روزگار سپریشده مؤمن خان بیلتون
ـــــــــــــــ
دوران کودکی خود را خوب به یاد دارم که در جوار مسجد جامع بزرگ هرات در کنار دکان پدربزرگ من ـکه خدایش رحمت کندـ یک سماوار یا به قول امروزیها «قهوهخانه» بود و همیشه خدا صبحها کاست حاجی سیفالدین و عصرها هم صدای بیلتون لوگری را برای مشتریانش پخش میکرد.
منزل ما نزدیک دکان پدربزرگم بود و من ده سالی بیشتر نداشتم که صبحها مکتب میرفتم و عصرها هم مادرم به خاطر آنکه از شیطنتهای من راحت باشد، مرا به دکان پدربزرگ میفرستاد که شغل «انتیکفروشی» یا به قول امروزیها «عتیقهفروشی» داشت. پدربزرگ من با سماواری قراردادی نانوشته داشت که نواسهاش ـکه من باشمـ هرروز عصر به سماواری بروم و چاینکی را که چای سبز هلدار میریخت، آبجوش کنم.
و این کار هرروزه من بود و وقتی داخل سماواری میشدم، اولین چیزی که توجه مرا به خود جلب میکرد، صدای خوشی بود که از داخل آن سماواری شنیده میشد.
پدربزرگ من در دکان هم یک رادیوضبط باطریدار داشت که عصرها رادیو هرات را که به «رحله» معروف بود، گوش میداد. به خوبی به یاد دارم که یکی از برنامههای این رادیو به اصطلاح امروزیها «آهنگهای درخواستی» بود که شنوندگان هرات با نامههایی که خودشان با پای خود به رادیو میرساندند، درخواستهای خود را مطرح میکردند و صدای بیلتون هم در میان سفارشات آنان کم نبود.
گاهی هم که دوستان پدربزرگ دور هم جمع میشدند تا چای سبز نوش جان کنند، مرا میفرستاد تا کاست تازهای از «خلیفه غنی» صاحب سماواری بگیرم. هنوز به خوبی به یاد دارم که نام «امیرمحمد»، «بیلتون»، «شیدا»، «خلیفه صابر» «امیرجان» و «نبی دیوانه» از عنوانهایی بودند که همیشه میان این دو رد و بدل میشدند.
بزرگتر که شدم، گوشم با نغمههای موسیقی بیشتر و بهتر آشنا شد و هنرمندان موسیقی مانند بیلتون را نیز بهتر شناختم. حالا بعد از آنهمه سال میشنوم که «بیلتون درگذشت». خبر به همین کوتاهی بود. برای آنهایی که عمری را با آواز گرم و خاطرانگیز او سپری کرده بودند و صدای تنبور او نوعی نوستالژی را در ذهن آنها تداعی میکند، خبر مرگ این هنرمند درونسوز بود.
حالا چه سود مویه بر مرگ هنرمندی که تا زنده بود قدرش دانسته نشد؟ هنرمندی که در قله قناعت با فقر و تنگدستی اما با عزت، روزگار خود را سپری کرد و به دور از رنگ و ریا آنچه را داشت در آفتاب افکنده بود.
«مؤمنخان بیلتون لوگری» بدون تردید یکی از بهترین هنرمندان محلیخوان افغانستان بود که آواز و تنبور او در حدود نیم قرن گوشهای مردم را نوازش میداد و سرانجام در بیماری و در حالی که شنوایی و بینایی خود را نیز از دست داده بود، در فقر و تنگدستی گرفتار محنت ایام شد و در نهایت به سفر آخر رفت.
متأسفانه در جامعۀ ما خبر درگذشت هنرمند، آنهم پیرمردی چون «بیلتون» خبر خیلی مهمی شمرده میشود. البته این عادت ما مردم شده است که در این سالها به خاطر آغشتهشدن در کار سیاست و کیاست نسبت به فقدان سیاستمدارن از خود واکنش سریع نشان میدهیم، ولی درگذشت هنرمندان خود را باخبر هم میشویم. حتا وقتی زنده هم هستند، نمیدانیم که کجا و چگونه روزگار را سپری میکنند.
بیلتون که هفتۀ قبل در کابل درگذشت، خیلیها نمیدانستند که او تا هنوز زنده است و در پایتخت کشور دارد با فقر و بیماری دست و پنجه نرم میکند.
او ۸ سال تمام در بستر بیماری افتاده بود و آنگونه که پسرش میگفت، حتا یکبار هم کسی از او عیادت نکرد و او را با درد و نج و فقر تنها گذاشتند. مسئولان دولتی حتا همان حقوق اندک بازنشستگی را هم که از طرف رادیو باید به او داده میشد، قطع کردند. او که بینایی و شنوایی خود را از دست داده بود، برای مدت طولانی در تنهایی و تنگدستی در بستر بیماری به سرنوشت خود فکر میکرد که چه بازیها با او کرده است! بگذریم که جامعۀ ما از این ناسپاسیها در حق هنرمندانش بسیار کرده است.
زندگی و کارنامۀ بیلتون
آنگونه که عبدالوهاب مددی در کتاب «سرگذشت موسیقی معاصر افغانستان» نوشته است، «مؤمنخان بیلتون لوگری» فرزند «جمعهخان» در سال ۱۳۱۱ خورشیدی در زمان نادر خان در شهر مزار شریف به دنیا آمد و نه شهر کابل که برخی از رسانهها ذکر کردند، و شغل اصلی او هم کشاورزی بوده است.
هنوز ۸ ساله نشده بود که پدرش را از دست داد و بعد از مرگ پدر از مزار به لوگر رفت و شاگرد «بهاییجان» شد و در ۱۲ سالگی به کابل آمد و از همان آغاز نوجوانی آوازخوانی را در رادیو کابل را که تازه تأسیس شده بود، آغاز کرد.
همزمان با فعالیت در رادیو شاگرد استاد دری لوگری شد و مدت ۱۰ سال در گروه وی آوازخوانی کرد. مدتی بعد شاگر غلاممحمد ربابنواز شد و رباب و تنبور را نزد او آموخت.
آنگونه که عبدالوهاب مددی، کارشناس و آهنگساز موسیقی افغانستان اشاره کرده است، بیلتون تا سالهای قبل از جنگ در افغانستان سه مرتبه به دریافت جوایزی از طرف رادیو تلویزیون افغانستان نایل شد.
آثار
بیلتون یکی از هنرمندان برجسته محلی افغانستان بود که آثار فروانی از او به زبانهای فارسی و پشتو در آرشیو رادیو و تلویزیون افغانستان به یادگار مانده است.
او علاوه بر آوازخوانی، در نواختن انواع سازهای کلاسیک و محلی افغانستان نیز توانایی خاصی داشت و از میان سازها به تنبور علاقۀ ویژهای داشت و در اکثر محافل با شور و مستی خاصی تنبورش را به نوا در میآورد. او بیشتر ترانههای محلی و روستایی افغانستان، بهخصوص مناطق جنوب این کشور، را در محافل اجرا میکرد و صدایش علاقمندان فروانی داشت.
بیلتون اکثر سرودههای استادش بهاییجان را میخواند و از میان اساتید پیشکسوت افغانستان به آثار «استاد محمدحسین سراهنگ» علاقه خاصی داشت. وی در طول این سالها در کابل زندگی میکرد. او هنرمندی پرکار، متواضع و مردمدوست بود که صدایش تا اعماق جان شنونده تأثیر میگذاشت. بیلتون که در چند ماه اخیر در کابل در بستر بیماری به سر میبرد، سرانجام ظهر ۱۸ عقرب در یکی از شفاخانههای شهر کابل از دنیا رفت.
عبدالوهاب مددی سال تولد او را ۱۳۱۱ خورشیدی ذکر کرده است که طبق این روایت او در زمان فوت ۸۳ سال داشته است؛ اما در سایت بیبیسی فارسی سن او ۹۵ سال ذکر شد.
ـــــــــ
بصیراحمد حسینزاده
http://dailyopensociety.com/fa/the-spend-life/