کنار کافه در ایوان، دو چَوکی (1) و یک میز

ورای دغدغه‌‌ی انتحار و جنگ و ستیز

 

دو دل‌سپرده در آرامش، دو سنگ در آب

نه چون علی و زکیه، (2) همیشه پا به گریز

 

دو تا پیاله و آغوش هر دو، گرم از چای

ـ اگرچه آب و هوا نطفه بسته از پاییز ـ

 

دو دل کلوچه و شیرینی جهان در جیب

دو سینه سینی و از هر دو، جان و دل، سرریز

 

دو دکمه قند که لب را کند گریبان بند

دو نی‌چه تا که کند هر دو را شکرآمیز

 

دو دست‌مال که بوسند دست لب‌ها را

شود به هرم لبان دو عاشق، آتش‌دیز

 

دو دست بافته در هم به رشته‌ی انگشت

گره شده ا‌ست به‌ هم چند مار سحرآمیز

 

بریده از غم دنیا و هر چه در دنیاست

که دیده است چنین صحنه شگفت‌انگیز؟

 

خدا، چه قدر محبت تو را خوشایند است

عنایتی که شود خاک ما محبت‌خیز

 

محمدبشیر رحیمی (شاعر مقیم کانادا)

 

1)     صندلی.

2)  دو عاشق و معشوق از دو قوم هزاره و تاجیک در بامیان ـ مرکز افغانستان ـ که سال پیش به هم دل باختند. آنان از گزند تبارپرستان و مفتیانی که وصل این دو را به دلیل تفاوت نژادی و مذهبی ناروا می‌دانستند، مدت‌ها در کوه و دشت‌ها فراری بودند و حتی مدتی در بند پلیس ماندند، ولی اکنون با هم می‌زییند.