن، چون عضو فعال خانه و مسئول یکی از بخش های ستاد اجرایی یا دبیرخانه جشنواره شدم، مانند حضور در مدیریت روابط عمومی، ستاد خبری و مدیریت علمی؛ از حضور در بخش رقابتی، محروم گشتم. در عوض، همکاری­ام با این جشنواره، همیشگی شد.

همکاری با مجله «فرخار» نیز از وقتی آغاز گردید که ضیا درخواست کرد در بخش شعر ایران فعالیت کنم. آن زمان، محمدحسین عزیز، مدیرمسئول بود و محبوبه، سردبیر. بخش شعر ایران را با معرفی «حسین منزوی» آغاز کردم. یادم می‌آید چندی قبل از درگذشت منزوی بزرگ با وی مصاحبه کرده بودم و بخشی معرفی‌گونه از آن را در شماره سوم فرخار زدیم. منزوی از هم‌کلاسی بودن خود با دکتر محمدسرور مولایی و مخدوم رهین (وزیر کنونی اطلاعات و فرهنگ افغانستان) در دانشگاه تهران گفت و بسیار خوش­حال شد که قرار است در نشریه­ای افغانستانی، آثارش معرفی شود.

از این­که بگذریم، آن­چه در دوره همکاری با مجله «فرخار»، چه در دوره عضویت در شورای نویسندگان مجله و چه در دوره سردبیری آن، برایم جذابیت داشته است و دارد، لذت همراهی با محمدحسین محمدی است که از من کار می‌خواست و نظمش مرا جذب خودش کرد.

در این میان، دلیل انتخابم برای اداره بخش شعر ایران در مجله «فرخار»، ارتباط فراوان و همیشگی­ام با دوستان ایرانی در دانشگاه و شاعران و نویسندگان ایرانی بود. در این زمینه هم همیشه تلاش داشتم دوستان ایرانی و افغانستانی بیش از پیش با فرهنگ مشترک خویش آشنا شوند و دوستی­ها افزون­تر گردد. این تلاش­ها به گونه­ای بود که در چند دوره، غرفه­ نشریات دانشجویی افغانستانی (از جمله پامیر و پوهنتون و ...) و شماری از نشریه­های دانشجویی ایران، در دانشگاه تهران یک­جا برپا شد و چه دوستان خوبی با هم آشناتر شدند.

همین روحیه سبب شد روزی در محفلی، سردارمحمد رحیمی به شوخی از ضیا بپرسد: «من نفهمیدم بالاخره این «صادق»، افغانی است یا ایرانی؟» ضیا گفت: «صادق، ایرانی‌ترین افغانی و افغانی‌ترین ایرانی است». به ضیا گفتم: «حالا این مدح بود یا ذم؟» او هم رندانه و ادیبانه پاسخ داد: «مدح شبیه ذم». (نام صنعت ادبی)

هنگامی نیز که به کابل رفتم، ضیا و محمدحسین، زیر باران بهاری، در میدان هوایی کابل به استقبالم آمدند و این یکی از خاطره­های خوبی بود که ماندگار شد. قرار بود در بخش مدیریت خبر تلویزیونی در کابل، همکار ضیا و محمدحسین شوم که قسمت نبود، ولی همیشه همدیگر را می­دیدیم. با همکاری شماری از دوستان مقیم کابل نظیر شکور نظری و محمود جعفری توانستیم دفتر «خانه ادبیات افغانستان» را در کابل راه بیاندازیم. «شب­های کابل» هم با هم­دلی همه دوستان آن زمان مقیم کابل پا به عرصه حیات نهاد. برای این­که از یادکرد دوستان آن زمان غافل نشوم، گزارش آن را از شماره چهارم مجله «فرخار» می­آورم: «اندیشه برگزاری برنامه­ای که به فضای دل­مرده ادبی در کابل رونق بدهد، نخستین بار در گفت­وگوی محمدصادق دهقان، محمود جعفری و سید عاصف حسینی به میان آمد. سپس برای عملی کردن این اندیشه، موضوع با سید محمدضیا قاسمی مطرح شد. پس از چندی، با گرد هم آمدن دوستان دیگری نظیر محمدحسین محمدی، عبدالشکور نظری، علی محمدی، جواد رها، آصف آشنا، کاظم حمیدی رسا، عباس فراسو، حلیم سروش، محبوبه ابراهیمی، رضا ابراهیمی و ژکفر حسینی، عزم همه برای برگزاری چنین برنامه­ای جزم گشت. نام «شب­های کابل» را محمدحسین محمدی پیشنهاد کرد. محمدصادق دهقان هم به دبیری آن برگزیده شد. در این میان، دیگر عاصف به اروپا کوچیده بود و نبود تا برپایی این همایش را ببیند». (مجله فرخار، شماره 4)

پیش از آن­که سخن پایان گیرد، از علی یعقوبی (شاهد) یاد کنم که بنیان­گذار اولیه جلسه­های هفتگی شعر مهاجران افغانستان در تهران بود و همراه همیشگی خانه تاکنون و نیز محمدسرور رجایی که ماندگاری خانه پس از سال 1385 و رفتن ضیا به کابل، مرهون تلاش خستگی­ناپذیر اوست. شنبه این هفته، ضیا که در سال 1385 از ایران به کابل رفته و به ناگزیر، در سال 1390 و در آستانه قند پارسی ششم به تهران بازگشته بود، به سوئد مهاجرت کرد.

به یاد دوستی­هایمان که پر از لحظه­های گاه تلخ و شیرین زندگی است، عاشقی­هایمان را حرمت می­نهیم. تا دیداری دیگر با همه آنانی که از روز نخست تا آخر در کنار خانه می­مانند، آن هم در روزهایی که آرزو می­کنم برای تک تک دوستان مهربانم در خانه ادبیات افغانستان، سرشار از فرشتگی باشد؛ این گفتار را با شعر قشنگی از میان شعرهای عاشقانه ضیا به پایان می­برم.

 

لبانت، قند "مصر"ی، گونه­هایت، سیب "لبنان" را

روایت می کند چشمانت، آهوی "خراسان" را

 

من از هر جای دنیا، هر که هستم، عاشقت هستم

به مهرت بسته­ام دل را، به دستت داده­ام جان را

 

چنانت دوست می­دارم که با شوق تو می­خواهم

بسازم وقف چشمت، تاک­های مست "پروان" را

 

بگویی، سرمه­دانت می­کنم بازار "کابل" را

بخواهی، فرش راهت می­کنم لعل "بدخشان" را

 

تو را من می­پرستم بعد از این، تا هر زمان باشم

نمی­سازم دگر در "بامیان"، بودای ویران را

 

تو یاقوت "یمن"، مشک "ختن"، ماه "بخارایی"

به زلفت بسته­ای هر گوشه، دل­های پریشان را

 

کنار پنجره، آواز می­خوانی و افشانده است

صدایت، رنگ و بوی هر چه گل، هر چه گلستان را

 

کنار پنجره، گیسو به گیسوی شب و باران

حواست نیست، عاشق کرده­ای حتا درختان را


لینک به خبر بدرقه ضیا قاسمی

http://khana.blogfa.com/post-158.aspx

یاد یار مهربان آید همی

 از وقتی شعر «بوی جوی مولیان» را شنیدم، دل­باخته­اش شدم. عشق نازنینی درونش نهفته است. گویی عاشق را به معشوقش فرامی­خواند. این شعر از ابوعبدالله جعفر بن محمد بن حکیم‌ بن عبدالرحمان‌ بن آدم متخلص به «رودکی» و مشهور به پدر شعر پارسی و استاد شاعران (زادهٔ ۲۴۴، رودک - درگذشتهٔ ۳۲۹ مهشیدی) است. وی، نخستین شاعر مشهور زبان پارسی است که در دوره سامانی در سده چهارم می­زیست.

داستان سرایش این شعر زیبای رودکی از این قرار است:

نصر بن احمد، معروف به امیر سعید، یکی از پادشاهان سامانیان بود که در هشت سالگی، جانشین احمد بن اسماعیل، معروف به امیر شهید شد و سی سال و اندی بر سرزمین پارسی حکم راند. در آن زمان، بخارا، پایتخت دولت سامانیان بود. امیر در یکی از سفرهایش به هرات به دو روستای زیبا ‌رسید که چون از آن­جا خوشش آمد، دستور داد با همه لشکریانش در آن­جا اقامت کنند. این اقامت به دلیل این­که بر سراسر سرزمین سامانی آرامش حاکم بود، بیش از چهار سال طول کشید.

امیران لشکر و سربازان که دلشان برای خانواده خود تنگ شده‌ بود، از وزیر امیر خواستند تدبیری بیندیشد و امیر را راضی کند از هرات دل بکند. به وی گفتند که در مقابل این کار به او سکه‌های زیادی خواهند داد. وزیر نزد رودکی رفت؛ چون کسی نزد امیر، محبوب­تر از رودکی نبود. رودکی که موسیقی نیز خوب می­دانست، صبح روزی با در دست داشتن چنگی، این ابیات را می‌خواند. چون به این بیت رسید: «میر، سرو است و بخارا، بوستان / سرو سوی بوستان آید همی»، امیر از شدت خوشحالی سوار اسب شد و تا زمانی که به بخارا رسیدند، به جز ضرورت، هیج جای دیگر توقف نکرد. رودکی نیز چند برابر سکه‌هایی که به او قول داده بودند، از امیران سپاه گرفت.


بوی جوی مولیان (1) آید همی

یاد یار مهربان آید همی

ریگ آموی (2) و درشتی راه او

زیر پایم، پرنیان (3) آید همی

آب جیحون (4) از نشاط روی دوست

خِنگ (5) ما را تا میان آید همی

ای بخارا، (6) شاد باش و دیر زی (7)

میر، (8) زی (9) تو میهمان آید همی

میر، ماه است و بخارا، آسمان

ماه سوی آسمان آید همی

میر، سرو است و بخارا، بوستان

سرو سوی بوستان آید همی

آفرین و مدح سود آید همی

گر به گنج اندر زیان آید همی

 

1.  رودی کنار قلعه بخارا که سامانیان در آن­جا باغ بزرگی داشتند.

2. آمودریا یا جیحون، پرآب‌ترین رود آسیای میانه است که از کوه­های پامیر سرچشمه می­گیرد و۱۱۲۶ کیلومتر از آن در قسمت مرزهای شمالی افغانستان با تاجیکستان، ازبکستان و  ترکمنستان جاری است.

3.  حریر.

4.  همان آمودریاست.

5.  اسب.

6. شهری است مشهور از سرزمین فرارود (ماوراءالنهر) و مشتق از «بخار» است به معنی بسیارعلم؛ چون در آن شهر، علما و فضلا بسیار بوده اند. به آن، «بخارای شریف» هم می­گویند.

7.  دیر زندگی کن.

8.  امیر نصر بن احمد سامانی.

9.  سوی.  

عاشقی، جرم قشنگی است؛ به انکار مکوش

شعر قشنگی از «بهروز یاسمی»، شاعر خوش­قریحه هم­روزگامان به یادم آمد که هم شنیدنش این روزها قلبم را آتش می­زند و  هم خاطره دوستی­های خوب سال­های اول دانشگاه را برایم زنده کرد. برای راه­اندازی نخستین انجمن شعر و ادب در دانشگاه­مان بسیار کوشیدیم و در طول دو سال توانستیم ده محفل شعر با حضور شاعران ایرانی و افغانستانی برگزار کنیم. این انجمن سال­ها عمر کرد و دوستانی دیگر که پس از ما آمدند، راهی را که گشودیم، ادامه دادند.

نخستین محفل شعر هم برای آغاز به کار رسمی این انجمن در خوابگاه­ دانشگاه­ برگزار شد. به طور کلی، در راه­اندازی این انجمن، دوستانی هم­چون گودرز شاطری، سعید محمدی، اردشیر حیدری، قاسم شیری، علی خیری، صراف کرمی، بهزاد استادی، اسماعیل سردره و محمد محمودی نقش داشتند. البته افرادی مثل جلال شمسی و محمد صبوری­منش، از دوستان خوبمان هم همکاری کردند.

جالب آن­که آن زمان تصمیم گرفته­ بودند دو انجمن ادبی در دانشگاه باشد؛ یکی ویژه «خواهران» و یکی ویژه «برادران». همان زمان در برابر این اندیشه عقب­مانده ایستادگی کردیم و انجمنی ادبی پا گرفت که ملاک حضور در آن، زن و مرد بودن نبود، بلکه فعالیت ادبی در عرصه شعر و داستان بود. بانو شهرزاد محمدی، یکی از شاعران خوبی بود که در این زمینه همکاری کرد.

در نخستین محفل معرفی اولیه این انجمن، گودرز عزیز، مجری برنامه بود. این شاعر خوش­قریحه که سال گذشته دکترای فلسفه خود را در دانشگاه تهران به پایان رساند، آن شب، شعر «عاشقی، جرم قشنگی است؛ به انکار مکوش» را با صدای دل­نشین خودش خواند که همیشه زنگ آن صدا در گوشم هست. نوار آن شب شعر را هم نگاه داشته­ام که یادگار ارج­مندی از آن دوره است.

 

ای نگاهت، نخی از مخمل و از ابریشم

چند وقت است که هر شب به تو می­اندیشم

به تو آری، به تو یعنی به همان منظر دور

به همان سبز صمیمی، به همان باغ بلور

به همان سایه، همان وهم، همان تصویری

که سراغش ز غزل­های خودم می­گیری

به همان زل زدن از فاصله­ ­دور به هم

یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم

به تبسم، به تکلم، به دل­آرایی تو

به خموشی، به تماشا، به شکیبایی تو

به نفس­های تو در سایه سنگین سکوت

به سخن­های تو با لهجه شیرین سکوت

شبحی چند شب است آفت جانم شده است

اول اسم کسی ورد زبانم شده است

در من انگار کسی در پی انکار من است

یک نفر مثل خودم، عاشق دیدار من است

­یک نفر ساده، چنان ساده که از سادگی­اش

می­شود یک­شبه پی برد به دلدادگی­اش

آه ای خواب گران­سنگ سبک­بار شده

بر سر روح من افتاده و آوار شده

در من انگار کسی در پی انکار من است

یک نفر مثل خودم­، تشنه دیدار من است

یک نفر سبز­، چنان سبز که از سرسبزیش

می­توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش

رعشه­ای چند شب است آفت جانم شده است

اول اسم کسی ورد زبانم شده است

­آی بی­رنگ­تر از آینه، یک لحظه بایست

راستی این شبح هر شبه، تصویر تو نیست؟

اگر این حادثه هر شبه، تصویر تو نیست؛

پس چرا رنگ تو و آینه این­قدر یکی است؟

حتم دارم که تویی آن شبح آینه­پوش

عاشقی، جرم قشنگی است؛ به انکار مکوش

آری، آن سایه که شب، آفت جانم شده بود

آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود

اینک از پشت دل آینه پیدا شده است

و تماشاگه این خیل تماشا شده است

آن الفبای دبستانی دل­خواه تویی

عشق من، آن شبح شاد شبان­گاه تویی