معشوق من بگشوده در روی گدای خانهاش
ای عاشقان، ای عاشقان، دل را چراغانی کنید
ای مَیفروشان، شهر را انگور مهمانی کنید
تا سَر کشم من جرعهای از ساغر و پیمانهاش
مولوی بلخی
دوست دارم که کسی دوست ندارد چو مَنَش
هم به جز من نزند بوسه کسی بر دهنش
دوست دارم که شبی، مست، در آن بستر ناز
غرق صد بوسه کنم زلف شکن در شکنش
دوست دارم که کند زلف، حجاب رخ خویش
تا مگر آینه هم خوب نبیند چو مَنَش
دوست دارم که در آغوش من آید عریان
کُشَدَم رَشک که پوشد تن او، پیرهنش
دوست دارم که مرا نیز دهد راه به خویش
تا شوم زنده ز گرمای هوسبار تنش
دوست دارم که همه خلق، چو بیدل، دانند
تشنهی بوسهام و والهی لطف سخنش
علیاکبر جباری (بیدل)
+ نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد ۱۳۹۲ ساعت ۱۲:۲۰ ق.ظ توسط صادق دهقان
|