سربازها همه جا غریبانه میمیرند
ـــــــــــــــــــــOــــــــــــــــــــــ
دوستی داشتم ساده، پاک و زلال به نام جواد مُلایی. آخرین بار که دیدمش، اوایل مهر بود. گفت برای سربازی فرستادهاندش سیستان و بلوچستان. یک ساعت با هم در شهر چرخ زدیم و قصه کردیم از روزهایی که میرفتیم کتابخانه و از آرزوهایش گفت برای رفتن به دانشگاه. آن روز جایی کار داشتم و عجله. زود خداحافظی کردم.
دوستی داشتم ساده، پاک و زلال به نام جواد مُلایی. آخرین بار که دیدمش، اوایل مهر بود. گفت برای سربازی فرستادهاندش سیستان و بلوچستان. یک ساعت با هم در شهر چرخ زدیم و قصه کردیم از روزهایی که میرفتیم کتابخانه و از آرزوهایش گفت برای رفتن به دانشگاه. آن روز جایی کار داشتم و عجله. زود خداحافظی کردم.
رفت و چند هفته بعد، اطلاعیه شهادتش را روی پایه چراغ برق محلهمان دیدم. در درگیری با قاچاقچیها کشته شده بود. با دوست مشترکمان، عباس رفتیم خانهشان و بعد سر خاکش. هنوز افسوس میخورم که چرا آن روز، بیشتر با او نماندم و گپ نزدم و حسرت دیدارش ماند تا همیشه. «هست شب، یک شب دمکرده و خاک/ رنگ رخ باخته است».
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم تیر ۱۳۹۵ ساعت ۱:۱۶ ب.ظ توسط صادق دهقان
|