نیمی از دختران شهر هرات بس که خون میخورند تا دم صبح
دلشان از سپیده خونینتر تیغ خورشید در جگر دارند
صبحدم با غروب درگیرند، خون و پترول، شعله میگیرند1
مثل خورشیدهای اول صبح از شب مرگ خود خبر دارند...
قندهار و اسید و دخترها، سقف مکتب شکسته بر سرها
تیرباران ماه پیکرها؛ ضربههایی که ضربدر دارند
گردباد بلند برقعها؛ نالههای بلند خاموشان
بندبندند بیصدا در خویش؛ دختران جیغ نیشکر دارند
دختران هزاره، زارترند، در شب سرد دره دربهدرند
بس که پف میکنند هیزم تر، چشمهای همیشه تر دارند
این به دست پدر به خون غلتان، آن به دست برادر افغان
خون تاریخ ننگ و ناموس است؛ آنچه در رود و جوی و جر دارند...
دختران قصههای افسونند؛ شهرزادان، هزارشبخونند
هر شب از رازِ سربهمهرِ دگر، پرده با آب دیده بردارند
شعر: شریف سعیدی
گریه هم درمان
نمیکند، ولی فعلا کاری نیست جز گریه... فقط گریه... خاک بر سر ما که هیچ غلطی نمیتوانیم
بکنیم... خاک بر غیرت «افغانی» احمقانه پوسیدهای که «رییس جمهوری» خاممغز و مردان نامرد دستار بر سر بیخرد
قبیله جهالتپرورمان آن را فریاد میزنند. کجاست «غیرت» نانجیبان خودفروختهای که
همه دار و ندار مملکت را فروختهاند و باز هم ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شب است، داد بزن بانو!
سکوت سرد سترون چیست؟
صدا، صداست که میماند،
دلیل حنجره بستن چیست؟
تمام پنجرههایت،
کور؛ میان گور خودت ماندی
و هیچگاه نفهمیدی
فروغ، آینه، روزن چیست
سرود شعلهی دلتنگی
ز چشمهای تو میجوشد
گلوی تلخ تو میداند
که طعم بغض شکستن چیست
شب است، با نخ آوازت
بدوز پرچم عصیان را
وگرنه ماندن و
پوسیدن میان رشته و سوزن چیست؟
تمام منطق اینان را
که بر غروب تو میخندند
شکافتیم و نفهمیدیم
که پیش منطقشان، زن چیست
هوای تازه و بارانی
درون باغچه میپیچد
در این هوای
شکوفایی، دلیل پنجره بستن چیست؟
شعر: محمدشریف سعیدی
جدا از
هیاهوهای رسانهای، بیاییم برای «ستاره»های این آسمان کاری بکنیم.
آیا باید اجازه داد
سنتهای پسمانده قرون وسطایی، هر روز، یکی را در این سرزمین به جرمهای ناکرده،
سنگسار کند یا چشمش را درآورد یا گوش و لبش را ببرد یا بدنش را داغ بگذارد یا به حریمش
دستاندازی کند؟
چرا «ناموس» را فقط «خواهر، مادر و نزدیکان خویش» تفسیر میکنیم و دیگر
«دختران» و «زنان»، بیگانهاند و سزاوار رفتارهای ناشایست؟
هرچند که همان «خواهر، مادر و نزدیکان»مان نیز از رفتارهای ضد انسانی مردان
این قبیله در امان نیستند.
از دولت فاسد کنونی نباید انتظار خاصی داشت، ولی دست کم، هر چه فریاد
داریم، باید بر سر کارگزاران خفتهاش بکشیم؛ از «وزیر عدلیه» بیننگش گرفته تا
«وزیر زنان» بیهمتش و دیگر وابستگانش تا خود «رییس جمهوری» نالایقش که تنها هم و
غمش، «آزاد کردن برادران غدّار و خیانتکارش از زندانها»ست.
«اعتیاد» به «مواد مخدّر» و «منابع مخدّر»، درد
مزمنی است که «جامعه» کنونی افغانستان را نابود کرده است.
مبارزه با «مواد» و «منابع» مخدّر را از «فکر» خود و از محیط خودمان آغاز
کنیم.
بیایید برای اولین بار، به «انسان»، «زن» و «مرد»، دیگرگونه نگاه کنیم. همه
را «برابر» بدانیم، اگر «انسان» هستیم.
******************************
با من اكنون چه نشستنها، خاموشيها
با تو اكنون چه فراموشيهاست
چه كسي ميخواهد
من و تو ما نشويم
خانهاش ويران باد.
من اگر ما نشوم، تنهايم
تو اگر ما نشوي، خويشتني
از كجا كه من و تو
...مشت رسوايان را وا نكنيم
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزي
همه برميخيزند
من اگر بنشينم
تو اگر بنشيني
چه كسي برخيزد؟
چه كسي با دشمن بستيزد؟
چه كسي
پنجه در پنجه هر دشمن دون
آويزد
...
حرف را بايد زد
درد را بايد گفت
...
تو مپندار كه خاموشي من
هست برهان فراموشي من
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزي
همه برميخيزند.
حمید مصدق
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
لینک: آهنگ «بانو» اثر عارف جعفری
http://urozgan.org/fa-af/article/1642/
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1. پترول: بنزین
2: بیگم قهرمان رمان واره مستند " دختر
وزیر" نوشته ی دکتر لیلیاس هملتون پزشک دربار عبدالرحمان خان، پادشاه خون
آشام افغانستان در اوایل قرن نوزده است. بیگم، دختر نابغه یی است که اسیر می شود و
به خاطر لیاقت و سوادش به کنیزی در دربار عبد الرحمان خان در می آید. بیگم سر
انجام رییس هندی اش را از مرگ نجات می دهد و با اسپ جانب هندوستان می گریزد. سر
مرز هند و افغانستان، رییس هندی بیگم موفق به فرار می شود و بیگم با ضرب کارد از
پای در می آید. رمان دختر وزیر سراپا تقلای یک دختر برده را برای رهایی و پیشرفت
تصویر می کند.