معشوق من بگشوده در روی گدای خانه­اش

ای عاشقان، ای عاشقان، دل را چراغانی کنید

ای مَی­فروشان، شهر را انگور مهمانی کنید 


معشوق من بگشوده در روی گدای خانه­اش

تا سَر کشم من جرعه­ای از ساغر و پیمانه­اش

مولوی بلخی

 

دوست دارم که کسی دوست ندارد چو مَنَش

هم به جز من نزند بوسه کسی بر دهنش

دوست دارم که شبی، مست، در آن بستر ناز

غرق صد بوسه کنم زلف شکن در شکنش

دوست دارم که کند زلف، حجاب رخ خویش

تا مگر آینه هم خوب نبیند چو مَنَش

دوست دارم که در آغوش من آید عریان

کُشَدَم رَشک که پوشد تن او، پیرهنش

دوست دارم که مرا نیز دهد راه به خویش

تا شوم زنده ز گرمای هوس­بار تنش

دوست دارم که همه خلق، چو بیدل، دانند

تشنه­ی بوسه­ام و واله­ی لطف سخنش


علی­اکبر جباری (بیدل)

عید خون

 خدا آن ملتی را سروری داد

که تقدیرش به دست خویش بنوشت

 به آن ملت سر و کاری ندارد

که دهقانش برای دیگران کشت

 

محمد اقبال لاهوری

 

خداوند نیز در کتاب قرآن گفته است: «إِنَّ اللَّهَ لا يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا مَا بِأَنفُسِهِمْ». (رعد:11)

 

از 1357 تا کنون 35 سال است که افغانستان روی خط بدبختی حرکت می­کند و مردمان سرزمینش روی خوش­بختی را ندیده­اند. همه مدعیان اعم از سلطنت­طلب، جمهوری­خواه، کمونیست، مسلمان محافظه­کار، مسلمان دوآتشه، دموکرات و بوروکرات امتحان خود را پس داده­اند و کسی نمانده است که هنوز بتواند خود را «منجی» بشمارد و ملت به آن دل­خوش باشند.

آیا زمانی برای پایان یافتن این خط شوم ممتد هست؟

چه عیدهایی آمد و رفت، ولی ملت دردمند در بند پل­چرخی­ها و دهمزنگ­ها در پی فهرست نام جگرگوشه­گان خویش بودند که به تیغ کمونیست­های خون­آشام گرفتار آمده بودند؛ از غریب­کار و کارگر و کشت­مند و ملا و مفتی و دانشجو و دانشگاهی و مهندس و زن و مرد و پیر و جوان و حزبی و غیر حزبی کسی نماند که از گزند این دژخیمان در امان بمانند. سنگ­بنای ویرانی کشور را اینان گذاشتند و نقشه شومشان را مجاهدان بی­خدایی تکمیل کردند که «الله»گویان، کابل و سراسر کشور را ویران کردند و خانه­ای را بی­مصیبت عزیزی باقی نگذاشتند و فاجعه را در این سرزمین نهادینه کردند و به گفته واپسین دژخیم کمونیست؛ محمد نجیب­الله، «حمام خون» راه انداختند. آن­گاه سپاهیان واقعی «الله» سر رسیدند و «مجاهدان دروغین فی سبیل الله» را از سر راه برداشتند و سرزمین سوخته­ای ساختند ویران­تر از یورش چنگیزیان. سپس آن­گونه که خدا را خوش آید، همه بازماندگان تاج و تخت، کلاه و پکول، دستار و چپن، عبا و قبا، نیکتایی و کت و شلوار، فیشن و مد گرد هم آمدند تا در سایه «دموکراسی» نام­نهادی که به شیر بی یال و دم و اشکم حکایت مثنوی معنوی می­ماند، چپاول کنند مرده­ریگی را که مانده است. اکنون همان زندان­بانان پل­چرخی، همان چپاول­گران مخروبه­های کابل، همان دستاربندان پنجابی و دیوبندی و همان فرسودگان تاج و تخت شاهنشاهی و جمهوری، خوش­دلانه، دست در دست هم، می­کنند آن­چه چنگیز نکرده بود در این سرزمین.

«عید» معنا ندارد وقتی هنوز پل­چرخی و دهمزنگ و دشت لیلی و مزار شریف و بامیان و شمالی و هلمند و ننگرهار و هرات و فراه، زخم­دار این نکبتیان است و داغ ستم چپی، مجاهد، طالب، شاه­پرست و دموکرات را بر جگر دارد. ما چهل سال می­شود که «عید خون» داریم. این سرزمین هم­چون آدمی در آستانه مرگ است که از زخم ناسور زمانه یارای برخاستنش نیست. «عید خون» بر این سرزمین خسته مبارک!

ما نه رندان ریاییم و حریفان نفاق

در میانه نفاقی که سال­هاست از تعیین «عید» در افغانستان میان مریدان «ریاض» و «تهران» در افغانستان برخاسته است و تا حماقت باقی است، ادامه خواهد داشت، سخن حافظ،، مرجع عشق و رندی و خردورزی، حجت موجه ماست

روزه یک­سو شد و عید آمد و دل­ها برخاست

مَی ز خُم­خانه به جوش آمد و مَی باید خواست

توبه­ی زهدفروشان گران­جان بگذشت

وقت رندی و طرب کردن رندان پیداست

چه ملامت بود آن را که چنین باده خورد

این چه عیبی است بدین بی خردی وین چه خطاست

باده­نوشی که در او روی و ریایی نبود

بهتر از زهدفروشی که در او روی و ریاست

ما نه رندان ریاییم و حریفان نفاق

آن­که او عالم سرّ است، بدین­ حال گواست

فرض ایزد بگذاریم و به کس بد نکنیم

وآن­چه گویند روا نیست، نگوییم رواست

چه شود گر من و او چند قدح باده خوریم

باده از خون رَزان است، نه از خون شماست

این چه عیبی است کز آن عیب خلل خواهد بود

وَر بُوَد نیز چه شد، مردم بی­عیب کجاست؟

 

حافظ شیرازی

امپراتور شعر دنیا درگذشت

 شیرکو بیکس (Şêrko Bêkes) ـ زاده 2 می ۱۹۴۰ ـ شاعر معاصر کردستان عراق امروز درگذشت. وی در شهرسليمانيه ی كردستان عراق به دنيا آمد. پدر او فايق بيكس از شاعران كلاسيك و ازهم نسلان عبدالله گوران پدر شعر معاصر كردستان عراق بود.

شيركو بیکس اولين مجموعه شعر خود را در سال 1968 در سلیمانیه منتشر كرد و تاكنون بيش از35 جلد كتاب شعر از جمله شعر کوتاه، شعر بلند، رمان- شعر و نمایشنامه - شعر از او منتشر شده است. در سال 1987 کمیته ی حقوق بشر ایتالیا عنوان «همشهری افتخاری فلورانس» را به وی اعطا کرد و در همین سال نیز جايزه نويسندگان سوئد ( توخولسکی) که نویسنده ای آلمانی در زمان به قدرت رسیدن هیتلر بود، به پاس يك عمر فعاليت ادبي به او تعلق گرفت. در سال 1991 بعد از همه ی فجايعي ( بمباران شیمیایی حلبچه و کشتار انفال) كه بر سر کردستان آمد، شيركو نيز همچون بیشتر شاعران و روشنفکران وطنش، پس از سال‌ها که در غربت زندگی کرد، به زادگاهش بازگشت و هم اکنون در سلیمانیه زندگی می کند.

 شیرکو بیکس جزو شاعران نسل دوم کردستان عراق و از هم نسلان عبدالله پشیو و لطیف هلمت است و بعد از«عبدالله گوران»  ضرورت تحول در شعر کردی را خواستار شد و همراه با هم نسلانش شعر را وارد جریان نوگرایی و یا به تعبیری مدرنیسم کرد. می توان گفت که شیرکو از جمله  شاعران موفّق این چند دهه اخیر بوده و از شهرت جهانی برخوردار است. شعر شيركو بيكس آينه ی مصيبت ها، فقر و حرمانی ست كه بر مردمش حاكم بوده. خود او اقرار كرده  كه شعر او تاريخ كرد است، با همه دود و آتش و گِل و خاكسترش. زبان شعرهای او زيبا، آهنگین و پر از استعاره و تشبيه اما سنگين و دشوار است. شیرکو بیکس در جامعه ی ادبی کردستان به شاملوی کردها مشهور است.

آثار شیرکو

 1- مهتاب شعر (مجموعه شعر) 1968

2- کجاوه ی گریه ( مجموعه شعر) 1969

3- کاوه آهنگر( نمایشنامه - شعر)1971

4- تشنگی ام را با آتش فرو می نشانم (مجموعه شعر)1973

5- آهو(نمایشنامه - شعر)1976

6- سپیده دم (مجموعه شعر کوتاه)1978

7- دو سرود کوهی ( شعر بلند)1980

8- پیرمرد و دریا ( رمان-  ترجمه)1982

9- رود (داستان شعر)1983

10- کشکول رزمنده ( شعر مقاومت)1985-1984

11- عقاب سرخ (شعر بلند)1985

12- آینه های کوچک (مجموعه شعر)1986

13- سنگلاخ ( شعر بلند)1989-1988

14- دره پروانه ( شعر بلند)1991

15- آفات ( مجموعه شعر)1993

16- چمنزار زخم، چمنزار آفتاب (مجموعه شعر)1996

17- صلیب و مار و روزنگار شاعر( رمان- شعر)1998

18- بونامه (شعر بلند)1998

19-چراغ های روی الموت (شعر منثور)1999

20- سایه ( مجموعه شعر)1999

21- یک زن و دو مرد (رمان- ترجمه)2000

22- زن و باران (مجموعه شعر)2000

23- رنگدان (شعر بلند)2001

24- تجربه، گفتگوی یاسین عمربا شیرکو بیکس ( گفت و شنود ، 2001)

25- در چله ی چلچراغ ( شعر منثور)2001

26- مردی از درخت سیب ( مجموعه شعر)2002

27- آن زمان پرنده ام ( مجموعه شعر)2002

28- مهمان پاییزی (مجموعه شعر)2002

29- قمری ناآرام ( داستان برای کودکان)2003

30- گورستان چراغ ها ( رمان- شعر)2004

31- مرا به خوشبختی می سپارید ( مجموعه شعر)2004

33- کرسی (شعر) 2005

34- از گل تا به خاکستر(مجموعه شعر)2006

35- هفتاد پنجره سیار(مجموعه شعر)2007

36- گردنبند (شعر)2007

37- تو می توانی با بوسه ای عمیق به جوشم آری (مجموعه شعر)2007

38- تولد و زندگی ( مجموعه شعر) 2008

39- بافتن (شعر و نثر) 2009

40- حس و شعور( شعر و نثر)2010

تمام اشعار شیرکو بیکس به جز مجموعه ی آخر در هشت مجلد به چاپ رسیده اند.


مهمانی

باران را به خانه دعوت کردم

آمد، ماند،‌ و رفت،

شاخه گلی برایم جا گذاشته بود.

 

آفتاب را به خانه دعوت کردم

آمد، ماند، و رفت،

آینه کوچکی برایم جا گذاشته بود.

 

درخت را به خانه دعوت کردم

آمد، ماند، و رفت

شانه سبزی برایم جا گذاشته بود.

 

تو را به خانه دعوت کردم

تو، زیباترین دختر جهان!

و آمدی

و با من بودی

و وقت بازگشت

گل و آینه و شانه را با خود بردی،

و برای من شعری زیبا

جا گذاشتی و من کامل شدم.

 

 ای بی‌نشان

در برابر چشم‌های آسمان

ابر را

در برابر چشم‌های ابر

باد را

در برابر چشم‌های باد

باران را

در برابر چشم‌های باران

خاک را

دزدیدند،

و سرانجام در برابر همه چشم‌ها

دو چشم زنده را زنده به گور کردند

چشم‌هایی که دزدها را دیده بود.

 

 تناسخ

از میان همه روزها اگر

روزی طوفانی بمیری

بسا باز به گونه ببری زاده شوی.

 

از میان همه روزها اگر

روزی بارانی بمیری

بسا باز به گونه برکه‌ای زاده شوی.

 

از میان همه روزها اگر

روزی آفتابی بمیری

بسا باز به گونه انعکاس یکی پرتو زاده شوی.

 

از میان همه روزها اگر

روزی برفی بمیری

بسا باز به گونه کبکی زاده شوی.

 

از میان همه روزها اگر

روزی مه‌آلود بمیری

بسا باز به گونه دره‌ای روشن زاده شوی.

 

اما من چه؟

من که این گونه زنده‌ام

من که این‌گونه زیسته‌ام

و برای شما

شعرهای بسیاری سرودها م

بسیار بازآمده، دوباره همچون کردستان زاده شوم.

 

 

اگر

از ترانه‌های من اگر

گل را بگیرند

یک فصل خواهد مرد

اگر عشق را بگیرند

دو فصل خواهد مرد

و اگر نان را

سه فصل خواهد مرد

اما آزادی را

اگر از ترانه‌های من،

آزادی را بگیرند

سال، تمام سال خواهد مرد.

 

 پایان رنج‌ها

بافنده‌ای

تمام عمر

ترنج و ابریشم می‌بافت

گل می‌بافت

اما وقتی مرد

نه فرشی داشت

و نه کسی

که گلی بر گورش بگذارد.

 

 در اینجا

کوه شاعر است

درخت، قلم

دشت، کاغذ

رود، سطر

سنگ، نقطه

و من

که علامت تعجب‌ام!

 

 شعر

شعر

آوای کبوتر است به وقت عشق

شعر

بال پروانه است به وقت باران

شعر

غبار ستاره‌ایست

که بر دشت‌ها و دامنه‌ها می‌بارد

و شعر

سرانگشتان کودکان است

در دوزخ کردستان

و در گورهای بی نشان رواندا.

 

 نوشتن

آسمان

همیشه باران را نمی‌نویسد

باران

همیشه رود را،

رود

باغ را،

باغ

گل را،

و من

همیشه شعر ... شعر بزرگ خود را ... !

 

 مرگ

هر شب می‌آید

بال می‌گستراند بر خواب‌هایم

هر روز می‌آید

قدم‌های خسته مرا می‌شمرد مرگ،

و باز به جست‌و‌جوی نشانی تازه

تمامی‌ جیب‌هایم را می‌کاود.

همین!

 

 پیانو

ناگهان

پرستوهای جان شاعران جهان

پرواز کردند،

چرخی زدند

و بعد به آرامی

فرود آمدند

و در صندوقی نظر کرده آرام گرفتند.

امروز به آن صندوق

پیانو می‌گوییم.

 

 به یاد آر

به یاد آر

پرنده اگر پرواز می‌کند

فقط به خاطر آسمان آبی نیست

 

چشمه اگر می‌جوشد

فقط برای رسیدن به رودخانه نیست

 

درخت اگر سایه دارد

فقط به دلیل شاخ و برگ‌اش نیست

 

اسب اگر می‌تازد

فقط از ترس تازیانه راکب نیست

 

باد اگر می‌وزد

فقط برای رقص جنگل نیست

و تو اگر شعرهای مرا می‌خوانی

فقط به بهانه نام شیرکو بی‌کس نیست.

 

 

نقاشی

چهار کودک:

ترک، فارس، عرب

و کرد

تصویر مردی را کشیدند.

 

اولی دست‌هایش را

دومی سرش را

سومی میانه و پاهایش را

و چهارمی

تفنگی بر دوش اش.

 

 دره پروانه‌ها

قطره قطره

باران می‌نویسد: گل

نم به نم

دو دیده من می‌نویسد: تو!

چه سال پر باران غریبی

چه اندوه دست و دل بازی

که این گونه

سنگ به سنگ

سرم را می‌شکند، شکوفه می‌کند

و برگ به برگ

سرانگشتان مرده‌ام را می‌تاسد، سیاه می‌کند.

و خود همچون گیاهکی بی پناه

به باد سپرده می‌شوم

تا در زمهریر ذهن تو زندگی کنم، زاده شوم

 

برگرفته از: "سلیمانیه و سپیده‌دم جهان" سروده شیرکو بی‌کس/ ترجمه: محمد رئوف مرادی، مریوان حلبچه‌ای و امان جلیلیان/ بازسرایی: سیدعلی صالحی/ موسسه انتشارات نگاه/ چاپ اول/ تهران 1385.

مگو «شرط دوام دوستی، دوری است»

به دوستی که همیشه به مهرش زنده ام


همین عقلی که با سنگ حقیقت، خانه می­سازد

زمانی از حقیقت­های ما افسانه می­سازد

 

سر مغرور من! با میل دل باید کنار آمد

که عاقل، آن کسی باشد که با دیوانه می­سازد

 

مرنج از بیش و کم، چشم از شراب این و آن بردار

که این ساقی به قدر «تشنگی»، پیمانه می­سازد

 

مپرس از من چرا در پیله­ی مهر تو محبوسم؟

که عشق از پیله­های مرده هم پروانه می­سازد

 

به من گفت: ای بیابان­گرد غربت کیستی؟ گفتم:

پرستویی که هر جا می­نشیند، لانه می­سازد

 

مگو «شرط دوام دوستی، دوری است»؛ باور کن

همین یک اشتباه، از آشنا، بیگانه می­سازد


فاضل نظری

یاد باد آن­که مرا یار عزیزت خواندی

عشق من، خاطره­ی عشق من از یاد مَبَر

یادم ای لاله­ی شعر و سخن، از یاد مَبَر

آن گل یاس سپیدی که به دستم دادی

ای گل یاس سپید چمن، از یاد مَبَر

خاطرات خوش این عشق جنون­آسا را

مبر ای بوی خوش یاسمن، از یاد، مَبَر

چون ببوسد لب مهتاب، گل روی تو را

بوسه­ام ای گل مهتا­ب­تن، از یاد مَبَر

چون پَرِ نرم نسیمی بنوازد رویت

نغمه­ی نرم غزل­های من از یاد مَبَر

اولین غنچه­ی عشق تو به من خندان شد

اولین عشق خود، ای سیم­تن، از یاد مَبَر

یاد باد آن­که مرا یار عزیزت خواندی

یاد این یار عزیز کهن از یاد مَبَر

از غمت سوخته­ام، با ستمت ساخته­ام

این همه سوختن و ساختن از یاد مَبَر

عالم و هرچه در او هست، ببر از یادت

لیک دل دادن و عاشق شدن از یاد مَبَر

خسرو فرهودی

یک شعر عاشقانه

واقعا دوستت دارم
گرچه شايد گاهي
چنين به نظر نرسد
گاه شايد به نظر رسد
كه عاشق تو نيستم
گاه شايد به نظر رسد
كه حتي دوستت هم ندارم

ولي درست در همين زمان هاست
كه بايد بيش از هميشه
مرا درک كني

چون در همين زمان هاست
كه بيش از هميشه عاشق تو هستم

ولي احساساتم جريحه دار شده است
با اين كه نمي خواهم
مي بينم كه نسبت به تو
سرد و بي تفاوتم

درست در همين زمان هاست كه مي بينم
بيان احساساتم برايم خيلي دشوار مي شود

اغلب كرده تو ، كه احساسات مرا جريحه دار كرده است
بسيار كوچک است
ولي آن گاه كه كسي را دوست داري
آن سان كه من تو را دوست دارم
هر كاهي كوهي مي شود
و پيش از هر چيزي اين به ذهنم مي رسد
كه دوستم نداري

خواهش مي كنم با من صبور باش
مي خواهم با احساساتم
صادق تر باشم
و مي كوشم كه اين چنين حساس نباشم
ولي با اين همه
فكر مي كنم كه بايد كاملا اطمينان داشته باشي
كه هميشه
از همه راه هاي ممكن
عاشق تو هستم

پابلو نرودا

تو بمان و دگران

دعوت من بر تو آن شد کایزدت ‌عاشق کناد

بر یکی سنگین دلِ نامهربان چون خویشتن

تا بدانی درد عشق و داغ مهر و غم‌ خوری

تا به هجر اندر بپیچی و بدانی قدر من


رابعه بلخی

پاک­دامانی بس است

آشکارا گشت رازم، لطف پنهانی بس است

از گریبان، شعله سر زد، دامن‌افشانی بس است

 

هر نگاهی گشته زنجیری و بر پای دل است

چند از این دزدیده دیدن‌ها؟ نگهبانی بس است

 

عقل را شور جنون، زیر و زبر دارد اگر

زیر لب دیگر چه می‌گویی؟ فسون‌خوانی بس است

 

طبع من، گرم است و شیرینی، زیان می‌داردم

زهر چشمی از تبسّم؛ شکّرافشانی بس است

 

در خمار زهد خشکم، ساقی تَردست کو؟

خرقه‌ای آلوده دارم، پاک­دامانی بس است

 

ظهوری تُرشیزی (1026 قمری

شب­چراغ شهنشاهی‌ بر گردن روزگار

یکی ابلهی شب­چراغی بِجُست           

که بی او نشد عِقدِ پروین دُرُست

 

فروزان‌تر از ماه و خورشید بود

سزاوار بازوی جمشید بود

 

خری داشت آن ابلهِ کوردل

به جانِ خودش، جانِ خر متّصل

 

چنان شب­چراغی که ناید به دست

شنیدم که بر گردن خر ببست

 

من آن شب­چراغ شهنشاهی‌ام

که روشن‌کنِ ماه تا ماهی‌ام

 

ولیکن مرا بخت ابله­شعار

چنین بست بر گردنِ روزگار


ملازمانی یزدی

«احمد» هم رفت

 شاعر

براي ويراني چندباره­ي مزار شاملو

گوركن بر درگاه ايستاده است

هم­چنان مزدِ جنايتِ خويش مي­طلبد

شاعر! گورت را بِهِل

برو جايي كه عرب ني انداخت

بعد وقتِ گلِ ني برگرد اين­جا.

 سر کار بودیم که امیر مرزبان زنگ زد و خبر داد که «احمد» هم رفت. گفتم: «احمد» کیه؟ گفت: منظورم «احمد شاملو»ست. بهت زده­ شدیم. همین دو ماه قبلش بود که «هوشنگ» رفته بود؛ «هوشنگ گلشیری» و سخت بود نبودن دو قله داستان و شعر ادب پارسی در فاصله زمانی کوتاه.

نام «شاملو» را در دبیرستان شنیده و بعد در ارتباط با شاعران پیش­گام­تری مثل شریف سعیدی و بشیر رحیمی، از ویژگی­های شعرش آگاه شده بودم. اوایل شعر نوشتن­هایم از بشیر درباره چند و چون شعر شاملو، سهراب، فروغ و اخوان پرسیدم و این­که سبک کدام را باید انتخاب کنم. او گفت که باید بیشتر بخوانی تا خودت نزدیکی احساست را به یکی از آن­ها بفهمی و ادامه بدهی.

وقتی در 1375 تمام شعرنوشته­های سنتی مثل غزل، مثنوی و رباعی را که حاصل ذوق­آزمایی­های دوره دبیرستان بود و فقط تفننی می­نمود، کنار گذاشتم، با خواندن شعر نیمایی و سپید به این قالب گرایش پیدا کردم. اولین چایزه ادبی را که به خاطر شعری شبه­نیمایی در مراسمی فرهنگی گرفتم، علاقه­ام به شعر سپید جدّی­تر شد.

رفت­وآمد به انجمن شعرها و محفل­های شعری که در آن­ها غلبه بیشتر با شعر سنتی بود و شعر نو و سپید، کم­تر خوانده می­شد یا کم­تر به آن توجه می­شد، شاید سخت بود، ولی تشویق­های گاه به گاه برخی افراد سبب می­شد چشمه این علاقه نخشکد. آن زمان­ها دسترسی به منابع شعری سخت بود؛ یعنی اگر کتابی هم چاپ می­شد، ممکن بود به دلیل این­که توانایی مالی­مان به خریدش نمی­رسد، نتوانیم بخریم و در حسرتش بمانیم. البته گاهی میسر می­شد که کتابی از کتاب­خانه­ای امانت بگیریم و این­گونه، جرعه جرعه، قطره­­ای بنوشیم.

یادم می­آید در محفل­های دوستانه، شعرهایمان را برای هم می­خواندیم و نظر می­دادیم و نقد می­کردیم تا صیقل بخورد و اعتماد به نفس خوانش و سرایش­مان بالا برود. به جز کتاب­ها و محفل­های ادبی و گاه و بی­گاه نشریه­های متفاوت دانشجویی که در زمینه ادبیات، حرفی برای گفتن داشتند، حضور مجله­های «کارنامه» و «نافه» هم در آن روزگار غنیمتی بود بزرگ برایمان؛ روزگاری که «نت» تازه داشت فراگیر می­شد و زمانه «وبلاگ­»سازی و «وب­گردی» بود.

کم­کم شعر شاملو سایه­گستر می­شد بر ذهنم و زیبایی­های نگاهش با صدایش هنگام خوانش شعرهای خودش و گارسیا لورکا و خیام و ... افزون می­گشت. زبان و نگاه خاص بامداد در کنار زنانگی­های انسانی و شفاف و جسورانه فروغ، روانی و سادگی و صمیمیت سهراب و زبان دیگرگونه اخوان و بعدها موشکافی در شعر نیما و آشنایی با سیدعلی صالحی، همه و همه، معجونی شدند شیرین از ادب فارسی که زندگی را تحمل­پذیر می­کردند.

از شعر نو و سپید که سخن گفتم، باید از شعر واصف باختری یاد کنم که سوک­مندانه، جایگاهش در میان فارسی­زبانان به درستی شناخته نشده است؛ چون ظرافت­هایی در آن به چشم می­خورد که یگانه­اند. با این حال، به دلیل نابسامانی اوضاع اجتماعی افغانستان و آشفتگی عرصه فرهنگی و ادبی این سرزمین و نیز دور افتادن استاد باختری از قلمروهای اصلی زیستی شعر فارسی و مهاجرت به امریکا سبب شده است نوعی فراموشی در حق شعر ایشان در میان هم­زبانان وی در سرزمین زادگاهش و نیز هم­جوارش رخ دهد.

در این میان، با این­که شاعر حرفه­ای نیستم و از برای دل خویش شعر می­گویم و کار و بارم شعر سپید است، ولی به شعر کهن به ویژه غزل و دوبیتی ـ از نوع خوبش ـ ارادت دارم. گاهی دوستان که توجهم را به شعر سنتی می­بینند، تعجب می­کنند که چرا در دوره­ای که جدی کار شعر کردم، به غزل نپرداختم.

شاملو را دوست­تر دارم، ولی نه آن­که بتم باشد. سر شاملو دعوا کرده­ام و کسی را که شاعر محبوبم را «اُزگَل» می­خواند، چنان عتاب­آلود کوفته و بر سرجایش نشانده­ام که می­گفت فکر نمی­کردم صادق از پدرش هم چنین دفاع کند. با این حال، هیچ شاعری ـ نه فقظ شاملو ـ برایم قدسیتی ندارد که نخواهم برخی ضعف­های ادبی­اش یا رفتارش را ـ بدون دخالت دادن آن به قلمرو ادبیتش ـ نقد نکنم.

نکته دیگری که درباره شاملو برایم جالب است، عشق­آفرینی «آیدا» برای «بامداد» است که واقعا حکایت عشق­های زیبای کهن را برایم تداعی می­کند.

ترجمه­های آزاد شاملو نیز شاید از نظر علمی و نگاه برخی منتقدان، ضعف­هایی داشته باشد، ولی هر چه باشد، زیبایی خاصی دارد که آن را بر ترجمه­های هم­سنگش ترجیح می­دهم. این هم نوعی سلیقه است دیگر. «شازده کوچولو» را با شاملو شناختم و «گیل­گمش» و نیز شعرهای شاعران جهان چون لنگستون هیوز و الیوت و ... .

تلاش­های شبانه­روزی شاملو در پژوهش­های ادبی نظیر «کتاب کوچه»، ترجمه، مقاله­نویسی و موارد دیگر نیز سرمشق خوبی است برای کسانی که می­خواهند در این راه قدم بگذارند و واقعا پشتکارش ستودنی است.

سال­ها بود که می­خواستیم برویم سر قبر شاملو و میسر نمی­شد تا اینکه سال گذشته، تابستانی، به همراه داوود و مهدی توانستیم شبی بر مزارش گرد هم آییم.  قبر اخوان و سهراب را دیده­ام، ولی فروغ و نیما را هنوز ندیده­ام.

محفل شعرخوانی بسی گل شریفی در انجمن قلم افغانستان

انجمن قلم افغانستان برگزار می کند:

آوارگی را هیچ مرزی نمی شناسد


محفل شعرخوانی بانو «بسی‌گل شریفی»
چهره نام آشنای شعر مهاجرت در ایران
و از اعضای خانه ادبیات افغانستان

زمان: 5:30 عصر پنج‌شنبه 3 اسد (مرداد) ۱۳۹۲

مکان: کابل. کوچۀ پنجم قلعۀ فتح‌الله. انجمن قلم افغانستان

خوش دمی با حضرت ابوالمعانی عبدالقادر بیدل

یاد آن فرصت که عیش رایگانی داشتیم

سجده­ای چون آسمان بر آستانی داشتیم

یاد آن غفلت که از گَرد متاع زندگی

عمر، دامن چیده بود و ما دکانی داشتیم

ای برهمن! بی­خبر از کیش هم­دردی مباش

پیش از این، ما هم بت نامهربانی داشتیم

هر قدر او چهره می­افروخت، ما می­سوختیم

در خور عرض بهار او، خزانی داشتیم

در سر راه خیالش، از تپیدن­های دل

تا غباری بود، ما بر خود گمانی داشتیم

دست ما محروم ماند آخر ز طوف دامنش

خاک نَم بودیم، گَرد ناتوانی داشتیم

روز وصلش باید از شرم آب گردیدن که ما

در فراقش زندگی کردیم و جانی داشتیم

جرأت پرواز هر جا نیست بیدل، ورنه ما

در شکست بال، فیض آشیانی داشتیم


يــك شـــبي بــيدار شــو، دولـــت بـگير

 زان می عشق كزو پخته شود هر خامی        گر چه ماه رمضان است، بیاور جامی!

                                                                                                    حافظ شیرازی

 

کودک که بودم، ماه رمضان آن سال­ها مثل این سال­ها در فصل تابستان افتاده بود. پدرم وقتی از کار برمی­گشت، استراحتی می­کرد و وقتی بیدار می­شد، هنوز روز تمام نشده بود. آن وقت، دست مرا می­گرفت و می­برد امام­زاده محله­مان. آنجا محل خلوتی بود که یک حوض آب داشت و چهار پنج درخت پهن با سایه خنک. دوستان پدرم هم بعد چند دقیقه سر می­رسیدند و صحبت­هایشان گل می­انداخت. عادتشان هم این بود که لب حوض می­نشستند و پایچه­های اِزارشان را بَر می­زدند و به خنکای آب می­سپردند. منم نیز (ایضا سابق).

آن زمان پشت اسکناس­های ده تومنی ـ خدا بیامرز ـ عکس یک حوض آب و چند درخت قدیمی و یک مسجد بود. منم همیشه خدا فکر می­کردم این عکس همان امام­زاده محله خود ماست. بعدها که بزرگ­تر شدم، فهمیدم امام­زاده دیگری ـ گویا در چهار باغ اصفهان ـ بوده استیادش به خیر، جاهلیت خوبی بود.

بگذریم. بعد که نزدیک افطار می­شد، پدرم و دوستانش از همدیگر خدافظی می­کردند و به خانه­هاشان برمی­گشتند. در راه برگشت، می­دیدم ملت در کوچه­ها ریخته­اند و دارند جلوی در خانه­شان را آب­پاچی (آب­پاشی) می­کنند تا کمی از هُرم آفتاب داغ کم شود. بوی نای کاه­گل همیشه حس خوبی برایم داشت. انگار باران زده باشد. در  بیشتر محله­های قدیمی آن زمان، دیوار خانه­ها کاه­گلی بود. (یادآوری برای بچه­های مامان­زده این دوره)

نزدیک خانه که می­رسیدیم، صدای نازنینی از رادیوی خانه­ها بلند می­شد. بزرگ که شدم، فهمیدم صاحب آن صدا، شجریان بودهاین دهان بستی، دهانی باز شد و ربنا همیشه برایم خاطره­انگیز بودند و هستند؛ چون با آن بزرگ­ شدیم و قد کشیدیم. خدا لعنت کند کسانی را که این خاطره­ها را از ما می­گیرند. صدای آسمانی مؤذن­زاده اردبیلی هنگام اذان سحر، چاشت و شام نیز محشر بود. صدای هایده هم در آهنگ «اذان می­گویند» محشر کبراست. البته این نکته را سال­های اخیر درک کردم.

در کوچه خودمان، دختر همسایه همیشه شیلنگ به دست ایستاده بود و آب­پاچی می­کرد. درون خانه  که حیاط قدیمی بزرگی بود، می­دیدم پدر کلان ـ خدا بیامرزم ـ و مادر کلان و مادرم بساط افطار را در صفه ـ ایوان ـ  آماده کرده­اند. بعد پدر کلانم با صدای بلند می­گفت: «بیایید که دهان بستی را خواندند.» این ندا نشانه آن بود که دیگر واپسین لحظه روزه است و بزرگ­ترها باید سر سفره حاضر شوند. آن زمان، مادرکلان، مادر و پدرم، هر افطاری، به نوبت، ما بچه­ها را هنگام برپایی سفره افطار به بیرون از خانه می­بردند و سرگرم می­کردند تا بزرگ­ترها افطار کنند و ما کوچک­ترها بعدش سر سفره شام با همه حاضر شویم.  

شب­های قدر، پدرکلانم در خانه احیا می­گرفت و جایی نمی­رفت. من هم مشتاق بودم هم­پای او بیدار بمانم. او به من می­گفت: اصلا مجبور نیستی بیدار بمانی و بهتر است بخوابی. اگر هم می­خواهی بیدار بمانی، بهتر است بعد از این­که کمی دعا خواندی، برو درس­هایت را بخوان. کنارش هم چای و پنیر و زولبیا می­خوردیم و چه قدر شب­های شیرینی بود. در این ماه، دو بار چای شیرین با آب­لیمو می­نوشیدیم؛ سحر و افطار؛ چون در زمان­های عادی فقط صبحانه چنان می­نوشیدیم.

بیدار شدن سحرگاهی عذاب­آور بود؛ که رها کردن خواب شیرین دردناک می­شد و گاهی هم راحت بود. گذشتن رمضان از نیمه هم مثل فتح احد و خیبر به چشم می­آمد و از آن پس، نقل مجلس پیرمردهایی که به خانه ما می­آمدند، همین بود که کمر رمضان شکست. وای چه پیرمردهای مؤمنی بودند که همان تعبیر «کمر چله زمستان یا چله تابستان شکست» را برای رمضان هم به کار می­بردند.

خرید جولبی (زولبیا) و بامیه یکی از نوستالوژی­های رمضانی ماست. آن زمان­ها این طور نبود که همه سوپرمارکت­ها و بقالی­ها زولبیا و بامیه بفروشند. آن وقت­ها در محله ما عربی بود که سالی یک­بار می­آمد و دکانی را که بیشتر وقت­ها خالی بود، اجاره می­کرد و زولبیا و بامیه درست می­کرد. او و یکی دو پسرش در آن دکان کار می­کردند. بوی زولبیا و بامیه آن محله محشر بود. البته محله عرب­های شهر نیز محل اصلی تهیه زولبیا و بامیه در رمضان بود.

اولین روزه­ام نیز در تابستان­ گرم بود به این صورت که از پدرکلانم خواستم اجازه دهد روزه بگیرم. او گفت که سختت است و تاب نمی­آوری. از من اصرار بود و از خانواده به ویژه مادرم، انکار تا این­که پذیرفتند. آن روز را روزه گرفتم، ولی ساعت 5 عصر دیگر تاب از کف دادم. پدرکلانم که چنین دید، گفت برایش چیزی بخرید که بخورد. مادرم مخالفت می­کرد که شکستن روزه آن هم بعد از ظهر گناه دارد، ولی پدرکلانم موافق بود. سرانجام 5 تومان کالباس خریدیم و من آن وقت روز افطار کردم و دیگر هم آن سال روزه نگرفتم. آن زمان، ساعت­های هشت و خرده­ای اذان شام را می­گفتند.

عصرهای رمضان هم که توان روزه­داران به آخر می­رسید، صدای ترتیل قرآن «پرهیزگار» بود که از رادیو پخش می­شد و یک ساعت دوام می­کرد. آن زمان­ها خبری از سریال­های بامزه یا بی­مزه سی قسمتی تلویزیون نبود تا به محض افطار، ملت را سر سفره میخ­کوب کند. مردم از سر سفره که پا می­شدند، به کارهای دیگرشان می­رسیدند، نه این­که پای سفره پهن شوند و دیگر تا هنگام رفتن به بستر خواب تکانی به خود ندهند. بساط بازی فوتبال تا نیمه­های شب نیز در کوچه­ها فقط ماه رمضان برپا می­شد؛ چون در زمانی جز این ماه، همسایه­ها اجازه این کار را به بچه­ها نمی­دادند.

روزه در کابل نیز فضای دیگری داشت. نسبت به ایران، فرقی که داشت، این بود که رخوتی که در این­جا مشاهده می­شود، آن­جا کمتر به چشم می­خورد. بعد تلویزیون­ها آهنگ­های مذهبی شاد و ملایم پخش می­کردند. برنامه­های مذهبی­شان هم افزایش پیدا می­کرد. تنها نکته­ای که برایم مسخره آمد، پخش دو اذان در یک قلمرو مکانی بود. شیعیان و سنی­ها دو اذان پخش می­کردند که سر سفره، با تنی چند از دوستان هم­اتاقی، به اذان رسمی کار داشتیم. روز اول رمضان هم اتفاق جالبی برایم افتاد. با تنی چند از دوستان به نمایشگاه کتابی در جوار نگارخانه ملی رفتیم. همان­جا دو بار چشمم سیاهی رفت و یک جایش لحظه­هایی روی زمین نشستم. با این حال، با دوستان برای خرید لباس به شهر نو رفتیم. بیرون فروشگاه سیتی سنتر کابل، چشمم کاملا سیاهی رفت و این­بار مجبور شدم کنار پیاده­رو بنشینم. دوستی رفت و آب معدنی خرید و نوشابه انرژی­زا. طاقتم طاق شده بود. درون ماشین دوستمان آب معدنی را نوشیدم که دیدم کودکان خیابانی کار که برای شست­وشوی شیشه­های ماشین آمده­اند، با صدای بلند ناسزا می­دهند: «لعنت به روزه­خور... کافر روزه­خور... کافر روزه­خور...». از این صحنه دراماتیک ـ کمیک خنده­ام گرفته بود و در دلم گریه می­کردم که چه تعصب دیرپایی و همین تعصب­های دیرپاست که به جنگ­های مذهبی و نژادی در چنین سرزمین­هایی دامن می­زند. تعطیلات یک هفته­ای عید فطر هم با آن آهنگ­های شاد و رقص­آور افغانستانی، ایرانی، هندی و غربی واقعا جلوه دیگری به رمضان در افغانستان می­دهد. رمضان آن­جا با تمام مشکلات اقتصادی یا فقر مردم، بسیار بسیار شادمانه­تر از ایران برگزار می­شود. از عزاداری هم در آن خبری نیست. به پیشواز عید فطر رفتن از یک هفته قبل هم جنب و جوشی خاص در شهر و مردمانش به راه می­اندازد که نگو و نپرس.

خلاصه، چه قدر کودکی­ها و نوجوانی­هامان با وجود سختی­های فراوان زندگی مهاجرت، شیرین­تر از اکنون بود. رمضان را در گذشته بیشتر دوست داشتم و اصلن نمی­شد که روزه نباشم؛ چون نشستن سر سفره افطار آن روز رمضان به دلم نمی نشست. حتا یادم می­آید در دوره دبیرستان یک­بار سرماخوردگی شدیدی گرفتم که هر روز یک پنی­سیلین می­زدم و وضعیت گلو و بینی­ و سینه­ام خراب بود. با این حال، روزه می­گرفتم و البته ده روزی نفهمیدم چی شد. الان دارم فکر می­کنم خیلی خریت می­کردیم. آخر این هم شد روزه­داری که خود را بکشی که روزه بگیری؟ کدام توجیه عقلی و پزشکی می­تواند آن را برتابد؟

هنوز هم که هنوز است، وقتی رمضان تمام می شود، یک حس ناخودآگاه به سراغم می آید و دل تنگ رمضان می شوم. غروب عید فطر که می شود، پی در پی با خودم می گویم چه قدر سحر و افطار و هوای شهر که عوض شده بود، در این ماه خوب بود و غصه می خورم که ماه رمضان تمام شده است.البته سال ها قبل به ویژه ده سال پانزده سال پیش این حالت در من بیشتر بود، ولی الان بسیار کم­رنگ شده و شاید هم تمام شده است.

 

اين دهــان بستي، دهــاني باز شـــد

كـو خـورنده‌ي لــقمـه­هاي راز شـــد

 

لــب فـرو بــند از طـعـام و از شـــــــراب

ســـوي خوان آسـمــاني كن شـــتاب

 

گـر تــو اين انبان ز نـان خــالي كـــني

پـر ز گـــوهــــر هـــاي اجــــلالي كـــني

 

طــفل جـان از شـير شــيطان بــاز كن

بــــعـــد از آنـــش بـا مـــلك انـــباز كــن

 

چند خوردي چرب و شيرين از طـعــام

امـــتحـــان كــن چـــند روزي با صــيام

 

چــند شــب­ها خواب را گشتي اسير

يــك شـــبي بــيدار شــو، دولـــت بـگير

  مثنوي معنوی مولوي بلخی

لینک «ربنا» و «دهان بستی» شجریان

http://www.nashakiba.com/download-audio-rabana-shajarianl.html

 

متن آهنگ «سحر» (صدای اذون می­یاد) زنده­یاد هایده

سحرا وقت دعا

من به پرباری ابرم

به سبک­بالی باد

با خدا حرف می­زنم

با خدا که موج نورش

توی لحظه­هام می­یاد

اون خدایی که همه عالم از اوست

رو بلندی پای ابرا می­شینه

می­دونم که های های

گریه­هامو می­شنوه

می­دونم که اشکامو می­بینه

صدای اذون می­یاد

صدای اذون می­یاد

می­پیچه تو نفس ساده صبح

رو لبم نشسته آه و

دل من غرق گناه

سر می­ذارم روی سجاده صبح

سحرا وقت دعا

من به پرباری ابرم

به سبک­بالی باد

با خدا حرف می­زنم

با خدا که موج نورش

توی لحظه­هام می­یاد

اون به محراب یقینم می­بره

به سراپرده دینم می­بره

اون تسلای وجود

سر هر بود و نبود

به شکوه لحظه­های

بهترینم می­بره

اون که تاریخ بلند کبریاش

تو دلا غریزه­ی ستایشه

سر به سجده­ش می­ذارم تا بمیرم

واسه رفتن، تن من یه خواهشه

واسه رفتن، تن من یه خواهشه

سر به سجده­ش می­ذارم تا بمیرم

واسه رفتن، تن من یه خواهشه

صدای اذون می­یاد

صدای اذون می­یاد

می­پیچه تو نفس ساده صبح

رو لبم نشسته آه و

دل من غرق گناه

سر می­ذارم روی سجاده صبح

سحرا وقت دعا

من به پرباری ابرم

به سبک­بالی باد

با خدا حرف می­زنم

با خدا که موج نورش

توی لحظه­هام می­یاد

لینک به آهنگ «سحر» (صدای اذون می­یاد) زنده­یاد هایده

http://parishankhater.wordpress.com/2012/09/05/%D9%85%D9%86%D8%A7%D8%AC%D8%A7%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%87%D8%AF%D8%B9%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%AD%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85-%D9%85%D9%88%D8%B0%D9%86/

متن ترانه «اذان می­گویند» از محمد صالح علا

موقع دلبری و پچ پچ و ناز است

اذان می­گویند

عاشقان پنجره باز است

اذان می­گویند

قبله هم سمت نماز است

اذان می­گویند

عاشقان هرچه بخواهید، بخواهید

خجالت نکشید

یار ما بنده­نواز است

اذان می­گویند

عاشقان وقت وضو شد، میل دریا می­کنیم

آسمان را در کف سجاده پیدا می­کنیم

ما همه تکبیرگویان، ما همه گل دسته­ایم

ما سرآسیمه به عشاق دگر پیوسته­ایم

تا اذانی می­وزد از سینه­ای، گلدسته­ایم

ما همه در مسجد چشم تو قامت بسته­ایم

 

لینک به آهنگ «اذان می­گویند» با صدای محمد حشمتی

http://www.iransong.com/song/53297.htm

بوي گيسويي مرا ديوانه كرد

عنبرين­مويي مرا ديوانه كرد 
ياسمن‌بويي مرا ديوانه كرد 
اي مسلمانان‌، به فريادم رسيد 
طفل هندويي مرا ديوانه كرد 
بامداد آدینه باشد و نوای معجزه­آفرین استاد سرآهنگ باشد و تو حالی داشته باشی میان گریه اندوه و شوق... این حال را تا تجربه نکرده باشی، نمی­توانی درک کنی و تا نشنوی این صدای آسمانی را... از آهنگ­های گونه­گون و پر حال و جذبه استاد که از صبح تا کنون شنیده­ام، بگذریم. گفتم این آهنگ عاشقانه را پیش­کش کنم که شعرش از واقف است و واگویه حال زار عاشقان دل­خسته... ای جانم سرآهنگ!

عنبرين مويي مرا ديوانه كرد 
ياسمن‌بويي مرا ديوانه كرد 

اي مسلمانان، به فريادم رسيد 
طفل هندويي مرا ديوانه كرد

فكر زنجيري كنيد اي عاقلان! 
بوي گيسويي مرا ديوانه كرد 

پيش هر بيگانه گويم راز خود 
آشنارويي مرا ديوانه كرد 

مي‌زنم خود را به آتش بي‌دريغ‌ 
آتشين­خويي مرا ديوانه كرد 

از حرم، لبيك‌گويان مي‌روم‌ 
جذبه­ی كويي مرا ديوانه كرد 

واقف از مي­خانه و مسجد نی­ام 
چشم و ابرويي مرا ديوانه كرد 

لینک صفحه استاد سرآهنگ در فیس بوک

https://www.facebook.com/sartajmusiqi.ustadsarahang?fref=ts 

صنفی که با دادن پول عضو رسمی آن بشویم، تکلیفش روشن است!

گفت‌وگوی مفصل با حامد ابراهیم‌پور درباره‌ی غزل فرافرم

وضع شعر امروز فارسی نگران‌کننده است. آن قدر که دست‌اندرکاران این عرصه هم از این همه عرضه‌ی جنس بنجل در بازار شعر ناخشنودند. فرصتی دست داد تا با حامد ابراهیم‌پور ـ پایه‌گذار غزل فرافرم ـ در خصوص این نوع غزل و وضعیت امروز شعر فارسی و به ویژه غزل معاصر، گپ‌وگفت دوستانه‌ای داشته باشیم.
حامد ابراهیم‌پور متولد ۱۳۵۹ کارشناس ارشد حقوق عمومی است که سینما نیز خوانده است. او جوایز متعددی را در عرصه‌ی شعر از آن خود کرده و چندین مجموعه از او چاپ شده است که برای نمونه می‌توان به «یک مرد بی‌ستاره‌ی آبانی»، «اعترافات یک پیامبر»، «دروغ‌های مقدس»، «نگذار نقشه‌ها وطنم را عوض کنند»، «با دست من گلوی کسی را بریده‌‌اند»، «آلن دلون لاغر می‌شد و کتک می‌خورد»، «به هزار دلیل دوستت دارم» و ... اشاره کرد.

در ابتدا این سوال مطرح می‌شود که تا چه حد به پایان یافتن دوران غزل معتقدید و چنانچه با این نظر موافق نیستید، چه اتفاقی در سال‌های اخیر افتاده که دوباره غزل احیا شده است؟

این ماجرایی که غزل تمام شده از دهه‌ی ۴۰ وجود داشته است. در انجمن‌های ادبی هم همیشه این دعوا بوده است. غزل‌سراهای ما، دوستانی که شعر کلاسیک می‌نوشتند، عمدتاً به ادبیات دیدگاه به‌شدت سنتی داشتند و این مساله آن‌ها را خیلی به شاعران دوره‌ی بازگشت نزدیک می‌کرد. در دهه‌ی ۵۰ شعرایی ازجمله منوچهر نیستانی، حسین منزوی، سیمین بهبهانی، محمدعلی بهمنی، عباس صادقی، علیرضا طبایی و ... آمدند و سعی کردند با به کارگیری اوزان عروضی مهجور یا کم‌کاربرد و وارد کردن مسائل سیاسی و اجتماعی به غزل و استفاده از ترکیبات و تشبیهات جدید، وارد کردن خرده روایت و...، به نوعی غزل ما را نجات دهند. یعنی غزلِ گیر افتاده در دوره‌ی بازگشت ادبی، دوره‌ای که مثلاً نشاط اصفهانی و وصال شیرازی را داشتیم. شاعرانی که سعی می‌کردند مثل پیشتر از خودشان شعر بنویسند و به نوعی تقلید می‌کردند. دهه‌ی۶۰ هم غزل ما کلاسیک بود. شعر کلاسیک ما شعر ایدئولوژیک بود و شاعرانی که شعر کلاسیک کار می‌کردند شاعرانی بودند که عمدتاً در مورد دفاع مقدس شعر می‌نوشتند. عمدتاً در مورد مسائل آیینی شعر می‌نوشتند. شاعران انقلاب محسوب می‌شدند. در دهه‌ی ۷۰ نسل جدیدی از شاعران آمدند. چه در حوزه ی شعر سپید، چه در جریان غزل. به اعتقاد من این‌ها نسل یاغی‌ای بودند. حالا قیاس مع‌الفارق است. من نمی‌توانم مقایسه کنم با تریستان تزارا و مارسل یانکو و دوستانشان که در سال ۱۹۱۶ آمدند در کافه تراس شهر زوریخ و دادائیسم را پایه گذاری کردند و گفتند که ما سیستم فکری، فرهنگی و هنری را عوض می‌کنیم. آن‌ها که می‌خواستند دادائیسم را پایه‌گذاری کنند بحثشان این بود که فرهنگی که باعث جنگ جهانی اول و از بین رفتن این همه آدم شد، ادبیات، سنت و هنری که در نهایت این فرهنگ را ساخته که ما روی همدیگر اسلحه بکشیم، روی سرهم بمب بیندازیم و همدیگر را بکشیم باید به هم ریخت و از بین برد. ولی خب پیشنهاد جدیدی برای جایگزینی آن نداشتند. برای همین بود که دادائیسم بلافاصله بعد از چند سال توسط مشوقین دادائیسم در پاریس، مثل آندره برتون و لویی آراگون ودیگران که آمدند سورئالیسم را مطرح کردند، پشت سرگذاشته شد چون به دادائیسم خُرده می‌گرفتند که شما خراب می‌کنید ولی نمی‌سازید. من اعتقاد ندارم که از این قسمت بچه‌های دهه‌ی ۷۰ فرق می‌کردند با بچه‌های جنبش دادائیسم. یعنی این‌ها هم اعتقاد داشتند که باید خراب کرد. چه در حیطه‌ی غزل و چه در حیطه‌ی شعر سپید. در حیطه‌ی شعر سپید شاگردان دکتر براهنی و مرحوم آتشی، امثال پگاه احمدی، مهرداد فلاح، علی عبدالرضایی و دیگران آمدند و حرکت‌های خیلی خوبی هم انجام دادند. ولی غزل یاغی ما، غزل شورشی ما، یک مقدار عقب‌تر از جریان شعر سپید بود. چون پذیرشش کمتر بود و متاسفانه آدم باسواد درآن کمتر بود.
خاطرم است کتاب اول من سال ۱۳۷۸ چاپ شد. با این‌که کتاب من جایزه‌ی قلم اول را هم گرفته بود از کتاب‌های آوانگارد محسوب نمی‌شد. کتاب شورشی‌ای نبود. اما بعضی از بچه‌هایی که آن‌موقع خیلی قوی کار می‌کردند،امروز کنار رفته‌اند، فراموش شده‌اند و اسمی هم از ایشان نیست. ولی باید تا همیشه از آنها سپاس‌گزار بود. بچه‌های حلقه‌ی کرج مخصوصاً کسانی مثل هادی خوانساری، محمدسعید میرزایی، حسن صادقی پناه، سعید محمدی، محمدرضا رستم بیگ‌لو،علیرضا بهرامی،مجید معارف‌وند،هومن عزیزی و... حلقه‌ی قم هم بود که آن ‌‌موقع شاعران خوبی درآن فعال بودند: امیر مرزبان، مریم سقلاطونی، سیدسلمان علوی، مهدی میچانی، حسین هدایتی، شهاب خالقی، محمد کامرانی، مرحوم نجمه زارعی، شیرین خسروی،علی خیری و... بچه‌های تهران هم بودند مثل فرامرز راد، مریم جعفری‌آذرمانی، هادی خورشاهیان، مرحوم مریم حاتمی و خانم کبری موسوی ـ که هرسه دانشجوی دانشگاه تهران بودند در آن سال‌ها ـ و.. البته هیچ وقت آن تجمع و اتحاد در شاعران شهر تهران نبود و هنوز هم نیست متاسفانه. دوستان شاعر جنوب و رفقای شاعر خراسان بزرگ هم بودند که من آن سال‌ها افتخار آشنایی‌شان را نداشتم .
شماری از شاعران خوب کشورافغانستان از جمله محمدشریف سعیدی، سیدضیاء قاسمی، سیدرضا محمدی و دیگران هم آن سال‌ها دوست و مهمان ما بودند و حرکت‌های شایسته‌ای درغزل آن سال‌ها انجام دادند. جرقه‌ی اصلی را اما دوستان کرج زدند. نیمه‌ی دوم دهه‌ی هفتاد کتاب غزل هر سه ما، بنده و محمد سعید میرزایی و هادی خوانساری، با هم چاپ شد. من آن وقت‌ها دبیر انجمن شعر دانشگاه تهران بودم و با این عزیزان درجلسات شعری که برگزار می‌کردیم در دانشگاه آشنا شدم. من کتاب «یک مرد بی‌ستاره‌ی آبانی» را داشتم. محمد سعید میرزایی «درها برای بسته شدن آفریده شد» و هادی خوانساری هم «گزیده‌ی ادبیات معاصر» را در انتشارات نیستان منتشر کرد. ماجرای فرافرم بعد از چاپ آن کتاب از من شروع شد و من غزل فرافرم را سال ۱۳۷۹ با غزلی با ردیف نامتعارف «ترکید»! که در کتاب دروغ های مقدس منتشر شد، پیشنهاد کردم.

- اگر ممکن است درباره‌ی مشخصه‌های غزل فرافرم و تفاوت آن با دیگر تقسیم‌بندی‌های غزل معاصر توضیح دهید.

غزل فرافرم مثل دیگر پیشنهادهای غزل از دل غزل فرم بیرون آمد. دوستان درابتدا آمدند و غزل‌هایی نامتعارف کار کردند و خواستند از فضای ادبیات کلاسیک ما فاصله بگیرند. روایت را وارد شعر کردند. یک سری ردیف‌های کمتر استفاده شده، وارد شعر کردند که این ردیف‌ها برای ما جالب و تازه بود. مثلاً شعری سروده می‌شد با ردیف دو صندلی یا عقربه‌ها و...غزل‌هایی سروده می‌شد با ردیف حرف ربط و اضافه. این باعث شد که مخاطب غزل ما یک مقدار غزل را از اوسط آن دهه به بعد جدی‌تر بگیرد و تفاوت آن را ببیند. به گمانم مانیفست غزل فرم را هادی خوانساری با همکاری محمدسعید میزرایی نوشت. اسم را هادی خوانساری انتخاب کرد و یک جورهایی مغز متفکر و سخنگوی این جریان بود. هادی خوانساری بعد از مدتی از این ماجرا جدا می‌شود. به‌خاطر این‌که غزل فرم مشکلات خاص خودش را داشت. اگر قرار بود ما یک داستان خطی را شروع کنیم در نهایت این ماجرا را نظامی و فردوسی هم انجام داد‌ه بودند. در مثنوی هم ما چنین داستان‌هایی داریم، یک روایت، یک داستان منظوم. خب ما چه‌کار جدیدی انجام دادیم؟ از آن طرف به‌خاطر این‌که آن بحث بود به محتوا توجه کمتری می‌شد. به فرم خیلی توجه می‌شد. عمدتاً از قوافی راحت و دم دستی استفاده می‌کردند. قافیه‌ها به اندازه‌ی ردیف در شعر اهمیت نداشتند و این ردیف در خیلی موارد گل درشت می‌زد.اضافه بود و نچسب.
قطار در هیجان گذشتن از پل و بعد / به روی ریل تو بودی و شاخه‌ی گل و بعد
پل، گل و... قوافی خیلی ساده‌ای که تا به ذهن می‌آمد استفاده می‌شد اما ردیف جدید بود، اهمیت شعر درردیفش و ارتباط عمودی بیت‌ها دراین فرم بود.
بعد از تغییر مسیر هادی، محمدسعید هم با عوض شدن گرایش‌های فکری‌ و به موازات آن شعرش، جدا می‌شود، هادی به اصطلاح «غزل خودکار» را برطبق اتوماسیون نوشتن پایه‌گذاری می‌کند. سوررئال‌ها می‌گویند خودبه‌خودی نوشتن ...که این را هم من در غزل نمی‌پذیرفتم. در جلسه‌ی نقد کتابش هم در فرهنگ‌سرای سرو که افتخار داشتم به‌عنوان منتقد صحبت کنم گفتم نمی‌شود. سوررئال‌ها می‌گویند یک رشته‌ی نامرئی بین عینیت و ذهنیت پیدا بکنی که ناخودآگاهت را بنویسی. وقتی که خودآگاهت می‌داند دارد بر وزن «مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن» غزل می‌گوید و قدری اگر لغزش کنید وزن خراب می‌شود. بنابراین این ناخودآگاه تو نیست، خودآگاه توست. تازه همیشه مواظبی وزن کارت خراب نشود. مواظبی قافیه سر جایش قرار بگیرد. موقعی که مثلاً فیلیپ سوپو و آندره برتون می‌آمدند میدان‌های مغناطیسی را می‌نوشتند، این‌ها کاملاً خودآگاه خودشان را رها می‌کردند. مثلاً رمان سوررئالیستی نادیا اثر برتون را که می‌خوانیم آدم تعجب می‌کند از بین یلگی ذهن. می‌بینیم عکس خوابیدن پل الوار را گذاشته درکتاب! عکس سیگار کشیدن لوئی آراگون را گذاشته! نامه و خاطره نوشته! شکل و نقاشی گذاشته، جملات بعضاً بی‌ربط به همدیگر آورده است دریک ارتباط کلی. این‌که من حواسم جمع باشد موقعی که یک چیزی را می‌نویسم، خب این که سوررئالیسم نمی‌شود. این موفق نبود. بعدش می‌آید و «شعر هم‌گرا» را مطرح می‌کند که حرکت موفقی بود و تا امروز ادامه دارد و بوطیقا و مانیفستش را هم در کتاب تظاهرات یک نفره منتشر می‌کند. در این کتاب هادی خوانساری به پست‌مدرنیسم هم به عنوان یکی از مولفه‌های این شعر اشاره دارد.
حالا فرافرم از کجا پیش آمد؟ فرافرم از این‌جا پیش آمد که من سینما خوانده‌ام. رشته‌ی اصلی من حقوق بود. لیسانسم حقوق قضایی و فوق لیسانسم حقوق عمومی است. سال ۱۳۸۵ از دکترای حقوق بین‌الملل انصراف دادم و رفتم سینما خواندم. بعد ازآن دوره‌ی عالی فیلم‌سازی را هم در کانون سینماگران جوان گذراندم و افتادم در پروسه‌ی ساخت فیلم کوتاه. بعدها دیدم سینما و ادبیات چه تاثیراتی روی هم گذاشته‌اند یا می‌توانند بگذارند و من شاید بتوانم از این امکان به نفع غزل خودم استفاده کنم.
یکی از مشکلات غزل فرم این بود که روایتی که وارد شعر می‌کرد روایت خطی بود. از یک جایی شروع و به یک جای دیگر ختم می‌شد. سیستم کلاسیک یکی بود یکی نبود، تا کلاغه به خونه ش نرسید! جرقه‌ی اولی که برای من زده شد با موج نوی سینمای فرانسه شروع شد. ژان لوک گدار می‌گوید: «هر داستانی یک اول دارد، یک وسط دارد و یک پایان. ولی نه لزوماً به همین ترتیب»! یک روایت غیرخطی این‌طور خلق می‌شود. من دیدم در ادبیات داستانی هم این فلاش بک و فلاش فوروارد و لایه‌های ساختن زمانی متعدد بارها اتفاق افتاده است. مثلاً «در جست‌وجوی زمان از دست رفته»‌ی مارسل پروست یک جریان سیال ذهن است. بحث این است که لایه‌های زمانی روی هم حرکت می‌کنند. یک قسمتی هست مثلاً در «طرف خانه‌ی سوان» که راوی در خردسالی‌اش سیر می‌کند. در قسمت دیگر در جوانی سیر می‌کند. بعد این زمان‌ها روی همدیگر می‌لغزند. این شیوه در کارهای بورخس هم هست در لابیرنت‌اش به خصوص و به نوعی دیگر.آنجا که یک راهب در خواب راهبی دیگر راه می‌رود و آن راهب در خواب راهبی دیگر و به همین ترتیب! مهم‌ترین درس را اما کوئنتین تارانتینو با فیلم pulp fiction به من داد. دیدم که می‌شود در خط روایت دست برد. دیدم لزومی ندارد در یک داستان سالم، ما یک روایت خطی یک دست داشته باشیم. ما می‌توانیم سیستم روایت خطی را به هم بریزیم و روایت غیرخطی را وارد ماجرا کنیم. مورد بعدی که پیش آمد بحث دکوپاژ و صحنه‌آرایی بود. چیدمان صحنه تأثیر زیادی در شخصیت‌پردازی دارد. ما با نشان دادن محل زندگی‌ یک آدم مجرد می‌توانیم شخصیت و شرایط آن کاراکتر را نشان دهیم و نشان دادن با گفتن فرق می‌کند! در شعر و داستان مدرن تا آنجا که می‌شود باید نشان داد. باید از مستقیم گویی و توضیح پرهیز کرد. ما در شعرمان خیلی رک بودیم. خیلی مستقیم صحبت می‌کردیم. هدف شعر این نیست که صاف بزند میان هدف. فرق کلمه در دست شاعر با انسان‌های دیگر مانند فرق تئاتر صحنه و تئاتر سایه است. کارشاعر شبیه تئاتر سایه است.از پشت پرده حرف می‌زند. رمز و راز دارد. روبه‌روی مخاطب نمی‌ایستد تا دیالوگ بگوید. یکی از مشکلات شعر ما در دهه‌ی ۶۰ همین بود که ما صاف می‌زدیم به هدفی که دوست داریم. افکار مذهبی و انقلابی خودمان را بیان می‌کردیم. در آن دوره خوب بود ولی الآن دیگر نمی‌توانیم به خیلی از این‌ها به چشم شعر نگاه کنیم. برخی ازآن شاعران که اتفاقا شاعران بسیار خوبی هم بودند، با آگاهی از تغییر زمان و شرایط اجتماعی و تغییر ذهنیت و جهان‌بینی مخاطب، شعرشان را با این تغییرات همسو کردند. شاعرانی ازجمله مرحوم قیصرامین پور و مرحوم سیدحسن حسینی وعبدالجبار کاکایی و.. .ولی بسیاری دیگر درهمان حال و هوا باقی ماندند و شعرشان دچار مخاطب گریزی شد و کم کم به حاشیه رانده شدند و جز درمراسم‌های رسمی نامی ازآنها و شعرشان نمی‌شنویم.
یک مساله‌ی دیگر در سینما، ادبیات نمایشی و ادبیات داستانی بحث گفت‌وگونویسی است. ما در شعر گفت‌وگونویسی نداشتیم.

ما سه نوع گفت‌وگو داریم: دیالوگ، مونولوگ و اینرمونولوگ (inner monologue)ـ گفت‌وگوی‌ درونی است. در آثار رئالیسم روان‌شناسانه خیلی گفت وگوی درونی داریم. مثل آثار ویرجینیا وولف و ویلیام فاکنر. در رئالیسم سوسیالیستی (جامعه‌شناسانه) تک گویی –‌مونولوگ- بیشتر داریم. چون بیانه صادرمی‌کنیم. ازجمله آثار ماکسیم گورکی و دیگر نویسندگان بعد از انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ که این موج بعدها به ایران خودمان هم کشیده شد.
ما گفتیم که در شعرمان هم خوب است که گفت‌وگونویسی را وارد کنیم. ولی گفت‌وگونویسی را چطوری وارد بکنیم؟ آیا به همین شیوه‌ای که شعر را می‌نویسیم وارد بکنیم؟ نه! ما به این شیوه نمی‌توانیم وارد بکنیم. به‌خاطر این‌که هرشخصیتی جدا صحبت می‌کند. مثل سینمای علی حاتمی یا کیمیایی نیست که تمام کاراکترها مثل هم صحبت کنند. دنیای آن بزرگان را پذیرفته ایم. دنیای شخصی‌شان است با تمام المان‌های خاص خود. پس گفتیم لحن را وارد بحث گفت‌وگونویسی در شعر کنیم با توجه به شخصیت هریک از کاراکترها. مورد دیگری که پیش آمد این بود که ما دیدیم می‌خواهیم یک سری پرش‌های زمانی در شعر درست کنیم. در شعر مدرنِ جهان پاساژ می‌آوردند. یک مربعی می‌گذاشتند که امروزه به آن فصل هم می‌گویند. پاساژ به فرانسه محل عبور می‌شود. پاساژ گذاشتن در غزل ما محل گذر نبود. دکور بود اصلا! هرجایی که دوست داشتند مربع می‌گذاشتند و بعد از آن دوباره درهمان فضا و با همان لحن و همان زاویه دید و همان شخصیت‌ها، روایت را از سر می‌گرفتند! این به دلیل آن بود که مطالعه‌ای وجود نداشت. شاعران از روی دست هم نگاه می‌کردند و می‌کنند
من دیدیم در شعر فرم مشکل بزرگی که وجود داشت همین بود. یک روایت منظوم یک خطی بود. معمولاً راوی اول‌شخص بود و شعر شرح مصائبی بود که بر شاعر گذشته. یک نوع حدیث نفس بود، به مکتب وقوع ـ واسوخت ـ خیلی نزدیک می‌شد. یعنی شعرهای عاشقانه که می‌خواندی اکثراً مسائلی بود که خود شاعر تجربه کرده بود. البته یکی از شاخه‌های نقد که نقد روانشناسانه باشد همین ماجراست که بتوانی در آثار هنرمند زندگی‌اش را پیدا بکنی. ولی وقتی که این از روی ناآگاهی و ناتوانی باشد و شاعر نتواند دنیای خودش را بسازد و جهان اطراف را روایت کند و مرکز جهان در آثار او فقط خودش باشد، این شعر دچار مشکل می‌شود. شاعرهای ما اکثرا جهان اطراف را روایت نمی‌کردند. یعنی برای روزگار خودشان آینه نبودند
در غزل فرافرم که بعدها من آن را پیشنهاد کردم، به موازات تغییر زاویه‌ی دید، راوی، فضا و لحن، فرمِ شعر تغییر می‌کرد و بعد که به حالت اول برمی‌گشتیم فرم هم به حالت اول بازمی‌گشت. به‌عنوان نمونه در کتاب «دروغ‌های مقدس» شعری است به نام روایت:
... و پرده‌خوانی می کرد مجلس حر را/ هجوم مردم پر کرده بود چادر را 
در این‌جا راوی سوم شخص است.دانای کل نامحدود داریم وبعد ازچند بیت، تغییر فرم صورت می‌گیرد:
پدربزرگت لبخند دلپسند نداشت/ قد بلند؟ نه جانم! قد بلند نداشت!
حالا مادربزرگ دارد حرف می‌زند.
نمونه‌ی دیگر شعر هبوط است که از سه زاویه‌ی دید روایت می‌شود: از زبان آدم، حوا و دانای کل.
یا شعری دیگر در کتاب «با دست من گلوی کسی را بریده‌اند»
با مطلع: باز او را نشاند پیش خودش، سر راهش دوباره دام گذاشت
قهوه آورد زن... تعارف کرد... مرد برخاست، احترام گذاشت !
که جریان ارتباط ناموفق یک زن و مرد و خودکشی مرد را در سه بخش: خانه‌ی مرد، خانه‌ی زن و ورود راوی به متن،‌ روایت می‌کند.
درباره‌ی فرافرم اما وقت خیلی بیشتری لازم است برای حرف زدن. خیلی از دوستان شاعر را دیده‌ام که بعد از انتشار کتاب‌های من، به همین شیوه غزل نوشته‌اند و نام‌های عجیبی چون غزل در غزل و غزل مرکب و... روی آن گذاشته‌اند. هدف این شعر گنجاندن چند شعر داخل یکدیگر نبود یا شاعر از روی ناچاری یا کم آوردن قافیه فرم را تغییر نمی‌داد.
هدف دیگری داشت. در سینما فلش بک یا فلش فوروارد را با تغییر رنگ لنز نشان می‌دهند. مثلا در گاو خشمگین مارتین اسکورسیزی تمام فیلم به صورت سیاه و سپید فیلمبرداری شده و در سکانس‌های بازگشت به گذشته و نشان دادن روزهای خوش زن و مرد قصه، فیلم رنگی شده است و با بازگشت به دنیای حال، دوباره تصویر سیاه و سپید می‌شود.این تکنیک را در فیلم‌های دیگر هم دیده ایم. با این تفاوت که سال‌های گذشته را با رنگی دیگر نشان می‌دهند! در شعر فرافرم سعی کردم که با تغییر فرم این تغییرات زمانی و مکانی را نشان بدهم. دوستان تغییر فرم را دیده‌اند، اما متوجه دلیل این کار نشده‌اند. شاید مقصر خودم باشم که در تمام این سال‌ها شناسنامه یا مانیفستی برای غزل فرافرم منتشر نکردم. البته علت این کار، زیاد شدن این مانیفست‌ها و جدی گرفته نشدن آنها بود. به همین دلیل تلاش کردم که حرفم را با شعرم بزنم و کمتر درباره‌ی فرافرم صحبت کنم.


- شما اشاره کردید که خیلی متأثر از سینما هستید. پس از فیلم pulp fiction که تحولی در شیوه‌ی روایت سینمایی بود، شاهد شیوه‌های روایی جدیدی در سینما هستیم. آیا شعر شما با تحولاتی که در سینما روی می‌دهد تغییر شکل می‌یابد؟

بله صد در صد. من از سینما، ادبیات داستانی و حتی موسیقی وام گرفته‌ام. اصلاً یکی از دلایلی که من تارانتینو را دوست داشتم و دارم این است که تارانتینو آدم وام گرفتن است. تارانتینو می‌آید سنت سامورایی ژاپنی را با فرهنگ پاپ آمریکایی و وسترن اسپاگتی ایتالیایی و دیالوگ نویسی ابزورد خود ادغام می‌کند. کوروساوا هم اهل ادغام کردن بود. سنت تئاتر کابوکی ژاپنی کنار تاثیر گرفتن از رمان های داستایوفسکی و نمایشنامه‌های شکسپیر و فیلم نوار و...
اگر نگاه کنید می‌بینید که آن‌ موقع معترضین زیادی داشت در ژاپن. می‌گفتند این آدم غرب‌زده است. من فیلم هم می‌سازم. نقد و تحلیل فیلم هم درس می‌دهم. به‌خاطر این‌که در جریان سینماهستم کم و بیش، سعی می‌کنم با شناخت بهتر تکنیک‌های فیلمسازی یا تدوین، آن‌ها را در شعرم پیاده کنم. مثلاً بتوانم در شعرم جامپ‌کات و تدوین موازی داشته باشم و دارم تلاش می‌کنم این کار را انجام دهم.

- معمولاً سبک‌های ادبی متأثر از فضای فرهنگی- اجتماعی - سیاسی زمان خود هستند. سوال من این است که چه علاقه و انگیزه‌ای در شاعران جوان ما وجود دارد که در مدت‌زمان اندکی شاهد به‌وجود آمدن سبک‌های مختلفی در غزل هستیم؟ آیا به وجود آمدن این سبک‌ها نیاز شعر ما در این زمانه‌ است؟

خیلی موارد فقط اسم‌گذاری می‌شود. یعنی دوستان یک اسمی می‌گذارند بعد نگاه می‌کنید می‌بینید شعر هیچ فرقی با نمونه های قبلی ندارد. فقط یک اسم گذاشته شده است. انگار که جلوی در خانه‌ی خودت یک پرچم آویزان کنی که بگویی این خانه‌ی من است. من با این اسم‌گذاری‌ها زیاد موافق نیستم. بعضی موارد البته، کارهای تاثیرگذاری هم انجام شد. یک شناسنامه و تعریفی وجود داشت. یعنی می‌شد ارجاع داد که این کار در این شعرها انجام شده است و قابل دفاع هم بود. اما این در آثار کمتر شاعرانی اتفاق افتاد. بیشتر در محدوده‌ی همین اسم‌گذاری بود. من با فرمایش شما کاملاً موافقم. این اسم‌گذاری‌ها ضربه زد. یکی از مسائلی که باعث می‌شود من در مورد فرافرم زیاد صحبت نکنم همین است. این اسم‌گذاری‌ها یک جورهایی کار را مبتذل کرده است. ما خودمان داریم به خودمان می‌خندیم. وقتی ما خودمان را قبول نداریم طبیعی است که مردم هم ما را قبول ندارند. من با شما موافقم. این از یک نظر خوب بود اما این‌قدر عقب‌عقب رفتیم که از آن سوی بام افتادیم. یعنی اولش که ما می‌خواستیم غزل را از غزلِ افتاده به دام سبک هندی و سبک عراقی که یا مضمون های پیچیده‌ی دوراز ذهن خلق می‌کند، یا تنها می‌نشیند و زلف و چشم و ابروی یار را توصیف می‌کند و آه می‌کشد و به رقیب ناسزا می‌گوید، نجات بدهیم خوب بود. ولی بدی‌اش این بود که خیلی از بچه‌های ما نمی‌خوانند، نمی‌بینند، یا نمی‌روند ببینند در دنیا چه خبر است. این بچه‌ها نشسته‌اند گوشه‌ی خانه‌ی خودشان و با یک سری از اطرافیان خودشان ارتباط دارند و حداکثر شعر اطرافیان خودشان را می‌خوانند. این‌ها تاریخ جهان و ایران نمی‌خوانند. این‌ها فلسفه نمی‌خوانند. از فلسفه تنها کلمه‌ی فلسفه را بلدند. فیلم نمی‌بینند. موسیقی را نمی‌شناسند، رمان و نمایشنامه نمیخوانند، تئاتر نمی‌روند و... برای همین شعرشان شعر کم‌مایه‌ای می‌شود. بعد می‌آیند ادعا می‌کنند و اسامی‌ای می‌گذارند که نمی‌توانند ازآنها دفاع کنند.این باعث شد که از اواسط دهه هشتاد به بعد،شاعران نسل بعدی دوباره به فضای بازگشت روی خوش نشان بدهند. کلاسیک‌تر و کلاسیک‌تر شوند و به نوعی تلاش‌های گروهی نسل ما در دهه هفتاد، کم‌رنگ تر و کم‌رنگ تر به نظر برسد.
من اما اسمی که خوب یا بد گذاشته‌ام، گمانم قابل دفاع باشد! می‌گویم: فرافرم. می‌گویم از فرم رد می‌شوم. فرم را تغییر‌می‌دهیم. آن‌موقع محتوا را فدای فرم می‌کردند. به‌خاطر همین ما می‌دیدیم وقتی به قول داستان نویس‌ها، یک خطی شعر را بنویسیم، چیزی دستمان را نمی‌گیرد! من می‌گویم از فرم رد می‌شوم، دیگر با غزل به عنوان قالب سرو کار نداریم. با شکلی طرفیم که می‌شود تغییرش داد‌. فرم در دست من است. آن‌قدر هم توانایی این را دارم که زمام امور از دستم خارج نشود.


- یکی از آسیب‌هایی که خصوصا محمد آزرم به تازگی بر آن تمرکز کرده‌اند، ساده‌نویسی در شعر است. با توجه به این‌که این مساله در شعر نو خود را بسیار نشان می‌دهد. شما تا چه حد این ساده‌نویسی را مخل شعر می‌دانید؟

این دوستان ساده‌نویسی را با ساده‌انگاری اشتباه گرفته‌اند. بحث ساده‌نویسی این نبود. شاعرانی که عرض کردم در دهه‌ی ۷۰ شاگردان دکتر براهنی یا آتشی بودند، این‌قدر در فرم گرایی افراط کردند که مخاطب زده شد. آن زمان گفتند ساده‌تر بنویسید. بحث ساده‌نویسی که شمس لنگرودی، حافظ موسوی، شهاب مقربین ودیگران مطرح کردند، این بود. ولی بعد ازآن یک سری دوستان نسل جدید آمدند و خرابش کردند و ساده‌نویسی را با ساده‌انگاری اشتباه گرفتند. یعنی دیگر واقعاً سطح اندیشه و زبان در شعر سپید پایین آمد،حتی بیشتر از غزل‌های مورد ایراد ما تغزلی شد! شعر سپید ما یک شعر روشنفکرانه بود و آدم‌هایش همه مثل شعرای کلاسیک سده‌های قبلی ما به نوعی حکیم و به علوم زمانه‌ی خود واقف بودند. دکتر جواد مجابی، احمد شاملو، مفتون امینی، رضا براهنی، یدالله رویایی، منوچهرآتشی و... این‌ بزرگان در دوران خود چند زبان می‌دانستند.ادبیات جهان را می‌شناختند، ترجمه می‌کردند. بیهقی و جوینی و طبری و عهد عتیق و جدید می‌خواندند. اما امروزه دیگر هرکسی می‌تواند شعر بنویسد و منتشر کند و آن قدر جلسات مختلف شعرخوانی در هرکوچه و خیابان شهر وجود دارد که ما به هرطرف که سرمان را بچرخانیم شاعر می‌بینیم! از یکی از دوستان مطلع شنیدم که تنها در تهران خدود هزار انجمن شعر وجود دارد! در فضای مجازی که فضا به شدت گروتسک شده است! از هر صد نفر،هشتاد نفر درباره‌ی شغلشان نوشته‌اند: شاعر و نویسنده! ما در جلسات شعری خودمان سیل وسیعی از مردم را می‌بینیم که سطح مطالعه و آگاهی‌شان صفر است، شناخت‌شان از ادبیات ایران و جهان صفر است اما می‌گویند شاعریم! ولنگاری و لمپنیسم این‌طور وارد ادبیات می‌شود. دیگر مخاطب جدی ترجیح می‌دهد که برود بیشتر شعر ترجمه بخواند تا شعر فارسی! لااقل خیالش راحت است که شعرخوانده! این فوق‌العاده به شعر ما و باور و اعتماد مخاطب ما به ادبیات ضربه زده است.


- ناشران در گذشته ترجیح می‌دادند به ادبیات داستانی، بیشتر از شعر معاصر بپردازند. اما در حال حاضر گویا این مساله به نفع شعر تغییر کرده است. ناشران غالبا در پی انتشار مجموعه‌های جدید از شاعران کمتر شناخته شده و حتا گمنام هستند، شما دلیل این اقبال عمومی ناشران به شعر را در چه می‌دانید؟


این موضوع تبدیل به فاجعه شده است. مطمئنا خیلی از دوستان از حرف‌های من خوششان نمی‌آید. بینید بحث این‌جاست که ما بسیاری ناشر ادبی شرافتمند داریم که دارند بی سروصدا کار خودشان را می‌کنند و هنر و ادبیات برای‌شان بیشتر از مسائل اقتصادی اهمیت دارد. اما یک سری ناشر تبدیل شده‌اند به دلال فرهنگی. دیگر فرقی با بنگاه املاک و اتومبیل ندارند. پول می‌گیرند و هرچه که به دستشان برسد، چاپ می‌کنند. این کتاب‌ها را با هزینه‌ی شخصی خود شاعرها چاپ می‌کنند و پول‌های کلانی هم می‌گیرند. باندهایی که وجود دارد این‌ها را حمایت می‌کند. یک سری از دوستان به اصطلاح شاعر و نویسنده هستند که برای این بنگاه‌های انتشاراتی نقش واسطه را دارند. شاعر جدید معرفی می‌کنند برای چاپ و از پول دریافتی درصد خودشان را می‌گیرند! وقتی هرکس بتواند با دادن مقداری پول خودش را وارد صنفی بکند این صنف نابود می‌شود. الآن من و شما نمی‌توانیم وارد صنف تهیه‌کننده‌های سینما، حتی فوتبالیست‌ها و اهالی موسیقی بشویم. همین‌طوری نمی‌توانیم برویم فیلم بسازیم و اجازه‌ی اکران عمومی بگیریم. تنها صنفی که با دادن پول می‌توانیم وارد آن شویم و آثارمان را به عموم عرضه کنیم، صنف ادبیات است. صنفی که با دادن پول بتوانیم عضو رسمی آن بشویم دیگر تکلیفش روشن است. وقتی هم که این کتاب‌ها را نگاه می‌کنی غصه‌ات می‌گیرد.اینجاست که بسیاری از شاعران خوب و توانای کشور که توانایی پرداخت این هزینه‌ی مالی را ندارند، درحسرت چاپ کتاب می‌مانند و مراجعات مکررشان به موسسات انتشارتی بی‌نتیجه می‌ماند. یعنی ادبیات هم از نظام طبقاتی دارد به شدت آسیب می‌بیند. هرکسی که پول داشته باشد، شاعر می‌شود و هرکس که نتواند، بی‌کتاب می‌ماند! من شاعران جوان زیادی را دیده‌ام که با قرض و وام و ...رفته‌اند و کتاب چاپ کرده‌اند،اما به دلیل بی‌اعتمادی مردم به شعر، کتاب‌شان فروش نرفته است و ازآن تنها به عنوان کارت ویزیت استفاده می‌کنند و به دیگران هدیه می‌دهند! شاعرانی دیده‌ام که حتی کنار خیابان کتابشان را بساط کرده‌اند و سعی می‌کنند که اینطور پولی را که قرض کرده‌اند، بازگردانند ولی درنهایت موفق نمی‌شوند. اگر یک بازیکن فوتبال بد بازی کند افکار عمومی نابودش می‌کند. ولی افکار عمومی در مورد ادبیات وجود ندارد. افکار عمومی اصلاً به ادبیات توجه نمی‌کند. و وای به حال شرایطی که افکار عمومی به آن مسلط نباشد!

- چرا افکار عمومی در مورد ادبیات وجود ندارد؟

به‌خاطر این‌که ادبیات ما دیگر جدی گرفته نمی‌شود. افکار عمومی اهمیت آن‌چنانی به این موضوع نمی‌دهد! تقصیر خودمان است. این‌قدر جنس بنجل ریخته شد در بازار که پیدا کردن یک جنس خوب به نظر مردم اگر محال نباشد، بسیار سخت است. وقتی یک سریال تلویزیونی ضعیف است، مردم نگاه نمی‌کنند و در نهایت سریال ادامه پیدا نمی‌کند. اما در ادبیات ما این‌طور نیست، ما می‌توانیم بدون توجه به ذائقه و استقبال مخاطب چیزهایی بنویسیم و با نظر چند تا از رفقای‌مان ـ که هرکدام زبان و جهان‌بینی خود را دارند ـ ویرایش کنیم و درنهایت کتاب چند زبانه‌ی چند تکه‌ی‌مان را ببریم زیر چاپ. وقتی هنرمند به مردم احترام نگذارد، چگونه می‌تواند انتظار داشته باشد که مردم به او احترام بگذارند یا توجه کنند! شعر امروز ما متاسفانه دغدغه‌ی اصلی شاعران است نه دغدغه‌ی مردم! از هر هزار نفر نویسنده و شاعر در ادبیات امروز ما، شاید تنها ده نفر در ده سال آینده، به خاطر اورده شده یا خوانده شوند!

لینک گفت وگو

ما را در اين زمانه چه كاري است با بهار؟

امسال پاييز، يك­سره سهم شما، بهار 

ما را در اين زمانه چه كاري است با بهار؟
از پشت شيشه­هاي كدر، مات مانده­ام 
كاين باغ رنگ، كار خزان است يا بهار 
حتا تو را ز حافظه گل گرفته­اند 
اي مثل من، غريب در اين روزها، بهار !
ديشب هوايي تو شدم، باز اين غزل 
صادق­ترين گواه دل تنگ ما، بهار 
گل­هاي بي­شميم به وجدم نمي­كشند 
رقصي در اين ميانه بماناد تا بهار

 محمدعلی بهمنی

رونمایی، نقد و بررسی مجموعه شعر «عطر انارهای جنوب»

خانه‌ ادبیات افغانستان برگزار می­کند:

رونمایی، نقد و بررسی مجموعه شعر «عطر انارهای جنوب»

روابط عمومی خانه ادبیات افغانستان: نشست چهارم نقد و بررسی ادبیات امروز با رونمایی، نقد و بررسی مجموعه شعر «عطر انارهای جنوب» سروده‌ی حسن ابراهیمی در کابل برگزار می­شود.

خانه ادبیات افغانستان، «عطرهای جنوب» را با حضور خود شاعر و دکتر حفیظ شریعتی و امان پویامک در مقام منتقد ادبی رونمایی و سپس نقد می­کند. این برنامه ساعت ۳ پس از چاشت ‌پنج‌شنبه، ۱۳ سرطان ۱۳۹۲ در تالار همایش‌های دانشگاه ابن سینا واقع در کارته چهار کابل، روبه‌روی مکتب سیدجمال‌الدین افغان برگزار می­شود و حضور برای همه علاقه­مندان به ادبیات آزاد است. گفتنی است خانه ادبیات افغانستان این برنامه را با همکاری انتشارات تاک و مؤسسه تحصیلات عالی ابن سینا برگزار می­کند.

هرگز نمیرد آن­که دلش زنده شد به عشق

شعری از فروغ فرخ­زاد

بر روی ما، نگاه خدا خنده می­زند
هر چند ره به ساحل لطفش نبرده­ایم
زیرا چو زاهدان سیه­كار خرقه­پوش
پنهان ز دیدگان خدا مَی نخورده­ایم


پیشانی اَر ز داغ گناهی سیه شود
بهتر ز داغ مُهر نماز از سر ریا
نام خدا نبردن از آن بِه كه زیر لب
بهر فریب خلق بگویی «خدا خدا»

ما را چه غم كه شیخ شبی در میان جمع
بر رویمان ببست به شادی در بهشت
او می­گشاید
او كه به لطف و صفای خویش
گویی كه خاك طینت ما را ز غم سرشت


توفان طعنه، خنده­ی ما را ز لب نَشُست
كوهیم و در میانه­ی دریا نشسته­ایم
چون سینه جای گوهر یكتای راستی است
زین رو به موج حادثه تنها نشسته­ایم


ماییم
ما كه طعنه­ی زاهد شنیده­ایم
ماییم
ما كه جامه­ی تقوادریده­ایم؛
زیرا درون جامه به جز پیكر فریب
زین هادیان راه حقیقت، ندیده­ایم

آن آتشی كه در دل ما شعله می­كشید
گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود
دیگر به ما كه سوخته­ایم از شرار عشق
نام گناه­كاره­ی رسوا نداده بود


بگذار تا به طعنه بگویند مردمان
در گوش هم حكایت عشق مُدام ما
«هرگز نمیرد آن­که دلش زنده شد به عشق
ثبت است در جریده­ی عالم، دوام ما»

غزنه؛ هزار سال پس از سلطان محمود و فردوسی

یونس طغیان ساکایی
این دیار با نام محمود غزنوی ترکیب فراموش نشدنی‌ای را در ذهن تاریخ ساخته است. در دوران محمود، غزنین به عنوان بزرگترین مرکز جهان اسلام شناخته می‌شد. اینک پس از هزار سال بار دیگر نام نیکوی این شهر بر سر زبانهاست و عنوان مرکز فرهنگی جهان اسلام را کمایی می‌کند.

همه آنانی که با تاریخ و فرهنگ محشور اند، به عظمت تاریخی این شهر باستانی اقرار دارند. امیدواریم شهر غزنین را امسال از چشم انداز پارینه فرخی سیستانی ببینیم.

هر وجب این خاک خاطره جاودانه ای را در ذهن تاریخ تداعی کرده است. ما برگی را از این فرهنگسرای بزرگ برداشته ایم تا رویکردی به یک رویداد جالب از آن داشته باشیم. این برگ، خاطرات فردوسی را در ذهن ما زنده می سازد. خاطرات شاعر بزرگ و حکیم سترگی را که دیگر مادر گیتی نظیرش را نزایید.

بی‌گمان که بزرگترین شاعر زبان فارسی دری، فردوسی و برترین اثر ادب حماسی در زبان فارسی، شاهنامه اوست.

فردوسی درغزنین

این شاعر شهیر، اثر فنا ناپذیر خویش را در شهر شکوهمند غزنین و در زیر پرچم سلطان محمود سرود و به پایه اکمال رساند. پس محمود و غزنین و شاهنامه و فردوسی از جمله مقولاتی هستند که همیشه باهم در ذهن تداعی می شوند و سخن از یکی یاد دیگری را نیز، زنده می کند.

حالا که بحث غزنه و آن عظمت تاریخی و جایگاه فرهنگی پیشین آن مطرح است، بجا است که از آنهایی که نام و آثار شان غزنه را شهره آفاق کرد، یاد کنیم که یکی از آنها بدون شک فردوسی است. شاعر بزرگترین اثر حماسی فارسی که در آخر عمر میانه اش با بزرگترین شاه دورانش، شکر آب شد.

فردوسی در طوس به دنیا آمد و جاذبه های سیاسی و فرهنگی غزنه او را به این دیار کشاند. ۱۰۱۵ سال پیش از امروز، در سال ۹۹۸ میلادی (۳۸۸ قمری) که مصادف بود با سال نخست جلوس محمود بر تخت سلطنت، فردوسی به غزنه رسید و تا شش سال (۱۰۰۴ میلادی) در این شهر بسر برد.

به همان اندازه که فردوسی با افسانه ها و روایات سر و کار داشت، زندگی خود او نیز در هاله ای از این افسانه ها پیچید، تا حدی که برخی ها او را یک شخصیت افسانوی انگاشتند.

تراژیدی زندگی و مرگ فردوسی قابل سنجش با تراژیدی های آفریده خود اوست. جوانیی در ناز و تنعم، ایستایی در برابر لعن و نفرین و بیداد، و پس از این همه زحمت، حسادت رقیبان و بدگویی در حق او، برگشت به زادگاه خودش، روز مرگ او که صله محمود نیز در آن روز فرا می رسد و پس از مرگ که جنازه اش را اجازه دفن در گورستان مسلمین نمی دهند، همه به غم انگیزی تراژیدی های بزرگ جهان است.

افسانه های زندگی فردوسی

چرا چنین افسانه هایی در باره این شاعر پرداخته شده است؟ چرا قدر فردوسی شناخته نشد؟ و این شاعر چرا غزنه را ترک کرد؟ این‌ها همه سوالاتی اند که از همان آغاز تا کنون هواداران فردوسی و مخالفان سلطان محمود هزاران صفحه را در پاسخ به این سوالات سیاه کرده اند. و اینک من از زاویه دیگر چند سطری بدان می افزایم.

نخستین منبعی که در باره اختلاف نظر محمود و فردوسی سخن گفته است، تاریخ سیستان است. (آغاز تالیف،۴۴۵ هجری) دراین کتاب آمده است که شاهنامه را به محمود عرضه کردند، مگر مورد قبول محمود واقع نشد.

فردوسی قول سلطان را تکذیب و از دربار بیرون شده غزنین را ترک کرد. اما با یک دید شتابنده می توان به این نتیجه رسید که قول نویسنده تاریخ سیستان در باره گفت‌وگویی که در دربار محمود، میان فردوسی و محمود اتفاق افتاده و موجب فرار فردوسی از غزنه شده است، قابل تأمل است.

فرودسی و سلطان محمود

"فردوسی محمود را هجو نگفت و بدین گونه از آن شاه بزرگ و معاندان خویش انتقام نکشید. هجونامه بعد از مرگ او پدید آمد و در هرزمان و توسط هر شاعری بیت یا ابیاتی بر آن افزوده شد و با و جود آنکه اکثر مردم می دانند این هجویه مال فردوسی نیست، با آنهم نقل هرمجلس شد و این بزرگترین مجازاتی بود که شاهی از شاعری دید."

نخستین کسی که هجو نامه فردوسی در حق محمود را آورده، نظامی عروضی سمرقندی است. به گفته او هجو نامه ۱۰۰ بیت بوده که پادشاه طبرستان آن را از فردوسی خریده و به آب شسته و از آن، تنها شش بیت باقیمانده است.

پس از این است که مدافعان فردوسی، می خواهند از محمود انتقام بکشند و همان ۱۰۰ بیت هجویه فردوسی در حق محمود را، باز گویند.

اما این هجویه به فردوسی نسبت داده شده، از ۱۰۰ بیت گذشته و تا ۱۵۰ و پنجاه بیت رسید. چنانکه در مقدمه اوسط شاهنامه ۲۵ بیت شده، در مقدمه شاهنامه بایسنغری ۱۱۹ بیت و در شاهنامه امیر بهادری، چاپ تهران به ۱۵۰ بیت رسیده است.

تعدادی از شاهنامه شناسان به نسبت دادن این هجویه به فردوسی هم اکتفا نکرده، خود لب به ذم محمود گشوده اند و او را گاهی شخص کتاب سوز، ویرانگر، ناشایسته، جزم اندیش، بی فرهنگ و سیه کار قلمداد کرده اند. و گاهی او را بد نژاد، متکبر، خودپسند، دست نشانده خلافت بغداد و اینکه او دین و ایمان درستی نداشته و به رموز و دقایق شعر فارسی نمی فهمیده است، خوانده اند. و باز به غلام بارگی و حریص برجاه و مال و سوء استفاده از دین و کم فرهنگی و غلام زادگی و بی تباری۱۰ متصف اش کرده اند.

در حالی‌که یک نگاه گذرا به تاریخ نشان می دهد که سلطان محمود از این گونه اتهامات بری است.

او سلطانی نام آور، و شاعر نواز است و فرهنگ دوست است و تعصبات مذهبی در نزد او چندان رنگ و رونقی ندارد.

اگر او گفته بود که "من از بهر قدر عباسیان انگشت در کرده ام در همه جهان قرمطی می جویم و آنچه یافته آید و درست گردد بر دار می کشم" در جواب خلیفه بغداد و از بهر آن خلیفه بود.

اما در عمل او همان قرمطی دربار خویش (حسنک وزیر) را که خلافت بغداد از او و رابطه اش با فاطمیان مصر در غضب بود، نیز حفظ و حراست کرد. حمله او به ری با انگیزه اصلی سرکوب مخالفان بویهی اش بود، نه کشتار شیعیان.

او برای غضایری رازی شاعر شیعه مذهب، از غزنه به ری صله می فرستاد و خواهر خویش را به عقد نکاح سپهبد شهریار از ملوک طبرستان که مذهب تشیع داشت، در آورده بود. آنانکه به محمود دشمنی می ورزند به گفته دبیرسیاقی فردوسی را وسیله حمله بر او نباید قرار دهند.۱۳

از سوی دیگر، فردوسی انسانی بلند همت، با مناعت نفس، صبور و بردبار، در برابر فقر و تنگدستی مقاوم و دشمن آز و حرص بود. با این صفات او که از سراسر شاهنامه اش هویداست، چگونه می شود یکباره به مرد آزمندی بدل شود.

و اینکه گویا فردوسی شاهنامه را در برابر هر بیت یک دینار با دربار سلطان محمود قرار داد بسته بود، یک شایعه و یک اتهام ناروا در حق این شاعر بزرگ است.

ما در سراسر تاریخ یکهزار ساله زبان فارسی دری چنین قرار دادی را ندیده ایم که میان شاه و شاعری عقد شده باشد.

فردوسی محمود را با صفات، شهنشاه گردن فراز ستوده است:

چون او شهریاری نیامد پدید

جهان آفرین تا جهان آفرید

و شاه بزرگ و عادل که از عدل او میش و گرگ یکجا به آبشخور می آیند. در مجلس بزم، آفتاب و ماه و در روز رزم تیزچنگ اژدهاست. چنان بخشنده است که دینار خوار است در چشم او و به کف ابر بهمن و به دل رود نیل است.

فردوسی در ۳۳ جای از شاهنامه، سلطان محمود را وارد مدح کرده است و او را با بهترین صفات ستوده است. چگونه ممکن است که یکباره ورق بر می گردد. فردوسی همه مدایح خویش را فراموش کرده، لب به هجو محمود می گشاید؟ برای فردوسی این کار آسان تر بود که مدایح خویش را از شاهنامه می سترد.

این مسئله درست است که محمود قدر فردوسی را نشناخت، چون از فردوسی به محمود شکایت کردند و شاعر آزرده شد و به وطن خویش (طوس) بازگشت. او در شاهنامه خویش آورد که:

"اگر او گفته بود که "من از بهر قدر عباسیان انگشت در کرده ام در همه جهان قرمطی می جویم و آنچه یافته آید و درست گردد بر دار می کشم" در جواب خلیفه بغداد و از بهر آن خلیفه بود. اما در عمل او همان قرمطی دربار خویش (حسنک وزیر) را که خلافت بغداد از او و رابطه اش با فاطمیان مصر در غضب بود، نیز حفظ و حراست کرد."

چنین شهریاری و بخشنده ای

به گیتی ز شاهان درخشنده ای

نکرد اندرین داستان ها نگاه

ز بد گوی و بخت بد آمد گناه

حسد برد بدگوی در کار من

سیه شد بر شاه بازار من

و این بدگوی هم باید از صنف شاعران باشد. چون فردوسی با کار شعر در دربار محمود توقع وزارت نداشت، مسلما شعر او سبب شده بود که شاعر و یا شاعرانی بر او حسد ببرند و از او در نزد سلطان بدگویی کنند.

فردوسی به هر دلیلی که بود، از شاه رنجید و رهسپار زادگاه خویش شد. گمان ما بر این است که او به جز از این سه بیت دیگر لب از مدح و ذم محمود فرو بست.

اگر ادعا شود که فردوسی فرزند دوران خودش نبود، بیجا نخواهد بود. فقط پس از مرگ اوست که دیگران می خواهند او را فرزند دوران خود بسازند. که گویا او با سرودن هجونامه از محمود انتقام کشید، شاهنامه اش را به کسی دیگر اهدا کرد و از درباری به دربار دیگر رفت، از نظم نامه گبرکان پشیمان و برای مافیهای خویش قصه یوسف(ع) را از قرآن مجید به نطم آورد و از همین قبیل.

فردوسی محمود را هجو نگفت و بدین گونه از آن شاه بزرگ و معاندان خویش انتقام نکشید. هجونامه بعد از مرگ او پدید آمد و در هرزمان و توسط هر شاعری بیت یا ابیاتی بر آن افزوده شد و با و جود آنکه اکثر مردم می دانند این هجویه مال فردوسی نیست، با آنهم نقل هرمجلس شد و این بزرگترین مجازاتی بود که شاهی از شاعری دید.

صورت تو، روسری را چه زیبا می کند

دست‌هایت، روسری را از وسط تا می‌کند
این مثلث در مربع، سخت غوغا می‌کند

مثل یک منشور در برخورد با نور سفید
روسری، رویِ سرِ تو رنگ پیدا می‌کند



سبز، قرمز، سرمه‌ای؛ فرقی ندارد رنگ‌ها
صورت تو، روسری‌ها را چه زیبا می‌کند!

می‌شود هر تار مو، یک «شب»، ولی یک روسری
این همه شب را چه طوری در دلش جا می‌کند؟

باد می‌ریزد به دورت، حسرتِ تلخ مرا
باد روزی روسری را از سرت وا می‌کند


شعر از دوست خوبمان، رامین عرب نژاد

کاین از نتایج سحر است...

برادران رییس جمهوری در «ارگ» به حامد کرزی «صبح به خیر» می گویند

امروز صبح، برادران امارت انتحاری اسلامی افغانستان، خود را نزدیک دروازه های کاخ ریاست جمهوری افغانستان ترکاندند. خداوند آنان را در بهشت پهناور و گشاد خود جای دهاد.

کرزی: «او بِرادرا، گُل صبح چی خبرتانه! ناق از خَو ناز بلندیم کردین... می ماندین، هشت بَجه می آمدُم، دروازه را خودِمَه بریتان باز می کردُم. مه که ایقد دوستتان دارُم، بری چی با مه که از خودتانُم، ای کاره می کنین».

شمارش معکوس برای آغاز رسمی حکومت امیرالمؤمنین ملا محمدعمر

به سرزمین تناقض ها خوش آمدید

روز سه شنبه، 28 جوزا (خرداد) 1392 را به یاد بسپارید:

 روز انتقال مسئولیت‌های امنیتی و نظامی به نیروهای نظامی و امنیتی افغانستان

+

روز گشایش رسمی دفتر نمایندگی «امارت اسلامی افغانستان» (طالبان(در قطر


در همین روز، حامد کرزی از نیروهای امنیتی افغانستان چنین خواست: «هنگام فعالیت های نظامی در روستاهای کشور به جز موارد انتقال زخمی ها تحت هیچ شرایطی از عملیات های هوایی استفاده نکنید». (دست ارتش در برابر «برادران ناراضی کرزی خان=طالبان) بسته باشد و باز هم بیش از پیش، بیهوده و بی فرجام، شهید بدهیم در جبهه های جنگ با طالبان)

 

حالا بنگرید سیاست های «کاخ سفید»، «دولت کرزی خان» و «حکومت اسلامی ملاعمر» را که هم زمان با گشایش دفتر طالبان در قطر اعلام شد:

 

سیاست کاخ سفید:

1. به زودی مذاکرات مستقیم با طالبان را در قطر آغاز می‌کند.
2. شرایط این مذاکرات این است که:
الف) طالبان، خشونت را کنار بگذارند.
ب) رابطه خود با القاعده را قطع کنند
ج)طالبان به قانون اساسی افغانستان احترام بگذارند.
د)طالبان به حقوق زنان احترام بگذارند.
هـ)طالبان به حقوق اقلیت‌ها احترام بگذارند.
3. مبادله اسرا یکی از موضوعات مورد بحث ماست.
4. در هفته های اول بیشتر دیدگاه‌های دو طرف مورد بحث قرار خواهند گرفت.

*********************

سیاست حکومت حامد کرزی

1. دولت افغانستان از ابتدا با طرح گفتگوهای صلح در خارج از کشور موافق نبود، اما به دلیل پافشاری برخی از کشورها، طرح ایجاد دفتر برای طالبان در قطر را پذیرفت.
2. دولت افغانستان، نمایندگان خود را برای شرکت در این مذاکرات به دوحه اعزام می‌کند.
3. دولت افغانستان ابتدا پیش شرط هایی را مطرح کرده بود، ولی در حال حاضر پیش‌شرطی برای گفت‌وگو با طالبان وجود ندارد؛ یعنی برای ما اهمیت ندارد که
الف) طالبان، خشونت را کنار بگذارند.
ب) رابطه خود با القاعده را قطع کنند.
ج)طالبان به قانون اساسی افغانستان احترام بگذارند.
د)طالبان به حقوق زنان احترام بگذارند.
هـ)طالبان به حقوق اقلیت‌ها احترام بگذارند.
4. به جای این پیش شرط ها که ابتدا گذاشته بودیم، ولی حالا از آنها چشم می پوشیم، طالبان باید به اصولی برای مذاکره تن بدهد که عبارتند از:
الف) انتقال مرکزیت گفت‌وگوها از دوحه به کابل.
ب) پایان خشونت ها همزمان با آغاز گفت‌وگوها.
ج) جلوگیری از استفاده سوء کشورهای خارجی از روند صلح افغانستان

*********************

سیاست طالبان:

1. بیرون کردن افغانستان از "اشغال"، "وجیبه دینی" گروه طالبان است
2. دلایل طالبان برای حضور سیاسی در قطر عبارتند از:
الف) مذاکره و تفهیم برای بهتر ساختن روابط با کشورهای دنیا بر اساس احترام متقابل.
ب) یافتن راه حل سیاسی و صلح آمیز برای خاتمه دادن به اشغال افغانستان.
ج) برقراری نظام اسلامی مستقل و برقراری امنیت واقعی.
د) دید و بازدید با افغان‌ها با درنظرداشت مقتضای زمان.
هـ) برقراری تماس با سازمان ملل، جامعه جهانی و سازمان های جهانی و منطقه‌ای.
و) شریک ساختن دیدگاه در مورد اوضاع سیاسی کشور با رسانه‌ها.
ز) برقراری روابط نیک با همه کشورهای دنیا به شمول کشورهای همسایه افغانستان.

 

آغاز دوره جدید حیات سیاسی امیرالمؤمنین «ملا محمدعمر» و گشایش دفتر نمایندگی «امارت اسلامی افغانستان» (برادران ناراضی کرزی که دیگر ان شاالله با این تدبیر رییس حکومت، کرزی خان دیگر حتما کم کمک به برادران راضی تبدیل شده اند) بر کارگزاران دولت فخیمه از افغان ملتی و غیر آن تبریک باشد که برای رساندن کشور به این نقطه عطف تاریخی، از هیچ تلاشی فروگزار نکردند و راه را برای امریکا و طالبان باز کردند تا به این جا برسند.

ا این بخش ها از شعر محمدکاظم کاظمی واقعا بیانگر حال و روز ملت ماست در این زمانه که قرار است بار دیگر، مرده ریگشان در این بازار معامله شود و خودشان باز هر روز بمیرند:


صبح است و روز نو به فراروی شهر من‌ 
چشم تمام خلق جهان سوی شهر من‌...

دنیا برای خام‌ خیالان عوض شده‌ است‌ 
آری، در این معامله، پالان عوض شده است‌ 

دیروزمان، خیال قتال و حماسه‌ای‌ 
امروزمان، دهانی و دستی و کاسه‌ای‌

دیروزمان به فرق برادر، فرا شدن‌ 
امروزمان به گور برادر، گدا شدن‌ 

گفتیم سنگ بر سر این شیشه بشکند 
این ریشه محکم است‌، مگر تیشه بشکند 

غافل که تیشه می ‌رود و رنده می ‌شود 
با رنده، پوست از تن ما کنده می ‌شود 

سهم تو یک قمار بزرگ است‌، بعد از این‌ 
چوپان‌ شدن به گلّه گرگ است بعد از این‌ 

یا برّه می ‌شوند و در این دشت می ‌چرند 
یا این که پوستین تو را نیز می ‌درند 

حتی اگر به خاک رود نام و ننگشان‌ 
این لقمه‌های مفت نیفتد ز چنگشان‌ 

شاید رها کنند همه رخت و پخت خویش‌ 
اما نمی ‌دهند ز کف، تخت و بخت خویش‌ 

دستار اگر که در بدل هیچ می ‌دهند
شلوار را گرفته به سر پیچ می ‌دهند 

سنگ است آنچه بایدشان در سبد کنی‌ 
سیلی است آنچه بایدشان گوشزد کنی‌ 

ای شهر من‌! به خاک فروخسپ و گَنده باش‌ 
یا با تمام خویش‌، مهیای رنده باش‌ 

این رنده می ‌تراشد و زیبات می ‌کند 
آنگه عروس جمله دنیات می ‌کند 

تا یک دو گوشواره به گوش تو بگذرد
هفتاد ملت از بر و دوش تو بگذرد

صبح است و روز نو به فراروی شهر من‌ 
چشم تمام خلق جهان سوی شهر من‌...

عیش بی یار مهیا نشود، یار کجاست؟

درد بی­عشقی ز جانم برده طاقت، ور نه من          داشتم آرام تا آرام جانی داشتم

جلیل شهناز، استاد برجسته سه­تارنوازی و تارنوازی، صبح روز دوشنبه ۲۷ خرداد (جوزا) درگذشت. سخنی از استاد محمدرضا شجریان را درباره او شنیدم که می­گفت: «من آنچه در آواز آموخته ام، متاثر از نوازندگی استاد شهناز بوده است و سال­های سال با صدای تار این استاد بی بدیل زندگی کرده ام. اولین بار که ساز شهناز را شنیدم، مرا در خود فرو برد و تا امروز هم چنان در من زندگی می کند....ساز او مرا به جایی برد که دیگران نمی شناسند....شهناز بیان واقعی موسیقی ما را یافته است».

شماری از آثاری را که شجریان با شهناز کار کرده است، شنیده­ام، ولی اکنون می­خواهم از خاطره­های «یاد ایام» بگویم.

«یاد ایام»، نام کنسرت سال ۱۳۷۱ «محمدرضا شجریان» در «امریکا»ست که چه شب­ها و روزهایی که در سال­های آخر این دهه، با آن مأنوس نبودم. شب­هایی که در محل کارم می­ماندم و گاهی وقت­ها هم دوست پروازکرده­ام، مهدی بالاکودهی با ما بود. روان شهناز و بالاکودهی شاد و شجریان عزیز، پاینده باد.

همه این آوازها نازنین هستند و آن قدر زیبایند که وصف­ناپذیرند. با این­حال، «یاد ایام»، سوز دیگری دارد. در این میان، این بیت­ها هم آتش می­زنند.

گرچه می­گفت که زارت بکشم، می­دیدم              که نهانش، نظری با منِ دل­سوخته بود

گر بزنندم به تیغ، در نظرش بی­دریغ              دیدن او یک نظر، صد چو منش خون­بهاست

جهان، پیر است و بی­بنیاد، از این فرهادکش، فریاد            که کرد افسون و نیرنگش، ملول از جان شیرینم

درد بی­عشقی ز جانم برده طاقت، ور نه من          داشتم آرام تا آرام جانی داشتم

در خزان با سرو و نسرینم، بهاری تازه بود          در زمین، با ماه و پروین، آسمانی داشتم

ببردی دین فایز را به غارت        تو شاهی، خیل مژگان را سپاهت

تو دوری از برم، دل در برم نیست    هوای دیگری هم در سرم نیست

به جان دلبرم، کز هر دو عالم         تمنای دگر جز دلبرم نیست

این کنسرت را انتشارات فرهنگی و هنری «دل­آواز» منتشر کرده است. این آلبوم در «دستگاه شور» اجرا شده و مدت زمان آن ۵۶ دقیقه و ۱۹ ثانیه است. اشعار این آلبوم از «حافظ»، «سعدی»، «رهی معیری» و «باباطاهر» انتخاب شده­اند. صدابرداری این اثر را «سیامک شجریان» بر عهده داشته است. نام آلبوم برگرفته از شعری از سروده­های «رهی معیری» است.

آواز: محمدرضا شجریان

تار: داریوش پیر نیاکان

نی: جمشید عندلیبی

تنبک: همایون شجریان

ترتیب آوازها

۱. پیش­درآمد شور، ساخته داریوش پیرنیاکان

۲. دونوازی تار و نی

۳. چهار مضراب، ساخته داریوش پیرنیاکان

۴. ساز و آواز شور  درآمد خارا، درآمد شور، رضوی، عاشق­کش، تحریر نغمه، سلمک، قرچه، رضوی، تحریر جواد خانی، حسینی، فرود      با غزل حافظ

۵. تصنیف «سلسله­مو»، ساخته داریوش پیرنیاکان  با غزل سعدی

۶. ادامه ساز و آواز عاشق­کش    با  غزل حافظ

۷. تصنیف یاد ایام، ساخته محمدرضا شجریان  با شعر رهی معیری

۸. تک­نوازی نی

۹. تصنیف «خم زلف»، ساخته محمدرضا شجریان  با شعر باباطاهر


آواز :عاشق­کش                 شعر : حافظ                

دوش می­آمد و رخساره برافروخته بود                 تا کجا باز دل غم­زده­ای سوخته بود

رسم عاشق­کشی و شیوه شهرآشوبی                  جامه­ای بود که بر قامت او دوخته بود

گرچه می­گفت که زارت بکشم، می­دیدم              که نهانش، نظری با منِ دل­سوخته بود

جان عشاق، سپند رخ خود می­دانست                   و آتش چهره بدین کار برافروخته بود

دل بسی خون به کف آورد، ولی دیده بریخت          الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود

کفر زلفش ره دین می­زد و آن سنگین­دل             در پی­اش، مشعلی از چهره برافروخته بود

یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد                   آن­که یوسف به زر ناسره بفروخته بود

گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان «حافظ»           یارب، این قلب­شناسی ز که آموخته بود

…………………………………………………………………………….

آواز : سلسله موی دوست                 شعر : سعدی                

سلسله­ی موی دوست، حلقه­ی دام بلاست             هرکه در این حلقه نیست، فارغ از این ماجراست

دل­شده­ی پای­بند، گردن جان در کمند                  زهره گفتار نه کاین چه سبب وان چراست

گر بزنندم به تیغ، در نظرش بی­دریغ              دیدن او یک نظر، صد چو منش خون­بهاست

گر برود جان ما در طلب وصل دوست            حیف نباشد؛ که دوست، دوست­تر از جان ماست

گر بنوازی به لطف، ور بگدازی به قهر            حکم تو بر من رواست، زجر تو بر من رواست

…………………………………………………………………………….

آواز :چشم بیمار                 شعر : حافظ                

به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم                   بیا کز چشم بیمارت، هزاران درد برچینم

الا ای هم­نشین دل که یارانت برفت از یاد                    مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم

جهان، پیر است و بی­بنیاد، از این فرهادکش، فریاد  که کرد افسون و نیرنگش، ملول از جان شیرینم

اگر بر جای من، غیری گزیند دوست، حاکم اوست            حرامم باد اگر من، جان به جای دوست بگزینم

…………………………………………………………………………….

آواز : یاد ایـام                 شعر : رهی معیری                 

یاد ایامی که در گلشن، فغانی داشتم                در میان لاله و گل، آشیانی داشتم

گرد آن شمع طرب می­سوختم پروانه­وار         پای آن سرو روان، اشک روانی داشتم

آتشم بر جان، ولی از شکوه، لب خاموش بود       عشق را از اشک حسرت، ترجمانی داشتم

چون سرشک از شوق بودم خاک­بوس درگهی     چون غبار از شکر، سر بر آستانی داشتم

در خزان با سرو و نسرینم، بهاری تازه بود          در زمین، با ماه و پروین، آسمانی داشتم

درد بی­عشقی ز جانم برده طاقت، ور نه من          داشتم آرام تا آرام جانی داشتم

بلبل طبعم، «رهی» باشد ز تنهایی، خموش               نغمه­ها بودی مرا تا هم­زبانی داشتم

…………………………………………………………………………….

آواز :زلف سیاه                 شعر : فایز دشتستانی و بابا طاهر                

به قربون خم زلف سیاهت            فدای عارض مانند ماهت

ببردی دین فایز را به غارت        تو شاهی، خیل مژگان را سپاهت

تو دوری از برم، دل در برم نیست    هوای دیگری هم در سرم نیست

به جان دلبرم، کز هر دو عالم         تمنای دگر جز دلبرم نیست

خودم اینجا، دلم در پیش دلبر         خدایا، این سفر کی می­رود سر

خدایا، کن سفر آسون به فایز       که بیند بار دیگر روی دلبر


اطلاعات مربوط به «یاد ایام» برگرفته از: دلنوازها و  لینک دانلود «یاد ایام»

مادر سلام، ما همگی ناخلف شدیم

امروز «روز ملی مادر» در افغانستان است؛ چون روز مادر در 24 جوزا (خرداد) مطابق با 14جون گرامی داشته می­شود. این روز را با این روی سیاه چگونه به «مادر» خود شادباش بگوییم که هیچ برایش نگذاشته­ایم؟ ما فرزندان پست­فطرتش هر چه جفا بوده است، بر تن خسته مادر میهن و مادران میهن روا داشته­ایم و هنوز هم بی­آزرمیم که سر بلند می­کنیم و می­توانیم نام «مادر» را ببریم. تفو به این غیرت و ننگ استفراغ کرده مردان این سرزمین نکبت­بار که از سی سال زخم زدن بر پیکر مادر وطن و مادران وطن خجالت نکشیده­اند و هنوز هم نام خود را «آدم­» می­نهند. ناسزا بر همه ما مردانی که بر ستم همیشگی و هر روزه و هر لحظه­ای که بر «زن» و «مادر» می­رود، چشم می­بندیم و در خیال­های موهوم خود غرقیم. ننگ بر همه ما مردانی که یک روز خوش برای «مادر» نساختیم. مرگ بر همه ما مردانی که جز «تجاوز» جنسی و زبانی، هیچ ارمغانی برای «مادر» و «خواهر» و «زن» پیش­کش نکردیم. ننگ بر همه مردان تزویرگرایی که زیر نقاب دینی و اجتماعی، توجیه­گر ستم بر «مادر» و «زن» هستند و «قانون منع خشونت با زنان» را تجاوز به حریم خود می­دانند. ای تف به این حریم شیطانی­تان!

اول، شعر نازنینی از «پرتو نادری» را می­آورم که بسیار روان و ساده و صمیمی، حرف­ دل همه ما را زده است و شاید اصلا ندیده و نشنیده باشید یا از کنارش گذشته باشید. تاب بیاورید و تا آخرش را بخوانید. حتما تأیید می­کنید.

بعد از آن هم مثنوی «مادر» ابوطالب مظفری را بخوانید که تجدید خاطره­ای است با همیشه همه ما.

 

تصويربزرگ، آيينه کوچک


مادرم از قبيله­ی سبز نجابت بود

و با زبان مردم بهشت سخن می­گفت

چادری از بريشم ايمان به سر داشت

قلبش به  عرش خدا می­ماند

     که  به اندازه­ی حقيقت خدا بزرگ بود

و من صدای خدا را

 از ضربان قلب او می­شنيدم

و بی آن که کسی بداند

خدا در خانه­ی ما بود

و بی آن که کسی بداند

آفتاب از مشرق صدای مادر من طلوع می­کرد.

********* 

مادرم از قبيله­ی سبز نجابت بود

مادرم وقتی به سوی من می­آمد

در نقش کوچک هر گامش

روزنه­ی کوچکی پديدار می­شد

که من از آن

باغ­های سبز بهشت را تماشا می­کردم

و سيب خوش­بختی خود را از شاخه­های بلند آن می­چيدم.

 ********* 

مادرم از قبيله­ی سبز نحابت بود

چادری از بريشم ايمان به سر داشت

پيشاني­اش  به مطلع عاشقانه­ترين غزل خدا می­ماند

 که من هر روز

         آن را

            با زبان عاطفه زمزمه می­کردم

و آن­گاه با تمام ايمان درمی­يافتم

                            شعر خدا يعنی چی.

 ********* 

مادرم از قبيله­ی سبز نجابت بود

و با زبان مردم بهشت سخن می­گقت

و صبر، کبوتر سپيدی بود

که هر صبح، پرهای عزيزش را

در شفاف­ترين چشمه­های بهشت شست­و­شو می­داد

و چنان پيکی از ديار مبارک  قرآن می­آمد

و پيغام خدا را برای مادر من می­خواند.

 ********* 

مادرم  از قبيله­ی سبز نحابت بود

شجره­ی نسبش تاريخی دارد که تنها در حافظه­ی آفتاب می­گنجد

و من از آفتاب می­دانم

وقتی مادرم  چشم به جهان گشود

پدرش در جذام­خانه­های فقر

سقوط سپيدار قامت خود را

              چراغ سوگ می­افروخت

و من از آفتاب می­دانم

که مادرم تمام عمر

در جست­وجوی واژه­ی لبحند

با انگشتی از تقدس و ايمان

کتاب زندگی­اش را ورق می­زد 

 و با دريغ

         تا آخرين دقایق زندگی هم نتوانست

                                        مفهوم شاد لبخند را

                                                     به حافظه بسپارد.

********* 

مادرم با گريه آشنا بود

مادرم از مصدر گريستن، هزار واژه­ی اشتقاقی ديگر می­ساخت

مادرم با هزار زبان

مفهوم تلخ گريستن را

به حافظه­ی تاريک چشم­های خويش سپرده بود

و چشم­های مادرم

 - آيينه­های تجلی خدا ـ

                                    حافظه­ی خوبی داشتند.

********* 

مادرم با بهار بيگانه بود

و زندگی او مورچه­راهی بود

که از سنگلاخ عظيم بدبختی عبور می­کرد

و در چار فصل سال

ابرهای تيره­ی­ اهانت و دشنام

در آن فرو می­باريد

و مادرم هر روز

     آن­جا دامن دامن، گل بدبختی می­چيد.

********* 

مادرم، سنگ صبوری بود

وقتی پدرم

کشتی کوچک انديشه­اش را بادبان می­افراشت

و بر شطّ سرخ خشم می­راند

مادرم به ساحل صبر پناه می­برد

و اشک­هايش را با گوشه­های چادرش پاک می­کرد

                                         و با خدا پيوند می­يافت.

********* 

پدرم، مرد عجيبی بود

پدرم وقتی دستار غرورش را به سر می­بست

فکر می­کرد که آفتاب

کبوتر سپيدي است 

که از شانه­های بلند او پرواز می­کند

و فکر می­کرد که می­تواند روشنی را

                         برای مادرم جيره­بندی کند

و فکر می­کرد که ماه، مهره­ی رنگيني است

که می­تواند آن را

                   بر يال بلند اسب سمندش بياويزد.

********* 

 پدرم، مرد عجيبی بود

پدرم وقتی مرا به حضور می­خواند

من فاجعه را در چند قدمی خويش می­ديدم

و کلمه­ها ـ گنجشکان هراس­آلودی بودند ـ

که از باغچه­های خزان­زده­ی ذهنم کوچ می­کردند

و ترس، جامه­ی چرکينی بود

که چهره­ی اصلی­ام را از من می­گرفت.

پدرم وقتی مرا به حضور می­خواند

خون تکلم در رگ­های سرخ زبانم از حرکت می­ايستاد

و آن­گاه قلب مادرم ـ بلور روشنی بود ـ

که در عمق دره­ی تاريکی رها می­گشت

و مادرم، ويرانی خود را

در آيينه­های شکسته­ی اضطراب تماشا می­کرد

و منتظر حادثه­ای می­ماند.

********* 

پدرم، مرد عجيبی بود

پدرم وقتی دستار غرورش را به سر می­بست

در چارديوار کوچک خانه­ی ما

 امپراتوری کوچک او آعاز می­گشت

و آن­گاه آزادی را که من بودم

و زندگی را که مادرم بود                                                                                

                       شلاق می­زد

و به زنجير می­بست.                                                                                            

روان مادر من شاد

که با اين حال، خدا را شکر می­کرد

و در حق پدرم می­گفت :

«خدا، سايه­ی او را از سرِ ما کم نکند» .


 

مادر 

مادر سلام! ما همگی ناخلف شديم
در قحط­سال عاطفه­هامان تلف شديم

مادر سلام! طفل تو ديگر بزرگ شد
اما دريغ، کودک ناز تو گرگ شد

مادر! اسير وحشت جادو شديم ما
چشمی گزيد و يک­سره بدخو شديم ما

مادر! طلسم دفع شر از خوی ما ببند
تعويذ مهر بر سر بازوی ما ببند

ای ماه، ما پلنگ شديم و تو سوختی
ما صاحب تفنگ شديم و تو سوختی

*********
پرسيده­ای که ماه چه شد، اختران چه شد؟
من مانده­ام که وسعت اين آسمان چه شد

دوشيزگان قريه بالا کجا شدند؟
گل­چهره و گل­آغه و گل­شا کجا شدند؟

گل­شا شکوفه داد، جوان شد، عبوس شد 
در دشت­های تفته تفتان عروس شد

گل­چهره، خوش به حال غمش، غصه سير خورد 
يک شب کنار مرز وطن ماند و تير خورد

از او نشان سرخ پری مانده است و هيچ
از ما فقط شکسته سری مانده است و هيچ

*********
اينک زمين، پياله خون است و هيچ نيست
زخم است، آتش است، جنون است و هيچ نيست

امشب هجوم دوزخی باد ديدنی است

اين گيرودار گردن و پولاد ديدنی است
در چارسو، دميده و در چارسو، دوان

اينک منم چو باد دی، آواره در جهان
اينک منم دو پای ورم کرده در مسير

اينک منم مسافر اين خاک سردسير
*********
بگذار تا به چشمه خون شست­وشو کنم

بگذار رو به کوه کمی گفت­وگو کنم
اين کوه، شانه­های مرا چون برادر است

بگذار با برادر خود گفت­وگو کنم
کوه از کمين و صيحه­ی مردان عقيم ماند

اين بيشه، هفت سال پياپی يتيم ماند
يک­باره سروهای کهن ريشه­کن شدند

مردان اين قبيله­ی عاشق، کفن شدند
رخش غرور و تيغ و کمان را فروختيم 

کام و زبان شعله­فشان را فروختيم
خوش­قامتان به قد دوتا خو گرفته­اند

مردان کج به بوی طلا خو گرفته­اند
*********
اينک نشسته­ايم سبک در کمين خويش 
چشم انتظار سوختن آخرين خويش

اينک نشسته­ايم که تا مارهای خشم

از شانه­های مست کسی سر به در کند
اينک نشسته­ايم که تا نسل سامری

گوساله­های شيری­شان را بَقَر کنند
جمعی به آن سرند که ناموس و ننگ را 

نذر کلاه گوشه­ی يک تاجوَر کنند
دست و دهن گشاده که داد از کدام سوست

موجی نمی­زند که باد از کدام سوست
مردند تا به سفره­شان نان بياورند

توفان نديده­اند که ايمان بياورند
القصه برده­اند از اين ورطه، رختشان

جاويد باد کبکبه­ی تخت و بختشان

 

لینک به پیشینه تاریخی روز مادر در جهان

http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B1%D9%88%D8%B2_%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1

لینک به دو شعر دیگر از «پرتو نادری» برای مادر

http://partaw10.blogfa.com/post-32.aspx

لینک به «مادرانه­های پارسی» نوشته سید رضا محمدی (با فیلترشکن باز کنید)

http://www.jadidonline.com/story/24052011/dr/mothers_day

لینک به نقیضه «کاکه تیغون» بر مثنوی «مادر» ابوطالب مظفری

http://www.farda.org/articles/06_updates/061130/poem_Kaka_Taighoun.htm 

غرض، رنجیدن ما بود از دنیا که حاصل شد

شبی غم­انگیز و بیهوده با رنج «تکرار شدن» که جسارت «مرگ» در آن نیست... هم­پای نوای اندوه­بار «ایرج بسطامی» و دود سیگار و چای تلخ­تر از زهر و عقربه­های خنده­دار ساعت و قلمی که با دست، هم­دل نیست و دلی که با مغز و مغزی که با جهان...

این هم ره­آورد «نظری» افکندن به این دنیا هم­راه با «فاضل نظری»:

 

ملال­آورتر از تکرار، رنجی نیست در عالم

نخستین روز خلقت، غنچه را خمیازه می­گیرد

******

هر نگاهی می­­تواند خلوتم را بشکند

کوزه­ی تنهایی روحم سفالی­تر شده است

******

نمی­داند دل تنها میان جمع هم تنهاست

مرا افکنده در تُنگی که نام دیگرش، دریاست

******

اگر شادی، سراغ از من بگیرد، جای حیرت نیست

نشان می­جوید از من تا نیاید اشتباه این­جا

******

دل­بسته­ی اندوه دامن­گیر خود باش

از عالم «غم»، دل­رباتر عالمی نیست

******

افسردگی به خسته­دلی از زمانه نیست

افسرده آن دلی است که از هم­نفس گرفت

******

مقصود اگر از دیدن دنیا فقط این بود

دیدیم، ولی دیدن دنیا به چه قیمت؟

******

حرف منّت نیست، اما صد برابر پس گرفت

گردش دنیا اگر چیزی به ما افزوده بود

******

چه غم که بگذرد از دشت لاله­ها، توفان

که مرگ، دل­خوشی غنچه­های پژمرده است

******

با برف پیری­ام، سخنی غیر از این نبود:

«منّت گذاشتی به سرما خوش آمدی»

******

من آن طبیب زمین­گیر زار و بیمارم

که هرچه زهر به خود می­دهم، نمی­میرم

******

غرض، رنجیدن ما بود از دنیا که حاصل شد

مکن ای زندگی، عمر مرا دیگر تباه این­جا

******

دعای زنده ماندن چیست وقتی عشق با ما نیست

خداوندا، دعای دوستان را بی­اثر گردان

«مهاجر»؛ «مرغ عروسی و عزا»

پوستر و دفترچه تبلیغات انتخاباتی «دکتر مهندس خلبان شهردار سردار محمدباقر قالیباف» با این شعر از محمدکاظم کاظمی منتشر شده است: «غروب در نفَسِ گَرمِ جاده خواهم رفت/پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت».

به جز اینکه «مهاجر» جماعت، سال­هاست مرغ عروسی و عزا شده است، این را هم از نظر نباید دور داشت که قالیباف، مشهدی است و با پارتی بازی، از شعر استاد کاظمی به استناد همشهرنشینی­اش استفاده کرده است...

اکنون متن کامل شعر «پیاده آمده بودم» را می آورم تا تجدیدخاطره­ای شود برای آن سال­ها که البته همه سال­های مهاجران چنین بوده است و تا «بختک آوارگی» بر تن ما نشسته است، چنین خواهد بود...

 

غروب در نفَسِ گَرمِ جاده خواهم رفت

پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت

طِلسم غُربتم امشب شکسته خواهد شد

و سُفره­ای که تُهی بود، بسته خواهد شد

و در حوالی شب­های عید، همسایه

صدای گریه نخواهی شنید، همسایه

همان غریبه که قُلّک نداشت، خواهد رفت

و کودکی که عروسَک نداشت، خواهد رفت

......................

منم تمام اُفُق را به رنج گردیده

منم که هر که مرا دیده، در گُذَر دیده

منم که نانی اگر داشتم، از آجر بود

و سفره­ام که نبود، از گرسنگی، پُر بود

به هرچه آیینه، تصویری از شکست من است

به سنگ سنگ بَناها نشان دستِ من است

اگر به لطف و اگر به قهر، می­شناسَندَم

تمام مردم این شهر می­شناسندم

......................

چگونه باز نگردم؟ که سنگرم آن جاست

چگونه؟ آه! مزار برادرم آن جاست

چگونه باز نگردم؟ که مسجد و محراب

و تیغ منتظر بوسه بر پیکرم آن جاست

مَگیر خُرده که یک پا و یک عصا دارم

مَگیر خُرده که پای دیگرم آن جاست

شکسته می­گذرم امشب از کنار شما

و شرمسارم از الطاف بی­شمار شما

من از سکوتِ شبِ سردتان خبر دارم

شهید داده­ام، از دردتان خبر دارم

. ......................

اگرچه مَزرع ما دانه­های جَو هم داشت

و چند بُتّۀ مُستَوجِب دِرَو هم داشت

اگر چه تلخ شد آرامش همیشه­تان

اگرچه کودک من سنگ زد به شیشه­تان

اگرچه مُتّهَم جُرمَ مُستَند بودم

اگرچه لایق سنگینی لَحد بودم

دَمِ سفر مَپَسندید ناامید مرا

ولو دروغ، عزیزان بَحِل کنید مرا

«تمام آن­چه ندارم، نهاده خواهم رفت

پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت

......................

به این امام قسم، چیز دیگری نَبَرم

به غیر عکس حرم، چیز دیگری نَبَرم

خدا زیاد کند اجر دین و دنیاتان

و مستجاب شود باقی دعاهاتان

همیشه قلک فرزندهایتان پُرباد

و نان دشمنتان- هر که هست- آجُر باد!

زنده باد «ماندلا»

این روزها باز «نلسون ماندلا»، رهبر جاودانه مبارزات آزادی خواهانه مردمان ستم کشیده افریقا در بستر بیماری افتاده است. دنیا همیشه با احترام از «ماندلا» یاد خواهد کرد؛ چون هرگز شیفته «قدرت» نشد و همیشه «انسانی» رفتار کرد.

شعر «شام آخر» را که برای رنج های برادران و خواهرانم در قاره افریقا نوشته بودم، به احترام این نیک مرد سپیدموی، «نلسون ماندلا»ی بزرگ می آورم:


شـــــام آخــــــر

برای هم‌نوعان شوربختم در قاره‌ی سیاه


شَرَنگ…شَرَنگ…

شام آخر بود

و «کادینا» هنوز می­رقصید

در هاله­ ای از دود و تاریکی

با چشمی بی­رنگ­تر از روز.


آن­سوتر

جنرال «فابیستو»

نَردِ عشق می­ باخت

دست در دستِ دخترانِ صحرا

و دندانِ طلایش

برقی می­زد نفرت­بار.


کشتزارهای دو سوی سَرَک

هم­رنگِ گیسوی دخترک

به خورشید پهلو می­ زدند

و برادرِ کادینا

هنوز نمی­ فهمید

«قبیله» یعنی چه

وقتی خون لخته­ شده­ ی خواهرش

سنگ­فرش خیابان را فتح می­کرد.


حالا او سال­هاست

هر صبح

در باراندازِ ساحل

دوستان کادینا را بدرقه می­ کند

که نگاه­شان در باد می­ لغزد

بی­ رمق.


و جنرال «فابیستو»

مستانه می­ خندد

بر فرازِ کشتی خود

با چشمانی خمارِ دوشیزگانِ شبِ پیش.


پرانتز باز

تقویم­ها هر روز راه­پیمایی می­ کنند

بچه­ها هنوز کابوس می­ بینند

مادران همیشه بچه­ های مرده می­ زایند

پدران نیز که هرگز نبوده­ اند.

این­جا دنیای سیاهی است

با خدایانی سیاه­ تر

که روز را از چشمان دختران قبیله می­ دزدند

و در هیچ پرانتزی هم نمی­ گنجند.

فراخوان دوازدهمين دوره جايزه ادبي صادق هدايت1392 برای داستان نویسان فارسی زبان در سراسر جهان

مقررات دوازدهمين دوره جايزه ادبي صادق هدايت 1392

برای داستان نویسان فارسی زبان در سراسر جهان

شرايط شركت در مسابقه :

_ هر نويسنده مي تواند فقط يك داستان كوتاه منتشر نشده خود را براي شركت در مسابقه ارسال كند.

_ داستان ارسالي نبايد از هزار كلمه كمتر و از چهار هزار كلمه بيشتر باشد وبه 2 روش قابل ارسال است :

الف ) ارسال به ايميل دفتر هدايت jahangirhedayat@gmail.com

ب) ارسال به صندوق پستي 365-19585 به نام دفترهدايت . داستان هايي كه به طريق پستي ارسال مي شوند لازم است بريك روي صفحه به صورت تايپ شده و درچهارنسخه فرستاده شوند.

 

_ نويسندگاني كه در اين مسابقه شركت مي كنند لازم است توجه فرمايند تا تعيين برندگان و نيز انتخاب داستان ها براي چاپ در مجموعه آثار برگزيده از درج داستان ارسالي خود در كتاب ها ، نشريات و سايت هاي اينترنتي و يا ارسال براي مسابقه داستان نويسي ديگر خودداري فرمايند . در غير اين صورت داستان فرستاده شده در مسابقه شركت داده نمي شود.

_ نويسندگان داستان ها لازم است شماره تلفن تماس _ آدرس كامل پستي _ تلفن همراه وEmail خود را همراه داستان ارسالي به صندوق پستي يا ايميل دفترهدايت اعلام دارند و در صورت تغيير مراتب را به دفتر هدايت اطلاع فرماييد .داستان هائي كه فاقد اطلاعات ياد شده باشند در مسابقه شركت نخواهند داشت .

_ ارسال داستان براي اين مسابقه به اين معني است كه نويسنده در صورت انتخاب ، رضايت خود را براي چاپ داستان ارسالي در مجموعه داستان هاي برگزيده اعلام داشته است . و دفتر هدايت مجاز به ويرايش داستان ها مي باشد . داستان هاي ارسالي مسترد نخواهد شد .

_ داستانك ‌،داستان بدون عنوان يا نام نويسنده و يا با نام مستعار نويسنده مطلقا پذيرفته نمي شود .

_ مهلت ارسال آثار تا سي ام مهرماه 1392 است . داستان هاي برتر و اسامي برندگان و اهداي جوائز در مراسم بهمن ماه 1392 اعلام مي شود . جوايز برندگان خارج از كشور به نماينده آن ها اهداء خواهد شد .

_ كليه علاقه مندان و فارسي زبانان از كشورهاي همسايه و ديگر كشورها مي توانند در اين مسابقه شركت كنند

 

گزينش آثار و جوائز

-           نام داوران در مراسم پاياني اعلام خواهد شد .

-           به داستان هاي برگزيده به انتخاب هيئت داوران تنديس صادق هدايت يا لوح تقدير اهداء مي شود .

 

چاپ و انتشار آثار برگزيده

-           دفترصادق هدايت با همكاري مؤسسات ادبي خارج ازكشور مجموعه بهترين داستان هاي مسابقه را درخارج ازكشور چاپ ومنتشر مي كنند .


در صورت نياز به اطلاعات بيشتر به يكي از روش هاي زير تماس حاصل فرماييد :

دفتر هدايت :22556607 

ايميل : jahangirhedayat@gmail.com 

صندوق پستي: 365 -19585

http://sadegh-hedayat.com/homefa.php

برنامه هفتگی و ماهانه محفل­های ادبی (شعر) در تهران و کرج

برنامه هفتگی و ماهانه محفل­های ادبی (شعر) در تهران و کرج

 جدول برنامه هفتگی و ماهانه محفل های ادبی که در تهران و کرج برگزار می شود، برای آگاهی علاقه مندان به این کارگاه ها به شرح زیر معرفی می گردد:

عنوان جلسه شعر

روز

ساعت

مکان

انجمن شاعران جوان کرج

شنبه‌های اول هر ماه

16 تا 19

کرج، میدان آزادگان، ابتدای خیابان مطهری، اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی، سالن استاد سیروس صابر

سعید بیابانکی

شنبه‌ها

17 تا 19

تهران، آریاشهر، بلوار فردوس، فرهنگ‌سرای فردوس

صابر ساده

شنبه‌ها

16 تا 19

تهران، فاز یک اکباتان، خیابان اصلی، خانه فرهنگ آیه، پاتوق شعر

عبدالجبار کاکایی

یک‌شنبه‌ها

17 تا 19

تهران، آریاشهر، بلوار فردوس، فرهنگ‌سرای فردوس

حمیدرضا شکارسری

یک‌شنبه‌ها

17 تا 19

تهران، خیابان خاوران، فرهنگ‌سرای خاوران

انجمن شاعران ایران

یک‌شنبه‌ها

20

تهران، خیابان شریعتی، خیابان دولت، نبش کوچه نعمتی

محمدعلی بهمنی و علی‌رضا بدیع

دوشنبه‌ها

17 تا 19

تهران، خیابان نجات‌الهی (ویلا) کوچه صارمی، پلاک 42، مرکز موسیقی و سرود صدا و سیما

خانه شعر امروز

سه‌شنبه‌ها

16 تا 19

کرج، فردیس، فلکه سوم، فرهنگ‌سرای گلستان

محمدرضا حبیبی

چهارشنبه‌ها

17 تا 19

تهران، خیابان ولی‌عصر، بالاتر از پارک ساعی، کوچه ساعی دوم، فرهنگ‌سرای سرو

خانه ادبیات افغانستان (داستان)

چهارشنبه‌ها

16 تا 18

تهران، خیابان سمیه، تقاطع حافظ، روبه­روی دانشگاه امیرکبیر، حوزه هنری، طبقه سوم

خانه ادبیات افغانستان (داستان و شعر)

پنج‌شنبه‌ها

16 تا 19

تهران، خیابان سمیه، تقاطع حافظ، روبه­روی دانشگاه امیرکبیر، حوزه هنری، سالن اوستا

انجمن شاعران ایران

پنج‌شنبه‌ها

17:30 تا 20

تهران، خیابان شریعتی، خیابان دولت، نبش کوچه نعمتی

خانه ترانه (دکتر افشین یداللهی)

پنج‌شنبه‌ها

14 تا 17

تهران، سیدخندان، خیابان ارسباران، فرهنگ سرای ارسباران

حامد ابراهیم­پور

پنج‌شنبه‌ها

17 تا 19

تهران، خیابان ولی‌عصر، بالاتر از پارک ساعی، کوچه ساعی دوم، فرهنگ‌سرای سرو

نشست ترانه (صابر قدیمی)

جمعه‌ها

15 تا 17

تهران، خیابان ولی‌عصر، بالاتر از تقاطع میرداماد، کوچه قبادیانی غربی، سرای محله کاووسیه

بوطیقا (هادی خورشاهیان، حامد ابراهیم‌پور، علی‌رضا بهرامی)

 

جمعه‌ها

17 تا 19

تهران، خیابان ولی‌عصر، بالاتر از تقاطع میرداماد، کوچه قبادیانی غربی، سرای محله کاووسیه