تبليغاتX
چنداول

چنداول

کوچه خاطره انگیز من

شهر شهر کتابه، همگی هم نابه

از کسی نترس که کتاب‌خانه‌ای پر از کتاب دارد، از کسی بترس که تنها یک کتاب دارد و به آن کتاب هم تعصب می ورزد.

برای این‌که در این روزهای تنهایی و سرمای انسانی، به آغوش یار جان، کتاب پناه ببریم تا مگر اندکی گرم شویم، درنگ را جایز نمی‌دانم و تنهای تنها به کتاب می‌پردازم. آن هم بیش‌تر با یادکرد دوستانی که روزگارانی با هم بودیم و اگر هم چند صباحی از هم دوریم، دل به یاد عهد خویشتن داریم.

در همین قدم اول، انتشار دو کتاب تازه از تنور درآمده از دو دوست نازنین در کابل و تهران را به اهالی فرهنگ و ادبیات مژده می‌دهم و شادباش می‌گویم.

نخست، دختران رودخانه‌ هیرمند (مجموعه شعر) از دکتر نازنین، حفیظ‌الله شریعتی (سحر) که خانه ادبیات افغانستان در کابل منتشر کرده است.

دوم، برادرم، رمضان (مجموعه داستان) از دوست خوبم، تینا محمدحسینی که نشر آگه در تهران چاپ کرده است.

کتاب‌های زیر را هم که به همت محمدحسین محمدی عزیز در انتشارات تازه‌بنیاد «تاک» چاپ شده است، غنیمت می‌دانیم. به محمدحسین به مناسبت بنیادگذاری انتشاراتش شادباش می‌گویم و برای تلاش‌هایش در زمینه چاپ کتاب در سرزمینی که فرهنگش آماج یورش حرامیان است، مانده نباشی. امید است همه ما شادنوش این «تاک» باشیم.

به این دوستان خوبم نیز به رسم رفاقت، شادباش نثار می‌کنم.

اول دفتر به نام خود ‌‌محمدحسین محمدی، با ناشاد (رمان).

از دوستی که خاطرش خواستنی است، شکور نظری، شعر جوان کابل (گردآوری مجموعه شعر یکی از همایش‌های شب‌های کابل) (کار مشترک خانه ادبیات افغانستان + تاک).

از دوست و همکارم در خانه ادبیات افغانستان در دفتر تهران، اکبر احمدی؛ رقص زاغ‌ها (نمایش‌نامه).

از دوست آن سوی آب‌ها رفته‌ام، الیاس علوی، بعضی زخم‌ها (شعر و طرح).

از حبیب صادقی، دوست خوب و محجوبم، بادیگارد (مجموعه داستان).

از ‌‌دوست و همکارم در خانه ادبیات افغانستان، سید ضیاء قاسمی، تکوین (شعر بلند).

از دوست متین و فروتنم، تقی واحدی، گل‌ قاقا (مجموعه‌افسانه) و گلیم‌باف (رمان).

از جناب مستطاب، سید ابوطالب مظفری، عقاب چه‌گونه می‌میرد (مجموعه شعر) (کار مشترک خانه ادبیات افغانستان + تاک).

از دوست خوبم که به واسطه دوستی با عاصف حسینی با او آشنا شدم، سید نادر پژوهش، یک قرن خواب رئیس جمهور (مجموعه شعر).

از شاعر خوب کشور، حمید مبشر هم روایت تاریک غزل درآمده است. نشر سپیده‌باوران در مشهد آن را چاپ کرده است.

امیدوارم کتاب‌های دوستان عزیزم، علی‌مدد رضوانی، امان میرزایی و زهرا زاهدی هم به زودی منتشر شوند. مدت هاست چشم به راهشان هستیم.


برچسب‌ها: افغانستان, ادبیات, کتاب, شعر, داستان
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 0:21 قبل از ظهر  توسط محمد صادق دهقان  | 

یادی از بزرگ پاسداران فرهنگ افغانستان

امروز هشتادویکمین سال‌روز درگذشت فیض‌محمد کاتب است که او را پدر تاریخ‌نگاری جدید افغانستان می‌شمارند. کاتب در 16 جدي سال 1309 خورشيدي هنگامی که هفتاد ساله بود، در پی شکنجه‌اش به دست کارگزاران حکومت حبیب‌الله بچه سقا جان داد و در بالاجوي محله چنداول شهر کابل به خاك سپرده شد.

شاید بسیاری از ما از اهمیت واقعی جایگاه کاتب در کشورمان آگاه نباشیم یا آگاهی ما از تلاش‌های وی بسیار کلی و سطحی باشد و از ژرفای کارهای سترگی که وی با نگاه آینده‌نگرانه جامعه‌شناختی به تاریخ‌نگاری داشته است، بی‌خبر باشیم. با این وصف، جای بسی خشنودی است که شماری از پژوهشگران بزرگ کشور ما در اندیشه آنند که جرعه‌هایی از دریای اندیشه و دانش این بزرگ‌مرد را به ما تشنه‌کامان برسانند و سیرابمان سازند.

در این میان، شایسته است قلم و قدم دکتر محمدسرور مولایی را ارج نهیم که باقی مانده جلد سوم و تمام جلد چهارم از «سراج التواریخ»، یکی از آثار ماندگار کاتب را با تلاشی وصف‌ناپذیر به صورت ویراسته و تصحیح شده در اختیار مردم قرار داده است.

جالب است که به گفته دکتر مولایی، ایشان پس از اینکه سرگرم تصحیح و ویرایش «سراج التواریخ» شده، بیش از پیش، بر عظمت کار کاتب آگاه گشته است. به همین دلیل، ایشان با دل‌سوزی می‌گفت که شایسته است دانش‌جویان و دانش‌پژوهان جوان کشور در رشته‌های گوناگون بکوشند درباره موضوع‌های فراوانی که در این کتاب ارزشمند آمده است، تحقیق کنند تا بخش‌های نامکشوف بزرگی از تاریخ و جنبه‌های مختلف اجتماع افغانستان برای همه آشکار شود.

به باور ایشان، این کتاب، بازتاب‌دهنده تلاش‌هایی است که برای مدرنیزاسیون افغانستان آغاز شده بود و فعالان بخش‌های گوناگون اداری، اجرایی، اقتصادی، سیاسی، فرهنگی، صنعتی، کشاورزی و نظیر آن در افغانستان می‌توانند خاستگاه‌های خویش را در یافته‌های مکتوب کاتب بیابند.

استاد مولایی از اثرگذاری کاتب بر پیدایش نثر جدید افغانستان و رهایی از نثر متکلف منشیان درباری آن دوران و نقش مهم وی در پایه‌گذاری مطبوعات در افغانستان هم سخن گفته است. به گفته دکتر مولایی، سترگی کار ملا فیض‌محمد کاتب چنان است که پس از اینکه چند سالی با کار سراج التواریخ هم‌دم و هم‌نشین بودم، از آن پس صبح‌ها که از خواب برمی‌خیزم، به جز فرستادن فاتحه به روح پدر درگذشته‌ام، یک فاتحه هم به روح کاتب می‌فرستم.

سخن از کاتب آمد و اهمیت کاری که کرده است، ولی این نکته را هم باید یادآور شوم که این روزها دکتر مولایی عزیز در بستر بیماری افتاده و تازه از شفاخانه به خانه آمده است. مولایی یکی از اندیشمندان بزرگ افغانستان است که از آغاز جوانی تاکنون برای پیشبرد فرهنگ و ادب این سرزمین کوشیده و دمی نیاسوده است. در این راه نیز سختی‌های فراوان و بی‌مهری‌های گوناگونی دیده است. تلاش‌های او در زمینه مولوی‌‌پژوهی، بیدل‌پژوهی، تحقیق درباره آثار خواجه عبدالله انصاری هروی و کارهای بی‌شمار در عرصه تاریخ و زبان و ادبیات پارسی بسیار ارزنده است. البته شایسته است از هم‌راهی و هم‌دلی بانوی فرزانه‌اش، دکتر عفت مستشارنیا نیز یاد کرد که کارهای یگانه و نیز مشترکش با دکتر مولایی، گنجینه‌های باارزشی برای فرهنگ، ادب و هنر پارسی به شمار می‌روند. در این روزهای سرد، برای مولایی عزیز و خانواده‌اش، کانونی گرم، تنی بی درد و خاطری آسوده و آرام از یزدان هستی‌بخش خواهانیم.

یادکرد از کاتب و مولایی را با یادکرد از دو تاریخ‌نگار معاصر وطن به پایان می‌برم. غلام‌محمد غبار و اثر ارزشمندش؛ افغانستان در مسير تاريخ و میرصدیق فرهنگ با اثر گران‌سنگش؛ افغانستان در پنج قرن اخیر. شایسته است همه مردم به ویژه جوانان کشور بکوشند این اثرهای تاریخی را دست کم یک‌بار بخوانند تا از گذشته سرزمین خود بی‌خبر نمانند و توشه‌ای بیاندوزند برای آینده میهن.

دامن این سخن را با سپاس‌گزاری از نشر عرفان به مدیریت محمدابراهیم شریعتی برمی‌چینم که اگر سخت‌کوشی او نبود، به جز دیگر آثار ارزشمند فرهنگ، هنر و ادب افغانستان که وی منتشر کرده است، این دو اثر تاریخی افغانستان به صورت شایسته در این دوره حساس تاریخی، در اختیار علاقه‌مندان قرار نمی‌گرفت.

 برای آشنایی با زندگی ملافیض محمد کاتب نک: http://www.daikondi.com/faizmkateb.htm 

 


برچسب‌ها: فیض محمد کاتب, دکتر محمدسرور مولایی, غلام محمد غبار, میرصدیق فرهنگ, کتاب
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 11:58 بعد از ظهر  توسط محمد صادق دهقان  | 

خانه ادبیات افغانستان، فراخوان ششمین جشنواره ادبی قند پارسی را منتشر کرد

 

نشان جشنواره ادبی قند پارسی

فراخوان ششمین جشنواره ادبی قند پارسی

(ویژه شعر و قصه جوان افغانستان)

         شکرشکن شوند همه طوطیان هند     زین قند پارسی که به بنگاله می‌رود

 سرزمین باستانی افغانستان با دارا بودن پیشینه پربار فرهنگی و تمدنی، در آغاز سده بیست و یکم، در بستری از دگرگونی‌های ساختاری قرار گرفته است که نقش اهالی فرهنگ، ادب و هنر در شکل‌گیری سامان‌مند آن اهمیت بسزایی دارد. همانا رقم زدن چشم‌اندازی خوش‌آیند برای نسل‌های فردای این سرزمین، به نقش‌آفرینی درست نسل امروز بستگی دارد.

خانه ادبیات افغانستان نیز در راستای حضور اثرگذار در جریان رشد و توسعه فرهنگی کشور و شناسایی چهره‌های جدید ادبیات این مرزبوم، ششمین جشنواره‌ ادبی قند پارسی را برگزار می‌کند.

شرایط شرکت در جشنواره

شاعران و نویسندگان افغانستانی ساکن ايران، افغانستان و سراسر جهان می‌توانند آثار خود را با در نظر داشتن شرایط زیر به دبیرخانه‌ جشنواره بفرستند:

1.       مهلت شرکت در این جشنواره، پایان جدی (دی) 1390است.

2.       این جشنواره تنها در رشته‌ شعر (کلاسیک و آزاد) و داستان (داستان بلند و داستان کوتاه) برگزار می‌شود.

3.       تنها افراد زیر سی سال می‌توانند در این جشنواره شرکت کنند.

4.       فرستادن آثار شرکت داشته در دوره‌های پیشین این جشنواره سبب حذف شرکت‌کننده از فرآیند داوری می‌شود.

5.       شمار آثار فرستاده شده در بخش شعر، 3 تا 5 شعر است.

6.       شمار آثار فرستاده شده در بخش داستان، 2 تا 4 داستان است.

7.       ‌‌آثار باید در قالب word و تنها از طریق پست الکترونیک (ای­میل) و به شکل فایل پیوستی فرستاده شوند.

8.   مشخصات کامل صاحب اثر شامل نام و نام‌خانوادگی، محل تولد، سال تولد، تحصیلات، فهرست آثار ادبی منتشر شده، جوایز دریافتی از دیگر جشنواره‌ها، نشانی پستی، تلفن تماس ثابت و تلفن همراه در صفحه اول آثار تایپ شود.

9.       به سه اثر برتر در هر رشته، جوايزي به رسم ياد‌بود اهدا خواهد شد.

10.  نشانی پست الکترونیک (ای­میل) دبیرخانه‌ جشنواره به این شرح است: ghandeparsi6@yahoo.com


برچسب‌ها: خانه ادبیات افغانستان, جشنواره قند پارسی
+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1390ساعت 11:33 بعد از ظهر  توسط محمد صادق دهقان  | 

خانه ادبیات افغانستان، فراخوان دومین جایزه ادبی نوروز را منتشر کرد

نشان جایزه ادبی نوروز

               فراخوان دومین دوره‌ی جایزه‪ ادبی ‌نوروز             

 توسعه‪ی فرهنگی افغانستان که اکنون در راهی تازه گام نهاده است، مهم‌ترین بخش از‪ فرآیند رشد‌ و توسعه‪ی‪ همه‪جانبه‪ی این سرزمین به شمار می‌رود. نهادینه‪سازی فرهنگ نوشتن، کتاب‌خوانی و کتاب‌دوستی، حرکتی برای زنده ‪کردن سنت‌های کهن مردمان این دیار فرهنگ‌پرور تواند بود که زمانی از طلایه‌داران مدنیت و خلاقیت های فرهنگی ـ ‪ـ ‪‪‪‪‪هنری در منطقه و جهان بوده‪اند.

بازتابش وضعیت‪های اجتماعی مردم افغانستان در آیینه‪ی کتاب و آفرینه‪‪های مکتوب، ‪از راه‌کارهایی است که فرهنگیان این‪ دیار برای زُدایش نادانی، ناپُرسایی و خردگریزی ‪در پی دهه‌ها رکود و انحطاط ‪حاکم بر کشور در پیش گرفته‌اند.

خانه‪ی ادبیات افغانستان نیز‪ تصمیم دارد با هدف ارج‌گذاری به تلاش‪های خستگی‌ناپذیر اهل قلم این سرزمین، دومین دوره‌ی جایزه ادبی نوروز را برگزار کند. شاعران و نویسنده‪گان افغانستانی‪‪ می‌توانند از سراسر جهان، کتاب‌های خود را با در نظر‌داشت شرایط زیر به دبیرخانه‌ی‌ جایزه بفرستند:

1.  مهلت شرکت در این جایزه، پایان دلو (بهمن) 1390 است.

2. این جایزه، تنها، در گونههای ادبی شعر (کلاسیک و آزاد) و داستان (داستان بلند، رمان و مجموعهداستان کوتاه) برگزار می‌شود.

3.  کتاب‌های ‌منتشرشده در سال 1388 تا دلو1390 ‌می‌توانند در این جایزه‌ی ادبی شرکت کنند.

4.  شرکت‌کنندگان باید شش نسخه ‌‌از هر کتاب چاپشده را به ‌دبیرخانه‌ی ‌جایزه بفرستند.

5.  تنها کتاب‌هایی که به دبیرخانه‌ی جایزه فرستاده شده‌ باشند، در داوری شرکت داده می‌‌شوند.

6. نشانی پستی: افغانستان، کابل، کارته 4، پل سرخ، مؤسسه‌ی تحصیلات عالی ابن سینا (محمد‌حسین محمدی).

یادآوری اول: مراسم پایانی دومین جایزه‌ی ادبی نوروز در بهار سال 1391 در کابل برگزار خواهد شد.

یادآوری دوم: در نخستین دوره‌ی جایزه‌ی ادبی نوروز که در زمستان 1388 برگزار شد، تقی واحدی با رمان «گلیم‌باف» و عتیق رحیمی با رمان «هزارخانه‌ی خواب و اختناق» به‌طور مشترک، برنده‌ی بهترین رمان دهه‌ی افغانستان شدند. محمد‌آصف سلطان‌زاده نیز با مجموعه‌‌ی «عسکر‌گریز»، برنده‌‌ی بهترین مجموعه داستان دهه‌ی افغانستان شد.


برچسب‌ها: خانه ادبیات افغانستان, جایزه ادبی نوروز
+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1390ساعت 11:3 قبل از ظهر  توسط محمد صادق دهقان  | 

الف ب پ ... مثل پدرکلان خوبم

نمی‌دانستم مدرسه یعنی چه. آن روز نیمه تابستان در حال بازی با توپ سرخ کوچکی بودم در خانه‌مان که طبقه دوم بود. پدرکلان آمد و گفت که صادق را نام‌نویسی کردم در مدرسه. مدرسه خوب و معروف آن منطقه بود، ولی نفهمیدم و خندیدم. نمی‌دانستم چه چیزی در انتظارم هست. گذشت و گذشت تا یک روز صبح دیدم کتانی زرد به پای، شلوار توسی و پیراهن آبی‌رنگ به تن و کیف کوچک نخودی‌رنگ با عکس پسر شجاع ـ کارتون معروف دهه شصت ـ روی دوشم آماده شده‌ام که بروم مدرسه.

کتاب فارسی اول دبستان

با دعا و ثنای خانواده، دست در دست پدرکلانم راه افتادیم. آن زمان‌ها رسم بود کارتی نشان‌دهنده کلاس اولی‌ها روی سینه‌شان می‌زدند. من کلاس «ج» بودم. وقتی به مدرسه رسیدیم، هیچ کس نیامده بود، جز یک نفر.  مدرسه، حیاط بسیار بزرگی داشت یعنی آن لحظه در نگاه من چنین جلوه کرد. پدر کلانم دستم را رها کرد و گفت: برو پیش آن پسر و بنشین تا دیگران بیایند. خودش هم کنار حیاط ایستاد. رفتم پیش آن پسر و نشستم. نمی‌دانم چه چیزهایی به هم گفتیم یا نگفتیم، ولی دست کم یادم هست که فهمیدم اسمش سیدعلی حسینی است.

در چشم بر هم زدنی، مدرسه پر از بچه‌ها شد. بعد زنگ را زدند و نام کلاس اولی‌ها را خواندند تا هر کدام به صف شوند. من که نمی‌دانستم کلاس «ج» هستم، ولی فکر کردم تا پنج کلاسی را آقای ناظم خواند، ولی اسم من و خیلی‌های دیگر نبود. آن وقت گفتند کسانی که نام‌شان را نخواندیم، نوبت عصر هستند و بروند و ظهر بیایند. برگشتیم و ظهر به مدرسه آمدیم. این بار کلاس «ج» را دیدم و بعد از پایان نام‌خوانی درونش رفتیم و نشستیم. کلاس ما توی حیاط مدرسه بود. آن پسر را نیز که صبح دیدم، هم‌کلاسم در آمد. الان نمی‌دانم کجاست.

نام اولین معلم ما هم آقای حسین مُکاری بود که بچه‌ها به عادت مَکاری می‌گفتند. قد رشیدی داشت و خوش‌تیپ و خوش‌گل بود و همیشه هم ریشش را صاف و صوف می‌کرد و فوتبال‌باز قهاری بود. آن معلم عزیز که واقعا اخلاق خوبی هم داشت و مهربان بود، سال دوم هم معلمم بود. در این مدت، پدرکلانم با ایشان هم آشنا شده بود و آقای مکاری هوای درس‌های مرا داشت. به ویژه اینکه در ریاضی دوم اندکی تنبلی می‌کردم که خیلی کمکم کرد.

معلم سال سومم، آقای قاسمی هم قدبلند بود و سبیل کلفتی داشت. او هم مهربان بود و همیشه تمیزپوش بود. معلم چهارم و پنجمم، آقایان جندقی و شهابی بودند. با شهابی هم رفیق بودم. کلیددار کلاسش هم بودم. مدیر مدرسه‌مان، آقای محمدی، پیرمرد سپیدمویی بود که به پدرکلانم بسیار احترام می‌گذاشت و همیشه با لبخند با بچه‌ها و والدین برخورد می‌کرد. اولین جایزه‌ام را نیز که چندین کتاب داستان درباره فلسطین بود، سر صف مدرسه، اواخر همان کلاس اول از آقای مدیر گرفتم. دهه هفتاد یک‌بار ایشان را دیدم و دیگر ندیدم. نمی‌دانم زنده است یا به رحمت خدا رفته، ولی واقعا دوره خوبی بود. الان آن مدرسه را خراب کردند و نوسازی کردند. خاطره‌هایمان را از بین بردند. با این وصف، هر وقت از آن کوچه و خیابان رد می‌شوم، همه خاطره‌های آن سال‌ها از جلوی چشمم رژه می‌روند. یادش به خیر. روزهای خوبی بود با همه تلخی‌هایش که شاید هم ما دقیق درک نمی‌کردیم و روی دوش خانواده‌هامان بود.

خاطره‌های زیادی دارم، ولی نه وقتش هست، نه حال تعریف کردنش. فقط یادم می‌آید که روزی دو تومن پول توجیبی می‌گرفتم. زنگ زدن با چکش، انضباط برقرار کردن آقای قوی‌هیکل مستخدم مدرسه (به جای ناظم و مدیر)، از جلو نظام و خبردار، دعای سر صف، زنگ مدرسه و دویدن به سوی بیرون مدرسه، خوردن بلبلی (نخود فرنگی پخته)، لبلبو، باقالی، بستنی، کیم و پالوده و تی‌تاپ بزرگا به فراخور فصل سال، بوی مدادها و پاک‌کن و رنگارنگی مدادتراش‌ها، مدادرنگی یک طبقه و کوچیک و دوطبقه، کیف‌های کارتونی، مهر صدآفرین، جلد کردن کتاب و دفترها در اول سال، تحویل دادن کتاب‌ها روز دریافت کارنامه نهایی، زنگ ورزش، فلک کردن، شیلنگ زدن، ترساندن از شوفاژخانه (محل تنبیه فوق سری)، امتحان‌های ثلث اول، دوم و سوم، امتحان نهایی پنجم، جلسه اولیا و مربیان، جایزه امتحان‌ها، مهر درشت قبولی خرداد روی کارنامه، شنبه‌های نظافت، سرهای همیشه تراشیده، ناخن‌های گرفته، دست صابون زده، پیراهن پاکیزه، دستمال جداگانه، لیوان پلاستیکی مخصوص، صابون کاغذی، جوراب بی‌بو، دفتر مشق شلوغ، دعوای همیشگی مداد سیاه و گلی سر خط‌کشی و نوشتن، سخنرانی‌های پدرانه آقای مدیر، راه‌پیمایی روز 13 آبان بچه‌های بزرگ‌تر، پر کردن قلک‌های پلاستیکی کمک به جبهه (به شکل تانک، نارنجک، قایق جنگی و ...)، بردن کمک‌های مردمی به جبهه‌، کندن کانال برای پناه‌گاه در برابر حمله هوایی عراق، تبدیل کردن پناه‌گاه اولیه به پناه‌گاه بزرگ (که با قبول قطع‌نامه ایران هرگز به کار نرفت)، چلچراغ‌های شهیدان که تند و تند سر کوچه‌ها سبز می‌شد، دیوارهای پر از شعارنویسی و پر از آگهی شهادت، تعطیلی چند ماهه به خاطر جنگ، تعطیلی روزهای برفی، برف‌های سنگین و ماندنی تا دم عید نوروز، تعطیلی روزهای نوروزی، تعطیلی درگذشت آیت‌الله خمینی و به هم ریختن امتحان‌های نهایی آن سال، تکلیف نوروزی (هنوز پیک نوروزی نیامده بود)، تکلیف دوره جنگی، نوشتن تکلیف از روی سرمشق چندماهه یا تلویزیون همسایه، مشق شب، ریاضی‌های خسته‌کننده، دایره و مربع و مستطیل و ضرب و جمع و تفریق، سارا و آن مرد در باران آمد، امین و اکرم، صد دانه یاقوت، روباه و کلاغ پنیر به دهان، دهقان فداکار، تصمیم کبرا، کوکب خانم، حسنک کجایی (که در نوشتنش به معلم کلک زده بودم و نیمه‌های سال فهمید و گفت که دیگر این کار را نکنم)، جشن مبعث (که در تعطیلی نوروزی یادم هست ده بار نوشتم)، چوپان دروغ‌گو، آقای نانوا، آقای هاشمی در سوم دبستان، دعوای سر کلاس و بیرون مدرسه منتظر ماندن برای تکمیل آن، آرزوی «کاش کلاس اولی بودم» هنگام سختی درس‌ها در کلاس‌های بالاتر، رفتن به سینما با «پرچم‌دار» (فیلم کمیته ـ تریاک)، مراسم ولادت و شهادت و دهه فجر، گرفتن جایزه ویژه (ساندویچ) از پدرکلان برای هر چند نمره خوب، خریدن همیشگی لوازم التحریر از دکان آقای ذاکر، دیدن تیتراژ اولیه برنامه کودک (بالا پریدن یک بچه و بالاکشیدن پرده برنامه کودک با نوک یک کبوتر) در تلویزیون فروشی یا تلویزیون سازی‌های سر راه (تا دوره دبیرستان رسیدنم، تلویزیون نداشتیم)، داشتن دوست هم‌کلاسی همیشگی در هر سال (حسین کیوانی (اول تا سوم)، محمدتقی ذاکر (چهارم) و محمدابراهیم فاطمی (پنجم))، شوق داشتن برای رسیدن به کلاس سوم (برای آغاز نگارش با خودکار آبی)، یادگیری جدول ضرب کلاس سوم، جمعه‌های حمام عمومی و نظافت، بمباران بازار و تعطیل شدن مدرسه و گریه کردن هم‌کلاسی‌ها، کتک خوردن به خاطر تنبلی دو عضو گروه ریاضی‌ام از معلم چهارم (سرگروه بودم در میزمان و چون آن دو دیوانه، ریاضی بلد نبودند، من کتک خوردم؛ جل الخالق!)، دیدن برنامه کودک و فیلم‌ سینمایی جمعه در خانه همسایه و تابستان‌های کار قالی و یک بار هم قطاب‌فروشی و بساط پهن‌کنی کوچک (از آن‌هایی که بچه‌ها توی کوچه‌ها درست می‌کردند و اولین بار طعم سود بردن از فروش کالا را چشیدم)، رفتن به مدرسه در نوبت صبح پس از شنیدن برنامه «تقویم تاریخ» و بیست دقیقه «بچه‌های انقلاب» و ... که همه‌اش به بزرگواری، خوش‌دلی و مهربانی بیش از اندازه دل بزرگی ختم می‌شود که نامش پدرکلان بود و هست. هرگز برایم کم نگذاشت و ماه مهر و مدرسه با نام خوبش قرین است و آموزشم را مدیون اویم. خدایش بیامرزاد. من که با این همه خاطره، گریه‌ام گرفت... .

اولین روز دبستان بازگرد

کودکی‌های شاد و خندان بازگرد

بازگرد ای خاطرات کودکی

بر سوار اسب‌های چوبکی

خاطرات کودکی زیباترند

یادگاران کهن ماناترند

درس‌های سال اول ساده بود

آب را بابا به سارا داده بود

درس پندآموز روباه و خروس

روبه مکار و دزد و چاپلوس

روز مهمانی کوکب خانم است

سفره پر از بوی نان گندم است

کاکلی، گنجشککی باهوش بود

فیل نادانی برایش موش بود

با وجود سوز و سرمای شدید

ریزعلی، پیراهن از تن می‌درید

تا درون نیمکت جا می‌شدیم

ما پر از تصمیم کبرا می‌شدیم

پاک‌کن‌هایی ز پاکی داشتیم

یک تراش سرخ لاکی داشتیم

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت

دوشمان از حلقه‌هایش درد داشت

گرمی دستانمان از آه بود

برگ دفترها به رنگ کاه بود

هم‌کلاسی‌های درد و رنج و کار

بچه‌های جامه‌های وصله‌دار

بچه‌های دکه سیگار سرد

کودکان کوچک، اما مرد مرد

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود

جمع بودن بود و تفریقی نبود

کاش می‌شد باز کوچک می‌شدیم

لااقل یک روز کودک می‌شدیم

یاد آن آموزگار ساده‌پوش

یاد آن گچ‌ها که بودش روی دوش

ای معلم، نام و هم یادت بخیر

یاد درس آب و بابایت بخیر

ای دبستانی‌ترین احساس من

بازگرد این مشق‌ها را خط بزن


برچسب‌ها: ماه مدرسه, پدر کلان, خاطرات
+ نوشته شده در  شنبه دوم مهر 1390ساعت 9:15 قبل از ظهر  توسط محمد صادق دهقان  | 

اولین شعرخوانی هم‌زمان شاعران فارسی زبان در تهران هم گام با شاعران جهان

جشنواره شعر صلح در تهران برگزار می کند:

اولین شعرخوانی هم‌زمان شاعران فارسی زبان در تهران هم گام با شاعران جهان

 دبیرخانه جشنواره بین‌المللی شعر صلح: ری را عباسی، دبیر جشنواره بین المللی شعر صلح  اعلام کرد روز  دوم مهر (24 سپتامبر) که مصادف است با اولین شعر خوانی در سراسر دنیا و به ویژه شعر معنوی در دنیا،  شاعران در هر کشور و هر شهری به  شعر خوانی می پردازند  و این اولین باراست که شاعران در دنیا به همایش و شعر خوانی  سراسری اقدام کرده اند، ضمن انکه جشنواره شعر صلح به جشنواره های سراسر دنیا پیوسته و تثبیت شده است. به گفته وی، در ایران نیز شاعران فارسی زبان،  روز جمعه 1مهر ماه 1390، ساعت 17تا 19 در تهران، خانه هنرمندان، سالن جلیل شهناز (بتهوون) به شعرخوانی می پردازند .

عباسی افزود: به دلیل تعطیلی روز دوم مهرماه که همزمان با دنیا باید به شعر خوانی می پرداختیم، این برنامه  چند ساعت زودتر از بعضی کشورها شعر خوانی خواهد داشت.  شاعران ایرانی که نزدیک به30 شاعر مطرح در ایرن هستند، در این برنامه شرکت خواهند کرد . دیدار با شاعران و شنیدن صدای شعر برای عموم علاقه مندان به ادب فارسی، آزاد است. از علاقه مندان به شعر دعوت می شود  در  عصر پراکندگی  و بی توجهی به معیارهای انسانی به این حرکت شاعرانه بپیوندند و  از شعر و شعر  فارسی حمایت کنند.

عباسی از برخی شاعران ِ مهمان چنین نام برد: دکتر علی غضنفری، حافظ موسوی، فریاد شیری،  علیشاه مولوی، سعید آذین، فرازنه قوامی، عمید صادقی نسب، واهه آرمن، احمد پوری،مریم علاء امجدی، بکتاش آبتین، فرخنده حاجی زاده، کبوتر ارشدی، ناصر پیرزاد، مریم خوانساری، محمد زندی، غزاله زرین زاده، مهری رحمانی، صادق دهقان،علی عبداللهی، علیرضا آبیز، خلیل جوادی، داریوش مهبودی، مریم حسین زاده، سعید سلطانی طارمی، مه آ محقق، رویا زرین، شیوا ارسطویی.


برچسب‌ها: زبان و ادب فارسی
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 8:30 قبل از ظهر  توسط محمد صادق دهقان  | 

رمضان رفت و روسیاهی اش به زغال ماند...

ماه رمضان گذشت. رمضان رفت و روسیاهی اش به زغال ماند... تا زغال را چه تعریف کنیم. شاید به طور کلی، این بیت برای حسن ختامش بد نباشد:

بیا که رونق این کارخانه کم نشود

به زهد همچون تویی یا به فسق همچو منی

نقاب هایی برای زندگی


برچسب‌ها: رمضان
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 8:24 قبل از ظهر  توسط محمد صادق دهقان  | 

کاش سفری در کار نبود ...

حکایت من از زبان حافظ شیرازی:

 نماز شام غریبان چو گریه آغازم       

به مویه‌های غریبانه قصه پردازم

به یاد یار و دیار آن چنان بگریم زار

که از جهان ره و رسم سفر براندازم

 

و از زبان حسین منزوی:

خیال خام پلنگم به سوی ماه، جهیدن بود

و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود

پلنگ من، دل مغرورم، پرید و پنجه به خالی زد

که عشق، ماه بلند من، ورای دست رسیدن بود

گل شگفته! خداحافظ ، اگر چه لحظه دیدارت

شروع وسوسه ای در من به نام دیدن و چیدن بود

من تو آن دو خطیم، آری، موازیان به ناچاری

که هر دو،  باورمان ز آغاز، به یکدیگر نرسیدن بود

اگر چه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد، اما

بهار در گل شیپوری، مدام گرم دمیدن بود

چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم

تمام عمر قفس می بافت، ولی به فکر پریدن بود


و از زبان خودم

 

تو از كجا شروع شدي؟

گوش کن، با لب خاموش سخن می­گویم

پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست

هوشنگ ابتهاج

يك پياله چاي­ ليمو

با تكه ­اي نان

        سهمِ مشتركِ عاشقيِ من با گنجشك­ هاست

        كه هر صبح مرا شاعر مي­ كنند

و طعم آن 365 بار

حل مي­ شود در فضاي مه ­آلود قصه­ ها

آن­ گاه روزي پنج­ مرتبه در چشمانم حلول مي­ كني

و دفتر شعرم رنگ مي­ گيرد

        از نقطه­ هايي كه به بن­ بست مي­ رسند.

تو از شن­ هاي ساحل «آمو» شروع شدي

        با لهجه­ ي ماهيان سرخ نابلد

        در سال هزار و سه­ صد و هشتاد و پنجره

آن شب

«زهره» زير پاي «بودا» نشسته بود

        با تنبوري در دست

و «رابعه» در «غلغله»­ي گيسويت

        ترانه مي­ سرود

آن شب

بلندترين شب دنيا بود.

فردا صبح

تو را از لابه­ لاي نيايش­ هاي «خواجه عبدالله» بيرون كشيدند

نيمه­ جان بودي

نامت را نمي­ دانستند

نگاهت را نمي­ فهميدند.

وقتي «هلمند» يخ ­زده

آخرين نگاه­ هايش را به تو مي­ سپرد

مرزهاي آوارگي

        تو را در خود مي­ بلعيد.

روزهاي بعد

هميشه سرد بود

نامت را نمي­ دانستي

نگاهت را نمي­ فهميدند

و ساعت­ هاي ديواري شهر

هميشه يك ساعت از تو عقب­ تر بودند.

آن روز كه شعرهاي مرا گيج خودت كردي

تقويم­ ها دوباره به راه افتادند

چترها هم آفتابي شدند

«ظهيرالدوله» (1) مثل هميشه روشن بود

تهران بوي تو گرفته بود

مي­ خواستيم به جايي برويم

        «كه تو دست من گيري

        و من دامن تو». (2)

خيابان­ ها

        ما را ديد مي­ زدند

پياده­ روها

        فرياد

«نازنينا! ما به ناز تو جواني داده­ ايم»(3)

«فيروز» سايه روشن بود

غزل مي­خواند و دف مي­ زد

«ملا ممد جان» شده بودم

و تو

نامي نقش بسته در «معبد نوبهار»

        بي­ گزند باد و باران

نامت را مي­ دانستم

نگاهم را مي­ خواندي

و ماهيان آمو

        همه ما را مي­ فهميدند.

 1) آرام­ گاه بانو فروغ فرخ­زاد.

2) آهنگي ساخته­ ي استاد جليل زلاند با صداي بانو گوگوش.

3) شعر از محمدحسين شهريار.

25 اسد 1386

 


برچسب‌ها: شعر, سفر, حسین منزوی, فروغ, گوگوش
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مرداد 1390ساعت 0:24 قبل از ظهر  توسط محمد صادق دهقان  |