جنبش روشنایی و نگاه راهبردی به عدالت
آغاز نوشتار
ـــــــــــــــــــــــــــــ
شعار مهم و تأثیرگذار جنبش روشنایی این بود: «درد مابرق نیست، درد ما فرق است.» این شعار زبان گویای درک تاریخی و وجدان جمعی هزارهها گردید و به سرعت به درک، درد و زبان مشترک آنان در سراسر جهان تبدیل شد. اما چه عامل و یا عواملى سبب شد که ظاهراً به یک باره چنین وضعیتی به وجود آید و بستر اجتماعی آن چه چیز بود؟
در پاسخ باید گفت دو رویداد پیهم این درد و درک را از قوه به فعل آوردند: نخست واقعة کشتار زابل که در این رویداد، افرادى از قوم هزاره صرفا به دلیل تعلق نژادی و مذهبی شان توسط یک گروه تروربستی و افراطی به طرز فجیع به قتل رسیدند. این درحالی بود که چند روز پیش از آن، دولت از طریق اعمال حاکمیت خویش بر قلمرو هزاره که تحت حاکمیت دولت است، چند گروگان از هموطنان پشتونتبار را که توسط هزارههای جاغوری به منظور اعمال فشار علیه آن گروه تروریستی و حامیان محلی آنها به گروگان گرفته شده بودند، آزاد کرد. اما همین دولت که بر قلمرو تحت حاکمیت آن تروریستها تسلط ندارند و از اعمال حاکمیت خود و تطبیق قانون در آن قلمرو عاجز و ناتوان بود/ است، کاری برای رهایی گروگانهای هزاره از دست تروریستان و حامیان محلی آنها نتوانستند و یا نکردند و عملا از طرف دولت قانون به صورت یکسان بر هر دو گروه تطبیق نگردید. در نتیجه فاجعه ذبح «تبسم» و همراهان او بهوجود آمد. این فاجعه، «جنبش تبسم» را در پی داشت. هدف اساسی این جنبش ضمن اینکه اعتراض عمیق علیه افراطگرایی و حامیان آنان بود، اعتراض علیه تبعیض و ناتوانی دولت در حمایت از جان شهروندان هزاره نیز بود. در واقع در این واقعه دو نکته وجود داشت که آن را از وقایع بهظاهر همانند آن متمایز میکرد: نخست اینکه افراد گروگان گرفته شده صرفاً به دلیل نژاد و مذهب شان به گروگان گرفته شده بودند و به قتل رسیدند. قتل به دلیل وابستگی و تعلق نژادی و مذهبی خویش. این چیزی بود که در تاریخ کشور علیه اقلیت نژادی هزاره بارها رخ داده است. دوم اقدام به موقع دولت در نجات گروگانهای پشتونتبار در قلمرو محل سکونت هزارهها از طریق تطبیق قانون. روانشناسی اجتماعی هزاره به خوبی تشخیص میدهد که این توانایی سریع بر تطبیق قانون در سرزمین آنان ناشی از این است که آنان شهروندان مطیع و آراماند و سرزمین آنان تحت حاکمیت دولت است. بنابر این این تطبیق قانون به لطف مطیع قانون بودن هزارهها حاصل شد و دولت با این اقدام خود از آن دسته از شهروندانی خویش که محل سکونت آنان تحت حاکمیت دولت نیست، بلکه تحت حاکمیت گروههای تروریستی است، حمایت کرد و به نفع آنان اعمال حاکمیت کرد و به این وسیله ابزار سنتی دفاع و معامله را از شهروندان مطیع و فرمانبردار خود گرفت و آنان را در برابر تروریستان و حامیان آنها خلع سلاح کرد و از سوی دیگر خود از تطبیق قانون علیه تروریستان و حامیان آنها عاجز آمد و یا اقدام جدی و رهایی بخش انجام نداد که نتیجة آن ذبح تبسم و همراهان وی بود. این رویداد از سوی هزارهها نوعی تبعیض از سوی حکومت در حمایت از شهروندان خویش تعبیر شد. عمق فاجعه و سنگینی آن سبب شد که به آن اعتراض تاریخی علیه حکومت و افراطگرایی تبدیل شود.
رویداد دوم رویداد برق بود. پروژة انتقال برق ترکمنستان به مرکز و جنوب به عنوان یک پروژة انکشافی ملی، حداقل هزارهها را بار دیگر با پرسش مهم در مورد جایگاه شان در کشور مواجه کرد. این پروژه علیالاصول از همان آغاز باید از مسیر بامیان اجرا میشد، تا هم مشکل توزیع برق به مناطق مرکزی حل می گردید و هم مصونیت بیشتر برای شبکة ملی و سرتاسری برق بهوجود میآمد و هم توزیع برق هرچند در دراز مدت در خدمت توسعه اقتصاد ملی قرار میگرفت. این همان نکته پراهمیتی بود که مورد توجه شرکت فیشنر که ماستر پلان برق کشور را مطالعه و ترتیب داده بود قرار گرفته بود و بر بنیاد آن، انتقال برق یادشده را از مسیر بامیان به سود اقتصاد ملی و تأمین مصونیت بیشتر برای شبکة ملی برق دانسته بود. اما نهادهای ذیربط، علی رغم مزیتهای مسیر بامیان برای اقتصاد ملی و مصونیت شبکة ملی برق، مسیر سالنگ را برای شرکت یادشده پیشنهاد و با پیگیریهای خویش سرانجام این مسیر را به مرحلة داوطلبی و انعقاد قرارداد میرساند و عملاً مناطق مرکزی را حد اقل تا ده سال از شبکه برق و برق رسانی دور نگه میدارد. این موضوع در دورة دولت وحدت ملی افشا و امیدها این بود که در این دولت براساس بررسیهای کارشناسانه به این تبعیض پایان داده شود. اما این دولت نیز با این استدلال که اکنون کار از کار گذشته است و موضوع را ساده انگاشته ضمن پیشنهاد طرح بدیل اولیه انتقال برق از مسیر غوربند به بامیان، طرح قبلی را که طی یک سال به حال تعلیق بود از حالت تعلیق خارج و تصویب کرد که قرارداد اجرای آن با شرکت برنده امضا گردد.
این رویداد، به شدت وجدان جمعی هزارهها را تکان داد. چگونه است که علیرغم حکم قانون اساسی مبنی بر انکشاف متوازن و دسترسی برابر مردم کشور به خدمات عمومی، پروژههای کلان ملی از مناطق مرکزی عبور نمیکند و دولت حتی نسبت به تأمین انرژی برق برای این مناطق، بی تفاوت است؟
دولت وحدت ملی، در مواجهه با این مسئله زبان صداقت با مردم خویش را فراموش کرد، با زبان جدل و بعضاً حتی از زبان نفاق و تحریک اقوام دیگر علیه خواست مدنی هزاره ها استفاده کرد. هنوز که هنوز است علیرغم عقبنشینیهای مکرر از مواضع اولیه خود و تن دادن به بخشی از خواست مردم زبان اعتراف به واقعیت و عذر خواهی صادقانه از آنان را اساساً در ذهن خود برای یک لحظه هم که شده عبور نمیدهد.
این دو رویداد در یک وضعیت و زمینة تاریخی و اجتماعی بزرگتر، سبب از قوه به فعل آمدن درک تاریخی و وجدان جمعی هزارهها در این مقطع از تاریخ شد. این زمینه تاریخی و اجتماعی یکی مربوط به گذشته است که طى آن ارباب قدرت که علیالاغلب در پی انحصار قدرت و ثروتاند، هزارهرا به دلیل تفاوتهای نژادی، فیزیک بدن و تفاوت باورها و مناسک مذهبی شان با سایر اقشار جامعهای که شدیداً اسیر باورهای دیگرستیزانهاند، هدف مناسب برای حذف و سرکوب یافتند و در نتیجه، این مردم را در معرض انواع حذف و تبعیض، قرار دادند و یا از آنان در برابر حدف و تبعیض حمایت نکردند. دیگری مربوط به دورة حاضر است که هزارهها با امید بسیار از آن استقبال کردند. به این امید و آرزو که فصل نوین را آغاز کردهاست. دیگر نهادها و ساختارهای حقوقی و سیاسی، اقتصادی و فرهنگی برآمده از قانون اساسی، حقوق بشر و دموکراسی فرصتها و منابع را به صورت برابر با دیگران در اختیار آنها قرار میدهد، جامعه جهانی و نهادهای بینالمللی کمک کننده از قبیل بانک جهانی، صندوق بینالمللی پول و بانک انکشاف آسیایی نیز به دلیل تعهدات حقوق بشری خود، از این خواست حمایت میکنند. اما این امید، در نتیجه فساد گسترده، قومی بودن و قومی شدن بیش از بیش قدرت و سیاست، و سیاسی بودن کمکهای بینالمللی، روزبهروز تضعیف شد. علیرغم رشد سریع نیروی تحصیل کرده با تخصصهای گوناگون و در سطوح گوناگون، سهم این قشر در ارگانهای دولتی در بهترین حالت، آنهم از سطوح میانی به پایین، از هشت در صد بالاتر نرفت. برای مثال از مجموع ۶۳ مقام و کارمندان عالیرتبة وزارت محترم تحصیلات عالی چهارنفر هزاره (از این قوم به اصطلاح تحصیلکرده و فرهنگی در کشور) حضور دارند. در واقع یک تفاوت و شکاف معنی دار میان رقم نیروی تحصیل کرده هزارهها در سطح عالی و عدم حضور آنان، در سطوح مقامات سیاسی و خدمات ملکی دیده میشود که جز برمبنای وجود تبعیض علیه آنان بر اساس هیچ عاملی دیگر قابل تبیین نیست. همچنین، پروژههای کلان ملی که در مناطق مرکزی امکان تحقق داشته و بعضاً در اقتصاد و امنیت ملی بسیار تأثیرگذاراند، عملاً تا هنوز یکی هم به صورت نسبتا کامل اجرا نشدهاندو در نتیجه این مناطق همچنان در زندان طبیعی باقی مانده اند. درست در نتیجه این رویکرد بوده است که فعالترین وزارت، در این مناطق وزارت انکشاف دهات بوده است. از نگاه امنیتی هیچ پایگاه مهم اردو و پولیس ملی در این مناطق حتی در حد یک لوا، تأسیس نگردیده و در نتیجه علیرغم امنبودن مناطق شان که در نتیجه حمایتشان از نظام مبتنی بر قانون اساسی به دست آمده است، به لحاظ راههای مواصلاتی خویش به مرکز و سایر نقاط کشور نیز به نوعی در محاصره قرار داشته باشند.
در واقع تفسیر هزارهها به طور عموم و تفسیر جوانان و قشر تحصیل کرده آنان، از این تفاوتها این است که نهادها و ساختارهای حقوقی برآمده از قانون تحت تأثیر اراده معطوف به تبعیض، حذف و فساد نتوانسته اند دسترسی برابر به فرصتها را برای آنان فراهم کنند. مثلث حذف، تبعیض و فساد آنان را نه صرفاً به عنوان هر شهروند عادی از اقوام دیگر (که آنان نیز در معرض حذف و تبعیضاند)، بلکه به عنوان یک قوم نیز هدف قرار داده است. این تفسیر هرچند بعضاً با مبالغه زیاد همراه میگردد و تحولات مثبت ناشی از نظام جدید که نصیب زندگی هزارهها ساخته است، به کلی نادیده انگاشته میشود، اما اگر منصفانه نگریسته شود، تفسیری نزدیک به واقعیت است.
این تفسیر را سه کهنالگوی فکری که ذهنیت بعضى مردم و سیاستمداران را می سازد، تأیید میکنند: تفسیر مذهبی از فرد متعلق و وابسته به قومیت هزاره، تفسیر قومی بسیار متفاوت از فرد متعلق به قوم هزاره (یعنی اینکه فرد متعلق به این قوم به لحاظ قومی بسیار متفاوت از دیگران دیده میشود، در نتیجه نه تنها در قالب کهنالگوی مسلط که همان اسطورة آریایی بودن است جای میگیرد، بلکه در قالب کهنالگویی که به لحاظ اسطورههای تاریخی و درک و فهم ناشی از آن دشمن پنداشته شود، جای داده میشود)، سوم عدم اعتراف به تبعیض و کاربرد انواع حذف از جمله حذف فیزیکی و اخراج دستهجمعی تاریخی علیه هزارهها. در کنار اینها عامل چهارم نیز در جریان مبارزه هزارهها برای دستیابی به حقوق برابر افزوده شد و آن اینکه این قوم یک قوم زیادهخواه است و در پی تغییر مناسبات قدرت به صورت اساسی به نفع خود بوده و بهلحاظ رقابتهای منطقهای در خط منافع کشورهای خاص حرکت میکند و به این ترتیب نوعی هزارههراسی نیز علیه آنان خواسته و یا ناخواسته به وجود آمده است.
در واقع تبعیض یادشده جامعه هزاره را در بحران عمیق فروبرده است و روزبهروز بر شدت این بحران افزوده میشود. علت آن از یکسو افزایش سطح سواد و تحصیلات عالی در میان قشر جوان این جامعه است. این قشر در سطوح متفاوت خواهان برابری و حقوق برابر و دسترسی به فرصتها بر اساس حقوق شهروندی و اهلیت است. بر همین اساس همیشه خود را با همگنان خویش از اقوام دیگر مقایسه میکنند. وقتی که یک فرد تحصیل کرده از این قوم، چه بر اساس آمار و چه بر اساس مقایسه وضعیت شخصی خود با افرادی که آنها را میشناسند مقایسه میکنند، میبیند که چگونه توانایی او نادیده گرفته میشود و به صورت واضح تصور میکند در صورتی که اگر به جای هزاره غیر هزاره میبود چگونه در موقعیت فراتر از فلان و فلان قرار میگرفت، پس این وضعیت را بر او هزاره بودن تحمیل کرده است، حس حذف شدگی سیستماتیک بر او چیره میگردد. عامل دوم توقعی است که افراد از نظام مبتنی بر قانون اساسی دارند. وقتی در قانون اساسی بر انکشاف متوازن، نفی هرگونه تبعیض میان شهروندان و بر برابری میان اقوام و قبایل تأکید میشود و افراد با این شعارها رأی آنان را به دست میآورند و از این طریق به قدرت میرسند اما عملاً این احکام، عدالت را برای آنها به ارمغان نمیآورند، حس شدید سرخوردگی بر آنها غالب میشود.
در واقع چنین زمینهای است که جوانان تحصیل کرده وقتی زمینهای برای اعتراض مسالمتآمیز مییابد از آن به حیث یک فرصت استفاده میکنند. هرچند این فرصت را احیاناً تعدادی «سیاسیکار» برای اغراض سیاسی خود، فراهم کرده باشند. بنابراین دلیل عمده و اصلی حضور جوانان در دوم اسد چنین چیزی بود و باید بر اساس این وضعیت تحلیل گردد. فاجعه خونین دوم اسد بهایی بود که جوانان درو اقع برای مبارزه با تبعیض و وضعیت دردناک هزارهها پرداخت کردند و این بهایى اندک نبوده و نیست.
البته با صراحت تمام بگویم که اینگونه تحلیل، به معنای رفع مسئولیت اخلاقی و سیاسی از نحوة تصمیم-گیری جزءبهجزء و لحظهبهلحظة رهبران جنبش، از شروع تا کنون، در خصوص انتقال خط برق، به عنوان مدعیان یک جنبش مدنیای طرفدار نظام، طرز تفکر و ادبیات حاکم و مسلط بر آنان، میزان فهم و آگاهی آنان از موضوع و شناخت آنان از الزامات یک جامعه غرق در بحران و در حالگذار و احساس مسئولیت آنان در این مورد، و صداقت آنان با مردم، نبوده و نیست. باید این موارد به طور منصفانه جداگانه نقد شوند و صاحب این قلم، پیش از وقوع فاجعه، تقریبا مورد به مورد نکاتی را هرچند به صورت مختصر در صحفه خویش منتشر کرد، اما به ظاهر گوش شنوایی نیافت.
حال باید دید چهچیز میتواند تا حدودی ابعاد دردناک این فاجعه را کاهش و این مردم و در نتیجه کل کشور را در دام فاجعة دیگر نیندازد؟ در جواب باید گفت، شاید رویکردهای زیر بتوانند این نقش را ایفا کنند:
نخست، تأمل عمومی در این فاجعه. حد اقل روشنفکران، سیاستمداران، جامعه مدنی، رسانهها و روزنامهنگاران و استادان دانشگاهها/پوهنتونهای کشور باید به این مسئله به عنوان یک سوژه مهم بیندیشند که چه دردی این جوانان همسرنوشت و هموطن آنان را به صحنه آورد و در قدم دوم چه نفرتی عمیق سبب شد که تظاهرات آرام و مسالمتآمیز آنان به دلیل تعلق قومی و مذهبی آنان، آنگونه بیرحمانه به میدان کشتار و قتل عام تبدیل شود؟
دوم خواست معطوف به عدالت نباید به یک پروژه برق که عمدتا سود ملی دارد و ابعاد سود محلی آن در طرح بدیل نیز نهفته است، خلاصه شود و آرمان عدالتخواهی در چارچوب مبارزه مدنی و مسالمتآمیز به انسداد سیاسی و تولید ادیبات ستیزهجویانه و نفرت ناشی از آن بینجامد و در پای آن از هزارهها خواسته شود که هرگونه هزینه را به جان خویش بخرند و یا بهای خون جوانان در حد یک پروژه برق تقلیل یابد. پس عدالت خواهی در کل به ایجاد ساختارها و سازوکارهایی معطوف شود که تبعیض علیه هزارهها را کاهش دهد.
سوم دولت در صورتی میتواند بر این بحران غالب آید که بتواند ساختارها را به گونهای اصلاح و تعدیل کند که میزان تبعیض علیه هزارهها را کاهش دهد. برای این کار نخست تبعیض تاریخی و تبعیض بیشتر علیه هزارهها به دلیل وجود عوامل پیشگفته به رسمیت شناخته شود. در قدم دوم در مقام پالیسیسازی و سیاستگذاری، برنامههای ضد تبعیضی را برای مبارزه با تبعیض علیه هزاره ها به عنوان گروهی که بیشتر در معرض تبعیض بوده و هست به کار گیرد. برای مثال در طرح و اجرای هر برنامه انکشافی یکی از شاخصها نقش آن طرح در ایجاد انکشاف متوازن باشد و از جمله معیارهای لازم ارزیابی هرگونه طرح و برنامه انکشافی باشد. در همین راستا، شاخص پایین اجرای طرحهای انکشافی در مناطق مرکزی از شاخصهای مورد محاسبه باشد و یکی از پالیسیها افزایش این شاخص در مناطق مرکزی باشد و در این راستا مطالعه جدی صورت گیرد که کدام طرحهای ملی در مناطق مرکزی امکان تطبیق دارد که ضمن توسعه اقتصاد محلی به اقتصاد ملی هم کمک میکند. برای مثال توسعة دو راه مواصلاتی از شمال به جنوب و از پایتخت به شمال غرب، بهرهبرداری از معدن آجگگ، تولید برق حرارتی از معادن ذغالسنگ، میتوانند از این جمله باشد. به همین دلیل دولت مجبور است دیر یا زود خط فشار قوی برق را از این منطقه عبور دهد تا بتواند از سرمایه ملی نهفته در این سرزمین بهره ببرد. اما معلوم نیست استخراج این منابع ملی به توسعه محلی کمک کند. بنابراین، در طرح توسعه و استخراج این منابع توسعه محلی در اولویت گرفته شود تا نشود بار دیگر نتیجه این طرحها برای این مناطق فقط تخریب محیط زیستشان باشد.
هم چنین، سیاستهاى ضد تبعیضى واضح علیه تحصیل کردگان هزاره در تمامى تقررى ها در تمامى نهادهاى دولتى اتخاذ و شاخصهاى مشخصى جهت ارزیابى میزان کاهش تبعیض علیه هزاره ها به کار گرفته شوند.
چهارم دونرهای بینالمللی که عمدتا طرحهای توسعه را از طریق بانک جهانی، صندوق بینالمللی پول و بانک انکشاف آسیایی تمویل میکنند بهوظایف و مأموریتهای این نهادهای مالی بینالمللی در زمینه حقوق بشر و نتایج انسانی و اجتماعی آنها در افغانستان توجه کامل باید داشته باشند و نباید این طرحها را صرفا به ملاحظات سیاسی و میزان قدرت در افغانستان اجرا کنند.