شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

امروز در اینجا به مناسبت زادروز علی پور ابی طالب، روز پدر و گاهی هم روز مرد نامیده می شود. حالا از روز «پدر» که بگذریم، «مرد» نامیدن یک روز ـ فارغ از این که به این مناسبت باشد ـ از آن نام گذاری هایی است که به یاد آدم می رسد هر چیزی وقتی در جایی نیست، نامش را روی کوهی، رودی، کویی و برزنی می نهند. برای نمونه، میدان آزادی (تحریر)، کوی محبت، بن بست عدالت، روز مرد. اگر اینها وجود داشتند که نیازی نبود آنها را به نام هایی خشک و بی روح روی این سنگ و آن چوب تبدیل کنیم. چرا در دنیای ما روزی به نام کینه، دروغ، حسادت و ... نیست؟ معلوم است دیگر، همه اینها را در خود جمع داریم و هر کدام از ما نامردها تجسم تمام و کمال این ویژگی ها هستیم.
بگذریم، این من دیوانه هم هر وقت می خواهد به این دنیای چپ اندر قیچی بنگرد، این رقمی می شود. نمی تواند راست بنگرد. تا راست را چه معنا کنید و کنم.
به هر حال، چون شمار نامردان روزگار بیش از مردان روزگار است، این روز بیشتر برای این نامردان،معنادار است تا مردان. حالا بگذریم از اینکه بحث زن سالاری یا مردسالاری، بحث هایی است که به صنعت فوتبال شبیه ترند تا بحث علمی. به نظرم، فوتبال همان میدان گلادیاتورهای قدیم الایام غربیان باستان است که حالا به ویژه در قالب زمین چمن توپ بازی در حلقوم خلق الناس خودشان و ما شرقی های پاپتی می کنند.
با این وصف، نمی دانم چرا نام علی هنوز به صورت ویژه ای برایم جذاب است. شاید به دلیل آن باشد که مثلن به صورت طبیعی در خانواده ای به دنیا آمده ام که مرامشان، شیعه بوده است، ولی به جز آن، برخی رفتارهای فتوت آمیز علی و ترویج اندیشه هایش در قالب مسلک درویشان و نیز حضور نشانه هایی از ایشان در افغانستان، مانند برپایی نوروز در کنار دو زیارت گاه موسوم به علی و درآمیختن این سنت باستانی با نام علی، نامش را ارج مند و زیبا کرده است.
پدرم نیز با خوانش «حمله حیدری» ـ شیوه خواندن حمله حیدری با دیگر اشعار، متفاوت و جالب توجه است ـ خاطره دیگری از حضرت علی برایم آفریده است. شعر نبرد علی با عمرو بن عبدود در جنگ نیز که در مثنوی معنوی مولانای بلخی آمده و ما در کلاس دبیرستان می خواندیم، گوشه دیگری از ذهنم را پر کرده است.
یادم می آید تصورم از برخی مفهوم ها در کودکی چه قدر خنده دار بود. برای نمونه، در سه سالگی یا چهار سالگی، گفتند خانه فلانی دزد آمده است. آن زمان فکر می کردم دزد، حیوانی است که چهار پا دارد و گوش تیز و خلاصه، شبیه گرگ است. هم چنین روزی خانواده می گفتند که در خانه، موش دیده اند. آن وقت بر موکت راه پله پشت بام، پرهای کوچک کبوتر چاهی را دیدم. فکر می کردم این پرها از موش است.
هم چنین همیشه می شنیدم که می گویند علی، شیر خداست. روزی در نفت فروشی محله، عکسی دیدم که مردی با هاله ای از نور بر گرد سرش، شمشیری در دست دارد و شیری پایین پایش خوابیده است. تا مدتها فکر می کردم آن مرد، خداست و آن شیر، علی است که شیر خداست.

یادم می آید که چه صباح گاهانی که بیشتر هم روزهای تعطیل یا عید بودند، با صدای ضرب زورخانه ای بیدار می شدم که از رادیو پخش می شد و «شیر خدا» ـ نامی که روی آوازخوان ورزش زورخانه ای می گذارند ـ اشعار پهلوانی می خواند. آن روزها با شیرینی در هم آمیخته بود. هم یاد پدرکلانم که رادیو را روشن می کرد و هم چند ساعت بعدش که روز رسمی آغاز می شد، مهمان ها می آمدند و ما هم در دنیای کوچکی مان، شادی های بزرگی داشتیم برعکس اکنون.