آن گل نازک­بدن، گیسو به دوش انداخته

زان به دوش انداختن، خلقی به جوش انداخته

ریخته است آن خوشه­های ناز را بر دوش خویش

در میان کاروان دل، خروش انداخته

تا پریشان­تر کند جمعیت عشاق را

سنبل زلف پریشان را به دوش انداخته

با گل رخساره، آن شیرین­لبِ سیمین­بدن

داغ اندر لاله­های گل­فروش انداخته

لعل نوشینش که آب زندگی می­پرورد

در رگ مَی، خون غیرت را به جوش انداخته

حاجتی سازد روا هر تار زلفش، ای دریغ!

حاجت ما را چرا در پشت گوش انداخته؟


علی­اکبر دُلَفی