مجسمه آناهیتا

آ

آنان كه نام تو را بي­اجازه مي­برند

راز گل سرخ را هويدا مي­كنند

نا

نامرد روزگاري است كه ناديده و ناشنيده

تو را به سنگ­سار ابلهان مي­سپارد

هـ

هر وقت به ديدارم آمدي

خاموشانه بيا

گزمه­كان بيدارند

ي

ياد داري آن صبح مه­آلود

رد پاي باد بود

و مزاري بي­نام و نشان

ت

تا هيچ كس نفهمد

تو را مي­پرستيدم آناهيتا.