ليلا مهاجر است كه حرفي نمي زند

مجموعه شعرهايي كه در بيان وضعيت ناگوار زندگي مهاجران افغانستان مقيم ايران سروده شده است. دوست ارجمندم، بانو مهناز بديهيان اين نوشته ها را در پايگاه مجله ادبيات و هنر بازتاب داده است. با سپاس از همه دوستان ايراني كه با مردم ما در اين دوره دهشت­ناك هم­دردي كردند.

مجله ادبيات و هنر

 مهاجر

شكواييه

محمدكاظم كاظمي

 

ما را نكُشت برف و نسيم بهار كُشت‌

اين كِشت‌ِ تشنه را نفس‌ِ جويبار كُشت‌

گفتند صد كنايه شنود و هنوز هست‌

باري به شانه­ي همه بود و هنوز هست‌

گفتند با خروش و هياهو نمي‌رود

تا جان نمي‌رسد به لب او، نمي‌رود

درمان او نشد به نمك­دان و كفش هم‌

حتّا به تازيانه و داغ و درفش هم‌

***

ـ مردم‌! فداي نان شدن از ما كسي نديد

سربارِ اين و آن شدن از ما كسي نديد

اين حلق‌، هم­صداي خودش بود و باز هست‌

اين تن به روي پاي خودش بود و باز هست‌

مردم‌! اميد مادري از دايه، كس نداشت‌

چشمي به باغ‌ِ خانه­ي همسايه، كس نداشت‌

گفتم دوباره آب دهم باغ و كِشت را

با سال تازه‌، تازه كنم سرنوشت را

گفتم همين بس است كه ياران به روي من‌

وا مي‌كنند پنجره‌هاي بهشت را

گفتم همين بس است كه ديگر نمي‌نهم‌

بر روي سنگ‌ِ خانه­ي همسايه، خشت را

گفتم همين بس است كه وا مي‌كنم به فخر

صندوق كهنه‌اي كه پدر بست و هِشت‌، را

ديگر نمي‌كنند دهان­هاي بي‌دريغ‌

با حرف‌ِ بد، تلافي، اعمال زشت را

اين كشت‌ِ بيش و آفت كم نيز مال­شان‌

قفلي كه بسته‌ام به حرم نيز مال­شان‌

آسوده با تمام زمين زندگي كنند

كم­تر شويم و بهتر از اين زندگي كنند

***

امّا نكُشت برف و نسيم بهار كُشت‌

اين كِشت‌ِ تشنه را نفس‌ِ جويبار كُشت‌

ما را نسوخت آتش و آتش‌بيار سوخت‌

آواره‌گرد باديه را سايه‌سار سوخت‌

هر ميوه‌اي كه دست رسانديم‌، چوب شد

هر چشمه‌اي كه قسمت ما شد، رسوب شد

در باز كرده، وحشت‌ِ ديوار ديده‌، من‌

از كربلا گذشته و افشار ديده‌، من‌

از تك­درخت‌هاي بيابان، پياده‌تر

با اين وجود، از همگان، ايستاده‌تر

***

اين قوم را جنازه به پيراهن است و بس‌

تنها سر بريده به روي تن است و بس‌

مثل درخت­هاي نجيبي كه سهم­شان‌

از سايه‌سار باغ‌، تبرخوردن است و بس‌

هرچند قدر بودن خود، ميوه مي‌دهند

گفتند راه چاره­شان، كندن است و بس‌

اين مردمان كه‌اند كه در شام خانه‌شان‌

تنها اجاق دربه‌دري روشن است و بس‌؟

ايمان­شان، فروخته­ي نان كس مباد

اينان كه نان سفر­ه­شان، آهن است و بس‌

***

گفتند صد كنايه شنود و هنوز هست‌

باري به شانه­ي همه بود و هنوز هست‌

گفتند ماندگار حضوري دوباره شد

مستوجب مراحل بعد از اشاره شد

... شب بود، برفِ كوچه به خونابه، رنگ خورد

ديگر غريبه، سيب ندزديده، سنگ خورد

ديگر به شهرِ آينه، آهن، رواج شد

پاي شكسته‌ام به بريدن، علاج شد

گفتم كمي تأمل ‌... و سنگ، استخوان شكست‌

گفتم «خدا» و «حافظ» آن در دهان شكست‌

***

ديگر زبان‌ِ شكر به شكوا گشوده شد

تيغم به پاره­ي جگرم آزموده شد

نيمي به بي‌زباني و نيمي به كين گذشت‌

آري‌، بهار فرصت ما اين‌چنين گذشت‌

 

*************

زنجیر رحمت

علي شاهد

 

ز پا وا می­کنم آخر شبی، زنجیر رحمت را

و برمی­دارم از دوش وفاتان، بار زحمت را

و دیگر، کودکانِ خسته از خود را نخواهی دید

و طفلی را که لَه­لَه می­زند در دیده­اش، خورشید

و طفلی را که اینک از دبستان بازمی­گردد

و با طعنه و با زخم زبان آغاز می­گردد

و در آغوش مادر می­نشیند، خسته از ایلش

گمان می­دارد آن چشمان بادامی است، قابیلش

***

شبی که آرزوها، روزه بر لب، خواب می­دیدند

سحر، خورشید می­کِشتند و شب، مهتاب می­چیدند

تمام عشق­ها، بر صفحه خوابی، هویدا بود

و بر هر روزنِ تشویش­شان، یک صبح پیدا بود

بساطِ سفره گستردیم، طعم روزه با ما بود

میانِ سفره­مان هم تهمتِ دریوزه با ما بود

نمک گم شد، نمک را رهزنانِ آشنا بردند

و هر چه آرزو و عشق، خنجر از خودی خوردند

***

تو خندیدی، به شرمی با تو می­گفتم نمک گم شد

نمک آوردی و بر چهره­ات، زخمی، تبسّم شد

به تحقیرم، تبسم کردی آن شب، من نمک خوردم

به دشنامم، نمک آوردی آن شب، من نمک خوردم

نمک­گیرم، نمک­گیر تمام خستگی­هاتان

پرم از آرزوهاتان، پر از دل­بستگی­هاتان

نمک­گیریم و تا قام قیامت، این نمک برجاست

اگر چه شعرها الکن، سپاسی بی­کران بر ماست

سپاس از گریه­هاتان بر مزار سرخ طفلانم

سپاس از خنده­هاتان در تماشایِ پریشانم

سپاس از چشم­هاتان، در نگاهی سهمگین بر من

سپاس از خشم­هاتان، در فرودی نازنین بر من

سپاس از قلبِ از مهتاب مالامال­تان، یاران

سپاس از لام­تان، از گاف­تان، از دال­تان، یاران

ببخشیدم اگر فرزندتان از کودکم ترسید

ببخشیدم اگر فرزندم از فرزندتان نالید

ببخشیدم اگر وحشت­بیار کوچه­تان بودم

ببخشیدم اگر وحشی­ترین افسانه­تان بودم

ببخشیدم اگر این بار زحمت، خسته­تان کرده ­است

و اندوهِ سِتبر غربتم، بشکسته­تان کرده ­است

ز پا وا می­کنم  آخر شبی، زنجیر رحمت را

و برمی­دارم از دوش وفاتان، بار زحمت را

***

بیا این آخرین شب، گریه­هایم را نوازش کن

ولو یک­بار ... با وحشی­ترین افسانه سازش کن

ولو یک­بار ... قلبت را به من بسپار همسایه!

ولو یک­بار ... این دیوار را بردار همسایه!

بخوان افسانه­ام را، مثنوی در مثنوی، درد است

حکایت در حکایت، قصه­ي چوپانِ نامرد است

همان چوپان که گرگِ گله بود و ما نفهمیدیم

نی­اَش، دشنام و وحشت می­سرود، اما نفهمیدیم

 ***

ز پا وا می­کنم  آخر شبی، زنجیر رحمت را

و برمی­دارم از دوش وفاتان، بار زحمت را

***************

مهاجر

ليلا مهاجر است

علي­مدد رضواني

 

ليلا، مهاجر است که حرفی نمی­زند

آزرده خاطر است که حرفی نمی­زند

ليلا، نماد غربت اين حال و روز ماست

درد معاصر است که حرفی نمی­زند

ليلا برای رنج کشيدن، تمام عمر

انگار حاضر است که حرفی نمی­زند

گم گشته در هياهوی رنگ و ريای شهر

انگار کافر است که حرفی نمی­زند

ليلا دلش گرفته از اين کوچه­های تلخ

فردا مسافر است که حرفی نمی­زند

اين شعر را برای دل او سروده­ام

اين بيت آخر است که حرفی نمی­زند

 

****

افغانی

محمد ضیا قاسمی

 

خيابان، ظهر خلوت بود و او پر موج و توفانی

قدم می‌زد خودش را غرق در افکار طولانی

ز روی راه، سيبی گَنده را با پا به جوی انداخت:

چه بيهوده است اين دنيای مدفون در فراوانی

پُکی ديگر به سيگارش زد و چشمان خود را بست:

جهان، تلخ است، تلخِ تلخ پرآشوب و ظلمانی

جلوتر یک پل عابر، از آن يک پله بالا، بعد

نگاهی سوی بالا با دو چشم رو به ويرانی:

چه آرام و چه سرد است آسمان ـ اين مرگ دور از دست ـ

فقط يک لکه ابر آن گوشه مشغول پريشانی

اگر آن ابر را هم باد می‌شد با خودش... خنديد:

چه می‌گويی تو که حتا غم خود را نمی‌دانی؟

به روی پل رسيد و اندکی رفت و توقف کرد

نگاهی کرد از آن بالا به اشباح خيابانی

دو دستش را گرفت از نرده و غرق خيابان شد

ز اشکال مزخرف، خسته، چشمش پر ز حيراني

به سيگار آخرين پُک را زد و آن را به زير انداخت

سپس دستی کشيد آرام بر موها و پيشانی

به زير لب، سرودی خواند و با او هم‌صدا خواندند

ميان سينه‌اش صدها هزاران روح زندانی

به روی نرده خم شد، بعد چشمان خودش را بست

کسی از پشت سر، او را صدا زد: آی افغانی!

********

مهمان­نوازي

ناشناس

 

عجب مهمان­نوازي است جمهوري اسلامي

منِ مهمان افغاني شدم در خانه، زنداني

نه خاينم، نه جاني­ام، چه­گونه شرع اسلامي است

مرا بيرون مي­راند به جرم شخص افغاني

عطوفت­هاي اسلامي فداي حس ملي شد

نه يك رفتار اسلامي، نه يك برخورد انساني

يكي از راه مي­گيرد، يكي از چاه مي­گيرد

گه و بي­گاه مي­گيرد، ندارم جاي پنهاني

ندارم كشورِ آباد، نه اين­جا راحتم، آزاد

به پيش كي زنم فرياد، از اين رنج و پريشاني؟

نخواندي آيه قرآن، زمين، مِلك خداوند است

چرا خاموش مي­باشي جناب شيخ و روحاني؟

مسلمان را مسلماني نبايد اجنبي گويد

بنا بر حكم اسلامي، بنا بر قول قرآني

چه عالم و چه دانايش، چه سيد و چه آقايش

يك افغاني، نمي­ارزد در اين كشور، يك افغاني

چه گونه از نظامي­هاي انگليس قدرداني شد

رييس­جمهور ديدن كرد از آن­ها با چه احساني؟

اگر ظاهر شدي مهدي(عج)! نيا يك وقت بي­مدرك

خداناكرده مي­گيرد تو را مأمور ايراني

عدالت­خواهي دولت فقط مخصوص ايراني است

فراملّي عدالت كن اگر يار ضعيفاني

خودم اخراج مي­گردم، عيالم خانه مي­ماند

ببين آواره­آزاري، نظر كن خانه ويراني

بود مؤمن به يك مؤمن برادر، پس براي چه

مرا بيگانه مي­داني برادر جان ايماني؟

نبي با حضرت سلمان چه رفتار نكويي داشت

بكن كار پيامبر را به هر شخص مسلماني

رضا جان! من به مثل تو غريب افتاده­ام اين­جا

كشيدم چون تو در غربت، من، آزار فراواني

در آن عالم به نزد حق، فقط مدرك مسلماني است

و كاغذبازي­هاي ما امروز نمي­ارزد به توماني

بگو ظاهر حقايق را بدون هر كم و بيشي

خدايش كن نگه­داري، رضايش كن نگه­باني

خداحافظ رفيق سال­هاي غربت و هجرت

بيا در كلبه­ي خاكي من، يك روز مهماني 

شماره 35 مجله نافه ويژه ادبيات افغانستان منتشر شد

مجله شماره 35 نافه ویژه ادبیات افغانستان

شماره 35 مجله فرهنگي و ادبي نافه (شماره مسلسل 81 و 82) ويژه ادبيات افغانستان به مديرمسؤولي بانو دكتر ناهيد توسلي منتشر شد.

دبير ادب، رمان و نقد اين شماره، آقاي فتح­الله بي­نياز است و محمدصادق دهقان به عنوان دبير تحريريه مهمان در اين شماره حضور دارد. نافه 35 در هشت بخش به بررسي ادبيات معاصر افغانستان پرداخته كه شامل گفت­وگو، گزارش، داستان، نقد داستان، شعر، نقد شعر، معرفي كتاب، ويژه رمان است.

سه گفت­وگوي مفصل با محمداعظم رهنورد زرياب درباره ادبيات افغانستان، رمان افغانستان و رمان «گلنار و آيينه» زرياب در اين شماره به چشم مي­خورد. البته داستان «بي­گل و بي­برگ» نيز از زرياب چاپ شده و محمد حسين محمدي در نوشته­اي به نام «ادبيات افغانستان؛ راه رفته رهنورد زرياب» به طور كامل به زندگي ادبي رهنورد زرياب پرداخته است.

در بخش داستان، نوشته­هايي از محمد آصف سلطان­زاده، محمدحسين محمدي، عزيز علي­زاده، نعمت حسيني، سپوژمي زرياب، معصومه حسيني، صديقه كاظمي، سكينه محمدي، محمدجواد خاوري، آمنه محمدي و بتول محمدي آمده است. خالد نويسا نيز بر دشت قابيل، اثر بانو سپوژمي زرياب نقدي نگاشته است.

در بخش شعر، كارهايي از واصف باختري، لطيف پدرام، صبورالله سياه­سنگ، خالده لهيب نيازي، پرتو نادري، محمدصادق دهقان، ناديا انجمن، ضيا قاسمي، حميرا نكهت دستگيرزاده، پروين پژواك، آرش آذيش، لطيف ناظمي، عبدالقهار عاصي، ليلا صراحت روشني، بصيره نبي­زاده، معصومه موسوي، الياس علوي، محمد عرفاني، محبوبه ابراهيمي، زهرا حسين­زاده، احسان علوي، زهرا محمودي، زهرا لطفي، محمدسرور رجايي، امان­الله ميرزايي، محمدرفيع جنيد و مينا نصر ديده مي­شود.

طنز و طنزپردازي در افغانستان، نوشته­اي است از جلال­ نوراني كه به اوضاع طنازان و طنازي در افغانستان مي­پردازد. محمدمحسن سعيدي نيز «از دري به دربه­دري» را در نقد كتاب «هم­زباني، بي­زباني» محمدكاظم كاظمي نگاشته است. هم­چنين معصومه صابري به معرفي و بررسي دو كتاب شعر منتشر شده درباره زنان شاعر افغانستان از دو نويسنده و پژوهش­گر ايراني پرداخته است؛ «كتاب شعر زنان افغانستان»، اثر دكتر مسعود ميرشاهي و «هفت شهر عشق»، اثر بانو مهري شاه­حسيني. محمدصادق دهقان نيز از شب ادبيات افغانستان در مجله بخارا و رونمايي كتاب «فرهنگ داستان­نويسي افغانستان» اثر محمدحسين محمدي گزارش داده است.

ويژه­نامه ادبيات افغانستان را كه 1500 تومان ايران (150 افغاني) قيمت دارد، از فروشگاه­هاي مطبوعاتي ايران مي­توانيد تهيه كنيد. هم­چنين دوستان بيرون از ايران يا كساني كه در شهرهاي خود به اين نشريه دست­رسي ندارند، مي­توانند با تلفن، تلفكس يا نشاني زير تماس بگيرند و نشريه را سفارش بدهند:

تلفن : 09123905193

تلفكس: 22550866 ـ 009821(كد ايران و تهران)

نشاني: صندوق پستي 116 ـ 16615 ـ تهران ـ ايران