يلدا

شعر يلدا برايم نماد زندگي است. زندگي انساني كه به خويش ايمان دارد و نمي­پذيرد شب بر او چيره شود. يكي از دردمندترين كارهايي است كه به ذهنم آمده است. نمي­دانم شما تا چه اندازه با اين نظر موافقيد. بگذريم. شب يلدا را با شعر يلدا به صبح عاشقي پيوند مي­زنيم. شب يلدا را به همه يلداييان شادباش مي­گويم.

یلدا 

يلدا

مرگِ آتش­كده­ها بود

در خروس­خوانِ قبيله

و گيسو پريشيِ دختركانِ پرده­نشين

در يورتمه رفتن ميرِ حرم­سرا؛

شب كه از پوست­مان گذشت

خاكسترِ باربَد

در رؤياي برهمنان غرق شد

و بر دروازه­ها آويختند

معصوميتِ سربريده­مان را؛

آن­گاه شتربانانِ مخنّث

خرماهاي سرخ را با خدايان خويش قسمت كردند

و بر تفاله­هامان رقصيدند

دُژ آهنگ

ناروا.

تاريخِ قبيله ورق خورده است

خدا را در خون رَصَد كرده­اند

و چاه­هاي بي­روزن را

در قلب­مان نشانده­اند؛

زوزه­ها جان مي­گيرند

از دشتِ بي­تنفسِ حجاز

يلدا در هم­آغوشيِ چركينِ باديه مي­پوسد

و نالان و رها فرا مي­آيند

كنيزكانِ سينه دريده­ی شيراز، غزنه، فرارود و بخارا

از دنده­ی چپ برخاسته­اند

و در چشم­خانه‌هاشان

پرنده­اي نيست تا بتابد و دانه بروياند

سركش

بي­پروا.

يلدا بنويس!

از خودت بنويس!

از پرچمي كه عقيم مانده است بر فراز زاينده رود

و زمزمه­هايي كه مي­ميرند در سرزمينِ تفتيده­ی شعر؛

بنويس   

از هجاهاي بي­شماري كه بر گلدسته­ها

پرپر مي­شوند

و از بهار و خزاني كه تبعيد كرده­اند.

گوش­مان سنگيني مي­كند؛

بي­صدا پلك مي­زنيم

و شهرزادِ قصه­ها را

در انبوه كلاغ­هاي خبرچين به دنيا مي­آوريم؛

دل­مرده

شرم­زا.

عشق قد راست مي­كند

يك شعر تازه ره­آورد درنگ­هاي عاشقانه اين روزها

 عشق

در برهوت، رنگ تو را مي­گيرم

بي­تاب مي­شوم

در رگ­هايم شرر مي­دواني

در من پا مي­گيري

عشق قد راست مي­كند

نام شورانگيزت، مرا مي­فريبد

سر به هوا مي­گردم در كوي و برزن­ها

پرواز را تكلم مي­كنم به زباني كه خود مي­داني

ولي تو با چشمانت

قيامت به پا مي­كني

ناهنگام

و همه كاسه كوزه­ها سر خدا مي­شكند.

به نام نامی کابل

کلکین

 در بامداد ۱۵ عقرب (آبان) ۱۳۵۷ خورشيدي، صدايم در يكي از خانه­هاي محله سه دوكان «چنِداوُل» شهر كابل پيچيد. هنوز طعم شيرين بازي­هاي كودكانه را در زادگاهم نچشيده بودم كه چرخ بازيگر، خانواده­ام را روانه سرزمين غربت كرد. از آن پس، با ترفندهاي زمانه، سوخته و ساخته­ام تا چه پيش آيد. هم­چنين پدركلاني داشتم كه دو دهه مرا به مهر پروريد و تا از كنارم پر كشيد، تنها شدم.

گاهي از دريچه شعر، خودم را نفس مي كشم، ولي اين روزن هماره گشوده نيست. سال­هاست با قلم و نشريه دم­خورم. در پيشه ويراستاري نيز هميشه در انديشه پالايش زبان پارسي از آلاينده­هاي بيگانه بوده­ام. چندي هم حقوق خوانده­ام، ولي حقوق­خوار نيستم.

به جز اين­ها، وب­گردي يك­لاقبايم كه از ۲۶ دلو (بهمن) ۱۳۸۱ به اين سو، كلكينم را به روي جهان گشوده­ام تا مگر هواي تازه، سر به راهم كند. در اين كلبه، با ترنم هايي از خودم هماره به روي تان باز است.

 كلبه ديگري هم دارم به نام كلكين كه در آن، خواني گسترده است از شراب «شعر» و «داستان» كه مغز «انديشه» را به فرياد مي­آورد. از آن­جا كه «حقوق بشر» از ازل تا ابد، بي­پناه بوده، آن را هم در آن خانه، رهي است. به جز آن، خط خطي­هاي من، هر از گاهي، از پيش چشم­تان رژه خواهند رفت كه بايد تاب آوريد.

اين جا را به عشق كابل شه­نامه­اي و به ياد «چنِداوُل» نازنينم، ناميده­ام. نوشته­هايي به نام شعر را در اين خانه مي­آورم. اميد كه چشم آزار نباشد. هرگونه نقد و انتقاد از هر نوعش را هم پذيرا هستم. با نظر خود راه­نمايم باشيد.