شعر، دروغ مقدسی است، به انکار مکوش
نام کتاب: دروغهای مقدس
شاعر: حامد ابراهیمپور
ناشر: پرنده
نوبت چاپ: اول 1387
شمارگان: 3000 نسخه
حامد ابراهیمپور، دانشآموخته کارشناسی ارشد حقوق بشر، شاعر و نویسنده تهرانی است که اثر تازهاش را به من هدیه کرد. من و حامد در دوران تحصیل در دانشگاه با هم آشنا شدیم. ما سال آخری بودیم و حامد و دوستان، سال اولی. با این حال، چیز پدر سوختهای به نام «شعر» و «ادبیات»، فاصلههای نه چندان زیاد سنی را از میان برداشت تا هیچ حجابی میان آشنایان قدیم نباشد. با این هم، هرگز دو آبانی را دیدهاید که با هم خیلی سازگار باشند؟ حتمن نه. خب، هر کدام خلق و خوهایی داشتیم و داریم، ولی هرگز از هم دور نیافتادهایم.
«یک مرد بیستاره آبانی»، نخستین مجموعه شعرش بود که نشر تهران صدا در سال 1379 منتشر کرد. این مجموعه، شعرهای سال 1374 تا 1379 وی را در قالبهای غزل، مثنوی، چهارپاره، نیمایی، سپید، دوبیتی و رباعی در برمیگرفت. خودش میگوید: «دل خوشی از این کتاب ندارم... حسی که تمام پدیدآورندگان نسبت به کار اولشان دارند ... گرچه این کتاب در زمان خود جایزهای هم گرفت و به زبان عربی ترجمه شد و در جشنواره کتاب فرانکفورت شرکت کرد، اما فکر می کنم بیشتر توجه به سن کم شاعر در هنگام سرودن اشعار و چاپ کتاب (14 تا 19 سالگی) جلب شده بود تا سطح خود کارها... صفحههای زیادی نیز از این کتاب در موقع چاپ، جرح و تعدیل شده و مجوز نگرفت که این نیز به افزایش سرخوردگی شاعر کمک زیادی کرد».
کتاب دوم حامد، دروغهای مقدس نام دارد که در 115 صفحه گرد آمده است. چهار صفحه هم پینوشتهای شعرهایش هست از بس که استعاره و تلمیح و کنایه به کار برده و اینها را بدون ارجاع نمیتوان دریافت. آخر کتاب هم سپاسنامهای است از دوستانی که وی را در این کتاب همراهی کردهاند.
برای حامد عزیز، روزگارانی سرشار از عشق و شعر آرزومندم و انتشار کتابش را از صمیم قلب شادباش می گویم. شعر «یوسف» را از این مجموعه با هم میخوانیم.
«آدمکشی، شکل نهاییِ سانسور است.»
جرج برنارد شاو
یوسف
دو ظرف اسپاگتی و بیف استراگانف
دو بطریِ لیموناد ، میهمان نوازیِ سُف ـ
ره ای که بر تن عریان میزتان پهن است
و بعد بوسه و وقت مناسبی تا گُف ـ
تِگو کنید و حرف نگفته ای بزنید :
همینگوی ، لورکا ، داستایوفسکی و چخوف
طنین گریه ی او بعدِ مرگِ اوفلیا
طلوع چشم تو در چشم میشل استراگف
طناب خونی و حلقوم صوراسرافیل
غروب مجلس در توپخانهی لیاخوف ....
***
صدای توپ ! نه ! با گریه می پری از خواب
تویی و سلول انفرادی تو که قُف ـ
لِ محکمی به در زنگ خورده اش وصل است
و پشت در دو نگهبان پیر خُر ... خُر ... پُف
و ظرف آشت را پشت در گذاشته اند
صدای پای نگهبان که توی ظرف تو تُف ـ
دوباره می کند و فاتحانه می خندد
تو میله ها را هی دست می کشی آشُف ـ
ته فکر می کنی اینجا کجاست ؟ یادت نیست
گلوله بود و تنِ کوی و دست آخر جُف ـ
تِتان اواسط آن تیرماه اسیر شدید ...
***
و بامداد «در اینجا چهار زندان است»
و چار تک تیرانداز و لولهی سیمونُف
اسیر کوه خدایان نشو پروموتئوس
دوباره منت این سنگ را نکش سیزیف [1]
فرار کن ، تن دیوار را برو بالا
و بعد پر بزن از سیم خاردار که کُف –
رِ این هیولا را در بیاوری چون پیش
و خواب نقره ای شاه برف را آشُف –
تِه کرده بر سر این زال ها تبر بزنی
و شرمگین نشوی مثل راسکول نیکُف ...
***
نرفته چند قدم روی خاک می افتی
و دست سرباز و ماشهی کلاشینکف
به خواب چشم تو پر نور می شود یعقوب
به مرگ خواب تو تعبیر می شود یوسُف ....
تابستان هشتاد و شش
[1]- با کسر (ی) آخر صحیح است . حسین منزوی نیز در غزلی از کتاب «با سیاوش از آتش» سیزیف را با (ی) آخر ساکن آورده است.
نشانی وبلاگ حامد ابراهیمپور این است:
http://doroghhayemoghadas.persianblog.ir/
در این نشانی هم میتوانید نقدهایی را ببینید که بر این مجموعه نوشته شده است: