کاش سفری در کار نبود ...

حکایت من از زبان حافظ شیرازی:

 نماز شام غریبان چو گریه آغازم       

به مویه‌های غریبانه قصه پردازم

به یاد یار و دیار آن چنان بگریم زار

که از جهان ره و رسم سفر براندازم

 

و از زبان حسین منزوی:

خیال خام پلنگم به سوی ماه، جهیدن بود

و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود

پلنگ من، دل مغرورم، پرید و پنجه به خالی زد

که عشق، ماه بلند من، ورای دست رسیدن بود

گل شگفته! خداحافظ ، اگر چه لحظه دیدارت

شروع وسوسه ای در من به نام دیدن و چیدن بود

من تو آن دو خطیم، آری، موازیان به ناچاری

که هر دو،  باورمان ز آغاز، به یکدیگر نرسیدن بود

اگر چه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد، اما

بهار در گل شیپوری، مدام گرم دمیدن بود

چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم

تمام عمر قفس می بافت، ولی به فکر پریدن بود


و از زبان خودم

 

تو از كجا شروع شدي؟

گوش کن، با لب خاموش سخن می­گویم

پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست

هوشنگ ابتهاج

يك پياله چاي­ ليمو

با تكه ­اي نان

        سهمِ مشتركِ عاشقيِ من با گنجشك­ هاست

        كه هر صبح مرا شاعر مي­ كنند

و طعم آن 365 بار

حل مي­ شود در فضاي مه ­آلود قصه­ ها

آن­ گاه روزي پنج­ مرتبه در چشمانم حلول مي­ كني

و دفتر شعرم رنگ مي­ گيرد

        از نقطه­ هايي كه به بن­ بست مي­ رسند.

تو از شن­ هاي ساحل «آمو» شروع شدي

        با لهجه­ ي ماهيان سرخ نابلد

        در سال هزار و سه­ صد و هشتاد و پنجره

آن شب

«زهره» زير پاي «بودا» نشسته بود

        با تنبوري در دست

و «رابعه» در «غلغله»­ي گيسويت

        ترانه مي­ سرود

آن شب

بلندترين شب دنيا بود.

فردا صبح

تو را از لابه­ لاي نيايش­ هاي «خواجه عبدالله» بيرون كشيدند

نيمه­ جان بودي

نامت را نمي­ دانستند

نگاهت را نمي­ فهميدند.

وقتي «هلمند» يخ ­زده

آخرين نگاه­ هايش را به تو مي­ سپرد

مرزهاي آوارگي

        تو را در خود مي­ بلعيد.

روزهاي بعد

هميشه سرد بود

نامت را نمي­ دانستي

نگاهت را نمي­ فهميدند

و ساعت­ هاي ديواري شهر

هميشه يك ساعت از تو عقب­ تر بودند.

آن روز كه شعرهاي مرا گيج خودت كردي

تقويم­ ها دوباره به راه افتادند

چترها هم آفتابي شدند

«ظهيرالدوله» (1) مثل هميشه روشن بود

تهران بوي تو گرفته بود

مي­ خواستيم به جايي برويم

        «كه تو دست من گيري

        و من دامن تو». (2)

خيابان­ ها

        ما را ديد مي­ زدند

پياده­ روها

        فرياد

«نازنينا! ما به ناز تو جواني داده­ ايم»(3)

«فيروز» سايه روشن بود

غزل مي­خواند و دف مي­ زد

«ملا ممد جان» شده بودم

و تو

نامي نقش بسته در «معبد نوبهار»

        بي­ گزند باد و باران

نامت را مي­ دانستم

نگاهم را مي­ خواندي

و ماهيان آمو

        همه ما را مي­ فهميدند.

 1) آرام­ گاه بانو فروغ فرخ­زاد.

2) آهنگي ساخته­ ي استاد جليل زلاند با صداي بانو گوگوش.

3) شعر از محمدحسين شهريار.

25 اسد 1386

 

خوشا نظربازیا که تو آغاز می کنی

كلام از نگاه تو شكل مي بندد.

خوشا نظر بازيا كه تو آغاز مي كني!


امروز سال روز پرواز احمد شاملوست که کلام با نگاه او شکل می بندد.

شاید جالب باشد که آدم چنین نگاهی به وطنش داشته باشد:

وطن عزيز! وطن عزيز! رنج بي‌وطني چقدر شيرينت مي‌كند. (1)

وطنم خوش است نظربازی با تو

با این حال

من زندگی را دوست دارم

ولی از زندگی دوباره می ترسم

دین را دوست دارم

ولی از کشیش ها می ترسم

قانون را دوست دارم

ولی از پاسبان ها می ترسم

عشق را دوست دارم

ولی از زن ها می ترسم

کودکان را دوست دارم

ولی از آیینه می ترسم

سلام را دوست دارم

ولی از زبانم می ترسم

من می ترسم پس هستم

این چنین می گذرد روز و روزگار من

من روز را دوست دارم

ولی از روزگار می ترسم


1) شمس لنگرودی، كتاب منتشر نشده «آنچه من از زندگي دانستم»، برگرفته از: روزنامه شرق.

2) شعر از حسین پناهی، سلام.خداحافظ، 1383، برگرفته از: سارا سرایی، چون آدمک.