نمی‌دانستم مدرسه یعنی چه. آن روز نیمه تابستان در حال بازی با توپ سرخ کوچکی بودم در خانه‌مان که طبقه دوم بود. پدرکلان آمد و گفت که صادق را نام‌نویسی کردم در مدرسه. مدرسه خوب و معروف آن منطقه بود، ولی نفهمیدم و خندیدم. نمی‌دانستم چه چیزی در انتظارم هست. گذشت و گذشت تا یک روز صبح دیدم کتانی زرد به پای، شلوار توسی و پیراهن آبی‌رنگ به تن و کیف کوچک نخودی‌رنگ با عکس پسر شجاع ـ کارتون معروف دهه شصت ـ روی دوشم آماده شده‌ام که بروم مدرسه.

کتاب فارسی اول دبستان

با دعا و ثنای خانواده، دست در دست پدرکلانم راه افتادیم. آن زمان‌ها رسم بود کارتی نشان‌دهنده کلاس اولی‌ها روی سینه‌شان می‌زدند. من کلاس «ج» بودم. وقتی به مدرسه رسیدیم، هیچ کس نیامده بود، جز یک نفر.  مدرسه، حیاط بسیار بزرگی داشت یعنی آن لحظه در نگاه من چنین جلوه کرد. پدر کلانم دستم را رها کرد و گفت: برو پیش آن پسر و بنشین تا دیگران بیایند. خودش هم کنار حیاط ایستاد. رفتم پیش آن پسر و نشستم. نمی‌دانم چه چیزهایی به هم گفتیم یا نگفتیم، ولی دست کم یادم هست که فهمیدم اسمش سیدعلی حسینی است.

در چشم بر هم زدنی، مدرسه پر از بچه‌ها شد. بعد زنگ را زدند و نام کلاس اولی‌ها را خواندند تا هر کدام به صف شوند. من که نمی‌دانستم کلاس «ج» هستم، ولی فکر کردم تا پنج کلاسی را آقای ناظم خواند، ولی اسم من و خیلی‌های دیگر نبود. آن وقت گفتند کسانی که نام‌شان را نخواندیم، نوبت عصر هستند و بروند و ظهر بیایند. برگشتیم و ظهر به مدرسه آمدیم. این بار کلاس «ج» را دیدم و بعد از پایان نام‌خوانی درونش رفتیم و نشستیم. کلاس ما توی حیاط مدرسه بود. آن پسر را نیز که صبح دیدم، هم‌کلاسم در آمد. الان نمی‌دانم کجاست.

نام اولین معلم ما هم آقای حسین مُکاری بود که بچه‌ها به عادت مَکاری می‌گفتند. قد رشیدی داشت و خوش‌تیپ و خوش‌گل بود و همیشه هم ریشش را صاف و صوف می‌کرد و فوتبال‌باز قهاری بود. آن معلم عزیز که واقعا اخلاق خوبی هم داشت و مهربان بود، سال دوم هم معلمم بود. در این مدت، پدرکلانم با ایشان هم آشنا شده بود و آقای مکاری هوای درس‌های مرا داشت. به ویژه اینکه در ریاضی دوم اندکی تنبلی می‌کردم که خیلی کمکم کرد.

معلم سال سومم، آقای قاسمی هم قدبلند بود و سبیل کلفتی داشت. او هم مهربان بود و همیشه تمیزپوش بود. معلم چهارم و پنجمم، آقایان جندقی و شهابی بودند. با شهابی هم رفیق بودم. کلیددار کلاسش هم بودم. مدیر مدرسه‌مان، آقای محمدی، پیرمرد سپیدمویی بود که به پدرکلانم بسیار احترام می‌گذاشت و همیشه با لبخند با بچه‌ها و والدین برخورد می‌کرد. اولین جایزه‌ام را نیز که چندین کتاب داستان درباره فلسطین بود، سر صف مدرسه، اواخر همان کلاس اول از آقای مدیر گرفتم. دهه هفتاد یک‌بار ایشان را دیدم و دیگر ندیدم. نمی‌دانم زنده است یا به رحمت خدا رفته، ولی واقعا دوره خوبی بود. الان آن مدرسه را خراب کردند و نوسازی کردند. خاطره‌هایمان را از بین بردند. با این وصف، هر وقت از آن کوچه و خیابان رد می‌شوم، همه خاطره‌های آن سال‌ها از جلوی چشمم رژه می‌روند. یادش به خیر. روزهای خوبی بود با همه تلخی‌هایش که شاید هم ما دقیق درک نمی‌کردیم و روی دوش خانواده‌هامان بود.

خاطره‌های زیادی دارم، ولی نه وقتش هست، نه حال تعریف کردنش. فقط یادم می‌آید که روزی دو تومن پول توجیبی می‌گرفتم. زنگ زدن با چکش، انضباط برقرار کردن آقای قوی‌هیکل مستخدم مدرسه (به جای ناظم و مدیر)، از جلو نظام و خبردار، دعای سر صف، زنگ مدرسه و دویدن به سوی بیرون مدرسه، خوردن بلبلی (نخود فرنگی پخته)، لبلبو، باقالی، بستنی، کیم و پالوده و تی‌تاپ بزرگا به فراخور فصل سال، بوی مدادها و پاک‌کن و رنگارنگی مدادتراش‌ها، مدادرنگی یک طبقه و کوچیک و دوطبقه، کیف‌های کارتونی، مهر صدآفرین، جلد کردن کتاب و دفترها در اول سال، تحویل دادن کتاب‌ها روز دریافت کارنامه نهایی، زنگ ورزش، فلک کردن، شیلنگ زدن، ترساندن از شوفاژخانه (محل تنبیه فوق سری)، امتحان‌های ثلث اول، دوم و سوم، امتحان نهایی پنجم، جلسه اولیا و مربیان، جایزه امتحان‌ها، مهر درشت قبولی خرداد روی کارنامه، شنبه‌های نظافت، سرهای همیشه تراشیده، ناخن‌های گرفته، دست صابون زده، پیراهن پاکیزه، دستمال جداگانه، لیوان پلاستیکی مخصوص، صابون کاغذی، جوراب بی‌بو، دفتر مشق شلوغ، دعوای همیشگی مداد سیاه و گلی سر خط‌کشی و نوشتن، سخنرانی‌های پدرانه آقای مدیر، راه‌پیمایی روز 13 آبان بچه‌های بزرگ‌تر، پر کردن قلک‌های پلاستیکی کمک به جبهه (به شکل تانک، نارنجک، قایق جنگی و ...)، بردن کمک‌های مردمی به جبهه‌، کندن کانال برای پناه‌گاه در برابر حمله هوایی عراق، تبدیل کردن پناه‌گاه اولیه به پناه‌گاه بزرگ (که با قبول قطع‌نامه ایران هرگز به کار نرفت)، چلچراغ‌های شهیدان که تند و تند سر کوچه‌ها سبز می‌شد، دیوارهای پر از شعارنویسی و پر از آگهی شهادت، تعطیلی چند ماهه به خاطر جنگ، تعطیلی روزهای برفی، برف‌های سنگین و ماندنی تا دم عید نوروز، تعطیلی روزهای نوروزی، تعطیلی درگذشت آیت‌الله خمینی و به هم ریختن امتحان‌های نهایی آن سال، تکلیف نوروزی (هنوز پیک نوروزی نیامده بود)، تکلیف دوره جنگی، نوشتن تکلیف از روی سرمشق چندماهه یا تلویزیون همسایه، مشق شب، ریاضی‌های خسته‌کننده، دایره و مربع و مستطیل و ضرب و جمع و تفریق، سارا و آن مرد در باران آمد، امین و اکرم، صد دانه یاقوت، روباه و کلاغ پنیر به دهان، دهقان فداکار، تصمیم کبرا، کوکب خانم، حسنک کجایی (که در نوشتنش به معلم کلک زده بودم و نیمه‌های سال فهمید و گفت که دیگر این کار را نکنم)، جشن مبعث (که در تعطیلی نوروزی یادم هست ده بار نوشتم)، چوپان دروغ‌گو، آقای نانوا، آقای هاشمی در سوم دبستان، دعوای سر کلاس و بیرون مدرسه منتظر ماندن برای تکمیل آن، آرزوی «کاش کلاس اولی بودم» هنگام سختی درس‌ها در کلاس‌های بالاتر، رفتن به سینما با «پرچم‌دار» (فیلم کمیته ـ تریاک)، مراسم ولادت و شهادت و دهه فجر، گرفتن جایزه ویژه (ساندویچ) از پدرکلان برای هر چند نمره خوب، خریدن همیشگی لوازم التحریر از دکان آقای ذاکر، دیدن تیتراژ اولیه برنامه کودک (بالا پریدن یک بچه و بالاکشیدن پرده برنامه کودک با نوک یک کبوتر) در تلویزیون فروشی یا تلویزیون سازی‌های سر راه (تا دوره دبیرستان رسیدنم، تلویزیون نداشتیم)، داشتن دوست هم‌کلاسی همیشگی در هر سال (حسین کیوانی (اول تا سوم)، محمدتقی ذاکر (چهارم) و محمدابراهیم فاطمی (پنجم))، شوق داشتن برای رسیدن به کلاس سوم (برای آغاز نگارش با خودکار آبی)، یادگیری جدول ضرب کلاس سوم، جمعه‌های حمام عمومی و نظافت، بمباران بازار و تعطیل شدن مدرسه و گریه کردن هم‌کلاسی‌ها، کتک خوردن به خاطر تنبلی دو عضو گروه ریاضی‌ام از معلم چهارم (سرگروه بودم در میزمان و چون آن دو دیوانه، ریاضی بلد نبودند، من کتک خوردم؛ جل الخالق!)، دیدن برنامه کودک و فیلم‌ سینمایی جمعه در خانه همسایه و تابستان‌های کار قالی و یک بار هم قطاب‌فروشی و بساط پهن‌کنی کوچک (از آن‌هایی که بچه‌ها توی کوچه‌ها درست می‌کردند و اولین بار طعم سود بردن از فروش کالا را چشیدم)، رفتن به مدرسه در نوبت صبح پس از شنیدن برنامه «تقویم تاریخ» و بیست دقیقه «بچه‌های انقلاب» و ... که همه‌اش به بزرگواری، خوش‌دلی و مهربانی بیش از اندازه دل بزرگی ختم می‌شود که نامش پدرکلان بود و هست. هرگز برایم کم نگذاشت و ماه مهر و مدرسه با نام خوبش قرین است و آموزشم را مدیون اویم. خدایش بیامرزاد. من که با این همه خاطره، گریه‌ام گرفت... .

اولین روز دبستان بازگرد

کودکی‌های شاد و خندان بازگرد

بازگرد ای خاطرات کودکی

بر سوار اسب‌های چوبکی

خاطرات کودکی زیباترند

یادگاران کهن ماناترند

درس‌های سال اول ساده بود

آب را بابا به سارا داده بود

درس پندآموز روباه و خروس

روبه مکار و دزد و چاپلوس

روز مهمانی کوکب خانم است

سفره پر از بوی نان گندم است

کاکلی، گنجشککی باهوش بود

فیل نادانی برایش موش بود

با وجود سوز و سرمای شدید

ریزعلی، پیراهن از تن می‌درید

تا درون نیمکت جا می‌شدیم

ما پر از تصمیم کبرا می‌شدیم

پاک‌کن‌هایی ز پاکی داشتیم

یک تراش سرخ لاکی داشتیم

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت

دوشمان از حلقه‌هایش درد داشت

گرمی دستانمان از آه بود

برگ دفترها به رنگ کاه بود

هم‌کلاسی‌های درد و رنج و کار

بچه‌های جامه‌های وصله‌دار

بچه‌های دکه سیگار سرد

کودکان کوچک، اما مرد مرد

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود

جمع بودن بود و تفریقی نبود

کاش می‌شد باز کوچک می‌شدیم

لااقل یک روز کودک می‌شدیم

یاد آن آموزگار ساده‌پوش

یاد آن گچ‌ها که بودش روی دوش

ای معلم، نام و هم یادت بخیر

یاد درس آب و بابایت بخیر

ای دبستانی‌ترین احساس من

بازگرد این مشق‌ها را خط بزن