باید وطنم را تنم کنم
چه خوب است اگر آدم به گم گشتگی خودش باور پیدا کند و بعد بر این گم گشتگی خودش مرثیه هم بخواند؛ چون واقعن جای ناله و زاری هم دارد که آدم خودش را گم کند. حالا بگرد تا بگردیم و خودمان را پیدا کنیم. دیدید جایی وقتی کسی گم می شود، چه قدر نگرانی برای اطرافیانش پدید می آورد. ما خودمان را از اول آفرینش گم کرده ایم و کک مان هم نمی گزد. تا آخرین لحظه های زندگی هم پیدا نمی کنیم و باز هم عین خیال مان نیست. واقعن ما آدم ها یا انسان ها یا بشرهای دو پا چه قدر روی زیادی داریم.
همه این ها را گفتم تا بگویم این روزها کتابی به دستم رسید از دوست شاعرم، علی رضا لبش. نامش هست: مرثیه ای برای گم گشتگی. دفتر شعر جوان آن را همین امسال به قیمت ۲۶۰۰ تومان روانه بازار نشر کرده است.
شعرهای تامل برانگیزی درونش هست. شماری از شعرها از همان جنسی است که دوست شان دارم و شاید هم برای مخاطب دیگر اصلن جالب نباشند. چند نمونه از میان آن همه شعر خوب برای تان پیش کش می کنم.
بوی فلسفه
پدرم کارگر بود
تنش بوی عرق می داد
برادرم فیلسوف بود
دهانش بوی عرق می داد
پدر را به خاک سپردیم
و سنگ قبرش را
با گلاب شستیم
حالا
خانه بوی عرق می دهد
گورستان بوی فلسفه.
کافکا
دیشب
مورچه ها نعش سوسکی را به خانه می بردند
امروز من در خانه مورچه ها بودم.
تنم را وطن کنم
آتش درونم افسرده است
سردم شده
باید پیراهنم را تنم کنم
باید وطنم را تنم کنم.
آوازهایی از سرزمین مادری ام
به تفنگم گفتم:
پرنده ها به بال هایشان
نیاز دارند
برای پرواز
و درخت ها به شاخه های شان
برای زیستن
و آدم ها
به قلب های شان
برای دوست داشتن
به تفنگم
آوازهایی از سرزمین مادری ام
آموختم.
تنبور سید خلیل
اصفهان
به پنجه هایم چسبیده بود
پسرهای ترک برای بردن ماهور
می رقصیدند
سه گاه
گاه می خندید
گاه می رقصید
با شوشتری نشسته بودیم
زیر پرده های تار
گوشه ای در اصفهان
دشتی آمد
خبر آورده بود
از تنبور سید خلیل
میان آتش
رشته های موسیقی
به انگشتانم چسبید
و تار آتش گرفت.
یادآوری: سیدخلیل عالی نژاد، تنبورزن کرد بود که ۲۷ عقرب ۱۳۸۰ در خاک غربت (سوید) در آتش نامردان سوخت. دیگر دوست شاعر و نازنینم، سعید محمدی مرا با خلیل آشنا کرد و نوایش از آن پس مرا فریفته ساخت. آهنگ تنبور و صدای سید خلیل سوزی دارد که باید شنید. بارها با صدای آسمانی اش گریسته ام.