شعری تازه­سروده


سلام مِهربانوی همیشه و اکنونم!

یادش به خیر شب­های پر از پیاله و پیوند

و روز­هایی که جهان پیش پای­ دلمان فرش می­شد

اکنون هر پیاله­ی شعرم، زهری است که در کافه­های بی­ تو می­نوشم.

 

پیاده­روهای این شهر

صد سال سیاه است چون من به خاک تو نشسته­اند

آوازهای ناتمامم را

پرستوها از «کابل» تا «تهران» فریاد کرده­­اند

و دنیا به اندازه­ی بوسه­ای سرخ به من فرصت نداده است.

 

محبوبم، به من بدهکاری

لحظه­هایی را که نبودی

نگاه­­هایی را که حرام کردی

ترانه­هایی را که نسرودیم.

حالا از نو می­نویسم تمام عاشقانه­ها­ی جهان را

تا ویران شود این شعر که لبریز تو مانده است.